اقسام استفتاءات
ین امر زمانی جايز است که اجارهی اول مستلزم مالکیت او بر حق انتفاع به صورت مطلق و استفاده كامل از منفعت باشد. یعنی قرارداد اجاره اعم باشد و هر دوی این صور را شامل شود 1. خود مستأجر مستقیماً و بدون واسطه از منفعت خانه بهره ببرد یا 2. غیر مستقیم و با وساطت کسی که مستأجر اول خانه را به او واگذار کرده و اجاره دادهاست از منفعت خانه بهره ببرد.
1. این حدیث، فقط با توجه به کتاب بصائر و کافی، دوازده طریق دارد. اگر، علاوه بر دو کتاب گفتهشده، سایر منابع و مصادر قدیمی را نیز در نظر بگیریم، روایت مستفیض یا حتی متواتر میشود.
2. این دوازده طریق براساس دو کتاب بصائر و کافی یا مستفیض و متواتر بودن در صورت توجه به سایر مصادر قدیمی در این فرض است که برای ما عین همین الفاظ مهم باشد و، به تعبیری دیگر، بر الفاظ جمود داشته باشیم. ولی اگر عین الفاظ مهم نباشد و معنا و مضمون روایت برایمان اهمیت داشته باشد، باید گفت که این مضمون در روایات پربسامد و پرتکرار است و تواتر معنوی آن بسیار روشن و غیرقابلنفی است. روایات بسیاری گویای این هستند که سایر مردم توانایی شناخت و توصیف امام را ندارند. بسیاری از روایات گویای این هستند که انوار این مقدسه اولین مخلوق الهی هستند و مرتبۀ سایر مردم در آفرینش بعد از این ذوات مقدس و پایینتر از آنها است. بسیاری از روایات گویای این هستند که اراده و مشییَّت الهی به این تعلق گرفتهاست که سایر اشیا و موجودات را از مجرای این ذوات مقدسه و بهوسیلۀ آنان خلق کند. علاوه بر این طوائف روایات گفتهشده طوائف دیگری وجود دارند و به همین مضمون دلالت میکنند.
1. اگر افزایش به دلیل تقصیر وکیل خمس، در محاسبۀ خمس بوده باشد، او ضامن خمس است.
2. اگر مکلف در محاسبه اشتباه کرده باشد و اگر مبلغ هنوز در دست وکیل خمس باقی مانده باشد باید آن را به او برگرداند، ولی اگر پول در دست وکیل نمانده باشد و تلف شده باشد فقها به عدم ضمانت وکیل فتوا دادهاند. البته ضامن بودن او نیز بعید نیست و محتمل است.
1. اگر افزایش به دلیل تقصیر وکیل خمس، در محاسبۀ خمس بوده باشد، او ضامن خمس است.
2. اگر مکلف در محاسبه اشتباه کرده باشد و اگر مبلغ هنوز در دست وکیل خمس باقی مانده باشد باید آن را به او برگرداند، ولی اگر پول در دست وکیل نمانده باشد و تلف شده باشد فقها به عدم ضمانت وکیل فتوا دادهاند. البته ضامن بودن او نیز بعید نیست و محتمل است.
1. گریه و ناله بر حضرت اباعبدالله الحسین (علیهالسلام) گاهی با اموری همراه میشود که موجب سوءاستفادۀ دشمن قرار میگیرد و از این جهت، گاهی از آن پرهیز میشود.
2. همانطور که حضرت امام حسین (علیهالسلام) قبل از شهادتشان ایشان را از گریه و زاری باز داشت تا دشمن گریه و زاری را ضعف سپاه حضرت تلقی و از آن سوءاستفاده نکند.
3. چنین حکمی (نهی از گریه برای اهلبیت) مختص به شرایط خاصی است واِلّا گریه و زاری و ناله برای پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و اهلبیت ایشان (علیهمالسلام) از بزرگترین فرائضی دینی و از بارزترین مراسمی است که نشاندهندۀ مودت و دوستی آنها است همانطوری که در روایت جذعالنخلة (تنۀ خرما) که متواتر نزد فرقین است مطرح شده است.
4. همۀ اینها را امیر مؤمنان، علی (علیهالسلام)، شرح دادهاست. حضرت (هنگام خاکسپاری حضرت زهرا خطاب به پیامبر) عرضه میدارد:
«سَلَامٌ عَلَيْكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ، سَلَامَ مُوَدِّعٍ لَا سَئِمٍ وَ لَا قَالٍ، فَإِنْ أَنْصَرِفْ فَلَا عَنْ مَلَالَةٍ، وَ إِنْ أُقِمْ فَلَا عَنْ سُوءِ ظَنٍّ بِمَا وَعَدَ اللَّهُ الصَّابِرِينَ، الصَّبْرُ أَيْمَنُ وَ أَجْمَلُ، وَ لَوْ لَا غَلَبَةُ الْمُسْتَوْلِينَ عَلَيْنَا لَجَعَلْتُ الْمُقَامَ عِنْدَ قَبْرِكَ لِزَاماً، وَ التَّلَبُّثَ عِنْدَهُ مَعْكُوفاً، وَ لَأَعْوَلْتُ إِعْوَالَ الثَّكْلَى عَلَى جَلِيلِ الرَّزِيَّةِ، فَبِعَيْنِ اللَّهِ تُدْفَنُ بِنْتُكَ سِرّاً، وَ يُهْتَضَمُ حَقَّهَا قَهْراً، وَ يُمْنَعُ إِرْثَهَا جَهْراً، وَ لَمْ يَطُلِ الْعَهْدُ، وَ لَمْ يَخْلَقْ مِنْكَ الذِّكْرُ، فَإِلَى اللَّهِ يَا رَسُولَ اللَّهِ الْمُشْتَكَى، وَ فِيكَ أَجْمَلُ الْعَزَاءِ، فَصَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْهَا وَ عَلَيْكَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ.»
یعنی اى رسول خدا بر تو درودى مىفرستم، درود وداعكنندهاى كه نه خشمگين است و نه دلتنگ، بنا بر اين اگر باز گردم از روى ملامت و دلتنگى نيست و اگر بمانم از روى بدگمانى به وعدهاى كه خداوند به صبرپيشگان دادهاست نیست، و البتّه كه صبر مباركتر و زيباتر است. و اگر بيم غلبۀ چيرهشوندگان بر ما نبود (كه مرا سرزنش كنند يا قبر فاطمه را بشكافند) ماندن در نزد قبر تو را بر خود لازم مینمودم و در كنار آن به اعتكاف مینشستم و بر اين مصيبت بزرگ همچون مادر فرزند از دستداده مىناليدم. در برابر ديد خدا، دخترت پنهانى به خاك سپرده میشود و حقّش به زور ستانده مىشود و آشكارا از ارث خود محروم مىگردد، و حال آنكه هنوز از عهد تو و حیات تو ديرى نپائيده و ياد تو فراموش نگشتهاست. پس اى رسول خدا به سوى خداوند شكوه مىبرم. و بهترين صبر صبر بر ماتم تو است، و صلوات و رحمت و بركات خداوند بر تو و بر او (فاطمه) باد.
5. از آنچه گذشت روشن میشود که از خود گریه و ناله، از آن حیث که گریه و ناله است، منع و نهی نشدهاست. گریه و ناله برای مصائب اهلبیت، بهحسب ذات، منهیعنه نیست. چگونه میتواند منهیعنه باشند در حالی که از بزرگترین عبادات هستند. نهی و منع بهلحاظ مقارنات و برخی عوارضی است که در شرایطی خاص و ویژه رخ میدهد و موجب سوءاستفادۀ دشمنان قرار میگیرد و دین خدا و اولیای خدا از این جهت ضربه میبینند.
1. همۀ اموال و اراضی مباحه ملک امام هستند و هیچ مال مباحی از ملکیت و ولایت امام خارج نیست.
2. حیازت و احیا از اسباب تملک است و مملک بودن آنها نیز با اذن و اجازۀ امام است و حد و حدود حیازت و احیا در ادلۀ این باب تبیین شدهاست.
3. آنچه در ادلۀ حیازت و احیا گفته شدهاست و با قیودی، حیازت و احیا مملک دانسته شدهاست از طرف امام اجازه داده شدهاست. یعنی خود امام اجازه دادهاست که مردم با حیازت و احیا مالک زمین مباح شوند.
4. از مطالب گفتهشده روشن میشود که هیچ زمین مباحی از ملکیت امام خارج نیست و امام مالک همۀ مباحات است و خود امام اجازه دادهاست که دیگران با حیازت و احیا مالک شوند. البته روشن است که اجازۀ امام در همان حد و حدودی است در روایات مطرح شدهاست، نه بیش از آن. پس هرآنچه را ادلۀ حیازت و احیا شامل نشود، در ملک امام باقی میماند.
یک: این قرض و وام ربوی است.
دو: شرط سود اضافی ربوی است و برای رهایی از این ربا باید عدم التزام به این شرط را نیت کرد و تا جای ممکن این شرط را انجام نداد.
سه: اصل قرض و وام صحیح و حلال است و فقط شرط سود اضافه حرام است. پس لازم است شخص، تا جایی که ممکن باشد، سود را ندهد و عدم التزام به شرط سود اضافی را نیت کند.
چهار: آنچه گذشت، راه رهایی از حرمت ربا است و برای شخص مضطر و غیرمضطر یکی است.
مستضعف در عالم قبر و برزخ موردحسابرسی قرار نمیگیرد. در عالم برزخ، این معارف به او عرضه و تعلیم میشود و پس از آموختن، در زمان رجعت، به دنیا برمیگردد و موردامتحان و آزمایش الهی قرار میگیرد. بله، حتماً قبل از امتحان تعلیم داده میشود، چون سؤال و حساب و امتحان، بدون تعلیم و آموزش، بیمعنا است.
1. سقط جنین بهخاطر مسائل و مشکلات اقتصادی جایز نیست مگر اینکه شخص ناچار و مضطر شود.
2. سقط جنین بهطور کلی حرام است، ولی هرقدر مدت بارداری کمتر باشد، شدت حرمتش هم کمتر است.
3. هرقدر مدت بارداری بیشتر باشد، شدت حرمت نیز بیشتر است تا اینکه مدت بارداری به چهل روز برسد. در چهل روز، جنینْ انسانی کامل میشود و سقط آن برابربا قتل یک انسان است.
1. نبی اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) مهیمن بر ثقلین است، ولی این سخن به این معنا نیست که قرآن به انشا و ایجاد پیامبر بوده و ساختهشده به دست ایشان باشد. قرآن کلامی است که به اسم جلالۀ «الله» اضافه میشود (نه به اسم مبارک نبی. یعنی قرآن کلامالله است، نه کلامالنبی).
2. برای روشن شدن مطلب باید گفت که قرآن مهیمن بر همۀ کتب آسمانی گذشته است، همانطور که خداوند نیز در سورۀ مبارکۀ مائده فرموده است، ولی مهیمن بودن قرآن بر کتب آسمانی گذشته به این معنا نیست که تورات و انجیل و صحف ابراهیم و سایر کتب آسمانی از الفاظ قرآن یا ساختۀ قرآن باشند.
3. مثال دیگر این است که روح که از عالم امر است بر همۀ ملائک مقرب هیمنه دارد، ولی هیمنۀ روح بر ملائکۀ مقرب به این معنی نیست که وحی نازلشده بهوسیلۀ حضرت جبرئیل ساختۀ روح و انشاوایجادشده بهوسیلۀ روح باشد.
4. مثال دیگر این است که حضرت نبی اکرم از سایر انبیا برتر و والاتر است و بر همۀ آنان هیمنه و سیطره دارد، ولی برتری و هیمنه و سیطرۀ بر آنان مستلزم این نیست که وحی نازلشده بر آنان انشای نبی و ساختۀ نبی باشد.
5. بله، پیامبر بر انبیا و بر وحی نازلشدۀ بر آنان هیمنه وسیطره دارد و از وحی نازلشده بر آنان آگاه است و اصلاً برای نزول وحی بر انبیا، نور نبی اکرم واسطه و شفیع در نزد خدا بودهاست، ولی این امور به این معنا نیست که وحی منتسب به نبی اکرم است و به حضرت حق تعالی منتسب نیست.
6. این مسئله قابلمقایسه است با مسئلۀ موت. گرفتن جان گاهی به حضرت حق تعالی منتسب میشود و گاهی به ملکالموت و گاهی به سایر ملائکه که از اعوان و انصار و سپاه ملکالموت هستند.
7. انتساب قرآن به نبی قابلمقایسه است با انتساب قرآن به حضرت جبرئیل. خداوند در آیات شریفۀ نوزده و بیست سورۀ مبارکۀ تکویر میفرماید: «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ * ذِي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ». یعنی: که این (قرآن) کلامِ فرستادۀ بزرگواری (حضرت جبرئیل) است. که صاحب قدرت است و نزدِ صاحب عرش (خداوند) مقام والائی دارد.
خداوند در آیات شریفۀ چهل و چهل و یک سورۀ مبارکۀ حاقه میفرماید: «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ * وَمَا هُوَ بِقَوْلِ شَاعِرٍ ۚ قَلِيلًا مَا تُؤْمِنُونَ». یعنی: که این قرآن گفتار رسول بزرگواری (حضرت جبرئیل) است. و گفته شاعری نیست، اما کمتر ایمان میآورید.
در این آیات، قرآن به حضرت جبرئیل منتسب شدهاست. این انتساب بهلحاظ واسطۀ تنزل وحی بودن حضرت جبرئیل است.
1. در قرآن و بیشتر روایات ختم نبوت مطرح شدهاست، نه ختم رسالت، ولی باید دانست که ختم نبوت ملازم با ختم رسالت است و خاتمالنبیین قطعاً خاتمالمرسلین نیز هست.
2. براساس وحی الهی، بعثت الهی و فرستادۀ خدا بودن منحصر و مشروط به نبوت نیست. یعنی غیر نبی نیز مبعوث و از طرف خداوند فرستاده میشود. مثلاً خداوند در سورۀ بقره آیۀ دویست و چهل و هفت میفرماید: «إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكًا ۚ … إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاهُ عَلَيْكُمْ وَزَادَهُ بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ». یعنی خداوند طالوت را برای (زمامداری) شما مبعوث کردهاست… خدا او را بر شما برگزیده، و او را در علم و قدرت جسمانی وسعت بخشیدهاست. براساس این طالوت برای زمامداری و تدبیر امور حکومت از طرف خدا مبعوث و فرستاده شده بود. امامت نیز بعثت سفارت الهی است.
3. براساس وحی الهی، جبرئیل از فرشتگان مقرب است و نبی نیست و با این همه، رسول و فرستادۀ خدا است. خداوند در سورۀ تکویر آیات نوزده و بیست میفرماید: «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ * ذِي قُوَّةٍ عِنْدَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ». یعنی همانا قرآن کلام رسول بزرگوار حق (جبرئیل) است. جبرئیل فرشتهای با قوت و قدرت است و نزد خدای مقتدر عرش دارای جاه و منزلت است.
4. در روایات بسیاری، اهلبیت (علیهمالسلام) سفرا و فرستادگان الهی معرفی شدهاند.
5. اطلاق «سفرا» و «فرستاده» خواندن کسی چیز غریبی نیست و ما در مذهب خودمان به نوابِ خاصِ امامزمان (عجاللهفرجه) در غیبت صغری «سفرای حضرت» میگوییم. البته مراد از سفرا بودن نوابِ خاصِ امامزمان (عجاللهفرجه) این است که آنان سفیر بین حضرت (عجاللهفرجه) و مردم بودهاند.
6. در قرآن به هر کسی که از طرف خداوند مأموریتی داشته باشد «رسول» و به مأموریت دادهشده «رسالت» اطلاق شدهاست. مثلاً خداوند از زبان فرشتگانی که برای به هلاکت رساندن قوم لوط مأمور شده بودند میفرماید: «قَالُوا يَا لُوطُ إِنَّا رُسُلُ رَبِّكَ لَنْ يَصِلُوا إِلَيْكَ.» یعنی اى لوط، ما رسولان پروردگار تو هستيم. اينان هرگز به تو دست نخواهند يافت (سورۀ مبارکۀ هود، آیۀ شریفۀ 81). خداوند در آیۀ دیگر از زبان فرشتۀ الهی نقل میکند: «قَالَ إِنَّمَا أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لِأَهَبَ لَكِ غُلَامًا زَكِيًّا.» یعنی من فقط فرستاده پروردگار توام تا به تو پسرى پاكيزه ببخشم (سورۀ مبارکۀ مریم، آیۀ شریفۀ 19).
7. از بالاترین درجات رسالت، مأموریت و وظیفۀ شهادت بر عباد است. خداوند دربارۀ این وظیفۀ بزرگ میفرماید: «إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ شَاهِدًا وَمُبَشِّرًا وَنَذِيرًا.» یعنی ما تو را فرستاديم تا شاهد و مژدهدهنده و بيمدهنده باشى.
شاهد بودن بر عباد رسالت بزرگ الهی و حاکی از مقامی بالا و والا است. قرآن این مقام والا را مطرح و در حق اهلبیت (علیهمالسلام) اثبات میکند. این مقام والا در سورۀ بقره و آخر سورۀ حج و در سایر سورههای قرآن برای اهلبیت (علیهمالسلام) اثبات شدهاست.
عناوين متعددي بر حركت امام حسين عليه السلام منطبق است همانگونه كه بيان حضرت عليه السلام امده است
2-
چرا كه اهداف حركت امام حسين عليه السلام محدود و منحصر به يك يا چند هدف نبوده است بلكه اهداف متعددي را حضرت دنبال ميكردند
3-
از اين جهت ميتوان گفت عنوان و اصطلاح قيام هم بر حركت حضرت عليه السلام منطبق است همانطور كه عناوين ديگر هم صحيح است
4-
در بعضي از زيارات براي حضرت عليه السلام لفظ ثائر هم وارد شده است
1. نماد سازي شعائر حسيني و مذهبي منحصر به وسايل خاصي نيست كه در شرع مقرر شده است، بلكه هر وسيله و ادوات جایز و مباحی را شامل میشود، به خصوص، اگر بعضی از این امور، در دسترس ما باشد.
2. از آن جمله می توان به بهمراه داشتن وسايل و نماد آييني براي معنای عالی دینی اشاره کرد. از جمله آن، شناخت آلات و وسايل و درک عرف و تعامل آن براي استفاده از آن وسائل مي باشد.
3. سپس همانا خصوص پرچم نماد بزرگ حماسه حسینی و واقعه طفوف است و نماد طرح حسینی است، چنانکه در رایةالحمد برای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و صاحب آن پرچم،امیرالمؤمنین ( علیه السلام) است و آن را پرچم حمد گویند و نماد وجود ملکوتی است که ارواح را هدایت می کند.
4. دویدن طویرج نماد دویدن حرم امام حسین (علیه السلام) تا قربانگاه آن حضرت و به بیرون از خیمه ها در هنگام سوزاندن خیمه ها توسط ستمگران است و لحظه حساس بزرگ مصیبت عترت طاهرین است.
5. سپس آیین تشبیه در شعائر حسینی قاعده ای آييني است که با تصريح ادله خاص به اضافه ادله و شواهد عام وضع شده است.
6. و اما تقلید شعائرو آيين، از کشوری به کشوری، ضرری ندارد، خداوند می فرماید: (يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَليمٌ خَبير) “ای مردم، ما همه شما را نخست از مرد و زنی آفریدیم و آن گاه شعبههای بسیار و فرق مختلف گردانیدیم تا یکدیگر را بشناسید، همانا بزرگوار و با افتخارترین شما نزد خدا با تقواترین شمایند، همانا خدا کاملا دانا و آگاه است”
آشنایی برای کسب آگاهی از تجربیات و مهارت های یکدیگر به عنوان وسیله ای برای انتقال تجربیات است، علاوه بر این که این آیین تا زمانی که بعنوان نماد معنايي واحد باشد، شرکت در آن یک نیاز طبیعی است، همانطور که در مناسک تجویز شده از سوي شرع، چنین است.
1. نزد بزرگان علم حدیث و رجال معروف است اینکه امام باقر جابر انصاری را درک کرده است موجب اتصال روایت امام باقر به پیامبر اکرم از نوع روایت تابعی از طبقه ی اول که از صحابه روایت میکند، می شود.
2. به همین خاطر است که علمای حدیث عامه روایت امام باقر از پیامبر را بدون اینکه اسناد وساطت صحابی را ذکر کنند، قبول میکنند.
3. جمهور علمای عامه نیز روایت امام باقر در مورد جزئیات حج پیامبر را اخذ کرده اند.
4. اما المقدسی در کتاب الکمال فی أسماء الرجال و المزی در کتاب تهذیب الکمال در شرح حال امام باقر و صادق و کاظم مسندی را ذکر کرده اند که علمای حدیث بر این دیدگاه هستند که روایات امامان از اهل بیت از پیامبر از نوع علم لدنّی است نه از باب روایت راویان به وسیله ی شنیدن حسی.
5. و به همین خاطر است که پیامبر اکرم بر حضرت باقر متمرکز شده اند نه حضرت سجاد. چراکه اتصال حضرت سجاد بر حضرت امیرالمومنین و حضرت امام حسین در ذهن مردم شناخته شده بود و ایشان صدر اول را از این طریق درک کرده است.
6. وجه دیگر این است که امام باقر مرحله ی دیگری در تبیین حقائق دینی شروع کرد؛ که مرحله ی حساسی در شروع تکامل دین بود. پس لازم بود که بزرگ شریعت(پیامبر اکرم) نسبت به جایگاه امام باقر در قیام به این نقش و تفاوت نقش ایشان با فقهاء و راویان روشنگری کنند.
پیروزی_عاشوری (1)
انتقام حسین علیه السلام برای نشان دادن ندای او و پیروزی وعده داده شده، است.
1. در چند زیارت توضیح داده شد که خداوند متعال با تجلی و آشکار کردن دعوت امام حسین (علیهالسلام) انتقام گرفت. یعنی حضرت حق نیت و راه خدایی حضرت حسین (علیهالسلام) را نشان داد و اهداف قیام او را برپا کرد و از این راه انتقام خونهای ریختهشده را گرفت.
شیخ در مصباح خود روایت کرده است که:
جماعتى از اصحاب ما به ما خبر داد از ابوالمفضل شيبانى كه گفت ابومحمد عبداللهبن محمد عابد به ما اینطور نقل کردهاست که به داليه گفت: سؤال كردم از مولاى خود امام حسن عسكرى (عليهالسلام) در منزل آن حضرت، در “سر من راى” (سامرا) در سال دويست و پنجاه و پنج كه املا و دیکته فرمايد بر من يعنى كلمه كلمه بفرمايد كيفيت صلوات فرستادن بر پيغمبر و اوصياى آن حضرت (صلوات الله عليهم) را. و من همراه خودم كاغذ بزرگى را آماده کرده بودم. حضرت به من با الفاظ خود، بدون اينكه از كتابى ببيند، املا کرد و فرمود صلوات بر پیامبر که درود خدا بر او باد.
اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ… اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى اَلْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ اَلْمَظْلُومِ اَلشَّهِيدِ قَتِيلِ اَلْكَفَرَةِ وَ طَرِيحِ اَلْفَجَرَةِ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا اِبْنَ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ أَشْهَدُ مُوقِناً أَنَّكَ أَمِينُ اَللَّهِ وَ اِبْنُ أَمِينِهِ قُتِلْتَ مَظْلُوماً وَ مَضَيْتَ شَهِيداً وَ أَشْهَدُ أَنَّ اَللَّهَ تَعَالَى اَلطَّالِبُ بِثَأْرِكَ وَ مُنْجِزٌ مَا وَعَدَكَ مِنَ اَلنَّصْرِ وَ اَلتَّأْيِيدِ فِي هَلاَكِ عَدُوِّكَ وَ إِظْهَارِ دَعْوَتِكَ وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ وَفَيْتَ بِعَهْدِ اَللَّهِ وَ جَاهَدْتَ فِي سَبِيلِ اَللَّهِ وَ عَبَدْتَ اَللَّهَ مُخْلِصاً حَتَّى أَتَاكَ اَلْيَقِينُ لَعَنَ اَللَّهُ أُمَّةً قَتَلَتْكَ وَ لَعَنَ اَللَّهُ أُمَّةً خَذَلَتْكَ وَ لَعَنَ اَللَّهُ أَمَةً أَلَبَّتْ عَلَيْكَ وَ أَبْرَأُ إِلَى اَللَّهِ تَعَالَى مِمَّنْ أَكْذَبَكَ وَ اِسْتَخَفَّ بِحَقِّكَ وَ اِسْتَحَلَّ دَمَكَ بِأَبِي أَنْتَ وَ أُمِّي يَا أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ لَعَنَ اَللَّهُ قَاتِلَكَ وَ لَعَنَ اَللَّهُ خَاذِلَكَ… .
خدایا، درود فرست بر محمد و آل محمد… خدایا، بر حسین بن على درود فرست، آن مظلوم شهید، کشته کافران، به خاک افتاده بدکاران، سلام بر تو اى ابا عبد اللّه، سلام بر تو اى فرزند رسول خدا، سلام بر تو اى فرزند امیر مؤمنان، به یقین گواهى مى دهم که تو امین خدا، و فرزند امین خدایى، مظلومانه کشته شدى، و شهید از دنیا رفتى، و گواهى مى دهم که خداى تعالى خواستار انتقام توست، و وفا کننده به وعده اى که به تو داده، بر یارى ات، و تأیید در نابودى دشمنت، و آشکار ساختن دعوتت. و گواهى مى دهم که تو به عهد خدا وفا کردى، و در راه خدا جهاد نمودى، و مخلصانه خدا را عبادت کردى، تا کشته شدن، تو را دررسید، خدا لعنت کند امّتى که تو را کشتند، و خدا لعنت کند امّتی را که دست از یارى ات کشیدند، و خدا لعنت کند امّتى که دیگران را علیه تو ترغیب کردند، به پیشگاه خدا بیزارى مى جویم، از کسی که تو را تکذیب کرد، و حق تو را سبک شمرد، و خونت را حلال دانست، پدر و مادرم به فدایت اى ابا عبد اللّه، خدا لعنت کند قاتلت را، و لعنت کند دریغ کننده از یاریات را… .
در مصباح و تهذیب نقل شده است که گروهی از اصحاب ما را از ابی محمد هارون بن موسی بن احمد التعلکبری خبر دادند. گفت: محمد بن علی بن معمر برای ما روایت کرد، گفت: از ابوالحسن علی بن محمد بن مسعده برای من روایت شده است. و حسن بن علی بن فضال از سعدان بن مسلم از صفوان بن مهران جمال روایت کرده،گفت،مولای من امام صادق که درود خدا بر او باد ،در زیارت اربعین به من فرمود:
«تَزُورُ عِنْدَ اِرْتِفَاعِ اَلنَّهَارِ وَ تَقُولُ – اَلسَّلاَمُ عَلَى وَلِيِّ اَللَّهِ وَ حَبِيبِهِ اَلسَّلاَمُ عَلَى خَلِيلِ اَللَّهِ وَ نَجِيبِهِ اَلسَّلاَمُ عَلَى صَفِيِّ اَللَّهِ….. اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا اِبْنَ رَسُولِ اَللَّهِ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكَ يَا اِبْنَ سَيِّدِ اَلْأَوْصِيَاءِ أَشْهَدُ أَنَّكَ أَمِينُ اَللَّهِ وَ اِبْنُ أَمِينِهِ عِشْتَ سَعِيداً وَ مَضَيْتَ حَمِيداً وَ مِتَّ فَقِيداً مَظْلُوماً شَهِيداً وَ أَشْهَدُ أَنَّ اَللَّهَ مُنْجِزٌ مَا وَعَدَكَ وَ مُهْلِكٌ مَنْ خَذَلَكَ وَ مُعَذِّبٌ مَنْ قَتَلَكَ – وَ أَشْهَدُ أَنَّكَ وَفَيْتَ بِعَهْدِ اَللَّهِ وَ جَاهَدْتَ فِي سَبِيلِهِ حَتَّى أَتَاكَ اَلْيَقِينُ فَلَعَنَ اَللَّهُ مَنْ قَتَلَكَ وَ لَعَنَ اَللَّهُ مَنْ ظَلَمَكَ وَ لَعَنَ اَللَّهُ أُمَّةً سَمِعَتْ بِذَلِكَ فَرَضِيَتْ بِهِ.
كه در هنگامی كه روز بلند شده باشد، زیارت می كنی و می گویی: درود بر ولی و محبوب خداوند، درود بر دوست ونيک نژاد و برگزیده خدا… درود بر تو ای پسر رسول خدا درود بر تو ای پسر سرور بزرگان وجانشينان، گواهی میدهم كه همانا تو امین خدا و پسر امین خدایی، سعادتمندانه زندگی كردی و ستایش شده وستوده عمر را گذراندی و گمنام، مظلوم و شهید از دنیا رفتی. و گواهی میدهم كه خداوند به آنچه به تو وعده داده است وفا می كند و هرآنكس كه تو را تنها گذاشت نابود می كند و آنكس كه تو را كشت عذاب می كند.
و شهادت ميدهم همانا تو به عهد خدا وفا كردي و در راه او جهاد كردي تا اينكه كشته شدن تو را در نورديد پس خدا لعنت کند کسی را که تو را کشت و لعنت کند کسی که به تو ظلم کردو لعنت کندتایید کنندگان آن را و امتی را که بدان راضى شد.
به قول امام (عليه السلام) توجه کنید( وَ أَشْهَدُ أَنَّ اَللَّهَ تَعَالَى اَلطَّالِبُ بِثَأْرِكَ وَ مُنْجِزٌ مَا وَعَدَكَ مِنَ اَلنَّصْرِ وَ اَلتَّأْيِيدِ فِي هَلاَكِ عَدُوِّكَ وَ إِظْهَارِ دَعْوَتِكَ) یعنی گواهى مى دهم كه خداى تعالى خواستار انتقام توست، و وفاكننده به وعدهاى كه به تو داده، بر ياريت، و تأييد در نابودى دشمنات، و آشكار ساختن دعوتت.
2. تجلی دعوت امام (علیه السلام) در کلام حق تعالی وارد شده است که فرمود «ليظهره على الدين كله» یعنی تا آنکه دین حق را بر همۀ ادیان عالم تسلط و برتری دهد. و آن امتداد دعوت جدش مصطفى (صلي الله عليه وآله) است و پس آشکار ساختن دعوت هر امامی تجلی و آشکار ساختن دین خداست که پیامبر صلی الله علیه و آله برای آن ارسال شده است.
3. و وفای به وعده الهی که در دو آیه ذکر شده است با تحقق و تجلی دعوت هر امامی از جانشینان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است.
4. این وفای به وعده الهی با وجود ناخوش داشتن دشمنان از کافران و مشرکان صورت می گیرد، واین مضمون هلاک کردن دشمنان امام حسین (علیه السلام) و کسانی که او را تنها گذاشتند، است و با زدودن آداب فاسدی که توسط دشمنان اهل بیت (علیهم السلام) در جامعه به وجود آمد و ریشه دوانید.
5. این اوج معنای انتقام الهی است برای خون ریختهشدۀ امام حسین (علیه السلام)، همانطور که این اوج معنای انتقام مختار از قاتلان حسین (علیه السلام) و حذف آنها از ایجاد آداب و رسوم فاسد خود در جامعه عراق است.
1. اهل بیت (علیهم السلام) چهارده نفر هستند نه دوازده نفر. پنج نفر اصحاب کسا که پیامبر و حضرت علی و حضرت فاطمه و امام حسن و امام حسین (علیهم السلام) هستند، و نُه نفر نیز از اولاد امام حسین (علیه السلام) از اهل بیت به حساب می آیند. و این حقیقتی است غیر قابل انکار و راه فراری از قبول آن نیست.
2. قطعی است که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) بر ائمه ی دیگر امامت دارد. امامت پیامبر بر سایر ائمه روشن و غیرقابلانکار است و راه فراری از قبول آن وجود ندارد. پس عدد ائمه دوازده نفر از چهارده نفر اهل بیت نمی باشد.
3. عدد یازده در برخی از بیانات وحیانی وارد و ذکر شده است که اشاره و دلالت بر امامان یازده گانه از نسل حضرت امیرالمومنین علیه السلام دارد، همانطور که در برخی دیگر از بیانات و آیات وحیانی عدد نه ذکر شده است که اشاره به امامان نه گانه از نسل امام حسین علیه السلام دارد، و عدد دو نیز در مورد امام حسن و امام حسین علیهما السلام وارد شده است.
4. عدد پنج نیز در منابع ذکر شده است که اشاره به اصحاب کساء دارد. و این مسئله طبق آنچه که در کتاب و سنت است، در آیه ی تطهیر یا آیه ی مباهله یا آیه ی مودت یا آیه ی فیء یا آیه ی خمس و دیگر موارد و جایگاه های دینی نمود دارد.
5. عدد چهارده در اکثر روایات مربوط به زیارت اهل بیت و فضائل انتخاب شده برای مقام و جایگاه اهل بیت علیم السلام ذکر شده است. و این روایات نزد شیعه و سنی ثابت است.
6.قطعا مراد و منظور از قاعده ی اعتقادی من مات و لم یعرف امام زمانه، شناخت و اعتقاد به مجموع اهل بیت است، نه اینکه اتنها اعتقاد به امام ناطق معاصر با شخص مراد باشد. مثلا کسی که در زمان امام سجاد علیه السلام از دنیا رفته باشد، بر او واجب بوده است بر مجموع اهل بیت یعنی اصحاب کساء و علاوه بر ایشان خود حضرت سجاد شناخت واعتقاد داشته باشد. و اینکه تنها امام معاصر خود یعنی حضرت سجاد را شناخته و بر آن حضرت اعتقاد داشته باشد کافی نیست بلکه شناخت و اعتقاد به ائمه قبل از ایشان نیز لازم است.
7. اگر یکی از مسلمانان و مومنان در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و بعد از روز غدیر و قبل از شهادت پیامبر و رحلت ایشان به سرای آخرت و رفیق اعلی از دنیا برود، شناخت و اعتقادی که از او در موردش سوال خواهد شد اعتقاد و شناخت پنج تن یعنی همان اصحاب کساء است. با توجه به شنیده ها از پیامبر در مورد امام حسن و امام حسین علیه السلام که فرمود: الحسن والحسين إمامان قاما أو قعدا، حسن و حسین امام هستند چه اینکه قیام کنند یا بنشینند. و همچنین باتوجه به شنیده ها از قرآن و کلام پیامبر صلی الله علیه و آله مبنی بر اینکه اصحاب کساء دارای مقام ولایت و طهارت و حجیت در مباهله بوده و ایشان وارث کتاب هستند و وارث کتاب همان امام مبین و بر حق است. و نیز در غیر این موارد از مواقع برگزیده شده و انتخابی مشترک برای پنج تن در دین مطالبی از این دست ثابت است.
8. از مطالب گذشته روشن است که اجتماع دو امام از اهل بیت چهارده گانه علیهم السلام یا بیشتر از دو امام در یک زمان نه تنها ممکن است بلکه واقع شده است. نهایت مطلب این است رتبه ی ایشان در امر ولایت که خداوند برایشان تعیین و مقدر فرموده است، محفوظ است. به این معنا که یکی از آن ها امام ناطق و بقیه امام صامت هستند.
9. همانا در ماجرای معراج پیامبر اکرم بر بالاتر از آسمان ها و بر بهشت برین و تا نزدیکی عرش الهی عروج نمودند، این درحالی است زمن هیچگاه از حجت الهی خالی نمی شود. از این رو در بیات و روایات مربوط به معراج ذکر شده است که در مدتی که حضرت رسول صلی الله علیه و آله به معراج رفته بودند، امیرالمومنین علیه السلام همان امام ناطق و خلیفه ی الهی و حجت خداوند بر مردم بر روی زمین بودند. و این به مراتب تعیین شده ی اهل بیت خلل و ضرری وارد نمی کند بلکه این مراتب بین اهل بیت علیهم السلام محفوظ است.
10. این مطلب که امیرالمومنین علیه السلام به منزله ی نفس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است، شاهد و بیانگر این نکته است که نسبت امامت حضرت امیر علیه السلام با جایگاه پیامبر اکرم با نسبت سایر اهل بیت متفاوت است.
11. همچنین روایات و بیاناتی مبنی بر اشتراک و هم کفو و برابر بودن حضرت امیرالمومنین علیه و حضرت فاطمه ی زهرا سلام الله علیها وجود دارد، که نشانگر این است که نسبت بین حضرت زهرا با امیرالمومنین علیهما السلام با جایگاه امام حسن و امام حسین نسبت به امیرالمومنین متفاوت است.
12.نسبت بین امام حسن و امام حسین علیهما السلام در امامت اخوت و برادری است برخلاف نسبت ائمه ی نه گانه ی بعدی که از نسل امام حسین هستند با اصحاب کساء که نسبت برادری برقرار نیست.
13. پس برادری انتخابی و برگزیده شده در بین چهارده نفر اهل بیت، تنها بین پیامبر اکرم با امیر المومنین و امام حسن با امام حسین علیهم السلام ثابت است. و اشتراک تنها بین علی علیه السلام و حضرت فاطمه سلام الله علیها ثابت است. با اینکه پیامبر اکرم از نظر رتبه بر حضرت علی و حسن و حسین علیهم السلام مقدم است. و امیرالمونین نیز بر حضرت زهرا تقدم دارد. و همچنین در بین امامان نه گانه ی بعدی نیز پدر بر پسر از نظر رتبه مقدم است مگر جناب حجت بن الحسن عجل الله تعالی فرجه الشریف که ایشان با فضیلت ترین امام در بین ائمه نه گانه از نسل امام حسین علیه السلام هستند.
14. از مطالب قبل روشن می شود که مراتب اهل بیت چهارده گانه به این ترتیب است: پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله سپس امیرالمومنین علیه السلام سپس حضرت فاطمه سلام الله علیها سپس امام مجتبی بعد امام حسین بعد حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف سپس حضرت سجاد بعد امام باقر بعد امام صادق سپس امام کاظم سپس امام رضا سپس امام جواد سپس امام هادی سپس امام حسن عسکری سلام الله علیهم اجمعین. با توجه به این مسئله دیگر شناخت متقدم و متأخر از اهل بیت هنگام اجتماع ایشان در یک بازه ی زمانی کار دشواری نیست. همانگونه که در دولت و حکومت بعد از رجعت این اجتماع رخ خواهد داد. یا در عالم برزخ که ایشان مجتمع هستند، با توجه به اینکه ولایت اهل بیت به عالم های گذشته و آینده نیز امتداد دارد.
15. لازم به ذکر است که در اینکه طبق اراده و اختیار الهی حضرت فاطمه ی زهرا با سرعت و به زودی و در مدت زمان کم به پدر گرامیش ملحق شده و به شهادت رسیدند، حکمت رسا و والایی نهفته و این مسئله محل و جایگاه فکر و تدبر است.
1. نزد بزرگان علم حدیث و رجال معروف است اینکه امام باقر (علیهالسلام) جابر انصاری را درک کرده است موجب اتصال روایت امام باقر (علیهالسلام) به پیامبر اکرم از نوع روایت تابعی از طبقه ی اول که از صحابه روایت میکند، می شود.
2. به همین خاطر است که علمای حدیث عامه روایت امام باقر (علیهالسلام) از پیامبر را بدون اینکه اسناد وساطت صحابی را ذکر کنند، قبول میکنند.
3. جمهور علمای عامه نیز روایت امام باقر (علیهالسلام) در مورد جزئیات حج پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) را اخذ کرده اند.
4. اما المقدسی در کتاب الکمال فی أسماء الرجال و المزی در کتاب تهذیب الکمال در شرح حال امام باقر و صادق و کاظم مسندی را ذکر کرده اند که علمای حدیث بر این دیدگاه هستند که روایات امامان از اهل بیت از پیامبر از نوع علم لدنّی است نه از باب روایت راویان به وسیله ی شنیدن حسی.
5. و به همین خاطر است که پیامبر اکرم بر حضرت باقر متمرکز شده اند نه حضرت سجاد. چراکه اتصال حضرت سجاد بر حضرت امیرالمومنین (علیهالسلام) و حضرت امام حسین (علیهالسلام) در ذهن مردم شناخته شده بود و ایشان صدر اول را از این طریق درک کرده است.
6. وجه دیگر این است که امام باقر (علیهالسلام) مرحله ی دیگری در تبیین حقائق دینی شروع کرد؛ که مرحله ی حساسی در شروع تکامل دین بود. پس لازم بود که بزرگ شریعت (پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم) نسبت به جایگاه امام باقر (علیهالسلام) در قیام به این نقش و تفاوت نقش ایشان با فقهاء و راویان روشنگری کنند.
– الجمع مهما أمكن أفضل من الاكتفاء بأحد الأمرين .
٢- فاللازم أولا السعي للجمع بين الأمرين وإن كان أحدهما أهم غاية الأهمية والآخر متوسط أو دون ذلك في الاهتمام .
٣- يتم الجمع بحسن التدبير والإدارة للأمور والفطنة للآليات
ولو بأداء المقدار المتوسط من الجانبين ، أو بأداء أحدهما من ماله والآخر بتحفيز الأخيار ذوي السعة أو بطرق وأساليب أخرى .
٤- أما الأهمية فقد وردت طوائف من الروايات مستفيضة يستفاد منها أن الحج المستحب أعظم من الصدقة الهائلة
وقضاء حاجة المؤمن أعظم ، لكن زيارة الحسين ع لا يعدلها حج ولا صدقة بل ولا قضاء حاجة مؤمن .
١/ قال الطوسي في النهاية : فأمّا من روى سبعة و ثلاثين فصلا ، فإنّه يقول في أوّل الإقامة أربع مرّات «اللّه أكبر»، و يقول في الباقي كما قدّمناه . و من روى ثمانية و ثلاثين فصلا ، يضف الى ما قدّمناه من قول : «لا إله إلّا الله )) النهاية في مجرد الفقه و الفتاوى ، ص: 69» مرّة أخرى في آخر الإقامة . و من روى اثنين و أربعين فصلا ، فإنّه يجعل في آخر الأذان التّكبير أربع مرّات ، و في أوّل الإقامة أربع مرات ، و في آخرها أيضا مثل ذلك أربع مرّات ، و يقول : «لا إله إلّا اللّه» مرّتين في آخر الإقامة . فإن عمل عامل على إحدى هذه الرّوايات ، لم يكن مأثوما. و أمّا ما روي في شواذّ الأخبار من قول : «أشهد انّ عليا وليّ اللّه و آل محمّد خير البريّة» فممّا لا يعمل عليه في الأذان و الإقامة. فمن عمل بها كان مخطئا .
٢/ وكلام الشيخ في النهاية يقرر بنقاط :
١- قد حكم على اختلاف الروايات في فصول الأذان من ناحية غير الشهادة الثالثة بأن العامل بأي منها غير مأثوم وإن رجح هو إحداها وهذا عين ما بنى عليه في روايات الشهادة الثالثة في المبسوط مما يقرر أن روايات الشهادة الثالثة مقرر العمل بها إجمالا وأن المقتضي للعمل طبق المقرر الشرعي متوفر .
٢- لا سيما وأن الشيخ في كلا كتابيه النهاية والمبسوط قد قرر أنها روايات شاذة أي معتبرة الطريق غاية الأمر لم يعمل بها المشهور .
٣- وإذا ضممنا النص في كتاب العلل عن الرضا ع أن التشهد في الأذان والإقامة و داخل الصلاة حقيقة واحدة .
٤- وضممنا إلى ذلك أيضا فتوى الشلمغاني في كتابه التكليف المعمول به عند كافة الطائفة في الغيبة الصغرى بالشهادة الثالثة في تشهد الصلاة وكذلك فتوى ابن بابويه مثله في كتابه الشرائع المعروف حاليا بالفقه الرضوي .
٥- وضممنا إلى ذلك كله صحيح الحلبي الوارد في الترخيص بذكر أسماء الأئمة ع داخل الصلاة .
٦- أضف إلى ذلك ما أفتى به الصدوق في الفقيه والمفيد في المقنعة والطوسي في التهذيب – بمضمون صحيح الحلبي من أنها محمولة على التشهد في قنوت الصلاة وهذا موطن رابع في التشهد المرتبط بالصلاة ووحدة التشهد في مواطن الصلاة .
٧- أضف إلى ذلك موطن خامس للتشهد المرتبط بالصلاة وهو التشهد المفصل بالشهادة الثالثة بأسماء الأئمة ع في إحدى خطبتي صلاة الجمعة لزوما وندب ذلك في الخطبة الأخرى .
٨- وهذا الموطن الخامس مما يستشهد به بأن الصلاة وأذانها وإقامتها شعيرة إيمانية لا مجرد إسلامية ومما ينقض به أيضا دعوى كاشف الغطاء أن الأذان والإقامة شعيرة إسلامية لا إيمانية كل ذلك .
٩- هذا مضافا إلى الوجوه العديدة الأخرى التي ذكرناها في أجزاء كتاب الشهادة الثالثة ، هذا كله سيوصل الباحث إلى القطع مع كل ذلك بأن حقيقة التشهد في الأذان والإقامة وداخل الصلاة وردت بها النصوص الخاصة تلويحا وتعريضا وتصريحا أنها شهادات ثلاث وقد أفتى بها الأقدمون والمتقدمون بنحو وآخر .
. سخن حضرت امام حسین (علیهالسلام) به جناب جون یا از باب آموزش دادن و تعلیم دادن به آن جناب است تا نیتش را تصحیح و همتش را عالی کند تا همتش درراستای مقاصد و اهداف برین قرار گیرد، یا از باب اظهار بلندی همت جناب جون است تا افراد دیگر و حتی نسلهای دیگر از او و از منطق و نگرش او یاد بگیرند.
2. جناب جون به حضرت امام حسین (علیهالسلام) پاسخی داد که پاسخ او حاکی از نگرش و روشی کریمانه و مکتبی متعالی و برین است. بهراستی، آیا جزا و پاسخ احسان و خوبی بهجز احسان و خوبی است؟
1. نظیر این تقدم در کتاب کافی، در زیارت حضرت علیاکبر (علیهالسلام) نیز وارد شدهاست.
2. ولی در زیارت حضرت امیرالمؤمنین، علی (علیهالسلام)، و زیارت حضرت امام حسین (علیهالسلام) چنین وارد شدهاست: «سلام الله وسلام ملائكته المقربين والمسلمين بقلوبهم والناطقين بفضلك والشاهدين على أنك صادق صديق». یعنی سلام خداوند و سلام ملائکۀ مقرب، ملائکهای که با جان و دلشان بر تو سلام و درود میفرستند و فضل و ثنای تو را بازگو میکنند و بر اینکه تو صادق و صدّیق هستی گواهی و شهادت میدهند.
3. مراد از قرب الهی و تقرب به خداوند به دست آوردن کمال حقیقی و نائل شدن به شرافت وجودی است که ملازم با تمکن در علم و قدرت است. یعنی هرکس کمال یابد و به مراتب بلند هستی برسد، علم و قدرتش نیز افزون میشود.
4. گاهی به دلیل وجود اغراضی خاص، ترتیب در ذکر امور مطابق با شرافت و مرتبۀ موارد ذکرشده نیست. یعنی چنین نیست که همیشه ابتدا شیء اشرف و سپس شریف و… ذکر شود. در اینجا نیز ترتیب در ذکر مطابق با شرافت و مرتبۀ وجودی موارد ذکرشده نیست. ابتدا چیزی را ذکر کردهاست که مرئی و قابلمشاهدۀ حسی برای انسانها نیست و سپس چیزی را ذکر کردهاست محسوس و قابلمشاهدۀ حسی برای انسانها است [یعنی ابتدا ملائکه و سپس انبیا ذکر شدهاست].
5. البته بدون دلیل و قرینۀ متصل یا منفصل، ترتیب در ذکر بر ترتیب در رتبه دلالت میکند. برای دست برداشتن از این دلالت باید قرینۀ متصل یا منفصل وجود داشته باشد.
. اگر بتوان بین هر دو امر جمع کرد، از اکتفا به یکی از آن دو بهتر و افضل است. یعنی اگر بتوان، هم به سیلزدهها کمک کرد و هم به زیارت حضرت امام حسین (علیهالسلام) در روز اربعین رفت، بهتر و افضل از اکتفا به یکی از دو صورت است.
2. لازم و شایسته است که انسان بکوشد و بین هر دو امر [زیارت حضرت امام حسین (علیهالسلام) در روز اربعین و کمک به فقرا و سیلزدهها] جمع کند، هرچند یکی از آن دو امر اهمیت بسیار زیادی داشته باشد و دیگری اهمیت متوسط یا اهمیت کمی داشته باشد.
3. جمع بین هر دو امر [زیارت حضرت امام حسین (علیهالسلام) در روز اربعین و کمک به فقرا و سیلزدهها] با حسن تدبیر و دقت در انجام امور و توجه به ابزارها و وسایل مناسب ممکن است. شخص میتواند برای هر دو امر هزینهای متوسط کند و هر دو کار را انجام دهد یا یکی از کارها [زیارت حضرت امام حسین (علیهالسلام) در روز اربعین و کمک به فقرا و سیلزدهها] را با پول و هزینۀ شخصی خود انجام دهد و برای انجام دادن کار دوم از خیرین کمک بگیرد. مثلاً برای انجام دادن کار دوم در خیرین انگیزه ایجاد کند و کار دوم را خیرین انجام دهد. اینها راههایی است که شخص میتواند برای جمع هر دو امر انجام دهد و علاوه بر این راهها، راههای دیگری نیز وجود دارد.
4. زیارت حضرت امام حسین (علیهالسلام) اهمیت بسیار زیادی دارد. در طوائف مختلفی از روایات مستفیض وارد شدهاست که حج مستحب از صدقه بزرگتر و بهتر است و رفع کردن مشکل مؤمن از حج مستحبی افضل و بهتر است، ولی زیارت حضرت امام حسین (علیهالسلام) چنان بزرگ و بااهمیت است که نهتنها حج و صدقه، بلکه حتی رفع مشکل مؤمن نیز درمقابل آن چیزی به حساب نمیآید
جواب سؤال اول
1. حجاب بر شخص غیربالغ نیز مستحب است.
2. حجاب بر شخص بالغ واجب است و بنیه و توان و حجم بدنی اهمیتی در این موضوع ندارد. یعنی چه بنیه و توان و حجم بدنی کمتر از سن تکلیف باشد و چه اینکه کمتر نباشد، حجاب واجب است و باید رعایت کند.
3. معیار و ملاک حجاب سن است، نه بنیه و توان بدنی، خصوصاً که علاوه بر بدن و حجم بدن، روح نیز در ساختار و فیزیولوژی بدن و در غرایز شخص دخالت دارد.
اسخ سؤال دوم
1. اگر در طول عمر دختر شک دارند و نمیدانند که دختر دقیقاً چند سال دارد و برای دانستن طول عمر و تاریخ تولد دختر به پزشک متخصص مراجعه کردهاند، در این صورت، اگر فحص و بررسیهای پزشکی موجب اطمینان شود، مانعی از اعتماد بر آن نیست و میتوان به نتیجۀ بررسیها و گفتههای پزشک صحه گذاشت.
2. ولی اگر تاریخ تولد و، درنتیجه، سن و طول عمر دختر مشخص و قطعی باشد و فقط رشد و بنیۀ بدنی دختر تأخیر داشته باشد، پاسخ همان پاسخ قبلی (پاسخ سؤال قبل) است. یعنی اگر تاریخ تولد دختر مشخص و قطعی باشد، [باید حجاب را رعایت کند، چون] همانطور که در پاسخ سؤال قبل گذشت، معیار و ملاک سن است، نه بنیۀ بدنی. بنیۀ بدنی چه کمتر از سن تکلیف باشد و چه بیشتر از سن تکلیف باشد، اهمیتی ندارد.
3. بله، معیار در مکلف شدن سن است، نه بنیه، ولی در مورد روزه باید گفت که روزه، برخلاف نماز، به قدرت و توان بدنی نیز بستگی دارد.
4. از اموری که ملاک و معیار بودن سن را تأیید و ملاک و معیار بودن بنیۀ بدنی را نفی میکند این است که در برخی موارد رشد و درک عقلی و شناختی و رشد روحی و روانی کودک با رشد بدنی او همخوان نیست. یعنی در برخی موارد، کودک بهلحاظ شناختی و عقلی و روحی رشد زیادی دارد در حالی که بنیه و توان بدنیاش کم است و از این جهات کمتر رشد کردهاست یا برعکس این حالت، کودک بهلحاظ بدنی رشد خوبی دارد، ولی بهلحاظ عقلی و شناختی و روحی کمتر رشد کردهاست.
5. البته باید توجه داشت که ملاک و معیار برای مکلف شدن، سن است، نه رشد و توان بدنی و نه رشد و توان روانی و روحی.
6. بله، اگر کودک بهمیزان قابلتوجهی از رشد طبیعیِ عقلی و روانی عقب بماند (عقبماندگی)، موجب تخفیف در فعلیت تکالیف میشود.
1. مسلم و غیرمسلم تفاوتی ندارد. زن باید عده نگه دارد.
2. در اینکه عدۀ او به چه نحو است، آیا باید مثل زن مسلمانی که ازدواج دائم کردهاست عده نگه دارد یا عدۀ طلاق کنیز را دارد، بین علما اختلاف است و مشهور فقها به قول اول (عدۀ زن مسلمانی که ازدواج دائم کردهاست) فتوا دادهاند، ولی از نظر ما، مقتضای جمع بین ادله و قواعد قول دوم است، هرچند قول اول نیز مطابق با احتیاط است.
3. ملاک و معیار در تحقق طلاقْ عرف متداول هر منطقه است. اگر طلاق مطابق موازین عرفی خود آنها محقق شده باشد، صحیح است [و عده از همان زمان محاسبه میشود] و ثبت در طلاقنامه و امثال آن اهمیتی ندارد.
بله، این شخص برای مسح پاهایش باید از کسی دیگر کمک بگیرد. اگر با کمک شخص دیگر، خود وضوگیرنده میتواند دستهایش را به پایش برساند و درنتیجه خودش پاهایش را مسح کشد، باید همین کار را بکند. یعنی از شخصی دیگر کمک بگیرد و دستهایش را به پاهایش برساند و خودش مسح کشد. اگر این کار مقدور نباشد و وضوگیرنده، حتی با کمک شخصی دیگر، توان مسح پاهایش را نداشته باشد، شخص دیگر با آب وضوی دست راست وضوگیرنده باید پاهای شخص وضوگیرنده را مسح کند.
1. شهادت ثالثه (شهادت به ولایت امیر مؤمنان، حضرت علی ــ علیهالسلام) در تشهد نماز، بهلحاظ ذات و ماهیتش، واجب و بهلحاظ افرادِ آن طبیعت و ماهیت، مستحب است و گفتن آن در اتیان عمل (در تشهد نماز) مطابق احتیاط است.
2. این مورد قابلمقایسه است با نماز واجب خواندهشدهای که دوباره با جماعت اعاده میشود. نمازی که یکبار اتیان شدهاست و دوباره با جماعت خوانده میشود، بهلحاظ طبیعت و ماهیت صلاتی، واجب است و با نیت وجوب اعاده میشود، ولی بهلحاظ فرد نماز، مستحب است.
3. شهادت ثالثه (شهادت به ولایت امیر مؤمنان، حضرت علی ــ علیهالسلام) نیز بهلحاظ طبیعت و ماهیتش واجب است، چون همۀ عبادات مشروط به ولایت و ولایت مشروط به شهادت ثالثه (شهادت به ولایت امیر مؤمنان، حضرت علی ــ علیهالسلام) است.
سخن یادشده تفسیر سخنِ مشهورِ فقها و علما است که فرمودهاند گفتن شهادت ثالثه (شهادت به ولایت امیر مؤمنان، حضرت علی ــ علیهالسلام) در اذان از احکام ایمان است. معنای این سخن این است که شهادت به ولایت امیر مؤمنان، حضرت علی (علیهالسلام) در اذان واجب است، چون ایمان به ولایت واجب است و مطابق سخن مشهور، شهادت به ولایت امیر مؤمنان، حضرت علی (علیهالسلام) از احکام ایمان است.
4. مطابق آنچه گذشت، شهادت به ولایت امیر مؤمنان، حضرت علی (علیهالسلام) بهلحاظ ماهیت و طبیعت آن، واجب است، ولی باید دانست که بهلحاظ فرد واجب نیست و مستحب است، چون برای تحقق ایمان، یکبار گفتن آن کافی است. با اولین شهادت به ولایت امیر مؤمنان، حضرت علی (علیهالسلام) ایمان محقق میشود و تکرار آن شهادت مستحب است.
5. شهادت به ولایت امیر مؤمنان، حضرت علی (علیهالسلام)، در تشهد نماز مطابق احتیاط است، چون ادلۀ عام [در باب شهادت] و نیز ادلۀ خاص در باب تشهد نماز گویای این هستند که گفتن شهادتین در تشهد، خصوصاً تشهد نماز، کافی است و شهادت سوم (شهادت به ولایت امیر مؤمنان، حضرت علی ــ علیهالسلام) واجب و ضروری نیست. از سوی دیگر، هم ادلۀ عام و هم ادلۀ خاص با قرائنی همراه هستند که مشیر و مشعر به تقیهاند. یعنی این ادلۀ خاص و عام از روی تقیه شهادتین را کافی دانسته و به آن اکتفا کردهاند. این ادله گویای حقیقت شرعیۀ واحدی هستند که همان تشهد ایمانی است. یعنی براساس ادله، شهادت دادن یک حقیقت بیشتر ندارد و آن هم شهادتی است که محقِّق ایمان و همراه با شهادت به ولایت امیر مؤمنان، حضرت علی (علیهالسلام)، را هم داشته باشد. براساس آنچه گذشت، شهادت دادن حقیقتی دیگر ندارد تا مأخوذ در اسلام ظاهری باشد.
6. بنابراین شهادت دادن در اذان و شهادت دادن در تشهد نماز یک حقیقت واحد است و با هم تفاوتی ندارند و آن شهادتی است که شهادتهای سهگانه را داشته باشد. یعنی همراه با ایمان و شهادت به ولایت امیر مؤمنان، حضرت علی (علیهالسلام)، باشد. البته باید دانست که نهتنها شهادت دادن در اذان با شهادت دادن در تشهد حقیقت واحد دارند، بلکه شهادت در همۀ ابواب فقهی و اعتقادی ــ ابوابی که شهادت دادن در آنها اخذ شده و در آنها شرط است ــ دارای یک حقیقت است و تفاوتی با هم ندارند.
1. به جواب شبهه پرداختن، خصوصاً در ابتدای امر، بهتر و مهمتر از پرداختن به هدف و غرض افراد است، مگر اینکه غرضورزیها فتنههای دیگری پدید آوردند که این سخنی دیگر و بحثی جدا است.
پاسخ چنین شبهاتی با توجه به آنچه در کتاب «دعوی السفارة في غیبة الکبری» ج 1 و 2 گفتهایم روشن میشود.
2. در این کتاب گفتهایم که اتصال روحی به معصومین (علیهمالسلام) برای دیگران حجت نیست، [البته نه به این دلیل که ــ معاذالله ــ سخن معصوم (علیهالسلام) حجیت ندارد، بلکه به این دلیل که] هیچیک از راههای اتصال به معصوم (در زمان غیبت) حجت نیست.
3. حتی اگر کسی، مثل جناب زراره، در زمان حضور امام (علیهالسلام) باشد، از آن حیث که سخن امام را از خود امام شنیدهاست و شنیدهاش را روایت میکند حجیت دارد، نه از جهات دیگر.
4. اگر حجیت روایت از معصوم مقید به سمع حسی است، حال روایت از غیر معصومی که از راههایی به غیر از سمع حسی روایت شدهاست، راههایی که هیچ اعتباری ندارند و حجت نیستند، چگونه خواهد بود؟! خلل چنین روایتی از دو جهت است: یک: روایت از غیر معصوم است؛ ب: روایت از راههایی دیگر، به غیر از راه سمع حسی، به دست آمدهاست.
5. چیزیهایی را که انسان در خواب میبیند یا عارف در مکاشفاتش به آنها میرسد هیچگونه حجیت و اعتباری ندارند و تنها فایدهای که بر این امور مترتب میشود، تنبه و هشیارسازی این امور است. خواب یا مکاشفه میتواند به آنچه شرعاً و براساس کتاب خداوند و سنت معصومین (علیهمالسلام) اثبات شدهاست تنبه دهد.
6. پیشبرد بحث به این کیفیت، یعنی تبیین دلایل و استدلالها، بهتر از پرداختن به اهداف اشخاص است. اگر اشخاص غرضورز نیستند و فتنهای را دنبال نمیکنند، بهتر است با دلیل و استدلال بر بصیرت و بینایی افراد بیفزاییم و از نقد اشخاص بپرهیزیم.
7. باید با بررسی و تبیین علمی و استدلالهای محکم روشن کنیم که میزان و معیار و ملاک برای رسیدن به حقیقت و سعادت تمسک به ثقلین، یعنی تمسک به کتاب خداوند و عترت پیامبر (علیهوعلیهمالسلام)، است و جز این راه راهی دیگر برای سعادتمندی نیست. نه مکاشفه و نه رؤیا و نه کهانت و نه علوم غریبه و نه هیچ راه دیگر ملاک و معیار نیست.
1. اصل حدیث کسا بین فریقین، شیعه و سنی، تواتر معنوی دارد.
2. حدیث کسا در بین فریقین، شیعه و سنی، با طرق مختلف نقل شدهاست، چون رسول اکرم، حضرت محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلم)، مجلس کسا را در مواقع متعدد و اماکن مختلف انجام دادهاست.
حدیث کسا در بین فریقین، شیعه و سنی، با طرق مختلف نقل شدهاست، چون رسول اکرم، حضرت محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلم)، مجلس کسا را در مواقع متعدد و اماکن مختلف، مثل روز مباهله و هنگام جنگ خیبر و در خانۀ امسلمه و درخانۀ حضرت فاطمه (سلاماللهعلیها) و در جاهای دیگر، انجام دادهاست. حضرت محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) این کار را آنقدر تکرار کردهاست که در بین مسلمانان معروف و مشهور شده و عنوان «کسا» در بین آنان از حقایق شرعی شده بود. یعنی رسول اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) این کار را آنقدر تکرار کرده بود که مسلمانان از لفظ «کسا» قضیۀ کسا را میفهمیدند.
3. مفاد حدیث کسا، با همۀ طرقی که نقل شدهاست، مطابق روایات مستفیض است، روایات مستفیضی که همسو و مطابق با اصول مذهباند و این تطابق و همسویی با روایات مستفیض و اصول مذهب حدیث کسا را تأیید میکنند.
چنین تأیید و انجبار و تصحیحی نسبتبه مضامین روایات و متون احادیث روشی روشن و منهجی مشهور و معروف است. روش رایج و منهج دارج این است که تطابق مضمون روایتی با مضمون روایات صحیح موجب تأیید و انجبار آن روایت میشود.
آنچه دربارۀ تأییدپذیری و انجبار گذشت، براساس مبنای مشهور و پذیرفتهشدۀ امروزی است، ولی باید دانست قدما به مبنایی قایل بودند، که میتوان گفت بین آنها مبنایی معروف و مشهور نیز بودهاست، و آن مبنا این بود که تطابق روایت با اصول و قواعد قطعی دینی موجب تصحیح و انجبار روایت میشود.
4. سید مرتضی (قدسسره) در پاسخ به سؤالات ابنتبان، در رسالۀ «أجوبة مسائل التبّانیات فی أخبار الاحاد»، که در کتاب رسائل المرتضی چاپ شدهاست، دربارۀ خبر واحد، میگوید: «إن أكثر الأخبار المروية في كتبنا معلومة مقطوع على صحتها إما بالتواتر من طريق الإشاعة والإذاعة أو بأمارة وعلامة دلت على صحتها وصدق رواتها ، فهي موجبة للعلم مقتضية للقطع وإن وجدناها مودعة في الكتب بسند مخصوص معين من طريق الآحاد». یعنی صحت بیشتر اخبار و احادیث روایتشده در کتب روایی شناختهشده مقطوع و قطعی است، چون این روایات یا شیوع دارند و ازاینرو متواتر هستند یا با اماره و علامت و نشانهای همراه هستند که بر صدق و صحت روایت گواهی میدهند. پس این اخبار و روایات، هرچند در کتب روایی، سند مخصوص و معین دارند و خبر واحد محسوب میشوند، از راه تواتر یا همراهی با قرائن و امارههایی که بر صحت آن گواهی میدهند، قطعی و یقینی هستند.
5. راه و روشی که برای تصحیح و انجبار روایات گذشت موردپذیرش بسیاری از بزرگان قرار گرفتهاست. یکی از اَعلام و بزرگانی که این روش را پذیرفته و به کار گرفتهاست آیتالله میرزا جواد تبریزی (قدسسره) است. ایشان در کتاب صراط النجات و در پاسخ به سؤالی دربارۀ قابلاعتماد بودن زیارت جامعه، فرمودهاست:
«بسمه تعالى
زيارة الجامعة زيارة معروفة مشهورة عند الشيعة وكثير من مضامينها وارد في روايات صحيحة فينبغي للمؤمنين المواظبة على قراءتها عند زيارة أحد من المعصومين عليهم السلام ولا يلتفت للتشكيك بها.»
ایشان در این پاسخ میفرماید زیارت جامعه در نزد شیعه زیارتی معروف و مشهور است و مضامین واردشده در این زیارت در بسیاری از روایات دیگر که صحیحاند وارد شدهاست. پس نباید مؤمنان در صحت این زیارت شک و شبهه داشته باشند و شایسته است که هنگام زیارت هریک از معصومین (علیهمالسلام) بر قرائت این زیارت مواظبت کنند.
6. چنانکه گذشت حدیث کسا را بسیاری از روایات صحیح تأیید میکند. اینک به برخی از روایات و طرقی که مضمون حدیث کسا را تأیید میکنند اشاره میکنیم.
7. آیۀ 87 سورۀ بقره آمدهاست: «وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ وَقَفَّيْنَا مِنْ بَعْدِهِ بِالرُّسُلِ ۖ وَآتَيْنَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنَاتِ وَأَيَّدْنَاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ ۗ أَفَكُلَّمَا جَاءَكُمْ رَسُولٌ بِمَا لَا تَهْوَىٰ أَنْفُسُكُمُ اسْتَكْبَرْتُمْ فَفَرِيقًا كَذَّبْتُمْ وَفَرِيقًا تَقْتُلُونَ» یعنی و ما به موسی کتاب تورات عطا کردیم و از پی او پیغمبران فرستادیم و عیسی پسر مریم را به معجزات و ادلۀ روشن، حجتها دادیم و او را به واسطۀ روحالقدس توانایی بخشیدیم. آیا هر پیغمبری که از جانب خدا اوامری بر خلاف هوای نفس شما آرد گردنفرازی و سرپیچی نموده و (از راه حسد) گروهی را تکذیب میکنید و جمعی را به قتل میرسانید؟
در تفسیر منسوب به حضرت امام حسن عسکری (علیهالسلام) در ذیل آیۀ یادشده وارد شدهاست: «و أما تأييد الله عز و جل لعيسى ع بروح القدس، فإن جبرئيل هو الذي لما حضر رسول الله ص و هو قد اشتمل بعباءته القطوانية على نفسه- و على علي و فاطمة و الحسين و الحسن ع و قال: “اللهم هؤلاء أهلي، أنا حرب لمن حاربهم، و سلم لمن سالمهم، محب لمن أحبهم، و مبغض لمن أبغضهم، فكن لمن حاربهم حربا، و لمن سالمهم سلما، و لمن أحبهم محبا، و لمن أبغضهم مبغضا”.
فقال الله عز و جل: “قد أجبتك إلى ذلك يا محمد”.
فرفعت أم سلمة جانب العباءة لتدخل، فجذبه رسول الله ص و قال: لست هناك و إن كنت في خير و إلى خير.
و جاء جبرئيل ع متدبرا و قال: يا رسول الله اجعلني منكم! قال: أنت منا.
قال: أ فأرفع العباءة و أدخل معكم قال بلى. فدخل في العباءة، ثم خرج و صعد إلى السماء إلى الملكوت الأعلى، و قد تضاعف حسنه و بهاؤه.
و قالت الملائكة: قد رجعت بجمال خلاف ما ذهبت به من عندنا! قال: و كيف لا أكون كذلك و قد شرفت- بأن جعلت من آل محمد ص و أهل بيته! قالت الأملاك في ملكوت السماوات- و الحجب و الكرسي و العرش: حق لك هذا الشرف أن تكون كما قلت.
یعنی اما دربارۀ تأیید و تسدید حضرت عیسی (علیهالسلام) به وسیلۀ روحالقدس باید گفت که جناب جبرئیل فرشتهای است که هنگام واقعۀ کسا نازل شد و اجازه خواست تا از اهل عبا و کسا باشد. رسول اکرم، محمد مصطفی (صلیاللهعلیهوآلهوسلم)، عبای قطوانیاش را روی سر خود و روی سر حضرت علی و حضرت فاطمۀ زهرا و حضرت حسن و حضرت حسین (علیهمالسلام) کشید و به درگاه حضرت حق عرضه داشت که «خداوندا، اینان اهل و خانوادۀ من هستند و من با هر کسی که با آنها در حال صلح و آشتی باشد، در صلح هستم و با هر کسی که با آنها در جنگ و ناسازگاری باشد، در جنگ هستم و هر کسی را که آنها را دوست داشته باشد، دوست دارم و هر کسی را که با آنها دشمنی کند، دشمن خود میدانم».
خداوند متعال سخن پیامبر را اجابت کرد و فرمود: ای محمد، آنچه را که گفتی اجابت کردم و پذیرفتم.
در این میان امسلمه گوشهای از عبا را بالا آورد تا او نیز داخل شود و در زیر عبا قرار گیرد، ولی رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) عبا را از دست امسلمه کشید و فرمود ای امسلمه، تو در خیر هستی و به خیر هم رهسپاری، اما از اهل عبا نیستی.
در این هنگام جناب جبرئیل نازل شد و به رسول اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) عرض کرد ای فرستادۀ خدا، مرا هم از اهل عبا قرار بده و رسول اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) فرمود تو از ما و از اهل عبا هستی. جبرئیل عرض کرد: پس میتوانم گوشۀ عبا را بالا بیاورم و داخل شوم؟ حضرت (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) فرمود بله، چنین کن و جبرئیل چنین کرد و بر آنها داخل و از اهل عبا شد.
سپس جبرئیل از زیر عبا خارج شد و به آسمان، تا ملکوت اعلی، رفت در حالی که جمال و زیبایی و حسن و بهای او افزون شده بود. ملائکه با دیدن حسن و بها و زیبایی افزونشدۀ جبرئیل گفتند وقتی از نزد ما به سوی زمین رفتی اینقدر حسن و بها و زیبایی و درخشندگی نداشتی. اینک برگشتهای در حالی که حسن و بهای افزونی داری. جبرئیل سخن ملائکه را تأیید کرد و گفت آری، چگونه چنین نباشد و چگونه حسن و زیباییام روزافزون نباشد در حالی که توانستهام این شرافت را به دست آورم که از اهلبیت محمد و آل محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) باشم. آنگاه هر چیزی که در ملکوت آسمانها بود، حجابها و کرسی و عرش، گواهی دادند که آری، کسی که این شرافت را به دست آورده است و از اهلبیت محمد و آل محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) شدهاست باید چنین باشد.
8. حضرت حق تعالی به حبیب خود، رسول الهی، فرمود: « لَوْلَاكَ لَمَا خَلَقْتُ الْأَفْلَاكَ.» یعنی اگر تو نبودی، افلاک را خلق نمیکردم.
در کتاب مناقب آل أبيطالب (عليهمالسلام) لابن شهرآشوب، ج ١، ص ٢١٨ آمدهاست: «خلق الجليل العالم لأجل الحبيب». یعنی خداوند جلیل عالَم را به خاطر حبیبش، حضرت محمد مصطفی (صلیاللهعلیهوآلهوسلم)، آفریدهاست.
9. در تفسیر منسوب به حضرت امام حسن عسکری (علیهالسلام) ص 458 آمدهاست: «ثم دعا بعلي و فاطمة و الحسن و الحسين ع فغمتهم بعباءته القطوانية. ثم قال: هؤلاء خمسة لا سادس لهم من البشر. ثم قال: أنا حرب لمن حاربهم و سلم لمن سالمهم.
فقالت أم سلمة و رفعت جانب العباء لتدخل، فكفها رسول الله ص و قال:
لست هناك و إن كنت في خير و إلى خير. فانقطع عنها طمع البشر.
و كان جبرئيل معهم، فقال: يا رسول الله و أنا سادسكم فقال رسول الله ص:
نعم أنت سادسنا. فارتقى السماوات، و قد كساه الله من زيادة الأنوار ما كادت الملائكة لا تبينه- حتى قال: بخ بخ من مثلي أنا جبرئيل سادس محمد و علي و فاطمة و الحسن و الحسين ع.
و ذلك ما فضل الله به جبرئيل على سائر الملائكة- في الأرضين و السماوات.»
یعنی …سپس پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) علی و فاطمه و حسن و حسین (علیهمالسلام) را فراخواند و عبا را روی آنها انداخت و آنها را با عبای قطوانیاش پوشاند و فرمود اینان که در زیر عبا هستند پنج تن هستند که ششمی از جنس بشر ندارند و من با هر کسی که با اینان سر جنگ و ناسازگاری داشته باشد در جنگ هستم و با هر کسی که با اینان در صلح باشد در صلح هستم.
سپس امسلمه گوشۀ عبا را بالا آورد تا داخل شود و در زیر عبا قرار گیرد، ولی پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) جلو امسلمه را گرفت و فرمود هرچند تو در خیر و به سوی خیر رهسپار هستی، نباید داخل شوی، تو از اینان نیستی. پیامبر چنین کرد و چنین گفت و طمع هر بشری را نسبتبه از اهل عبا بودن از بین برد.
در این میان جبرئیل به محضر رسول اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) عرض کرد ای رسول خدا، آیا من ششمین نفر از اهل عبا هستم؟ حضرت (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) پاسخ داد آری، تو ششمین نفر ما هستی.
سپس جبرئیل به آسمانها رفت و خدا او را چنان زیبا و نورانی ساخته بود که نزدیک بود ملائکه او را نشناسند تا اینکه خود جبرئیل گفت آری، مثلِ منی آفرین و مرحبا دارد. من جبرئیل و ششمین نفر اهل عبا هستم. محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین پنج تن هستند و من نفر ششم آنان هستم و این فضلی الهی است که نصیب من شدهاست و مرا از سایر ملائکۀ آسمانها و زمینها برتر کردهاست
10. در صفحۀ 121 تفسیر منسوب به حضرت امام حسن عسکری (علیهالسلام) آمدهاست: «و قال فيه: سلمان منا أهل البيت، فقرنه بجبرئيل الذي قال له يوم العباء [لما] قال لرسول الله (ص): و أنا منكم فقال: و أنت منا، حتى ارتقى جبرئيل إلى الملكوت الأعلى يفتخر على أهله [و] يقول: من مثلي بخ بخ، و أنا من أهل بيت محمد (ص)». یعنی رسول اکرم، حضرت محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) دربارۀ شأن و عظمت و منزلت جناب سلمان فرمودهاست سلمان از ما، اهلبیت، است. یعنی پیامبر سلمان را با جناب جبرئیل قرین کردهاست، چون در روز عبا، روزی که پنج تن آل عبا (علیهمالسلام) در زیر عبای رسول اکرم، حضرت محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) قرار گرفتند، جبرئیل به محضر حضرت رسول (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) عرض کرد: آیا من هم از شما هستم؟ رسول اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) فرمود: آری، تو هم از مایی. با شنیدن این پاسخ از جانب رسول اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم)، جبرئیل ملکوت اعلی رفت و در نزد سایر ملائکه مباهات کرد و گفت به امثال من مرحبا و آفرین بادا، چراکه من از اهلبیت محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) هستم.
ظاهر روایت یادشده این است که مفاد و مضمون این روایت در بین اصحاب پیامبر معروف و مشهور بودهاست، چون این روایت را کسی از پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) نقل میکند که یکی از بزرگان و یکی از سرشاخههای منافقان بودهاست.
11. مطلب دیگر این است که حدیث کسا فقط در دو منبعی که گذشت، یعنی فقط در کتاب عوالم و کتاب منتخب طریحی، نقل نشدهاست. آقابزرگ تهرانی در کتاب الذریعة، علاوه بر دو منبع یادشده، مصادر دیگری برای حدیث کسا ذکر کردهاست. میتوان به الذریعة، ج 15، ص 224 مراجعه کرد [به منبع مذکور مراجعه شد. متن مورد نظر در صفحۀ 222 هست].
در آدرس یادشده آمدهاست: «1456: عجالة الراكب و قناعة الطالب في المناقب فارسي للمولى محمد حسين بن محمد مهدي الكرهرودي السلطانآبادي المتوفى بالكاظمية في 1314 كتبه بأمر السيد علي البجستاني و هو معجل عازم على السفر. مرتب على مقدمه في فضل العلم و العلماء و أبواب و فصول في فضائل الأئمة عن كتب العامة و ذكر أحوال بعض الصوفية و علماء العامة و جملة من المواعظ و الأخلاق. موجود بخطه في مكتبة (الطهراني بسامراء) أوله [الحمد لله الذي أفاض علينا الوجود لمعرفته و طاعته …] ذكر فيه أنه رأى حديث الكساء مسندا مع اختلاف في متنه في كتاب غرر الاخبار للديلمي، و ذكرت أسناده في كتابي الفلك المشحون و كتابي الآخر منتهى الوصول إلى علم الأصول». آقابزرگ تهرانی در معرفی کتاب عجالة الراكب و قناعة الطالب في المناقب میگوید عجالة الراكب و قناعة الطالب في المناقب کتابی به زبان فارسی است که مولا محمدحسینبن محمدمهدی کرهرودی سلطانآبادی آن را، به امر سید علی بجستانی نوشتهاست.
مولا محمدحسینبن محمدمهدی کرهرودی سلطانآبادی در کاظمین و در سال 1314 درگذشتهاست.
ترتیب کتاب یادشده به اینگونه است که مقدمهای دارد و مقدمهاش دربارۀ فضل علم و علما است و بعد از مقدمه، بابها و فصلهای مختلفی قرار دارد.
مؤلف در این ابواب و فصول فضایل ائمۀ اطهار (علیهمالسلام) را از منابع اهلسنت گردآوری و ذکر کردهاست و بعد از ذکر فضایل ائمۀ اطهار (علیهمالسلام) حالات برخی از بزرگان و علما و صوفیهای از اهلسنت را نقل کردهاست. این کتاب با خط خود مؤلف در شهر سامرا، در کتابخانۀ تهرانی موجود است.
کتاب یادشده با حمد و سپاس الهی آغاز میشود. مؤلف برای حمد و سپاس حضرت حق تعالی میگوید حمد و سپاس از آنِ خدایی است که به ما وجود ارزانی کرد تا او را بشناسیم و از او اطاعت کنیم. سپس مؤلف در متن کتاب یادشده میگوید: من حدیث کسا را بهصورت مُسند، با اختلافی کم در متن آن، در کتاب غررالأخبارِ دیلمی دیدهام.
و اسناد آن را در دو کتاب خودم، یعنی در کتاب الفلک المشحون و کتاب منتهى الوصول إلى علم الأصول، ذکر کردهام.
آقابزرگ تهرانی در جای دیگری از کتاب ذریعه میفرماید:
«غرر الأخبار و درر الآثار في مناقب الأطهار:
للشيخ أبي محمد الحسن بن أبي الحسن محمد الديلمي، من أهل آخر المائة السابعة و بعدها إلى أواسط الثامنة، له الإرشاد و أعلام الدين و قد نقل عن تصانيفه الشيخ أحمد بن فهد الحلي في العدة. و الغرر هذا ينقل عنه المجلسي في أول البحار و أيضا ينقل عن الغرر المولى محمد حسين الكرهرودي المعاصر، المتوفى بالكاظمية في 1314 في تأليفاته كثيرا، منها حديث الكساء بالترتيب الموجود في منتخب الطريحي باختلاف يسير جدا، بأسانيد عديدة.» (الذریعة إلی تصانیف الشیعة، ج 16، ص 38 [به منبع یادشده مراجعه شد. مطلب در صفحۀ 38 ذکر شدهاست.])
آقابزرگ تهرانی در این متن کتاب غرر الأخبار و درر الآثار في مناقب الأطهار را معرفی میکند و میگوید کتاب غرر الأخبار و درر الآثار في مناقب الأطهار را شیخ ابیمحمد حسنبن ابیحسن محمد دیلمی تألیف کردهاست. او در اواخر قرن هفتم و تا اواسط قرن هشتم میزیستهاست و علاوه بر کتاب یادشده، کتاب الإرشاد و أعلامالدین نیز از او است. برخی از تصانیف و نوشتههای ایشان را شیخ احمدبن فهد حلی در کتاب عده ذکر کردهاست.
علامه مجلسی و مولی محمدحسین کرهرودی از کتاب محل بحث، یعنی غرر الأخبار و درر الآثار في مناقب الأطهار، استفاده کرده و از آن نقل کردهاند. علامه مجلسی در اوایل بحار و مولی محمدحسین کرهرودی، که معاصر مؤلف غررالأخبار است و در سال 1314، در کاظمین از دنیا رفت، در بیشتر آثارش از کتاب غررالأخبار روایت نقل کردهاند. یکی از روایاتی که از کتاب یادشده نقل کردهاند حدیث کسا است که مطابق با نقل طریحی در کتاب منتخب است و با نقل طریحی اختلاف بسیار کمی دارد. حدیث کسا در این کتاب با سندهای مختلف و متعدد نقل شدهاست.
آقابزرگ تهرانی در جای دیگری از کتاب الذریعة إلی تصانیف الشیعة میگوید: «هذا و قد كتب السيد شهاب الدين المرعشي بقم في تحقيق سند حديث الكساء (ذ 6: 378) و للسيد مرتضى العسكري الساوجي سبط الميرزا محمد الطهراني أيضا مقالا تحقيقيا في المسألة، طبعه في مجلة الفكر الإسلامي الطهرانية العدد 23- 24 لعام 1395- 1975 و مر كشف الغطاء عن حديث الكساء 18: 44 و التحفة الكسائية 3: 463 و المجلد الثاني من درر البحار 8: 119 و لباس التقوى 18: 293. و نحن نذكر هاهنا بعض من نظموا هذا الحديث الذي له شأن عظيم عند الشيعة و يتبركون به و يحفظونه عن ظهر القلب.» (الذریعة إلی تصانیف الشیعة، ج 24، ص 207 [به منبع یادشده مراجعه شد. مطلب مذکور در صفحۀ 205 از جلد 24 طبع اسماعلیان آمدهاست.])
آقابزرگ تهرانی در این متن میگوید سید شهابالدین مرعشی در قم کتابی نوشتهاست و در آن سند حدیث کسا را تحقیق و بررسی کردهاست. علاوه بر آیتالله مرعشی، سید مرتضی عسکری ساوجی، از نوادگان میرزا محمد تهرانی، نیز مقالهای تخصصی و تحقیقی در این موضوع نوشتهاست و آن را در مجلۀ فکر اسلامی در تهران چاپ کردهاست. مقالۀ مذکور در شماره 23 ــ 24 در سال 1395 هجری (1975 میلادی) چاپ شدهاست. علاوه بر این موارد، کتاب کشف الغطا عن حدیث الکساء و کتاب التحفة الکسائیة هستند که در قبل از این شرح آن دو گذشت.
آقابزرگ تهرانی در جای دیگری از کتاب الذریعة إلی تصانیف الشیعة میگوید: «حديث الكساء: مختصر فارسي في بيان سند حديث الكساء المشهور و حديث سلسلة الذهب، ألفه السيد شهاب الدين الحسيني التبريزي المعاصر نزيل قم و قد طبع في 1356.»
آقابزرگ تهرانی در این متن میگوید کتابی دیگر دربارۀ حدیث کسا نوشتهای با همین نام است، یعنی کتابی با نام «حدیث کسا»، که کتابی مختصر و موجز و به زبان فارسی است. این کتاب را سید شهابالدین حسینی تبریزی که معاصر ما است و در قم زندگی میکند نوشته شدهاست. موضوع این کتاب بررسی سند حدیث کسا و حدیث سلسلةالذهب است و در سال 1356 چاپ شدهاست.
12. متن حدیث کسا با سندهایی دیگر، علاوه بر نقل و علاوه بر سند کتاب عوالمالعوالم، نقل شدهاست و بهتازگی یکی از فضلا و محققین نسخ خطی آن را یافته و بهصورت برخط و آنلاین نشر دادهاست. براساس نسخ خطیای که فاضل یادشده منتشر کردهاست، حدیث کسا با متنی نزدیک به متن مشهور آن، در کتب بسیاری از بزرگان غیر شیعه نیز آمدهاست.
13. براساس اظهارنظرهای تخصصی از سوی کسانی که در شناخت نسخ خطی خبره هستند، یکی از نسخ ارائهشده بهصورت برخط و آنلاین مربوط به قرن نهم یا دهم است و در بلاد یمن نوشته شدهاست.
این نسخۀ خطی در کتابخانۀ برنستون آمریکا نگهداری میشود.
14. نسخۀ دیگر نسخهای است که در مخزن کتابخانۀ واتیکان نگهداری میشود و از نوشتههای اهلسنت است. روایت در این نسخه مطابق متن حدیث کسای معروف است. مضمون نقل یادشده با نقل شیعه یکی است و فقط در برخی از الفاظ با هم اختلاف اندکی دارند.
15. نسخۀ سوم در کتابخانۀ احقاف یمن نگهداری میشود و منتظریم در دسترس ما هم قرار گیرد.
1. بین سخن ما و روایتی که از کشی نقل شد تنافی و ناسازگاری وجود ندارد، چون ممکن است حضرت امام حسین (علیهالسلام) در ابتدای امر با معاویه بیعت نکرده باشد و بعدها بیعتی را که حضرت امام حسن با معاویه بسته بود پذیرفته و امضا کرده باشد.
2. صدر روایت کشی با ذیل آن و اول روایت با آخر آن ناسازگار و متنافی است. اگر حضرت امام حسین (علیهالسلام) از امام حضرت امام حسن (علیهالسلام) تبعیت و، درنتیجه، با معاویه بیعت کرد، پس چرا قیس درمورد بیعت کردن تردید داشت و با اذن و اجازۀ حضرت امام حسین (علیهالسلام) بیعت کرد؟ تردید قیس و استیذان او از حضرت اباعبدالله بر این نکته دلالت دارد که حضرت حسین (علیهالسلام) داخل در بیعتکنندهها نبودهاست و با معاویه بیعت نکردهاست و ازاینرو حضرت امام حسین (علیهالسلام) به قیس دستور دادهاست که از حضرت امام حسن (علیهالسلام) پیروی و درنتیجه بیعت کند.
3. باید دانست بیعت نکردن حضرت امام حسین (علیهالسلام) به معنای این نیست که سایر شیعیان و پیروان اهلبیت عصمت و طهارت (علیهمالسلام) را نیز ترغیب میکرد تا بیعت نکنند. امر و نهی و نشان دادن راه به دست حضرت امام حسن مجتبی (علیهالسلام) بودهاست [و همه، ازجمله حضرت حسین (علیهالسلام)، تابع ایشان بودند]، ولی حضرت حسین (علیهالسلام) [با اجازه و اذن امام حسن مجتبی (علیهالسلام)] با معاویه صلح و سازش نکرد و بیعت نبست تا راهی برای قیام مقابل ظلم و جور او داشته باشد. حضرت اباعبدالله (علیهالسلام) بیعت نبست تا درصورت قیام علیه معاویه متهم به پیمانشکنی نشود و راهی برای اعتراض و قیام علیه او باشد تا توازنی در ردع و دفع مکر و حیله و ظلم و جور اموی برقرار شود. ازاینرو یکی از بندهای صلحنامه این بود که عده و عُدۀ شیعیان و پیروان حضرت امام حسن مجتبی (علیهالسلام) دراختیار آنان خواهند بود، [نه دراختیار معاویه و حکومت].
1. شیخ طوسی (قدسسره) در کتاب النهاية في مجرد الفقه و الفتاوى، صص 68 و 69 میفرماید:
«و هذا الذي ذكرناه من فصول الأذان و الإقامة هو المختار المعمول عليه. و قد روي سبعة و ثلاثون فصلا في بعض الرّوايات. و في بعضها ثمانية و ثلاثون فصلا، و في بعضها اثنان و أربعون فصلا.
فأمّا من روى سبعة و ثلاثين فصلا، فإنّه يقول في أوّل الإقامة أربع مرّات «اللّه أكبر»، و يقول في الباقي كما قدّمناه. و من روى ثمانية و ثلاثين فصلا، يضف الى ما قدّمناه من قول: «لا إله إلّا اللّه» مرّة أخرى في آخر الإقامة. و من روى اثنين و أربعين فصلا، فإنّه يجعل في آخر الأذان التّكبير أربع مرّات، و في أوّل الإقامة أربع مرات، و في آخرها أيضا مثل ذلك أربع مرّات، و يقول:
«لا إله إلّا اللّه» مرّتين في آخر الإقامة. فإن عمل عامل على إحدى هذه الرّوايات، لم يكن مأثوما.
و أمّا ما روي في شواذّ الأخبار من قول: «أشهد انّ عليا وليّ اللّه و آل محمّد خير البريّة» فممّا لا يعمل عليه في الأذان و الإقامة. فمن عمل بها كان مخطئا.
و لا بأس أن يقتصر الإنسان في حال الاستعجال في الأذان و الإقامة أو في حال السّفر و الضّرورة على مرة مرّة. و لا يجوز ذلك مع الاختيار.
و إذا سمعت المؤذّن و قد نقّص من أذانه، أتممت أنت مع نفسك فصول الأذان.»
ترجمۀ سخن شیخ طوسی (قدسسره) در این متن این است: آنچه گذشت نظر ما در این باره است، ولی باید دانست که روایاتی مخالف نظر ما نیز روایت شدهاست. در برخی از روایات، فصول اذان و اقامه سی و هفت فصل معرفی شدهاست و در برخی دیگر از روایات، فصول اذان و اقامه سی و هشت فصل معرفی شدهاست و در برخی از روایات، چهل و دو فصل معرفی شدهاست.
براساس روایتی که فصول اذان و اقامه را سی و هفت فصل دانستهاست، در اول اقامه باید چهار مرتبه «اللهاکبر» گفته شود و در باقی فصول اذان، مطابق آنچه گذشت عمل شود. یعنی تنها تفاوت اذان و اقامه براساس این روایات با اذان و اقامه براساس مختار ما این است که براساس این روایات باید در اقامه چهار مرتبه «اللهاکبر» گفته شود.
براساس روایتی که فصول اذان و اقامه را سی و هشت فصل میداند، باید به آنچه گذشت یک «لاالهالاالله» اضافه کند. بنابر مختار ما، در پایان اقامه، باید یک مرتبه «لاالهالاالله» گفته شود، ولی براساس ایندست از روایات، باید یک «لاالهالاالله» دیگر نیز به آن افزود و در پایان اقامه دو مرتبه «لاالهالاالله» گفت.
براساس روایتی که فصول اذان و اقامه را چهل و دو فصل میداند باید «اللهاکبر»های پایانی اذان را چهار مرتبه گفت و در ابتدای اقامه نیز چهار بار «اللهاکبر» گفت و «اللهاکبر»های پایانی اقامه را نیز چهار مرتبه گفت و «لاالهالااللهِ» در آخر اقامه را نیز دو بار گفت.
این روایات وجود دارند و میتوان براساس آنها عمل کرد، اما روایتی دیگر در شواذالأخبار نقل شدهاست که قابلاتکا نیست. در روایت نقلشده در شواذالأخبار، شهادت ثالثه چنین وارد شدهاست: «أشهد أنّ عليا وليّ اللّه و آل محمّد خير البريّة» (گواهی میدهم علی ولی خدا و آلمحمد بهترین مردمان هستند)، ولی این روایت قابلاتکا نیست و نباید در اذان و اقامه مطابق آن عمل کرد و هر کسی شهادت ثالثه را در اذان و اقامه مطابق این روایت ادا کند گناه کردهاست.
2. در تقریر و تبیین سخن شیخ (قدسسره) در نهایة باید به چند نکته توجه کرد:
الف. روایات در تبیین فصول اذان و اقامه اختلاف دارند و این اختلاف از طرف بود یا نبود شهادت ثالثه نیست. یعنی با غضنظر از اینکه شهادت ثالثه در اذان و اقامه باشد یا نباشد، باز هم روایات در تبیین فصول اذان و اقامه اختلاف دارند و شیخ طوسی (قدسسره) در این باره گفتهاست میتوان به هریک از روایات موجود، غیر از روایات نقلشده در شواذالأخبار، عمل کرد، هرچند ایشان یکی از روایات را ترجیح دادهاند و مختار ایشان مطابق یکدست از روایات است.
با توجه به سخن یادشده، سخن ایشان (قدسسره) در کتاب مبسوط قابلفهم است. در متنی که گذشت، ایشان اختلاف روایات در تبیین فصول اذان و اقامه را، با چشمپوشی از شهادت ثالثه، مطرح و مختار خود را تبیین کرد و در مبسوط اختلاف روایات در بیان حکم شهادت ثالثه را مطرح کرد و گفت که میتوان براساس هریک از روایات عمل کرد.
ب. برداشت یادشده را سخن ایشان در دو کتابش، نهایه و مبسوط، تأیید میکند. ایشان در نهایه و مبسوط میگوید روایاتی که شهادت ثالثه را تجویز میکنند شاذ هستند، یعنی روایات معتبر و مسندی هستند که موردعمل مشهور علما و فقها قرار نگرفتهاند.
ج. از آنچه گذشت میتوان جواز شهادت ثالثه را در اذان و اقامه فهمید و باید به آن این مطلب را اضافه کرد که حقیقت تشهد (شهادت) در همهجا یک حقیقت است. تشهد (شهادتِ) در اذان و اقامه با تشهد و شهادت در نماز یکی است.
د. به آنچه گذشت باید این را نیز افزود که براساس فتوای جناب شلمغانی در کتاب تکلیف شهادت ثالثه در تشهد نماز جایز است. کتاب تکلیف کتابی است در زمان غیبت صغری موردعمل همۀ طائفه بودهاست و از این جهت مهم و محلاعتنا است. علاوه بر فتوای جناب شلمغانی، فتوای ابنباویه نیز جواز شهادت ثالثه در تشهد نماز است. ابنبابویه در کتابش، الشرائع، که امروزه به فقه رضوی معروف شدهاست چنین فتوایی دادهاست.
هـ. به همۀ آنچه گذشت باید صحیح حلبی را نیز افزود. مطابق صحیح حلبی، ذکر اسمای ائمه (علیهمالسلام) در نماز صحیح و جایز است.
و. به آنچه گذشت باید فتوای شیخ صدوق و شیخ مفید و شیخ طوسی (قدساللهاسرارهم) را نیز افزود. شیخ صدوق در کتاب منلایحضرهالفقیه و شیخ مفید در کتاب المقنعة و شیخ طوسی در کتاب الاستبصار مطابق مضمون صحیح حلبی فتوا داده و گفتهاند که روایت یادشده (صحیح حلبی) دربارۀ تشهد در قنوت است. تشهد در قنوت چهارمین تشهد مرتبط با نماز و گویای این است که تشهد در همهجا حقیقت واحد دارد.
ز. تشهد نماز در موطنی دیگر نیز مطرح است که موطن پنجم به حساب میآید و آن تشهد به اسمای ائمه (علیهمالسلام) در خطبههای نماز جمعه است. واجب است در یکی از خطبههای نماز جمعه به ولایت و امامت ائمۀ اطهار (علیهمالسلام) گواهی و شهادت داده شود و این گواهی و شهادت باید بهصورت مفصل و با آوردن اسامی هریک از امامان معصوم (علیهمالسلام) باشد. چنین گواهی و شهادت مفصل که با ذکر اسامی ائمه همراه است در یکی از خطبههای نماز جمعه واجب و در خطبۀ دیگر مستحب است.
ح. آنچه گذشت موطن پنجمی است که از آن میتوان استفاده کرد که نماز و اذان و اقامه جزو مناسک ایمانیاند و داشتن اسلام ظاهری برای انجام دادن آنها کافی نیست. بر این اساس، روشن میشود که سخن کاشفالغطا (قدسسره) سخنی صحیح نیست. ایشان گفتهاست اذان و اقامه از مناسک اسلامِ (ظاهری) است، نه ایمان واقعی در حالی که چنین نیست و این اعمال از مناسک ایمانی است.
ط. علاوه بر وجوه پنجگانهای که گذشت، وجوه دیگری نیز وجود دارند و همگی بر این دلالت دارند شهادت ثالثه در اذان و اقامه و نماز جایز است. ما این وجوه پنجگانه به همراه سایر وجوه را در کتاب شهادتثالثه آوردهایم و مفصل بحث کردهایم.
اگر کسی آنچه را که گذشت دقیق بررسی کند قطع و یقین پیدا میکند تشهد حقیقیتی واحد دارد و در اذان و اقامه و نماز با یک حقیقت واحد روبهرو هستیم و آنچه در اذان و اقامه و نماز مطرح است و روایات و نصوص خاص بهصورت تلویحی و تعریضی یا حتی بهصورت صریح بر آن دلالت دارند این است که تشهد و گواهی دادن همان شهادات ثلاث و گواهیهای سهگانه [شهادت و گواهی بر توحید و یکتایی حضرت حق تعالی، شهادت و گواهی بر رسالت حضرت محمد مصطفی ــ صلیاللهعلیهوآلهوسلم، شهادت و گواهی بر امامت امیر مؤمنان حضرت علی ــ علیهالسلام] است.
جواز شهادتها و گواهیهای سهگانه فتوای قدما و فقهای متقدم نیز بودهاست.
1. گفتن تسبیحات اربعه در هر حالی افضل و بهتر است.
2. بیشتر روایاتی که مخالف این هستند به تقیه نزدیک هستند و بر تقیه حمل میشوند. البته دربارۀ روایتی که گذشت میتوان گفت آن روایت دربارۀ کسی است که در نماز جماعت قرائت امام را درک نکردهاست [یعنی از رکعت اول نماز جماعت به جماعت نپیوستهاست] یا دربارۀ کسی است که در نماز فرادی قرائت سورۀ حمد را فراموش کردهاست.
آنچه در هر دو صورت یادشده «رهن» نامیده میشود گونهای قرض و درنتیجه جائز است، اعم از اینکه رهن و قرض بهشرط اجاره باشد یا اجاره به شرط رهن و قرض. البته نظر آیتالله سید خوئی (قدسسره) این است که فقط صورت دوم، یعنی اجاره بهشرط رهن و قرض، جایز است و رهن و قرض بهشرط اجاره جایز نیست، ولی از نظر ما هر دو صورت جایز است.
1. این مقدار تأخیر [یک ساعت یا یک و نیم ساعت] موجب میشود که نماز مغرب در وقت فضیلت آن اتیان نشود و تأخیر نماز مغرب از وقت فضیلت آن بسیار موردمذمت قرار گرفتهاست.
2. بنابراین افضل این است که نماز در وقت فضیلتش اتیان شود.
3. امام جماعت میتواند علاوه بر اینکه نماز مغرب را در اول وقتش خواند، هنگام جمع شدن سایر مصلین، نماز مغرب را دوباره به جماعت اتیان کند.
١- لا ننكر تفسير القرآن بقرائن قرآنية وتعم تسميته تفسير القرآن بالقرآن .
٢- و الذي ننكره هو حصر تفسير القرآن بالقرائن القرآنية من دون ضم القرائن من أحاديث العترة الطاهرة .
٣- كما ننكر إسناد تفسير القرآن إلى نفس القرآن بل حقيقته هو تفسير المجتهد للقرآن بالاستعانة بالقرائن القرآنية الظنية وقد
تكون قطعية .
٤- والحاصل أنه تفسير ظني معتبر أو قطعي نظري وليس تفسيرا وحيانيا للقرآن كما يوهمه عنوان (تفسير القرآن بالقرآن) .
٥- إن القرآن كتاب وحياني فلا محالة يحتاج إلى معلم وحياني ابتداء واستمرارا وليست الحاجة هي في البداية فقط .
٦- هذا في السطح الظاهر للقرآن فضلا عن بطون القرآن اللامتناهية .
٧- ومن ثم نبه القرآن في آيات عديدة على ضرورة معية الثقلين ( وما يعلم تأويله إلا الله والراسخون في العلم ) ، ( لا يمسه إلا المطهرون) ، ( بل هو آيات بينات في صدور الذين أوتوا العلم) .
1. در قرآن قرائنی وجود دارد که براساس آن قرائن میتواند برخی از آیات را تفسیر کرد و ما این سخن را انکار نمیکنیم. میتوان «تفسیر قرآن به قرآن» را در معنایی عام بهکار برد و به این تفسیر که براساس قرائن قرآنی است «تفسیر قرآن به قرآن» اطلاق کرد.
2. پس تفسیر براساس قرائن قرآنی را ما قبول داریم و آنچه موردپذیرش ما نیست اکتفا به قرائن قرآنی و رجوع نکردن به قرائن روایی است. ما باید به قرائنی که در روایات اهلبیت (علیهمالسلام) وارد شدهاست توجه کنیم.
3. باید توجه داشت که در روش تفسیری قرآن به قرآن، خودِ قرآن چیزی را تفسیر نمیکند. یعنی تفسیر قرآن بهصورت حقیقی به قرآن استناد ندارد، بلکه مجتهد و مفسر است که با استناد به قرائن قرآنی و با کمک گرفتن از آن قرآن را تفسیر میکند. قرائن قرآنی مورداستناد مجتهد و مفسر معمولاً ظنی و گاهی قطعی است.
4. عنوان «تفسیر قرآن به قرآن» موهم این معنا است که تفسیر قرآن به خود قرآن مستند است و خود قرآن واقعاً و حقیقتاً خودش را تفسیر میکند و از آنچه گذشت صحیح نبودن این معنا روشن شد. تفسیر قرآن به قرآن تفسیری ظنی و معتبر یا تفسیری قطعی و نظری است و در هر دو صورت، تفسیری وحیانی (تفسیر براساس وحی الهی) نیست.
5. قرآن کتاب وحی است و برای فهمیدن و آموختن آن وجود معلمی وحیانی ضروری است. باید دانست که وجود معلم وحیانی ابتدائاً و استمراراً ضروری است. چنین نیست که فقط در اول کار به معلم وحیانی نیاز باشد، بلکه همواره برای آموختن قرآن باید به معلمی که با وحی الهی مرتبط است رجوع کرد.
6. آنچه گذشت (ظنی بودن تفسیر قرآن به قرآن و لزوم مراجعه به معلم وحیانی برای آموختن قرآن) درمورد تفسیر ظاهری و مدلول ظاهری آیات قرآنی است، چه برسد به بطون نامتناهی قرآن.
7. بهخاطر همین ضرورت رجوع به معلم ربانی، در آیات مختلف و متعددی معیت و ضرورت معیت ثقلین مطرح شدهاست.
خداوند میفرماید: «وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ ۗ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ.» یعنی: تأویل آن را کسی جز خداوند و راسخان در علم و دانش (اهل دانش) نداند (سورۀ مبارکۀ آلعمران، آیۀ شریفۀ 7).
خداوند در آیهای دیگر میفرماید: «لَا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ.» یعنی: جز دست پاکان (و فهم خاصّان) بدان نرسد (سورۀ مبارکۀ واقعه، آیۀ شریفۀ 79).
خداوند در آیهای دیگر میفرماید: «بَلْ هُوَ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ فِي صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ.» یعنی: بلکه این قرآن آیات روشنی است در سینۀ کسانی که به آنان معرفت و دانش عطا شدهاست (سورۀ مبارکۀ عنکبوت، آیۀ شریفۀ 49).
1. فقها خالکوبی را بهخاطر خود خالکوبی حرام نمیدانستهاند، بلکه به این دلیل که خالکوبی موجب تدلیس و فریبکاری در نکاح میشود حرام دانستهاند.
2. خالکوبی و امثال آن، مثل تتو و سیلوئت مژه و…، از زینتهای حرام نیستند و اگر مانعی در اعضای وضو و غسل ایجاد نکنند و ضرر عقلائی برای بدن نداشته باشند، جایز هستند.
1. فقها خالکوبی را بهخاطر خود خالکوبی حرام نمیدانستهاند، بلکه به این دلیل که خالکوبی موجب تدلیس و فریبکاری در نکاح میشود حرام دانستهاند.
2. خالکوبی و امثال آن، مثل تتو و سیلوئت مژه و…، از زینتهای حرام نیستند و اگر مانعی در اعضای وضو و غسل ایجاد نکنند و ضرر عقلائی برای بدن نداشته باشند، جایز هستند.
1. در قرآن قرائنی وجود دارد که براساس آن قرائن میتواند برخی از آیات را تفسیر کرد و ما این سخن را انکار نمیکنیم. میتوان «تفسیر قرآن به قرآن» را در معنایی عام بهکار برد و به این تفسیر که براساس قرائن قرآنی است «تفسیر قرآن به قرآن» اطلاق کرد.
2. پس تفسیر براساس قرائن قرآنی را ما قبول داریم و آنچه موردپذیرش ما نیست اکتفا به قرائن قرآنی و رجوع نکردن به قرائن روایی است. ما باید به قرائنی که در روایات اهلبیت (علیهمالسلام) وارد شدهاست توجه کنیم.
3. باید توجه داشت که در روش تفسیری قرآن به قرآن، خودِ قرآن چیزی را تفسیر نمیکند. یعنی تفسیر قرآن بهصورت حقیقی به قرآن استناد ندارد، بلکه مجتهد و مفسر است که با استناد به قرائن قرآنی و با کمک گرفتن از آن قرآن را تفسیر میکند. قرائن قرآنی مورداستناد مجتهد و مفسر معمولاً ظنی و گاهی قطعی است.
4. عنوان «تفسیر قرآن به قرآن» موهم این معنا است که تفسیر قرآن به خود قرآن مستند است و خود قرآن واقعاً و حقیقتاً خودش را تفسیر میکند و از آنچه گذشت صحیح نبودن این معنا روشن شد. تفسیر قرآن به قرآن تفسیری ظنی و معتبر یا تفسیری قطعی و نظری است و در هر دو صورت، تفسیری وحیانی (تفسیر براساس وحی الهی) نیست.
5. قرآن کتاب وحی است و برای فهمیدن و آموختن آن وجود معلمی وحیانی ضروری است. باید دانست که وجود معلم وحیانی ابتدائاً و استمراراً ضروری است. چنین نیست که فقط در اول کار به معلم وحیانی نیاز باشد، بلکه همواره برای آموختن قرآن باید به معلمی که با وحی الهی مرتبط است رجوع کرد.
6. آنچه گذشت (ظنی بودن تفسیر قرآن به قرآن و لزوم مراجعه به معلم وحیانی برای آموختن قرآن) درمورد تفسیر ظاهری و مدلول ظاهری آیات قرآنی است، چه برسد به بطون نامتناهی قرآن.
7. بهخاطر همین ضرورت رجوع به معلم ربانی، در آیات مختلف و متعددی معیت و ضرورت معیت ثقلین مطرح شدهاست.
خداوند میفرماید: «وَمَا يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ ۗ وَالرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ.» یعنی: تأویل آن را کسی جز خداوند و راسخان در علم و دانش (اهل دانش) نداند (سورۀ مبارکۀ آلعمران، آیۀ شریفۀ 7).
خداوند در آیهای دیگر میفرماید: «لَا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ.» یعنی: جز دست پاکان (و فهم خاصّان) بدان نرسد (سورۀ مبارکۀ واقعه، آیۀ شریفۀ 79).
خداوند در آیهای دیگر میفرماید: «بَلْ هُوَ آيَاتٌ بَيِّنَاتٌ فِي صُدُورِ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ.» یعنی: بلکه این قرآن آیات روشنی است در سینۀ کسانی که به آنان معرفت و دانش عطا شدهاست (سورۀ مبارکۀ عنکبوت، آیۀ شریفۀ 49).
1. هر یک از ائمه (علیهمالسلام) میتوانستند مهدی امت باشند. یعنی هر یک از آن بزرگواران استحقاق وصف «مهدی» را داشتند. مهدی اولین کسی است که دولت و حکومت آلمحمد (علیهوعلیهمالسلام) را تشکیل میدهد، حکومتی که تا روز قیامت پابرجا است و ازبین نمیرود. البته باید دانست که در برخی از روایات حضرت امیر مؤمنان، علی (علیهالسلام) مهدی اکبر معرفی شدهاست.
2. آری، نهمین امام از نسل حضرت امام حسین (علیهالسلام) از سایر امامان از نسل ایشان برتر و افضل است، ولی این مطلب با استحقاق وصف «مهدی» برای سایر ائمه از نسل امام حسین (علیهالسلام) متنافی و ناسازگار نیست. هر یک از امامانی که از نسل حضرت امام حسین (علیهالسلام) هستند میتوانستند مهدی امت باشند، ولی با این همه، نهمین فرزند از نسل ایشان (حضرت ولیعصر، مهدی) از سایر امامان از نسل ایشان (علیهالسلام) افضل و برتر است، چون افضل بودن حضرت مهدی (عجاللهفرجه) به علت این وصف (وصف «مهدی») نیست. یعنی چنین نیست که چون حضرت مهدی متصف به وصف «مهدی» است، از سایر امامان از نسل حضرت امام حسین برتر و افضل باشد. نهتنها وصف یادشده موجب افضلیت حضرت (عجاللهفرجه) نیست، بلکه افضلیت ایشان موجب شدهاست که در عالَم وقوع [و نه عالَم امکان] این وصف به ایشان اختصاص یابد.
3. همانطوری که اصحاب کسا (پنجتن آلعبا) از نُه امامی که از نسل حضرت امام حسین (علیهالسلام) هستند افضلاند، ولی با این همه، امام دوازدهم وصف «مهدی» را دارد و این وصف مختص ایشان است.
١- عصمة النبي ص واصطفاؤه منذ بداية خلقه لما علم الله تعالى بما سيؤول إليه من الطاعات يسبق بها جميع خلائقه .
٢- نعم يتكامل النبي ص كلما امتد به العمر بالقياس إلى إفاضات الخالق عليه لا بالإضافة إلى المخلوقات إذ هو فائق عليها منذ بدء خلقته .
٣- نبوة النبي ص منذ بدء ولادته بل منذ العوالم السابقة وإنما الرسالة هي في سن الأربعين .
1. اگر بتواند مهر یا هر چیزی را که بر آن سجده میکند بلند کند و بر پیشانی خود قرار دهد، باید این کار را انجام دهد و همراه آن، به طوری به سجده نیز اشاره کند که از اشارۀ به رکوع جدا و متمایز باشد.
2. اگر نتواند مهر یا هر چیزی را که بر آن سجده میکند بلند کند و بر پیشانی خود قرار دهد، در این صورت احوط این است که اشارۀ به سجود بیشتر از اشارۀ به رکوع باشد، هر چند تفاوت دو اشاره (برای رکوع و سجود) کم باشد.
1. معنای ابتداییای که از «انفطام» به ذهن میرسد، از شیر گرفتن است، [همانطوری که «فاطمه» نیز به همین معنا است] و این معنا نوعی تأکید برای معنای «فاطمه» است. ازاینرو «انفطام» تأکیدی است بر معانی و تفاسیری که دربارۀ «فاطمه» مطرح شده و گویای این است که اعلا درجات آن معانی برای حضرت فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیها) است.
2. میتوان معنایی دیگر نیز برای آن ذکر کرد و آن معنا این است که حضرت فاطمه اهل دانش را منع کردهاست از اینکه تحصیل علم را رها کنند و در حد خاصی از علمآموزی متوقف شوند. طالب علم باید همیشه و علیالدوام به دنبال تحصیل علم باشد.
1. پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) از همان ابتدای خلقتش معصوم و برگزیده بودهاند. خداوند از ابتدا میدانست که ایشان از او پیروی خواهد کرد و امر و نهی او را به جا خواهد آورد و از همۀ بندگانش سبقت خواهد گرفت. ازاینرو این مقامات را از ابتدای خلقت به ایشان عطا کرد.
2. آری، پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) از ابتدا معصوم و برگزیده بودند و با این حال، در طول عمر خود بالاتر و والاتر میرفتند و متکاملتر میشدند، ولی باید توجه کرد این تکامل در قیاس با افاضات حضرت حق معنا دارد، نه در مقایسه با مخلوقات، چون حضرت حق از ابتدای خلقت پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم)، خالق و فائق بر او است.
3. پیامبر اکرم، محمد مصطفی (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) از زمان تولدشان، بلکه قبل از تولد، در عوالم سابق بر این عالَم، نبی بودند و آنچه در چهلسالگی برایشان محقق شد رسالت (رسولالله بودن) است، نه نبوت.
نه، این شخص فاقد طهورین نیست. اگر مانعی که بر روی مواضع تیمم یا وضو هست پاک باشد، مانع تیمم یا وضو (به حسب وظیفۀ شخص) نیست و شخص باید به وظیفهاش (تیمم یا وضو) عمل کند. اگر مانعی که بر روی مواضع تیمم یا وضو هست نجس باشد یا نجاستی بر موضع باشد که نمیتوان آن را زدود، در این صورت، شخص باید حاجب و جبیرهای [مثلاً پارچه] بر روی آن مانعِ نجس یا روی آن نجاست غیرقابلرفع بگذارد و به وظیفهاش (تیمم یا وضو) عمل کند. حاجب و جبیرهای که روی مانع یا نجاست گذاشته شدهاست باید در طول نماز نیز حفظ شود.
1. دلایل متعددی اقامه شدهاست که عقل انسان قاصر است و، بهتنهایی، توان درک مصالح و مفاسد همۀ افعال را ندارد و در این زمینه، نیازمند هدایت الهی و دین است.
2. قصور عقل انسانی امری روشن و در همۀ رشتهها و علوم است و به همین دلیل، هر انسانی در هر زمینهای به متخصص آن فن مراجعه میکند. ممکن است کسی در زمینهای، مثلاً پزشکی، متخصص باشد، ولی همین شخص متخصصِ در پزشکی در سایر زمینهها و در سایر فنون به متخصص آن فن مراجعه میکند.
3. بنابراین کسی نمیتوان ادعا کند چون من در زمینهای خاص و فنی ویژه متخصص هستم، در سایر زمینهها و در سایر فنون نیز به متخصص مراجعه نمیکنم. چنین ادعایی معقول نیست.
4. نامعقولی چنین ادعایی به این سبب است که انسان، بهتنهایی، مصالح و منافع و مفاسد و مضرات همۀ افعال را نمیتواند بداند و بفهمد و از این روی، ناگزیر است به متخصص در آن زمینه رجوع کند.
5. انسان نهتنها به همۀ علوم و همۀ تخصصها احاطه ندارد، بلکه گاهی یک علم، مثل پزشکی، به زیررشتهها و تخصصهای بسیاری تقسیم میشود بهطوریکه مثلاً برای یک عمل نیاز به کادر پزشکی با تخصصهای مختلف نیاز میشود. علاوهبر عمل کردن، گاهی برای تشخیص بیماریای خاص نیز به تخصصهای مختلف پزشکی نیاز است.
6. پیشرفت دانشهای بشری، که تعدادش به شمارش نمیآید، در هیچ حدی و در هیچ مرتبهای پایان نمیپذیرد و متوقف نمیشود، چون نهتنها مجهولات بشر در هر زمینهای و در هر موضوعی بیش از معلوماتش است، بلکه مجهولات بشری بینهایت و پایانناپذیر است و، چون مجهولات بشری در هر زمینهای، بلکه در هر مسئلهای، بلکه در هر موضوعی بیپایان است، پیشرفتهای علمی نیز همیشگی خواهد بود.
7. اگر وضعواوضاع انسان درمورد علم و مسائل علمی این است، چگونه میتواند به خود اجازه دهد در شئون و مسائل مختلف دین و احکام دینی و موضوعات احکام دینی اظهارنظر کند در حالی که در این زمینهها تخصص ندارد؟! اگر انسان اهل فهم باشد، میفهمد که باید آنچه را یافتهاست بگوید و آنچه را نمیداند نفی نکند.
8. ازاینرو انسان باید سخنان پروردگار آسمانها و زمین را گوش دهد و احکامش را رعایت کند و خود را در مسیر هدایت او قرار دهد.
9. ضرورت توجه به سخنان و رهنمودهای خداوند با توجه به مطلبی روشنتر میشود و آن مطلب پایانناپذیر بودن پیشرفت علم است. انسان امروزی یقین دارد که اگر علم تا ابد پیشرفت کند، باز هم دایرۀ مجهولات بشری ضیقتر نمیشود و مسیر پیشرفت به انتها نمیرسد، چون مجهولات بشری، و درنتیجه پیشرفتهای علمی بشر، نامحدود است.
10. این سخن بیپایانی جهل انسان را مینمایاند و با چنین وضعیتی، انسان چقدر باید جهالت بورزد تا موضوعات و احکامی را که نمیداند نفی کند و با این نفی و عناد، هدایت دینی را از دست دهد!
11. حکمت و فلسفۀ حجاب در نماز از مجهولات بشری است و انسان نمیتواند به چرایی آن برسد و در این باره به جزم و یقین دست یابد. ازاینرو نمیتوان [با عقل و دریافتهای عقلی] به لازم و واجب نبودن حجاب در نماز یقین پیدا کرد.
. روایتی دیگر در همین مضمون وجود دارد که از حضرت امام صادق (علیهالسلام) نقل شدهاست.
2. بنا بر هر تقدیری، این روایت وارثِ علمِ نبی بودن حضرت فاطمۀ زهرا را نفی نمیکند و چهبسا درصدد نفی نظر عامه و اثبات اصل توارث از نبی (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) است. عامه معتقدند که پیامبر ارث نمیگذارد و کسی از ایشان ارث نمیبرد. این روایت درصدد نفی و رد این نظر است و میگوید فاطمۀ زهرا از پیامبر ارث میبرد. براساس آنچه گذشت، باید گفت این روایت نه ارث بردن علم نبی را در حضرت امیر مؤمنان، علی (علیهالسلام)، حصر میکند و نه ارث حضرت فاطمه (سلاماللهعلیها) را در مال و دارایی پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) محصور میداند.
3. آنچه را گفتیم قضیۀ فدک تأیید میکند. فدک به حضرت فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیها) رسید در حالی که ارث معمول و معهود نبوده و از ارث ولایت بودهاست.
4. روایت یادشده ارث نبردن از پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) را نفی میکند و درصدد حصر نیست. چنین بیانی برای این مدعا معمول و معهود است و میتوان آن را با بیان علمای امامیه مقایسه کرد. علمای امامیه نیز همواره ارث بردن از اموال و داراییهای پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) را مطرح و اثبات کردهاند در حالی که مقصود آنها حصر ارثیۀ نبی اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) در اموال و دارایی مادی نیست. آنان میخواهند اصل ارث بردن از حضرت (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) را اثبات و قول مقابل آن را رد کنند و بعد از آن، ارث بردن معنوی را تبیین کنند. آری، همانطور که برخی از علمای عامه نیز گفتهاند، مسئلۀ بزرگتر و مهمتر ارث بردن معنوی، یعنی ارث بردن اصطفائیت و برگزیدگی، است.
5. افزون بر آنچه گذشت، میتوان عنوان «ماترک نبی» را در معنایی عامتر به کار برد و آن را به «مال و داراییهای دولت نبوی» معنا کرد. دولت نبوی از دریای نبوت و نبوت از خوان ولایت است. حضرت امیر مؤمنان، علی (علیهالسلام)، علم ولایت را از پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) به ارث بردهاست و ازاینرو ایشان دریای علم و دانایی و معرفتاند.
دو مورد اول از هم جدا نیستند و تقریباً یک چیز هستند. مورد سوم موردی است که در شریعت وارد شدهاست و تحدید و تعریف شرعی موالات است. البته این مورد هم نزدیک به دو مورد اول است. اما مورد چهارم (انجام فعل اجنبی اثنای وضو) بهخودیخود موضوعیت ندارد و [تنها در صورتی موالات را بههم میزند که] مستلزم یکی از سه مورد گفتهشده شود.
1. بله، پدر میتواند فرزند را از عمل کردن به نذر نهی کند و با این نهی، نذر را فسخ و ملغا و بیاثر کند.
2. تفاوتی ندارد که فرزند با خانوادۀ پدر و تحت کفالت پدرش باشد یا زندگیای مستقل داشته باشد و تحت کفالت و حمایت پدر نباشد. در هر دو صورت پدر میتواند فرزند را از عمل کردن به نذر نهی کند و با این نهی، نذر را ملغا و بیاثر کند.
این معامله با رعایت برخی شروط جایز است و در غیر این صورت، جایز نیست.
1. کالای مورد معامله، که در مثال طرحشدۀ در سؤال موبایل بود، موجود باشد و معاملۀ اول به آن کالای موجود تعلق گرفته باشد، نه به کلی در ذمه.
2. شرط نشود کالا [که در مثال موبایل است] در نزد فروشنده بماند. یعنی فروشنده، در آنِ واحد، روی یک کالای مشخص [مثلاً روی یک موبایل]، چندین بیع انجام ندهد و آن را، در آنِ واحد، به مشتریان مختلف و متعدد نفروشد.
3. با تأخیر تأدیۀ بدهی از مدت شرط، بدهیِ شخصِ خریدار زیادتر نشود. یعنی چنین شرط نشود که اگر خریدار اقساط را در مدت معینشده تسویه نکند و آن را به تأخیر اندازد، بدهیاش بیشتر شود.
4. با رعایت شروط یادشده معاملۀ مذکور صحیح و جایز است و به آن «فروش نمونه» گفته میشود و فروش نمونه مقابل ربا و جایگزین شرعی آن است. اما اگر شروط یادشده رعایت نشوند، چنین معاملهای برگشت به ربای حرام خواهد داشت یا از مصادیق معاملهها و بیعهای وهمی و ساختگی باطل و درنتیجه اکل مال بالباطل خواهد بود.
1. اگر کسی باشد که ویژگیها و خصوصیات مدنظر وصیتکننده را داشته باشد یا به آن ویژگیها و خصوصیتها نزدیک باشد و بتواند غرض وصیتکننده را برآورده کند، او متولی وصیت میشود و باید وصیت و عمل کردن به وصیت به او سپرده شود و اگر چنین شخصی نباشد، نزدیکترین وارث یا وارثها، با اجازۀ از حاکم شرعی، متولی وصیت میشوند و باید مطابق وصیت عمل کنند. البته درصورتی نزدیکترین وارث یا وارثها متولی وصیت میشوند که وصیتکننده آنها را از این کار منع نکرده باشد و همچنین قرینهای نیز بر منع و پرهیز دادن وصیتکننده نباشد.
2. وصیت به ثلث ماترک، بهصورت مشاع، منافی معین بودن آن نیست. ورثه هنگام تقسیم، ماترک باید یکسوم زمین را، که مورد وصیتِ موصی بودهاست، تعیین و از سهمالارث جدا میکنند. البته این سخن در صورتی است که با تعیین و جدا کردن یکسومِ زمین، به کل زمین آسیبی نرسد. اگر با تعیین و جداسازی یکسوم به کل زمین ضرری برسد، در این صورت باید همۀ زمین فروخته و با یکسوم قیمت آن زمینی دیگر خریداری شود و این زمین خریداریشده به امور خیریه [و در حق وصیتکننده] اختصاص یابد.
1. باز باید توبه کند و از انجام دادن گناه و معصیت نادم و پشیمان باشد و استغفار کند و تصمیم بر ترک گناه بگیرد. شخص هر قدر توبه کند و بشکند، [نباید ناامید و مأیوس شود و] باید باز هم توبه استغفار کند.
2. علاوه بر آن، باید هر بار سعی کند توبهاش توبهای نصوح باشد. یعنی توبهای قوی باشد بهطوری که امیال و هواها و هوسها آن را متزلزل نکند.
3. واقعیت این است که نیرو و قوای انسانی دو دستهاند. از سویی، انسان شهوت و هوس و سایر غرایز انسانی را دارد و از سوی دیگر، دارای عقل و نفس لوامه و سایر قوای نورانی است و این دو دسته نیرو و قوه با هم دیگر در تضاد و ناسازگاری و جنگ و نزاعاند و این ناسازگاری و نزاع بین این دو دسته ازبین نمیرود تا زمانی که انسان بمیرد، بلکه بعد از مرگ، تا دخول به بهشت، این نزاع و ناسازگاری ازبین نمیرود.
4. انسان باید این نزاع را همواره در نظر گیرد و قبل از اینکه گناه و بدی و پلیدی و انگیزههای شر او را فرا گیرد، خود را برای نزاع دایمی و همیشگی با بدیها آماده کند.
5. در روایات وارد شدهاست که وقتی شخص گناهی میکند و سپس آن را برای زمانی ترک میکند، دوباره [وسوسه خواهد شد و] به همان گناه بر خواهد گشت و آن را مرتکب خواهد شد.
6. ازاینرو انسان باید توبه و گناه را ترک کند و بکوشد به درجات بالا و والای توبه دست یابد تا ریشۀ گناهان قدیمی و ریشهدار بخشکد و انسان به آن گناهان برنگردد. آری، تنها راهْ رسیدن به درجات بالا و والای توبه است واِلّا اگر کسی در مراحل ابتدایی یا میانی تهذیب و اصلاح نفس متوقف شود، سپاهیان بدی و گناه شخص را غافلگیر و سپس به او حمله خواهند کرد.
اگر هنگام آماده کردن غذا، الکل سفید را به آن اضافه کنند و بهوسیلۀ آن غذا را درست کنند یا آن را به غذا اضافه نکنند، بلکه دراثر تخمیر غذا الکلدار شود، خوردن غذا جایز نیست، ولی اگر الکل سفید، بدون اینکه به غذا افزوده شود یا غذا دراثر تخمیر الکلدار شود، در طبیعت غذا وجود داشته باشد، خوردن آن اشکالی ندارد و جایز است.
١- معيار الاستمرار للدم بعد خروجه وعدم انقطاعه هو بوجوده في فضاء الفرج بحيث لو أدخلت الإصبع لتلوث بالدم .
٢- فليس المعيار والمدار في الاستمرار والانقطاع على بقاء واستمرار الخروج للدم بل على بقائه في فضاء فم الفرج .
٣- فلو فرض أنه بعد خروج القطرة لم يبق فضاء الفرج ملوثا بالدم فهو انقطاع فلا تحسب خروجها مبدأ للحيض بل حينما نزل مستمرا هو مبدؤه .
٤- نعم قد احتطنا في حساب الدم المتقطع بقدر ثلاثة أيام في العشرة بحسابه حيضا فعلى هذا الاحتياط يكون مبدأ الحيض هو خروج القطرة وإن انقطع الدم بعدها مادام المجموع مع ما نزل بعد عشرة أيام .
1. بی شک، چنین کاری تکویناً استمنا است.
2. این استمنا استمنای با زوجه نیست تا حلال باشد.
3. البته ممکن است شخص استمنای با زوجه را تخیل کند و در ذهن خود بگذراند، بااینهمه استمنا مسبب از وسائط و اسباب قریب است و درنتیجه استمنای با زوجه محسوب نمیشود و حرام است.
4. البته شهید ثانی (رحمهالله) در کتاب مسالک یا روضه (لمعه) استمنای بهوسیلۀ زوجه را حرام میداند، حتی اگر زوجه نزد زوج باشد، که این نظر و فتوایی شاذ در این مورد است. استمنا بهوسیلۀ زوجه حرام نیست، ولی فرض مدنظر در سؤال از مصادیق استمنا بهوسیلۀ زوجه نیست. در فرض یادشده، استمنا و انزال با برانگیختگیها و وسائط و اسباب دیگری است، نه با زوجه.
آنچه گفته شد به زوج مختص نیست و در طرف زوجه نیز همینطور است. اگر زوجه با صدا یا تصویر زوج ارتباط برقرار کند، همین حکم را دارد.
1. صدق دارای انواعی است و منحصر به صدق زبانی نیست. صدق درمورد اعضایِ مختلفِ انسان و قوایِ مختلفِ انسانی مطرح میشود.
2. ازاینرو به نهایت تقوا «صدق» اطلاق میشود و کسی که به بالاترین و والاتر مراتب تقوا نائل شود «صدّیق» نامیده میشود.
3. و به همین خاطر، به گویش و سخن نیز نسبت داده میشود، مثل «صدق لسان» یا «راستگویی».
4. همچنین «صدق» به «وفای به عهد» نیز اطلاق میشود، چون عهد و پیمان و التزام لفظی هنگامی معنادار است که با وفای عملی به عهد و پیمان همراه باشد که حضرت حق در این باره میفرماید: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ» [ترجمه: ای کسانی که ایمان آوردهاید، چرا سخنی میگویید که خود به آن عمل نمیکنید؟! (سورۀ مبارکۀ صف، آیۀ شریفۀ 2)].
5. به تقوای الهی (خداترسی) نیز «صدق» اطلاق میشود، چون تقوای الهی التزامِ قولیِ شخصِ مسلمان را با عمل او تطبیق میدهد، التزامِ قولیای که دراثر اقرار به شهادتهای سهگانه (شهادت به توحید و یگانگی خداوند، شهادت به رسالت پیامبر اکرم، شهادت به ولایت و جانشینی حضرت امیر مؤمنان، علی) پدید میآید. خداوند دربارۀ انسانهای باتقوا و خداترس میفرماید: «وَالْحَافِظُونَ لِحُدُودِ اللَّهِ» [ترجمه: و پاسداران حدود و مقرّرات خداوند (سورۀ مبارکۀ توبه، آیۀ شریفۀ 112)].
6. ازاینرو در روایات وارد شدهاست کسی که لاإلهإلاالله بگوید در حالی که خدایش هوا و هوس است و از هوا و هوس پیروی میکند، [در آسمانها] دروغگو نامیده میشود.
7. «صدق» مقابل کذب و دروغ و مقابل نفاق و دورویی و مقابل خیانت و فریب و مقابل مکر و حیله و مقابل تهمت و مقابل تزویر و مقابل ریا و مقابل باطل و مقابل مفاهیمی ازایندست است و راز مقابلۀ آن با ایندست از مفاهیم از آنچه گذشت روشن میشود.
1. هرچند پرداخت هزینۀ ازدواج فرزندان بر پدر واجب نیست، اگر ترک تزویج فرزندان برای شخص سخت و حرجی باشد، استطاعت مالی برای حج ندارد و مستطیع نیست.
2. آری، شخص یادشدۀ در پرسش میتواند برای ازدواج فرزندان، مبلغی را قرض بگیرد و با پولی که در اختیار دارد حج بگزارد و این حج از حَجّتالإسلام کفایت میکند.
سؤال مذکور صور مختلفی دارد:
صورت اول: در زمان انتشار کلیپ، بهدلیل احتمال اعطای جایزه، شرکت مبلغی را در همان ابتدا از شخص میگیرد و ضمانتی برای برگردان آن، درصورت ندادن جایزه، ندارد. این صورت قمار محسوب میشود.
صورت دوم: نشر کلیپ در یوتیوب موجب درآمدی برای شرکت است و شرکت جایزه را از سود حاصله به نشردهندۀ کلیپ میدهد، ولی دادن جایزه به نشردهندۀ کلیپ احتمالی است، نه قطعی. این صورت هم قمار محسوب میشود، چون شرکت منفعت و سودی را بهدست میآورد و ضمانتی برای پرداخت اجرت و دستمزد نشردهندۀ کلیپ ندارد.
صورت سوم: نشر کلیپ در یوتیوب موجب درآمدی برای شرکت است و شرکت جایزه را از سود حاصله به نشردهندۀ کلیپ میدهد و دادن جایزه، مثل اجرت عمل و دستمزد، قطعی است. در این صورت اگر کلیپ رزایل را ترویج دهد، گرفتن جایزه محل اشکال است.
صورت چهارم: افزون بر آنچه گذشت، معامله با چنین شرکتهای جعلی و ساختگی و وهمی در معرض کلاهبرداری و مکر و خدعه است.
در مورد اموال باقی مانده ی زن که از آن به ماترک تعبیر می شود، گفتنی است که ماترک زن در فرض سوال بین مادر و شوهر تقسیم می شود. و با وجود مادر سهمی از ماترک زن به برادر و خواهر او تعلق نمیگیرد. سهم شوهر از ماترک زن در صورتی که زن دارای فرزند نباشد نصف است. و مادر این زن نیز نصف دیگر را سهیم است.(یک سوم از ماترک زن بالفرض به مادر می رسد، یعنی به این سهم در قرآن تصریح شده است و باقی سهم مادر بالرد است یعنی در قرآن به آن تصریح نشده است) اما مجموعه ی ماترک شوهر (یعنی اموال خود او و نیز آن مقداری که از زن به ارث برد که نصف ماترک زن بود) بین بازماندگان تقسیم نمی شود، بلکه تمام ماترک او به مادرش می رسد. چراکه مادر با توجه به مقدم بودن طبقه اش در ارث مانع ارث بردن خواهر ها می شود.
1.در صورتی که مقامات رسمی آن کشور برای دفن میت در آنجا اقداماتی بکنند که تعدی و بی حرمتی به جسد میت باشد یا اینکه دفن میت را در قبرستان غیرمسلمین لازم بدانند یا اینکه برای دفن میت در آنجا هزینه ی گزاف و زیادی را مطالبه کنند، انتقال میت از آن کشور جایز است.
2. به طور کلی گفتنی است که در صورتی که دفن میت در کشور دیگر موجب مخالفت با برخی از مقررات شرعی در رابطه با میت باشد، به گونه ای که این مخالفت با قواعد شرعی در یک طرف و تصرف در بدن میت در طرف دیگر قرار گرفته و شخص ناچار به ارتکاب یکی از دو طرف باشد، انتقال جسد جایز خواهد بود.
3. بلکه می توان گفت که به صورت مطلق جواز انتقال میت بعید نیست.(یعنی حتی اگر دفن در آن کشور موجب مخالفت با مقررات شرعی نباشد)، به این خاطر که اینگونه کشور ها از دید شرعی، سرزمین ظلمه به حساب می آیند که دفن میت در آنجا موجب وحشت و عذاب برای میت است. درحالی که از مجموع ادله ی شرعی وارد شده اینگونه برداشت می شود که دفن میت در سرزمین اسلام و ایمان موجب راحتی میت است. مخصوصا اگر میت در شهر ها و مکان های مقدس دفن شود.
1. اگر هردو طرف واقعا ازدواج شرعی را قصد کرده باشند، این ازدواج حقیقی است و احکام ازدواج بر آن مترتب است. هرچند که غرض و هدف آن ها از ازدواج مصلحت دیگری باشد.
2. تمامی احکام ازدواج در فرض سوال مترتب است غیر از آن حقوقی که ساقط شده است. حتی اگر این اسقاط حق به حسب تبانی و توافقی باشد که عقد ازدواج بر اساس آن جاری شده است.
3. از مطالب قبل روشن است که زن نمی تواند خود را مجرد فرض کرده و با مرد دیگری ازدواج کند.
4. بله، طلاق شرعی در اینصورت ممکن است هرچند که از نظر قانونی این دو زن و شوهر محسوب شوند.
1. در صورتی که اشتغال زن را در عقد شرط کرده باشند، اشتغال زن هرچند در صورت عدم رضایت شوهر جایز خواهد بود. حال چه اینکه در مذاکرات و گفتگو های قبل از عقد این مسئله مورد رضایت طرفین قرار گرفته باشد یا اینکه این مسئله (اشتغال زن) با توجه به عرف رایج و متعارف آن محیط، شرط ارتکازی باشد.
2.همچنین در صورتی که بعد از عقد نسبت به شاغل بودن زن مصالحه کرده و این مسئله مورد رضایت هرد طرف (زن و شوهر) واقع شود، اشتغال زن جایز خواهد بود.
3. در صورتی که خارج شدن زن از محیط خانه به شرط اینکه با حق شوهر مزاحمت نداشته و خروج زن موجب از بین رفتن حق شوهر نسبت به استمتاع نشود، جایز باشد؛ اشتغال زن نیز جایز خواهد بود.
4. در تمامی سه صورت قبل، جواز اشتغال زن مشروط بر این است که کارکردن او موجب وقوع در محرمات نشود.
ذبح با استیل به خاطر دونکته جایز است:
اول اینکه استیل از فلزات معدنی محسوب می شود.
دوم اینکه به نظر ما “حدید” به معنای فلز معدنی است و نیازی نیست که حتما ذبح با عنصر آهن باشد. اما ذبح با چاقوی سرامیکی در صورتی که چاقویی که از جنس فلز معدنی است، در دسترس باشد،صحیح نیست. ولی اگر چاقوی فلزی در دسترس نباشد، ذبح با چاقوی سرامیکی نیز جایز و صحیح خواهد بود
1. شرط کردن اینکه طلاق در اختیار زن باشد صحیح نیست.
2. همچنین شرط اینکه حق طلاق در اختیار ولی زن باشد، صحیح نیست. البته جایز است که شرط بکند که زن در برخی حالات مشخص وکیل مرد در مورد طلاق باشد. مرحوم آیت الله خویی(قدّس سره) و شاگردان ایشان قائل به این شده اند که این شرط لازم است، ولی در نظر ما این شرط صحیح است، ولی لازم نیست. یعنی شوهر می تواند از وکالت دادن به زن برگشته و وکالت او را ابطال کند.
3. شرط اینکه شوهر علاوه بر این زن، ازدواج دائم یا موقت نکند، به نظر ما صحیح نیست، اما در نظر مرحوم آیت الله خویی(قدس سره) این شرط صحیح و لازم است، یعنی شوهر باید به آن ملتزم باشد ولی اگر ازدواج دائم یا موقت بکند عقد دوم صحیح خواهد بود.
1.شخص مخیر است نماز در مرقد ائمه علیهم السلام را شکسته یا تمام بخواند. البته تمام خواندن نماز در مراقد ائمه علیهم السلام بهتر و با فضیلت تر است.
2. این حکم در مورد نجف اشرف شامل کل شهر می شود. همانطور که در کل محدوده ی کربلاء معلی و مکه ی مکرمه و مدینه ی منوره نیز بین شکسته یا تمام خواندن مخیر است.
3. اما در مرقد امام کاظم و امام جواد علیهما السلام و مرقد امام رضا علیه السلام و نیز مرقد امام هادی و امام حسن عسکری علیهما السلام حکم تخییر بین شکسته و تمام خواندن در محدوده ی صحن ها و رواق ها و اطراف ضریح شریف ثابت است [یعنی در مورد این شهرها اینگونه نیست که در کل شهر حکم تخییر ثابت باشد برخلاف شهرهایی که در مورد 2 گفته شد].
1. شخصی، بدون رعایت روبهقبله بودن و طمأنینه داشتن، در هواپیما نماز خواند. اگر این شخص به مقصد برسد و فرود آید در حالی که وقت نماز باقی است، آیا باید نمازِ خواندهشده را اعاده کند؟ اگر بعد از فرود، وقت نماز باقی نباشد، آیا باید نمازِ خواندهشده را قضا کند؟
2. اگر وقت نماز وسعت داشته باشد بهطوری که شخص بتواند بعد از پرواز، نمازش را بهطور کامل بهجا آورد، آیا میتواند در داخل هواپیما نماز را بهطور ناقص [برای مثال، بدون رعایت روبهقبله بودن] بخواند؟
1. اهدای اعضای حیاتی و مهم، مانند کلیه و قلب و…، جایز نیست، هرچند مؤمنی دیگر برای ادامۀ زندگی، به این اعضا نیاز داشته باشد.
2. البته اهدایِ عضوِ شخصِ غیر مسلمان برای ادامۀ حیاتِ شخصِ مسلمان جایز و صحیح است.
3. از آنچه گذشت روشن میشود که وصیت به اهدای عضو از سوی شخص مسلمان پذیرفته و نافذ نیست.
1. این عبات شأن و جایگاه و منزلت آیات و نشانه های الهی را بیان می کند که حجج (ائمه ی اطهار علیهم السلام) و نشانه های الهی، شخص را به خداوند متعال راهنمایی می کنند.
2. صفات الهی در آیات و نشانههای خداوند ظاهر میشوند و آیات الهی صفات الهی را معنا میکنند.
3. آیات و نشانه های الهی تنها بر یکی بودن و یگانه بودن ذات خداوند متعال دلالت میکنند.
4. و این راهنمایی و دلالتی که بر صفات و خداوند و عظمت و بزرگی افعال الهی وجود دارد، هرگز از بین نرفته و همواره آیات و نشانه ها، بیانگر این موضوع خواهند بود.
5. و این آیات و نشانه ها (ائمه ی اطهار علیهم السلام) بر خداوند متعال دلالت و راهنمایی می کنند و به تعبیری، آیات الهی مرئات و آیینهی خدانما هستند. پس اینهمانیِ بین خدا و آیات خدا (امامان معصوم) اینهمانی وجودی و به معنای اتحاد در وجود نیست، بلکه اینهمانی بین شیء و صورت و تمثال آن است.
١- الأرباح ربوية محرمة .
٢- ويرجعها إلى صاحب الصيرفة مع كون بعض معاملاته وأرباحه ربوية لا كلها ، كما ورد في فرض السؤال .
٣- نعم لو أراد صاحب الصيرفة تبرئة صاحب المال مما أخذ منه من الزيادة تقديرا لمعونته له بالقرض ، فتبرء ذمته لا من باب لزوم الشرط الربوي بالزيادة .
٤- وكذلك الحكم لو كان جلّ أو كل معاملات الصيرفة ربوية ، لأن أصل القروض صحيحة إنما الباطل هو الشروط للزيادات الربوية .
1. خداوند متعال در سوره یوسف، آیه 93 از زبان حضرت یوسف اینگونه می فرماید: اذْهَبُوا بِقَمِيصِي هَٰذَا فَأَلْقُوهُ عَلَىٰ وَجْهِ أَبِي يَأْتِ بَصِيرًا وَأْتُونِي بِأَهْلِكُمْ أَجْمَعِينَ این پیراهن مرا نزد پدرم (یعقوب) برده و به روی او افکنید تا دیدگانش باز بینا شود آنگاه (او و) همه اهل بیت و خویشان خود را (از کنعان به مصر) نزد من آرید. همانگونه که روشن است طبق این آیه ی شریفه شفا و بهبودی از کوری اثر مسح پیراهن یوسف است، و شکی در این نیست که جسم نبی مکرم اسلام صلی الله علیه و آله از خود یوسف بالاتر و با فضیلت تر است، تا چه رسد به پیراهن یوسف. پس وقتی پیراهن یوسف موجب شفا می شود قطعا جسم پیامبر اکرم اثرات بالاتری خواهد داشت. همانطور که سمهودی از علماء و دانشمندان عامه(اهل سنت) در مقدمه ی کتاب وفاء الوفا باخبار دار المصطفی به بالاتر بودن خاک قبر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله از کعبه تصریح کرده است.
2. حضرت سلیمان که از انبیاء الهی است از بشر و جن درخواست کرد که تخت ملکه ی سبأ را پیش او بیاورند، و درخواست او را وصی خودش که علمی از کتاب را داشت، اجابت کرد. أنا آتيك به قبل أن يرتد إليك طرفك (من پیش از آنکه چشم بر هم زنی تخت را بدین جا آرم). این ماجرا بر دو چیز دلالت می کند: اول اینکه درخواست و طلب حاجت از اولیای الهی باتوجه به قدرت های خارق العاده ای که به ایشان داده شده است، جایز و بدون اشکال است. دوم اینکه کسی که مقداری از علم کتاب الهی را دارد، صاحب قدرتی است بالاتر از قدرت های بشر عادی که می تواند مردگان را زنده کند یا کوه ها را جا به جا کند و مواردی از این قبیل کار های غیر عادی، پس کسی که تمام علم کتب الهی را می داند قطعا قدرت اینگونه امور را داراست.
3. در زیارت رجبیة اینگونه آمده است که: إني قصدتكم واعتمدتكم بمسألتي وحاجتي …. أنا سائلكم وآملكم فيما إليكم التفويض وعليكم التعويض فبكم يجبر المهيض (من به قصد شما آمدهام و در خواهش و حاجتم به شما تكیه كردم…من از شما درخواست میکنم و آرزومند شمایم نسبت به آنچه که اختیار و تغییرش به دست شماست.تنها «به وسیله شما» شكستگی جبران شود) و همچنین در زیارت امام حسین علیه السلام در عیدین ایگونه می خوانیم: يا مولاي أتيتك خائفا فآمني وأتيتك مستجيرا فأجرني وأتيتك فقيرا فأغنني (ای مولای من ترسان به نزدت آمدم، پس مرا ایمنی ده و پناهنده آمدم، پس پناهم ده و تهیدست آمدم، پس بینیازم گردان)
4. همچنین دربرخی از آیات قرآن اینگونه آمده است: وما نقموا إلا أن أغناهم الله ورسوله من فضله ( آنها فقط از اين ايراد مىگيرند كه خداوند و پيامبرش، آنان را به فضل [و كَرَم] خود، بىنياز ساختند) همانطور که روشن است این آیه بی نیاز گردانیدن را هم به خدا و هم به پیامبر به عنوان شفیع نسبت داده است. در سوره ی توبه آیه 59 اینگونه می فرماید: وَلَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا مَا آتَاهُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَقَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ سَيُؤْتِينَا اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَرَسُولُهُ إِنَّا إِلَى اللَّهِ رَاغِبُونَ(و چه می شد که آنها به عطای خدا و پیامبر اورضایت می دادند و می گفتند، خدا ما را کافی است ، بزودی خداوند از فضل خویش وپیامبرش ، به ما عطا می کند، بهدرستی که ما به خدا امیدواریم ) این آیه نیز مخاطب را به رغبت و درخواست و طلب حاجت از فضل الهی و فضل و کرم پیامبر خدا به عنوان شفیع برانگیخته و ترغیب می کند.
5. پس درخواست و طلب حاجت و امید نسبت فضل الهی و فضل رسول خدا طبق معارف و آداب قرآنی مساوی است. البته باید توجه به این مسئله داشته باشیم که درخواست از رسول خدا به عنوان شفیع و به خاطر وسیله قراردادن ایشان در درگاه الهی است.(نه اینکه برای رسول خدا جایگاهی مستقل از خدا و در عرض خدا قرار دهیم اعاذنا الله)
6. از مطالب گذشته این نتیجه حاصل می شود که درخواست و طلب حاجت و امید در فضل الهی به گونه ای که خطاب درخواست از خدای متعال باشد، با درخواست و طلب و امید نسبت به فضل رسول خدا که خطاب درخواست به شخص پیامبر باشد مساوی است. و این تساوی به این خاطر است که درخواست از پیامبر به خاطر و به جهت رسالت او و فرستاده ی الهی بودنش است.یعنی پیامبر جایگاه وسیله و شفیع در درگاه الهی را دارد. و همینطور است در مورد اهل بیت علیهم السلام. و به این مساوی بودن رجحان این دو نوع درخواست، عالم بزرگ شیعه جناب کاشف الغطاء نیز در کتاب منهج الرشاد آگاهی و تذکر داده است.
1. در اهدایِ ثوابِ اعمال بین زنده و مُرده تفاوتی نیست. ثواب اعمال را، هم به افراد زنده و هم به افراد مُرده میتوان اهدا کرد.
2. اگر احتمال بدهید که متوفی روزۀ قضا بر گردنش است، بهتر است نیابةً از طرف او روزه بگیرید، ولی اگر میدانید روزهای بر گردنش نیست، غالباً اهدای ثواب بهتر است.
3. در روایت وارد شدهاست که، بر خلاف اهدای عمل به پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و اهلبیت ایشان (علیهمالسلام)، انسان نباید همۀ اعمالش را به پدر و مادرش ببخشد، بلکه باید قسمتی از اعمال را به آنها اهدا کند. اهدای همۀ اعمال به پیامبر و اهلبیت اشکالی ندارد.
1. تغییر دادن نظم و چینش مصحف شریف جایز نیست. ما از تغییر دادن و آشفته کردن قرآن نهی شدهایم، زیرا این کار بهدست دشمنان و منکران دین بهانه میدهد و موجب میشود به دین طعنه بزنند.
2. البته در تدبیر و تفسیر و استنباط، ترتیب نزول و قرائنی که در روایات مطرح شدهاند باید موردتوجه قرار گیرد و برداشت و تفسیر و استنباط براساس آنها باشد.
1. اگر بین پدر و فرزند (سازندۀ طبقۀ یادشده) قرار و تعهدی بودهاست و پدر قرار و تعهد را زیرپا گذاشتهاست، در این صورت استفادۀ از طبقۀ یادشده بدون رضایت سازندۀ طبقه مشکل است، مگر اینکه با او مصالحه کنند.
2. اما اگر بین پدر و فرزند (سازندۀ طبقۀ یادشده) قرار و تعهدی نبودهاست و فرزند خودش اقدام به ساخت طبقۀ سوم کردهاست بهصورتی که ساخت طبقۀ یادشده بذل و بخششی از طرف او بودهاست، در این صورت برادرش میتواند به آن طبقه نقلمکان و در آن زندگی کند.
۱. در صدقه دادن قصد تملیک ضروری است، یعنی در صدقه باید قصد و نیت داشته باشیم که طرف مقابل صاحب و مالک مال شود. هدف از صدقه و تملیک ممکن است کمک و اعانه به طرف باشد یا ارفاق به او باشد یا برای دفع بلا باشد یا ممکن است طرف مقابل درخواست کمک کرده باشد و صدقه در پاسخ به درخواست او باشد.
۲. اما در هبه و بخشش قصد تملیک ضروری نیست. هبه و بخشش ممکن است به هدف تحیت یا مهربانی یا محبت یا از روی غرض و هدفی که با هبه و بخشش سازگار است انجام شود.
۳. از تفاوتهای ماهوی و ذاتی بین هبه و صدقه این است که در صدقه، دهندۀ صدقه نسبتبه گیرندۀ صدقه در موضع برتر است و از موضعی برتر است به تملیک مال به گیرندۀ صدقه اقدام میکند در حالی که در هبه چنین نیست. در هبه، هر دو طرف (واهب و متّهب) در موضعی مساوی هستند.
۴. ماهیت هبه و صدقه و هدف و غرض از هبه و صدقه با هم متفاوت است و صرفِ قصد قربت در هبه آن را یکی نمیکند.
۱. فرد یادشده اگر میتواند اعمال حج را به جا آورد، نمیتواند نائب بگیرد و باید خودش حج گزارد، هرچند مجبور باشد از کسی برای حج گزاردن کمک بگیرد. در این فرض، شخص باید از خانواده یا از یکی از دوستانش یا از کسی که میتواند به او کمک کند یاری بگیرد و اگر در صحت اعمال شک کند، مثلاً در تعداد طواف یا در سعی یا در صحت وضو یا در دیگر اعمال حج شک کند، باید از کسی که او را یاری میرساند بپرسد و به نظر او اعتماد کند.
۲. اگر به جا آوردن طواف و سعی نیاز به حمل شخص بیمار داشته باشد، در این صورت نیز وجوب مباشرت حج ازبین نمیرود و شخص باید خودش حج گزارد و چنین اعمالی را باید یکی از همراهانش به جا آورد. حج گزاردن به این شکل بر نائب گرفتن مقدم است.
۳. اگر شخص بتواند دو وقوف و برخی اعمال دیگر را انجام دهد و از برخی اعمال دیگر ناتوان باشد، برای مثال، از طواف و سعی ناتوان باشد، باید خودش به حج رود و اعمالی را که میتواند به جا آورد و برای اعمالی نائب بگیرد که از به جا آوردنشان ناتوان است و با کمک شخص دیگر نیز نمیتواند آن اعمال را به جا آورد.
۴. مطلب دیگر این است که اگر احتمال صحت و شفا یافتن شخص از این بیماری و توانایی یافتنش بر حج باشد، نمیتواند نائب بگیرد.
۵. اگر اطبا و پزشکان خبره بیماری را لاعلاج بدانند و از بهبودی شخص مأیوس باشند و شخص به هیچ وجه، حتی با کمک گرفتن و استعانت از شخصی دیگر، نتواند اعمالش را به جا آورد، در این صورت نائب گرفتن جایز است و شخص میتواند برای به جا آوردن حج نائب بگیرد.
1. سودهای گرفتهشده ربوی و حرام است. 2. اگر همۀ معاملات صرافی ربوی نیست، بلکه برخی معاملهها ربوی و برخی صحیح و شرعی است، چنانچه مفروض سؤال نیز همین است، در این صورت باید سودها به صاحب صرافی برگردانده شوند. 3. البته اگر صاحب صرافی پول را پس نگیرد و ذمۀ شخص را تبرئه کند و بگوید هدیهای از طرف او است درقبال قرضی که داده بود، در این صورت [گرفتن سود اشکالی ندارد و] ذمۀ شخص تبرئه میشود. روشن است که در این صورت [اشکال نداشتن اخذ سود و] تبرئه شدن ذمه از باب وفا به شرط ربوی نیست. 4. اگر بیشتر یا حتی همۀ معاملات صرافی ربوی باشد، این حکم تغییر نمیکند و حکم همان است، زیرا اصل قرض دادن صحیح و جایز است و فقط شرط برای دریافت سود اضافی ربوی و حرام است.
1. نه رهن و گرو گرفتن اشکال شرعی دارد و نه اصل قرض دادن و قرض گرفتن. قرضدهنده میتواند مالی را گرویی بگیرد و نزد خود نگه دارد تا در صورت تسویه نشدن قرضش، مال را تملک و قرض خود را با آن تسویه کند. هیچیک از این موارد مشکلی ندارد، ولی شرط زیادت سود ماهانه ربوی و حرام است. 2. اگر قرضدهنده مسلمان و قرضگیرنده غیر مسلمان باشد، قرض ربوی اشکالی ندارد و در غیر این صورت، شرط زیادت سود حرام است. 3. صاحب و مالک مال قرضدهنده است و تنها صورت جایز قرض با شرط زیادت سود این است که قرضدهنده مسلمان و قرضگیرنده غیر مسلمان باشد. غیر از این صورت، در سایر صور، اگر شرط زیادت سود شود، حرام است. 4. ربا مطلقاً حرام است.
1. براساس قاعده، ملاک و معیار تعیین ماه عمره ظرف اعمال و مناسک است و مراعات ضمیمۀ اهلال (تلبیه و احرام) ــ اگر اقوی نباشد ــ دستکم احوط است، زیرا اهلال ظرف انشای وجوب و ظرف انشای نسک است. 2. روایاتی در خصوص ماه رجب وارد شدهاست که اگر شخص در این ماه احرام ببندد، حج از این ماه محسوب میشود. این روایات بیانگر این هستند که چنین حجی ثواب حج ماه رجب را دارد. 3. همۀ اینها در بیشتر احکام عمره بود، نه همۀ احکام عمره. باید دانست که براساس نظر جدید ما، اگر کسی از مکه و محدودۀ حرم خارج شود و دوباره به مکه و محدودۀ برگردد و در داخل مکه و محدودۀ حرم قرار گیرد، حکم دخول از مکه و داخل شدن در آن بهحسب ماه احرام یا ماه احلال نیست، بلکه ملاک ماهی است که از مکه و محدودۀ حرم خارج و سپس در آن داخل شدهاست، یعنی اگر عمره در یک ماه باشد و در ماه بعدی از مکه و محدودۀ حرم خارج شود و دوباره در همان ماه داخل شود، این عمره بدون انشای احرام جدید مجزی است، زیرا ماه خروج از مکه و محدودۀ حرم با ماه داخل شدنِ دوباره در آن یکی است.
1. مراتب انبیا با همدیگر متفاوت است و چنین نیست که انبیا در امر نبوت یکسان باشند.
2. همان طوری که مراتب رسل الهی با همدیگر متفاوت است و چنین نیست که رسل الهی در امر رسالت یکسان باشند.
3. همان طوری که مراتب امامان با همدیگر متفاوت است و چنین نیست که امامان در امر امامت یکسان باشند.
4. برای مثال، حضرت ابراهیم خلیل به مقام نبوت و رسالت و خلّت (خلیلالله بودن) و بعد از آن سه مقام به مقام بلند و والای امامت رسید، ولی بعد از رسیدن به آن مقامات بلند و والا و بعد از امام شدن، مطابق آیات سورۀ بقره، خواست که در محدودۀ دوم از برگزیدگی قرار گیرد و محدودۀ دومِ دولتِ خاتمالأنبیا را بهدست آورد.
5. همۀ این مناصب برگزیدگی (نبوت و رسالت و خلّت و امامت)، هم مقام و رتبه و درجهاند و هم مسئولیت و تکلیف.
6. از اهلبیت (علیهمالسلام) وارد شدهاست که اول آنان محمد است، وسط آنان محمد است و آخر آنان نیز محمد است. این روایت گویای یکی بودن حقیقت و هویت آن ذوات قدسی در دولت پیامبر خاتم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم)، درمقابل دولتهای انبیای دیگر، است.
1. موت آجل که حتمی است و در لوح محفوظ ثبت شدهاست همۀ اقسام مرگ را، اعم از مرگ طبیعی و قتل عمد و قتل خطایی و انتخاری و خودکشی و…، شامل میشود.
2. نه قضا و قدر حتمی انسان را بر کاری مجبور میکند و نه علم حضرت حق تعالی به امور موجب جبر انسان است. انسان مجبور نیست و مختار است، ولی مختار بودن به معنای تفویض نیست. اختیار با جبر و تفویض متفاوت و امری بین آن دو است.
3. پزشکان و اطبا و دیگر صاحبان حرفهها و مشاغل که خدمتی را عرضه میکنند مسئول هستند و تقصیر و کوتاهی کردن آنها در خدمات موردانتظار از آنها موجب غرامت میشود.
1. «وجود» امری وجدانی و یافتی درونی است و واقعیت و تحقق خارجی نیست. به این مطلب در دعای عرفۀ امام سجاد و امام صادق (علیهماالسلام) اشاره شدهاست: «وَ لَمْ تُمَثَّلْ فَتَكُونَ مَوْجُوداً» (و تو مثل و مانندی نداری تا «موجود» باشی).
2. توصیف واقعیت و امور محقق در خارج به وصف «وجود» توصیف خارج با اوصاف ذهنی است، [ یعنی خلط ذهن و خارج است].
3. وحدت در تحقق برای اشیای خارجی همان نسبت بین خالق و مخلوق است که از آن با عناوینی مانند «آیه و ذیالآیه» و «اسم و مسمی» و «قوام و قیام اشیا به حضرت حق تعالی» یاد میشود.
1. روشن است که اگر آیات جری نداشته باشند و بر مصادیق جدید منطبق نشوند، زنده و پویا نخواهند بود، یعنی عدم جری و عدم انطباق بر مصادیق جدید موجب مرگ آیه میشود.
2. انطباق بر مصادیق جدید همان چیزی است که در کلام اهلبیت (علیهمالسلام)، با عنوان «جری آیات»، به آن اشاره شدهاست. در روایات اهلبیت (علیهمالسلام) وارد شدهاست که قرآن و آیات قرآنی جاری هستند مانندِ جریان داشتن ماه و خورشید و نیز در روایات وارد شدهاست که اگر مصداق آیات را به مورد نزول مختص بدانیم، موجب تعطیل شدن و مرگ و عدم پویایی قرآن و آیات قرآنی خواهد شد.
3. آنچه گذشت قطعی است و اشکالی در آن نیست، ولی آنچه باید محور گفتوگو قرار گیرد قوانین و ضوابط جری و منطبق کردن آیات بر مصادیق جدید است. برای جری و تطبیق باید موازین و قوانینی بهدست آوریم و براساس آنها جری و تطبیق را انجام دهیم و این کار به تخصص و مهارت فقهی و تفسیری و تسلط بر ادلۀ شرعی و آگاهی از علوم دینی و اطلاع از موضوعات جدید امروزی نیاز دارد.
4. دربارۀ قاعدۀ جری تحلیلها و دیدگاههای مختلفی ارائه شدهاست. بیشتر اندیشمندان معاصر معتقدند که مفاد قاعدۀ جری تطبیق آیات و روایات بر مصادیق است، ولی از نظر ما، مفاد آن اعم است و جری در معنا و جری در مصداق را شامل میشود.
اگر شصت میلیون قرض است و تسویه نشدهاست، خمس ندارد، زیرا در فرض مذکور، سودی در کار نیست و اصل مال قرض است. اگر شصت میلیون قرض است و تسویه شدهاست، باز بنابر اقوا خمس ندارد، زیرا برای حج نیابی از طرف زوجه ثبتنام کردهاست و این از مئونه محسوب میشود. به سخن دیگر، این مبلغ برای مئونۀ فرد خرج شدهاست، هرچند این مئونه مئونۀ مستحبی باشد.
1. امیر مؤمنان، حضرت علی (عليهالصلاةوالسلام) در یک زمان بیش از چهار زن نداشت و دیگران امولد، یعنی کنیزِ حضرت، بودند.
2. دربارۀ حرام بودن تزویج زنهای حضرت علی (عليهالصلاةوالسلام)، بعد از درگذشت و شهادت ایشان، باید گفت بنابر برخی روایات، تزویج زنهای ایشان حرام است، ولی در روایتی دیگر، اُمامه، یکی از همسران حضرت علی (عليهالصلاةوالسلام)، بعد از درگذشت و شهادت حضرت، ازدواج کردند در حالی که حضرت امام حسن (علیهالسلام) و حضرت امام حسین (علیهالسلام) نیز حضور داشتند. پس این مسئله به واکاوی و بررسی و فحص و پژوهش بیشتری نیاز دارد.
عقد نکاح در روزهایی که قمر در عقرب است و نیز در ساعات حاره [ساعتِ گرمِ وسطِ روز] مکروه است و این کراهت باقی است و با مصادف بودن با ولادت ائمه و امثال آن ازبین نمیرود. [البته کراهت به آنچه گذشت منحصر نیست و] دربارۀ برخی اوقات دیگر سبب و داعیههای تکوینی ذکر شدهاست و عقد نکاح در آن اوقات نیز کراهت دارد
1. روایت بهلحاظ سندی مرسل است، ولی برخی از فقرات آن در دستهای دیگر از روایت نیز نقل شدهاست.
2. روایت بهلحاظ متنی و محتوایی، به اختلاف قرائات اشاره دارد. اختلاف قرائات در سورههای قرآنی موردتوجه برخی از مفسرین شیعه و سنی نیز قرار گرفتهاست. برای مثال، برخی به جای واژۀ «فَاسْعَوْا» «فامضوا» بهکار بردهاند. این مورد و مواردی از ایندست از باب اختلاف قرائت است، نه از باب تحریف مصطلح که باطل بودن و نادرست بودن آن مورداجماع است. آری، اختلاف قرائت قرآنی با تحریف باطل و نادرست تفاوتی آشکار و روشن دارد.
3. شیخ طوسی (قدسسره) در تفسیر شریف تبیان و شیخ طبرسی (قدسسره) در تفسیر شریف مجمعالبیان، در بیشتر آیهها و سورههای قرآن، در قبال دیگر قرائات، قرائت اهلبیت (علیهمالسلام) را نیز ذکر کردهاند.
4. مفسرین شیعه و سنی نقل کردهاند که هنگامی که پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) به ایراد خطبههای نماز جمعه مشغول بود، مسلمان و صحابۀ پیامبر او را تنها گذاشتن و محل ایراد خطبه را ترک کردند و به تجارت و دادوستد و دیگر امور بیهوده و لهو مشغول شدند و فقط دوازده مرد و یک زن باقی ماندند و فقط آن دوازده مرد و یک زن به سخنان پیامبر گوش دادند بهطوری که اگر آنها نبودند و به سخنان پیامبر گوش نمیدادند، یعنی اگر همه پیامبر را تنها میگذاشتند، زمین [مکانی که آنها در آنجا بودند] آتش میگرفت و کسانی را که پیامبر را ترک کردند و تنها گذاشتند میسوازاند. آری، فقط آن دوازده مرد و یک زن باقی ماندند در حالی که آنان از صحابه نبودند!
اگر شخص گمان میکرد وقت سعه دارد و بعد از جنب شدن میتواند غسل کند و خلاف گمانش آشکار شود، چیزی بر او واجب نیست. در این فرض، روزۀ شخص صحیح است و نه قضای آن لازم است و نه کفاره برای آن.
اگر شخص گمان نمیکرد وقت سعه دارد، احوط (البته اگر اظهر نباشد) قضای روزه است.
اگر شخص از روی عمد خود را جنب کند در حالی که میداند وقت برای غسل و تیمم ندارد، حکم تعمد بر جنابت را دارد. البته اگر وقت برای تیمم داشته باشد، باید تیمم کند و روزه بگیرد.
کسی بنیهاش ضعیف است و روزه برای او ضرر دارد میتواند روزه را ترک کند و بهطریق اولی کسی روزه نگرفتن برای کسی که روزه برایش موجب حَرَج است جایز است. این افراد میتوانند روزه نگیرند، ولی هنگامی که بهلحاظ جسمانی قوی شدند، باید قضای روزهها را به جا آورند و بهازای هر روزی که افطار کردهاند، فدیه بدهند.
1. مال قرضگرفتهشده خمس ندارد، زیرا سود محسوب نمیشود، خصوصاً با توجه به اینکه در مئونۀ شخص استفاده شدهاست.
2. مالی که از قبل، از سالیان پیش، به آن خمس تعلق گرفتهاست در ذمۀ شخص باقی است و باید آن را بپردازد، هرچند پرداخت آن تدریجی و بهحسب قدرت شخص باشد.
3. اگر سود مال برای همین سال باشد، خمس ندارد، زیرا در مئونۀ همین سال خرج شدهاست.
۱. فقهی بودن مسئله مستلزم «از فروع دین بودن» آن نیست. ممکن است مسئلهای فقهی باشد و در عین حال از فروع دین نباشد. برخی از اندیشمندانی که در این باره بحث کرده و نظر دادهاند در این مورد خلط کرده و به خطا رفتهاند.
۲. چنانچه گذشت، برخی از اندیشمندانی در این مورد خلط کرده و به خطا رفتهاند و گمان کردهاند چون نماز و امر به معروف و نهی از منکر و حرام بودن ربا و… از مسائل فقهی هستند، پس از فروع دیناند در حالی که چنین نیست.
۳. آنها گمان میکنند نماز و… از فروع دین هستند در حالی که وجوب نماز امری اعتقادی و از اصول دین است و امری فرعی در دین نیست.
۴. به همین دلیل، علما و اندیشمندان در فن اصول گفتهاند امتثالِ معرفتِ این وجوب با موافقت التزامیه است، نه موافقت عملیه.
۵. وجوب نماز از اصول دین است و آنچه از فروع دین است به جا آوردن نماز (نماز خواندن) است. مثالهای دیگر، مانند امر به معروف و نهی از منکر و حرام بودن ربا و…، نیز همین حکم را دارند.
۶. از آنچه گذشت خطای بسیاری از کسانی که در این باره بحث کرده و نظر دادهاند روشن میشود. آنها گمان کردهاند ارکان فروع نیز از فروعاند در حالی که چنین نیست و ارکان فروع از فروع نیستند، بلکه از اصولاند. رکن مقومِ فرع و عمدۀ آن است و فرع بر آن تکیه میکند. آری، انجام دادن و به جا آوردن آن از فروع دین است. برای مثال، هنگام دخول وقت، نماز خواندن از فروع دین است.
۷. شکی نیست که تقیه در برخی آیههای قرآن مطرح شدهاست. برخی از فقهای شیعه و سنی با استفاده و بهرهگیری از تعالیم و آموزههای اهلبیت عصمت و طهارت (علیهمالسلام) [برای اثبات تقیه] به این آیات استناد کردهاند.
۸. تشریع تقیه در آیات مختلف قرآن مطرح شدهاست. آیات قرآن با دلالتی روشن و بیِّن بر تشریع تقیه دلالت دارند. پس معرفت تشریع تقیه از ضروریات دین محسوب میشود و منکر آن منکر ضرورت قرآنی است، ضرورتی که همۀ مسلمانها، شیعه و سنی، آن را قبول دارند.
۹. آیات قرآنی علاوه بر اینکه بر تشریع آن در دین خاتمالانبیا دلالت دارد، بر تشریع آن در ادیان گذشته و در نزد انبیای گذشته نیز دلالت دارد، یعنی تشریع تقیه مختص به دین اسلام نیست و در ادیان دیگر نیز تشریع شده بود و ازاینرو از مسائل اختلافی در بین ادیان آسمانی نیست، بلکه از مسائلی است که در همۀ ادیان تشریع شدهاست و همۀ انبیا و رسل الهی آن را حکم آن را ابلاغ کردهاند.
۱۰. از آنچه گذشت، روشن میشود معرفت حکم تقیه و معرفت تشریع آن از اصول دین است، نه از فروعِ عملی و ظنیِ اجتهادی. البته باید بین تشریع و معرفت به تشریعِ تقیه با تقیه کردن و انجام دادن تقیه تفاوت قائل شد. معرفت حکم تقیه و معرفت تشریع آن از اصول دین است، ولی انجام دادن آن (تقیه کردن) از فروع دین است. تفصیل احکام عمل به تقیه با اجتهادهای ظنی بهدست میآید.
۱۱. پس لازم و ضروری است که بین رکنالفرع و معرفت تشریع فرع با انجام دادن و ادای آن تفاوت گذاشت.
۱۳. پس هنگامی که ولایت را به نماز تشبیه میشود، از این حیث است که معرفت حکم نماز از اصول دین و امری اعتقادی و ضروری است، نه از این حیث که انجام دادن و به جا آوردن نماز از فروع دین است. نماز خواندن و نیز تفصیل احکام نماز خواندن از فروع عملی و ظنی و اجتهادی است.
۱۳. مجتهد در فروعِ عملیِ ظنیِ اجتهادی اجتهاد میکند و گاهی به حکم صحیح دست مییابد و گاهی خطا میکند و به حکمی نادرست میرسد. روشن است که بین این فروعِ عملیِ ظنیِ اجتهادی با اصول دین که قطعی و یقینی هستند تفاوت فاحش و فرقی بزرگ وجود دارد. پس حکم وجوب نماز از فروعِ ظنیِ اجتهادی نیست. بدون شک، حکم نماز وجوب است و در آن احتمال خطا وجود ندارد و ازاینرو حکم وجوب نماز از اصول اعتقادی است.
۱. برای برآورده شدن حاجات، در روایات اهلبیت (علیهمالسلام)، ذکرهای فراوانی وارد شدهاست و روشن است که اهلبیت نبوت (علیهمالسلام) به آنچه در بیت نبوت است آگاهتر از دیگراناند.
۲. علمای امامیه کتابهای زیادی در این باره نوشته و ذکرهای روایتشده از اهلبیت (علیهمالسلام) را جمعآوری و نقل کردهاند.
۳. ذکر خداوند متعال و قرائت قرآن و سورههای قرآنی مشروع و پسندیده است. آری، میتوان ذکر خداوند یا سوره یا آیهای را هر تعدادی که بخواهیم بخوانیم و تکرار کنیم، ولی باید دانست کسی آگاهتر از اهلبیت (علیهمالسلام) – که مصداق آیهی تطهیرند – به خواص آیات و سور قرآنی نیست.
۴. پیامبر خدا، حضرت محمد مصطفی (صلیاللهعلیهوآلهوسلم)، به تمسک به قرآن و تمسک به عترت، معاً، دستور داد. چگونه ممکن است شخص مومن و معتقد راه و روش و سیره و منهج آن ذوات قدسی را رها کند و به راه و روش دیگران عمل کند؟!
1. روشن است مردم با حضرت علی (علیهالسلام) بیعت کردند و بیعت آنها قراردادی اجتماعی بود، [نه بیشاز آن]. البته بیعت با حضرت امیر مؤمنان، علی (علیهالسلام)، تنها بیعت اجتماعیای بود که بیهیچاجباری و اکراهی محقق شد.
2. برای همین، مردم گمان میکردند میتوانند با حضرت امیر مؤمنان، علی (علیهالسلام)، مخالفت کنند، چنانکه در قصۀ نماز تراویح و در داستان حکمیت در جنگ صفین و در جهاد برای جنگ جمل و نهروان و در دیگر قضایا با ایشان مخالفت کردند و سخن ایشان را نپذیرفتند. مردم در طول حکومت حضرت و در قضایای مختلف چهل بار با ایشان مخالفت کردند و سخن ایشان را نپذیرفتند.
3. [مردم با حضرت علی بهعنوان امام منصوب از طرف خداوند بیعت نکردند]، بلکه بیعت آنها بیعت و قراردادی اجتماعی بود و برای همین، حضرت (علیهالسلام) به پذیرفتن حکومت و تصدی امور تمایل نداشت، زیرا ایشان امام منصوب و تأییدشده از سوی خداوند بود و با چنین بیعتی نمیشد مانند امام منصوب و معصوم رفتار کند، یعنی با چنین بیعتی تواناییهای امام معصوم و منصوب را بهدست نمیآورد. به خاطر همین نکته، ایشان در زمان عمر و روز شورا نیز خلافت را نپذیرفت، خلافتی را که براساس بیعت شورا بود و در آن «تبعیت از سنن شیخین» را شرط کرده بودند.
4. برای همین، در لسان و اصطلاح اهلبیت (علیهمالسلام)، حکومت و خلافت در دولت الهی به حکومت و دولت حضرت مهدی (عجاللهفرجهالشریف) اطلاق شدهاست. حکومت و دولت حضرت مهدی (عجاللهفرجهالشریف) دولت و حکومتی است که همۀ مردم، اعماز خواص و عوام، امر خداوند را خواهند پذیرفت و امام و حاکم منصوب و معصوم و تأییدشده از سوی خداوند را امام خواهند دانست. این دولت و حکومت دولت و حکومت اهلبیت (علیهمالسلام) است و همواره باقی خواهد بود و زوالی نخواهد داشت. این حکومت با سقیفه و دولت اموی و عباسی و عثمانی، با هیچ مکر و حیلهای، زایل نمیشود.
5. دولت و حکومت اهلبیت (علیهمالسلام) دولت و حکومتی است که رسولالله به آن دستور داد، ولی مردم این دستور ایشان را استجابت نکردند. این نکته از آیاتی که دربارۀ غدیر و تعیین امام برای جامعه و جانشین برای پیامبر است روشن میشود: «يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّك وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ؛ اى پيامبر، آنچه را از پروردگارت بر تو نازل شدهاست به مردم ابلاغ کن که اگر به آنها ابلاغ نكنى رسالت او را ادا نكردهاى. خدا تو را از مردم حفظ مىكند، خدا مردم كافر را هدايت نمىكند» (سورۀ مبارکۀ مائده، آیۀ شریفۀ 67). بهراستی پیامبر [از چه خوف داشت و] چرا و به چه علت به عاصم و حفظی از سوی خداوند نیاز داشت؟ این نبود مگر به سبب تمرد و سرپیچی حتمی مردم از دستوری که پیامبر در اواخر عمر شریفشان، به ابلاغ و بازگو کردن آن مأمور شده بود. البته چنین تمردها و سرپیچیهایی در قبل اتفاق افتاده بود، مانند ماجرای مصیبتبار و تلخ روز پنجشنبه (داستان قلم و دوات).
6. با همین تمرد و سرپیچی، بعداز پیامبر، ماجرای سقیفه را پیش کشیدند. آری، مسلمانان در قبل نیز، دفعههای مختلف و متعدد، با پیامبر مخالفت کرده بودند، مانند مخالفت آنها در صلح حدیبیه و در تقسیم غنائم حنین و در ماجرای مصیبتبار و تلخ روز پنجشنبه که پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) فرمود: «اِئْتُونِي بِدَوَاةٍ وَ صَحِيفَةٍ، أَكْتُبْ لَكُمْ كِتَاباً لاَ تَضِلُّونَ بَعْدِي؛ برای من کاغذ و دواتی بیاورید تا چیزی برای شما بنویسم که بعداز من هیچگاه گمراه نشوید.»
7. از آنچه گذشت، روشن میشود آمادگی برای دولت حضرت مهدی (عجاللهفرجهالشریف) بسیار سخت و دشوار است و جز با کمک و یاری و دستگیری حضرت حق تعالی میسر نمیشود.
1. گرفتن مبلغی پول تحتعنوان «کارمزد» با رعایت شروطی جایز است:
الف. مقدار آن ثابت باشد.
ب. مبلغ آن با مزد كارهای خيریه و هزینۀ تنظيم وامها متناسب باشد.
ج. کار عمدۀ بانک امور خيريهای [مانند اعطای تسهیلات قرضالحسنه] باشد.
2. اگر شروط یادشده رعایت نشود، گرفتن کارمزد (مزدِ كارِ کارمندها و هزینههای جاری بانک) جايز نيست.
3. گرفتن پول مقابل ضمانت پرداخت قرض از شخص سوم اشکالی ندارد و جایز است.
1. براساس نظر ما که مطابق نظر بیشتر علمای شیعه در این ده قرنِ غیبتِ کبری است، استفاده كردن از هر نوع آلات موسيقی حرام است. البته بیشتر فقهای معاصر دربارۀ آلات موسيقی به تفصیل قائل هستند، ولی ما تفصیل در این باره را قبول نداریم.
2. البته برخی موارد از عموم حرمت استثنا شدهاند، مانند زنگهای هشدار یا آژیرهای خطر در جنگ و غیر جنگ و مانند نقارهخوانی حرم امام هشتم (علیهالسلام).
3. زدن دایره در مجالس عروسی نیز از حرمت استثنا شدهاست و حرام نیست.
4. دخل و تصرف در صداها، بهوسیلۀ دستگاههای تنظیم صدا، در حد آلات موسیقی نیست و از حرمت مستثناست.
5. صداهای طبیعی و ترکیب آنها نیز از حرمت استثنا شدهاست و حرام نیست. صداهای طبیعی بسیار متنوعاند و صدای انواع و اقسام پرندهها و دیگر حیوانات و صدای آب و آبشار و موجهای دریا و صدای باد و… را شامل میشود. شنیدن این صداها حرام نیست.
6. البته ضرب ورزشگاههای باستانی (زورخانه) از آلات موسيقی محسوب میشود و حرام است.
1. بله، ماءالشعيرهایی كه در كشورهای اسلامی و غيراسلامي تولید ميشوند، اعماز دلستر و غیردلستر، آبجو و درنتیجه حرام هستند، زیرا وقتی ماءالشعير بيشاز دو روز باقی بماند، دگرگون و به آبجو تبدیل میشود.
2. تخمیر ماءالشعير موجب كف کردن و تبدیل آن به فقاع ميشود.
3. براساس نتایج آزمایشگاهی، در ماءالشعیرها درصدی الکل وجود دارد که از این حیث نیز خوردن آن حرام است.
جواب 1
الف. ازنظر ما، بین غسل ارتماسی و غسل ترتیبی تفاوت ماهوی و ذاتی وجود ندارد. ماهیت و طبیعت کلی غسل ارتماسی و ترتیبی یکی است و فقط در فرد و مصداق با هم فرق دارند. غسل ارتماسی به تأخر زمانی غسل اعضا مشروط نیست و میتوان غسل همۀ اعضا را مقارن با هم به جا آورد.
ب. به هر حال غسل زير دوش صحيح است و میتوان آن را به نيت اجمالی به جا آورد بهطوری که در استمرار آن تقارن حاصل شود.
جواب 2
الف. برای تشخیص اهل علم و خبره باید به اهل علم از حوزویها مراجعه کرد. مراجعه به نظر فقها یا مجتهدین یا حتی کسانی که قریب به اجتهاد هستند کافی است.
ب. در صورت تعارض نظر اهل علم و خبره، باید از نظر کسی که عالمتر است یا از نظر کسی که از هوا و هوس دورتر است پیروی کرد.
1. روشن است که مصرف مال در راه اهلبيت (علیهمالسلام) از انفاق در دیگر امور خير بالاتر و افضل و اولى است.
2. دلیل آن این است که احیا و زنده کردن روح و قلب و فكر و اندیشۀ مؤمنان از تغذيۀ بدنهای آنها و از كمک مادی به آنها بالاتر و والاتر است.
3. در روايت از خاندان عصمت و طهارت (علیهمالسلام) آمدهاست كه زنده كردن روح جاويد و همیشگی است، اما زنده كردن بدن محدودیت زمانی دارد و همیشگی نیست.
شيخ جعفر السند, [12/04/2023 10:46 م]
(پاکی و طهارت و لطیف بودن طبیعت و ذات انسانهای برگزیده و امامان معصوم)
سؤال
«وَلَوْ أَعْجَبَكَ حُسْنُهُنَّ» در آیۀ پنجاه و دو سورۀ احزاب: «لَا يَحِلُّ لَكَ النِّسَاءُ مِنْ بَعْدُ وَلَا أَنْ تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ وَلَوْ أَعْجَبَكَ حُسْنُهُنَّ»، که پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) را مخاطب قرار دادهاست، به چه معنا است؟ ظاهرِ بدویِ آیه این است که پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) به زنها و زیبایی زنها تمایل دارد.
پاسخ
1. در صحیحۀ حفصبن بختری از پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) چنین نقل شدهاست که «ما أحب من دنياكم إلا النساء والطيب؛ چیزی را از دنیای شما دوست ندارم، مگر زنان و عطر خوش را». در صحیحۀ دیگر از ابنعمیر اسحاق از حضرت امام صادق (علیهالسلام) نقل شدهاست: «من أخلاق الأنبياء صلى الله عليهم حب النساء؛ دوست داشتن زنان از ویژگیها و خصلتهای پیامبران است». در روایتی دیگر، محمدبن ابیعمیر از بکاربن کردم و از افرادی دیگر و آنها از حضرت امام صادق (علیهالسلام) نقل کردهاست: «قال رسول الله صلى الله عليه وآله : جعل قرة عيني في الصلاة ولذتي في النساء؛ رسول خداوند (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) فرمودهاست نور چشم من در نماز و لذت من در زنان قرار داده شدهاست.
در روایتی دیگر، وارد شدهاست هرقدر ایمان مردافزایش شود، به همان میزان، محبتش به زنان نیز افزایش مییابد. این روایت به اغراض حلال و کامجوییهای مشروع اشاره میکند که انسان را از لغزیدن و از گرفتار شدن در منجلاب محرمات محافظت میکند.
2. در دستهای دیگر از روایات، حب زنان ذم و نکوهش شدهاست که مراد و مقصود از این روایات کامجوییهای نامشروع و گرفتار شدن در شهوات است.
3. خزار قمی که معاصر شیخ صدوق بود، روایتی معتبر را در کفایةالأثر نقل کردهاست: «إن أولي الألباب الذين عملوا بالفكرة حتى ورثوا منه حب الله، فإن حب الله إذا ورثه القلب استضاء به وأسرع إليه اللطف، فإذا نزل منزلا صار من أهل الفوائد ، فإذا صار من أهل الفوائد تكلم بالحكمة، فإذا تكلم بالحكمة صار صاحب فطنة ، فإذا نزل منزلة الفطنة عمل في القدرة . فإذا عمل في القدرة عرف الأطباق السبعة ، فإذا بلغ هذه المنزلة جعل شهوته ومحبته في خالقه ، فإذا فعل ذلك نزل المنزلة الكبرى فعاين ربه في قلبه وورث الحكمة بغير ما ورثه الحكماء ورثوا الحكمة بالصمت؛ خردمندان كسانى هستند كه با انديشه كار میكنند تا دراثر آن، محبت خدا را بهدست آورند، چراکه قلب انسان با محبت الهی روشن و نورانی میشود و لطف الهی به آن سرازیر میشود. چنین انسانی در هر جایی سود میبرد و سود میرساند و درنتیجه حکیمانه سخن میگوید و دراثر سخنان حکیمانه، اهل هوش و خرد میشود و دراثر هوشیاری و زیرکی، توانا میشود و دراثر توانایی، به طبقههای هفتگانه معرفت مییابد و چون به اين منزلت برسد، خواهش و محبّت خود را از آنِ آفريدگارش قرار میدهد و هرگاه چنين كند به بزرگترين منزلت دست میيابد و پروردگارش را در دل خويش میببيند و ميراثدار حكمت میشود، ولی نه از راهى كه حكما از آن راه به حکت دست یافتند و ميراثدار دانش شدند، بلکه حکمت را با سکوت و خاموشی بهدست میآورند».
از این روایت بهدست میآید که شهوت و دیگر غرایز اولیای الهی از ظلمت و تاریکی دور است، ظلمت و تاریکیای که در شهوات و غرایز حیوانی وجود دارد. آری، شهوت و دیگر غرایز این ذوات قدسی، مانند غرایز و شهوت اهل بهشت، نورانی و پاک و طیّب و طاهر است. اهل بهشت نیز با حورالعینهای بهشتی نکاح میکنند، ولی ذات و طبیعت نکاح آنها با نکاح اهل دنیا متفاوت است.
4. برای روشن شدن سخن، توجه به مثالی راهگشاست. خوردن و آشامیدن پرندهها و نکاح آنها بالاتر و شفافتر از خوردن و آشامیدن و نکاح چهارپایان است و خوردن و آشامیدن و نکاح چهارپایان بالاتر و شفافتر از خوردن و آشامیدن و نکاح حیوانات وحشی و درنده است. خوردن و آشامیدن و نکاح حیوانات درنده در مرتبۀ سوم قرار دارد، زیرا خوردن و نیز نکاح حیوانات درنده با سبعیت و وحشیگری و درندهخویی عجین است.
5. [همانطوری که خوردن و آشامیدن و نکاح سه دستۀ یادشدۀ حیوانات همرتبه نیستند]، اکل و نکاح انواع مختلف هریک از سه دسته نیز همرتبه نیستند. خوردن و آشامیدن و نکاح پرندههای مختلف همرتبه نیستند، همانطوری که چهارپایان نیز همرتبه نیستند و خوردن و آشامیدن و نکاح آنها نیز مراتب مختلفی دارد. برای مثال، خوردن و آشامیدن و نکاح آهو با خوردن و آشامیدن و نکاح گاو متفاوت است.
6. تو باید در مثالی دیگر تأمل کنی. هریک از اعضای انسان از چیزی متلتذ میشود. چشم انسان با نگاه کردن و دیدن مناظر زیبا و دلپذیر لذت میبرد و بینی انسان با بوییدن عطرها و بوهای خوش لذت میبرد و دست و صورت انسان با لمس لذت میبرد. خوردن و آشامیدن و نکاح نیز از اقسام لذتها و شهوتهاست، ولی غالباً اعضای تناسلی انسان و نیز دهان و حنجرۀ او در اواخر عمر و دراثر بیماری از خوردن و آشامیدن و نکاح لذت نمیبرند در حالی که دیگر اعضا هنوز هم ملتذ میشوند. حاصل آنکه شهوات در لطافت و غلظت و شفافیت و کدورت، درجات و مراتب مختلفی دارند.
7. در آیات قرآن به این نکته اشاره شدهاست که خداوند بین زوجین مودت و محبت قلبی و زوجین را برای هم مایۀ آرامش قرار دادهاست: «وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ؛ و از نشانههای او این است که برای شما، همسرانی از جنس خودتان آفرید تا در کنارشان آرامش یابید و در میانتان مودت و رحمت قرار داد. در این عبرتها و نشانههایی است برای کسانی که تفکر میکنند. (سورۀ مبارکۀ روم، آیۀ شریفۀ 21).
[براساس این آیه]، بین زوجین رابطهای لطیف و شفاف و روحانی و معنوی وجود دارد که مرتبهای والا و اهمیتی بهسزا دارد. این رابطه درواقع حقیقتی در روح زوجین است.
8. از آنچه گذشت میتوان فهمید که ممکن است غرایز و شهوات لطیف و نورانی باشند و تا مرتبۀ نورِ شفافِ پاکِ طاهرِ پاکیزه کشیده شوند.
9. با وجود طبقهای برگزیده و والا در میان انسانها، روشن میشود که غرایز و شهوات این ذوات قدسی نورانی و لطیف و طیب و طاهر و پاک و پاکیزه است. آری، نکاح حورالعین در بهشت با نکاح جن در این دنیا متفاوت است، چنانکه نکاح انسانهایی که هبوط کردهاند و در حد چهارپایان یا درندگاناند با نکاح حورالعین متفاوت است.
10. به سبب مراتب نکاح، در روایات آدابی برای نکاح ذکر شدهاست. رعایت این آداب در نورانی و لطیف و طیب و طاهر بودن رابطۀ بین زوجین و نیز در روح و بدنِ جنینِ متولدشده از آن نکاح مؤثر است.
11. [نکاح مراتب فروانی دارد و مرتبۀ اعلای آن نور است و از هر تاریکی و ظلمت مبراست و] از همین رو براساس روایات، خداوند پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) را به تزویج حضرت امیرالمؤمنین با حضرت فاطمه امر کرد و فرمود: «زوّج النور من النور؛ نور را با نور قرین کن.»
12. به همین دلیل، پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) چهل روز روزه گرفت و از حضرت خدیجه (سلاماللهعلیها) پرهیز کرد و پساز آن، با خوردن از میوهای بهشتی، با حضرت خدیجه آمیخت تا حضرت خدیجه به حضرت فاطمه (سلاماللهعلیها) باردار شود.
13. حاصل آنکه هرچند امامان و برگزیدگان حضرت حق انسانهایی مانند ما هستند، لازمۀ رتبه و شأن آنها، که شایستگی تلقی وحی را دارند، طهارت و پاکی و درخشندگی ذات و غرایز آنهاست.
14. به خاطر همین، حضرت فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیها) به «حوریۀ انسانی» توصیف شدهاست. امسلمه به برخی ویژگیهای حضرت فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیها) اشاره کرده و گفتهاست ویژگیها و خصلتهایی از فاطمه دیدهام که در هیچ شخص دیگری ندیدهام. این سخن با روایتی که فریقین، شیعه و سنی، آن را نقل کردهاند قابلمقایسه است. به نقل شیعه و سنی، پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) پشت سر خود را میدید، همانطوری که جلو خود را میدید. علاوه بر این روایت، روایات دیگری نیز دربارۀ ویژگیهای جسمی پیامبر و اهلبیت (علیهمالسلام) وارد شدهاست. وقتی جسم مطهر و پاک این ذوات قدسی چنین است، غرایز و قوای روحی آنان بهطریق اولی ویژگیهایی خواهد داشت.
1. برای صحت نائب گرفتن در حج، عجز بدنی لازم نیست، بلکه عجز از سفر یا عجز از به جا آوردن اعمال حج کافی است. عجز از سفر یا عجز از به جا آوردن اعمال حج ممکن است بهخاطر ضعف بدنی یا ضعف در بنیه یا ضعف قلبی و امثال اینها باشد.
2. اگر کسی از سفر کردن و از بودن در مشعرها عاجز نباشد، یعنی بتواند سفر کند و در مشعرها حاضر شود، ولی از به جا آوردن دیگر اعمال حج، مانند سعی و طواف و رمی جمرات یا از بودن در ازدحام، عاجز باشد و نتواند این اعمال را به جا آورد، باید خودش به حج رود و برای اعمالی که از انجام دادنشان عاجز است نائب بگیرد.
۱. حضرت آدم مرتكب گناه نشد و فقط اولی را ترک کرد. کار حضرت آدم ترک اولی بود، نه بیش از آن.
۲. انبیا و معصومین (علیهمالسلام) گاهی برای نشان دادنِ حرام نبودن برخی کارهای مکروه، فعل مکروه را انجام میدادند.
۳. توبه کردن از آداب بندگی است و نهتنها از برخی مکروههای مبغوض، بلکه از ترکاولیها هم میتوان توبه کرد.
۱. ما در قبل و در جاهای دیگر اشاره کردهایم که مرحوم صاحبجواهر (قدسسره) در کتاب شریف جواهرالکلام، در بحث سلام نماز، معتقد شدهاست هرچه بهعنوان مندوب و مستحب در تشهد ذکر میشود درواقع واجب تخییری است، یعنی مراد از «مندوب» در تشهد «وجوب تخییری» است و از باب اقل واجب یا اکثر مستحب نیست. صاحبجواهر (قدسسره) در بحث تشهد نماز، به استحباب شهادت سوم (شهادت به ولایت حضرت علی)، مانند جزئی مستحب، معتقد شدهاست و درنتیجه آنچه در بحث سلام نماز گفتهاست عدول از جزء مستحبی به واجب تخییری است.
۲. حضرت علامه سید محمدمهدی بحرالعلوم (قدسسره) در منظومۀ فقهیهاش سخنی دارد که مفیدِ وجوبِ تعیینیِ رکنیِ اعتقادیِ فقهی است که صاحبجواهر (قدسسره) نیز به سخن بحرالعلوم استشهاد کردهاست.
سید محمدمهدی بحرالعلوم (قدسسره) در منظومۀ فقهیهاش گفتهاست:
صل إذا ما اسم محمد بدا
عليه والآل فصل لتحمدا
وأكمل الشهادتين بالتي
قد أكمل الدين بها في الملة
وأنها مثل الصلاة خارجة
عن الخصوص بالعموم والجة
ترجمه:
هنگامی که اسم حضرت محمد میآید بر او و آل او درود و صلوات بفرست تا سپاسگزاری را به جا آورده باشی.
آری، کاملترین شهادت شهادتی است که دین و ملت با آن کامل شود.
درود و صلوات بر محمد و آل محمد [که ملازم با شهادت سوم است] مانند نماز است، یعنی براساس ادلهی خاص، خارج از حقیقت تشهد و براساس ادلهی عام (عمومات) داخل در حقیقت و طبیعت تشهد است.
شرح سخن مرحوم بحرالعلوم (قدسسره) در چند نکته ارائه میشود:
الف. مرحوم بحرالعلوم، مانند جناب کاشفالغطا، از ادلۀ عام جزئیت شهادت سوم (شهادت بر ولایت حضرت علی) را استفاده کردهاند، یعنی دو بزرگوار، براساس دلایل، شهادت سوم را جزء تشهد میدانند.
ب. مرحوم بحرالعلوم (قدسسره) شهادت سوم را جزء تشهد نماز میداند و بر آن برهان اقامه کردهاست و معتقد است جزء تشهد بودنِ شهادت سوم به ضرورت دین و آیین اسلامی است.
ج. فتوای مرحوم بحرالعلوم (قدسسره) این است که تشهد بدون شهادت سوم ناقص است.
د. صاحبجواهر (قدسسره) شعر علامه بحرالعلوم (قدسسره) را نقل و برای مبنای مختار خودش، در مبحث اذان و اقامه، به آن استشهاد کردهاست. مبنای صاحبجواهر (قدسسره) این است که براساس دلایل عام (عمومات)، شهادت سوم جزء شهادتهاست.
هـ. سید محمدمهدی بحرالعلوم تصریح کردهاست که بهمقتضای ادلۀ خاص، شهادت سوم خارج از اذان و اقامه است و جزء اذان و اقامه نیست، همانطوری که درود و صلوات بر پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و اهلبیت ایشان (علیهمالسلام) خارج از اذان و اقامه است.
و. هرچند از نظر بحرالعلوم، براساس ادلۀ خاص، شهادت سوم جزء اذان و اقامه نیست و خارج از آن دو است، براساس ادلۀ عام جزء تشهد اذان و داخل در تشهد اذان است، یعنی شهادت سوم، براساس ادلۀ عام، جزء تشهد اذاناند.
ز. همانطوری که صلوات بر پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و اهلبیت ایشان (علیهمالسلام)، براساس ادلۀ خاص، داخل در ماهیت و طبیعت تشهد نیست و خارج از تشهد است، ولی براساس ادلۀ عام، داخل در تشهد و جزء تشهد است و این مطابق چیزی است که موردقبول همۀ مذاهب اسلامی است. همۀ مذاهب اسلامی معتقدند صلوات بر پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و آل ایشان (علیهمالسلام) داخل در تشهد و جزء تشهد است. هیچ مذهبی شهادتین را، بدون صلوات بر پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و آل ایشان، کافی نمیداند.
ح. علامه بحرالعلوم (قدسسره) دلیل و استدلالی دیگر، سابق بر همۀ استدلالها، سامان دادهاست و آن این است که دین و آیین اسلامی با شهادت سوم کامل میشود و براساس این، در دین و آیین، نمیتوان به شهادتین، بدون شهادت سوم، اکتفا کرد و این سخن به واجب بودن و روشن و بدیهی بودنِ ثبوتِ وجوب از نظر علمای مذهب حقه اشاره دارد، یعنی این سخن به این مشیر به این است که همۀ علمایِ مذهبِ حقۀ اثنیعشری شهادت سوم را واجب و ضروری میدانند. نهتنها علما و بزرگانِ مذهبِ حقه شهادت سوم را واجب و ضروری میدانند، بلکه همۀ اتباع و پیروان این مذهب نیز شهادت سوم را واجب و ضروری میدانند و معتقدند تشهد، بدون شهادت سوم، کافی نیست، زیرا شهادت دادن کامل نمیشود مگر با شهادت سوم.ط. آنچه علامه بحرالعلوم (قدسسره) گفتهاست برهانی بزرگ و قوی است بر اینکه در دین و ملت و آیین اسلامی، شهادت سوم داخل در حقیقت تشهد و واجب تعیینی است و این مطلب ضروری مذهب است.
ی. مرحوم بحرالعلوم (قدسسره) شهادت سوم را داخل در حقیقت تشهد میداند و تعبیر او به «اِکمال تشهد» به این برداشت گواهی میدهد. ایشان (قدسسره) شهادت سوم را موجب اِکمال شهادتین میداند و «اکمال شهادتین» مطابق «اکمال دین» است که آن هم با شهادت سوم محقق میشود. پس مقتضای سخن ایشان (قدسسره) این است که تشهد بدون شهادت سوم ناقص است.
ک. مقتضای سخن ایشان (قدسسره) این است که ۱. دین و ملت با شهادت سوم کامل میشود و ۲. دلیل این سخن ضرورتی است که از ادله بهدست میآید و ناظر به ماهیت و طبیعت تشهد و حقیقت شرعیه داشتن آن است، حقیقت شرعیهای که در همۀ مواطن عبادی و اعتقادی و شعائر مذهبی واحد (یک حقیقت) است.
ل. شهادت سوم رکن دین است و دین با آن کامل میشود و لازمۀ چنین اقراری این است که ذات تشهد شهادتهای سهگانه باشد. به سخن دیگر، لازمۀ آنچه گذشت این است که تشهد با صرف شهادتین محقق نشود و حقیقت و طبیعت تشهد صرف شهادتین نباشد، زیرا از سوی دیگر، کمال دین و قوام حقیقت آن با شهادت سوم است و این دو سخن با هم سازگار نیستند، یعنی یا باید بگوییم تشهد با صرف شهادتین محقق میشود و حقیقت و طبیعت تشهد صرف شهادتین است یا باید بگوییم کمال دین و قوام حقیقت آن با شهادت سوم است و اعتقاد به هر دو گزاره ممکن نیست، زیرا آن دو با هم ناسازگار و متناقضاند در حالی که گزارۀ «کمال دین و قوام حقیقت آن با شهادت سوم است و دین و آیین بدون ولایت و بدون شهادت به ولایت ناقص است» روشن و موردقبول همۀ پیروان دین و مذهب حق است.
۱. هرچند در برخی از آیات قرآن، حورالعینها زنانی سیاهچشم برای مردان بهشتی معرفی شدهاند، این واژه (حورالعین) بهلحاظ لغوی، عام است و زن و مرد را شامل میشود. به سخن دیگر، بهلحاظ لغوی، این واژه اختصاصی به زنان ندارد و مردان را نیز شامل میشود (اطلاق «حورالعین» به مردان نیز صحیح است). پس حورالعین، هم وصفی برای زنان است و هم وصفی برای مردان و تخصیص آن در برخی از آیات و روایات مانع تعمیم آن نیست، یعنی هرچند این واژه و این وصف، در برخی از آیات و روایات، به زنان اختصاص داده شدهاست، ولی چنین اختصاصی مانع تعمیم آن نمیشود و ما میتوانیم آن را تعمیم دهیم و علاوه بر زنان، در مردان نیز مطرح کنیم، خصوصاً که [تذکیر و تأنیت در واژۀ «زوج» یکسان است و] واژۀ «زوج» برای زن و مرد بهکار میرود.
۲. همانطوری که واژۀ «ولدان» موصوف برای «لؤلؤ» قرار گرفتهاست، واژۀ «حورالعین» نیز موصوفِ «لؤلؤ» قرار گرفتهاست و ممکن است این کاربرد برای تعمیم واژۀ حورالعین باشد.
۳. البته [بین تزویج زنان و مردان بهشتی تفاوتی وجود دارد و آن این است که] براساس ادله، زنان بهشتی نمیتوانند همزمان دو همسر یا بیشتر داشته باشند، ولی برخلاف زنان، مردان بهشتی میتوانند همزمان چند همسر داشته باشند.
۴. البته تبدیل همسر در بهشت، هم برای زنان و هم برای مردان، مانعی ندارد و امری ممکن است و ما در ادلۀ دینی، چیزی بر نفی این مسئله پیدا نکردهایم. به سخن دیگر، زنان و مردان بهشتی میتوانند همسر فعلی خود را رها کنند و همسری دیگر برای خود برگزینند.
۵. پاداشها و تشویقهای بهشتی برای زنان و مردان بهشتی به لذایذ جنسی و جسمی منحصر نیست، بلکه لذات معنویای برتر از لذات جنسی برای آنها وجود دارد، لذاتی مانند کمالهای حقیقی، مثل علم و نور و ایمان و طهارت و قدس و اصطفا و برگزیدگی و قرب الهی و رضوان الهی ــ که برتر از دیگر نعمتهاست ــ و جایگاه صدق و راستی در نزد پادشاهِ مقتدرِ راستین. شکی نیست که اینها نعمتها و کمالها و لذتهای حقیقی است که از لذتهای جنسی و جسمی بسیار برترند و بین زن و مرد مشترک هستند. هم مردان و هم زنان بهشتی از این نعمتها و لذتهای برین بهرهمندند.
۶. برای مثال، در روایات وارد شدهاست که جایگاه حضرت فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیها) از جایگاه همۀ مردان بهشتی، بهجز جایگاه سیدالانبیا، محمد مصطفی (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و بهجز جایگاه سیدالاوصیا، امیر مؤمنان، علی (علیهالسلام)، برتر است و درنتیجه حضرت فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیها) سیده و بزرگ و سالار بهشتیان، اعم از زن و مرد، است و درنتیجه ایشان سیده و بزرگ امت پدر بزرگوارش، محمد مصطفی (صلیاللهعلیهوآلهوسلم)، است، همانطوری که در واقعۀ احتجاج به فدک، ابوبکر این مطلب را [از پیامبر] نقل کردهاست.
«سؤدد» به معنای ولایت و پادشاهی است. پس «سؤددها؛ (پادشاهی و حکومت حضرت فاطمۀ زهرا» به معنای پادشاهی حضرت فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیها) در بهشت، بعد از پادشاهی پیامبر و حضرت علی، است.
۷. پادشاهی و حکومت در بهشت برتر از پادشاهی و حکومت در قیامت است و پادشاهی و حکومت در قیامت برتر از پادشاهی و حکومت در دوران رجعت است و پادشاهی و حکومت در دوران رجعت برتر از پادشاهی و حکومت در دنیا، [در دوران قبل از رجعت، دورانی که ما در آن دوران زندگی میکنیم]، است.
۸. و چون آن جایگاه نیکو را مشاهده کنی، عالمی پر نعمت و پادشاهیای بزرگ را خواهی دید (اشاره به آیۀ شریفۀ بیستِ سورۀ مبارکۀ انسان: وَإِذَا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيمًا وَمُلْكًا كَبِيرًا) و ملک و پادشاهی برتر از نعمت است.
۹. همانطوری که در روایت وارد شدهاست حضرت امیر مؤمنان، علی (علیهالسلام)، در بهشت همسری بهجز حضرت فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیها) نخواهد داشت و حضرت فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیها) در بهشت همسری بهجز حضرت امیر مؤمنان، علی (علیهالسلام)، نخواهد داشت. آری بهدرستی که خداوند دو دریا را در کنار هم قرار داد و آن دو را آمیخت: «مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ (سورۀ مبارکۀ الرحمن، آیۀ شریفۀ ۱۹)» تا از آن دو مروارید و مرجان استخراج کند: «يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَالْمَرْجَانُ (سورۀ مبارکۀ الرحمن، آیۀ شریفۀ ۲۲)». دو دریایی که خداوند به هم رساند و با هم آمیخت دریای علم و دریای نبوت بود.
۱. بنابر نظر برخی از قدما که مطابق مختار ما نیز هست، در قضای نماز و روزه و حج و دیگر عبادات از سوی میت، بین پدر و مادر تفاوتی نیست. میت اعم از اینکه پدر یا مادر وارث باشد یا فرزند وارث یا بردار یا خواهر یا عموی یا دایی وارث باشد، یعنی هر میتی که وارثی دارد، اعم از اینکه وارث او از طبقۀ اول ارث باشد یا از طبقۀ دوم ارث باشد یا از طبقۀ سوم ارث باشد، [باید دیون شرعی او، مانند نماز و روزه و حج و…، به جا آورده شوند]، زیرا دیون شرعی میت مانند دیون مالی او هستند و درنتیجه هزینۀ قضای آنها باید از اصل ماترک خارج شود. به سخن دیگر، عبادتهایی را که میت به جا نیاورده و در ذمۀ او باقی ماندهاست، مانند نماز و روزه و حج، دِیْن محسوب میشوند و باید از طرف او قضا شوند و هزینۀ قضای آنها باید از اصل ماترک خارج شود، مگر اینکه یکی از وراث میت یا یکی از ارحام و بستگان او یا شخصی بیگانه تبرعاً و بدون گرفتن هزینهای دیون شرعی او را قضا و ذمۀ میت را فارغ کند و درنتیجه نیازی به خارج کردن هزینۀ قضا از ماترک نباشد.
۲. به جا آوردن دیون شرعی میت و تفریغ ذمۀ او از دیون شرعی مسئولیتی است بر عهدۀ پسر بزرگ، زیرا پسر بزرگ ولیّ میت است. [از این نکته بهدست میآید] تفریغ ذمۀ میت از دیون شرعی به پسر بزرگ اختصاص ندارد، بلکه وظیفه و مسئولیتی بر عهدۀ ولیّ میت است و پسر بزرگ، چون ولیّ او است، باید دیون شرعی او را به جا آورد. براساس این، ولیّ میت مطلقاً، اعم از اینکه پسر بزرگ میت باشد یا پدر میت باشد یا برادر بزرگ میت باشد یا یکی از ارحام میت باشد، باید به تأدیۀ دیون شرعی میت قیام کند.
۳. [با چشمپوشی از مبنای مختار ما]، دیدگاه مشهور در این باره این است قضایِ دیونِ شرعیِ پدر واجب است، ولی قضایِ دیونِ شرعیِ مادر واجب نیست و دلیل این سخن نَسَب و عصبیت مادر است. نسب مادر به خانواده و عشیرهاش است و آنها عاقلۀ او هستند، نه پسر بزرگ او.
۱. شیر دادنِ مادربزرگِ مادری موجب بطلان عقد ازدواج میشود و درنتیجه نه نیازی به ایقاع طلاق است و نه مستلزم ایقاع طلاق.
۲. نگه داشتن عده لازم است، زیرا دخول شدهاست.
۳. با تحقق شرایطی که برای فرزند رضاعی ذکر شدهاست، اگر دخول شده باشد، زن مستحق تمام مهریه است. اگر دخول نشده باشد، اظهر این است که زن مستحق نصف مهریه است و بنابر اقوا، شیرددهنده (مادربزرگِ مادری در فرض سؤال) ضامن ضرر و غرامتی است که به زوج وارد کردهاست.
دربارۀ نفقه نیز زن تا قبل از انفساخ عقد نکاح، مستحق نفقه است.
(تشویقها و لذتها برای زنان و مردان بهشتی)
سؤال
گفته میشود که عنوان «حورالعین» در قرآن، برای تهییج و تحریک و تشویق مردان است. آیا میتوان برای زنان نیز حورالعین قائل شد و گفت این عنوان برای تهییج و تشویق زنان نیز هست؟
پاسخ
۱. هرچند در برخی از آیات قرآن، حورالعینها زنانی سیاهچشم برای مردان بهشتی معرفی شدهاند، این واژه (حورالعین) بهلحاظ لغوی، عام است و زن و مرد را شامل میشود. به سخن دیگر، بهلحاظ لغوی، این واژه اختصاصی به زنان ندارد و مردان را نیز شامل میشود (اطلاق «حورالعین» به مردان نیز صحیح است). پس حورالعین، هم وصفی برای زنان است و هم وصفی برای مردان و تخصیص آن در برخی از آیات و روایات مانع تعمیم آن نیست، یعنی هرچند این واژه و این وصف، در برخی از آیات و روایات، به زنان اختصاص داده شدهاست، ولی چنین اختصاصی مانع تعمیم آن نمیشود و ما میتوانیم آن را تعمیم دهیم و علاوه بر زنان، در مردان نیز مطرح کنیم، خصوصاً که [تذکیر و تأنیت در واژۀ «زوج» یکسان است و] واژۀ «زوج» برای زن و مرد بهکار میرود.
۲. همانطوری که واژۀ «ولدان» موصوف برای «لؤلؤ» قرار گرفتهاست، واژۀ «حورالعین» نیز موصوفِ «لؤلؤ» قرار گرفتهاست و ممکن است این کاربرد برای تعمیم واژۀ حورالعین باشد.
۳. البته [بین تزویج زنان و مردان بهشتی تفاوتی وجود دارد و آن این است که] براساس ادله، زنان بهشتی نمیتوانند همزمان دو همسر یا بیشتر داشته باشند، ولی برخلاف زنان، مردان بهشتی میتوانند همزمان چند همسر داشته باشند.
۴. البته تبدیل همسر در بهشت، هم برای زنان و هم برای مردان، مانعی ندارد و امری ممکن است و ما در ادلۀ دینی، چیزی بر نفی این مسئله پیدا نکردهایم. به سخن دیگر، زنان و مردان بهشتی میتوانند همسر فعلی خود را رها کنند و همسری دیگر برای خود برگزینند.
۵. پاداشها و تشویقهای بهشتی برای زنان و مردان بهشتی به لذایذ جنسی و جسمی منحصر نیست، بلکه لذات معنویای برتر از لذات جنسی برای آنها وجود دارد، لذاتی مانند کمالهای حقیقی، مثل علم و نور و ایمان و طهارت و قدس و اصطفا و برگزیدگی و قرب الهی و رضوان الهی ــ که برتر از دیگر نعمتهاست ــ و جایگاه صدق و راستی در نزد پادشاهِ مقتدرِ راستین. شکی نیست که اینها نعمتها و کمالها و لذتهای حقیقی است که از لذتهای جنسی و جسمی بسیار برترند و بین زن و مرد مشترک هستند. هم مردان و هم زنان بهشتی از این نعمتها و لذتهای برین بهرهمندند.
۶. برای مثال، در روایات وارد شدهاست که جایگاه حضرت فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیها) از جایگاه همۀ مردان بهشتی، بهجز جایگاه سیدالانبیا، محمد مصطفی (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و بهجز جایگاه سیدالاوصیا، امیر مؤمنان، علی (علیهالسلام)، برتر است و درنتیجه حضرت فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیها) سیده و بزرگ و سالار بهشتیان، اعم از زن و مرد، است و درنتیجه ایشان سیده و بزرگ امت پدر بزرگوارش، محمد مصطفی (صلیاللهعلیهوآلهوسلم)، است، همانطوری که در واقعۀ احتجاج به فدک، ابوبکر این مطلب را [از پیامبر] نقل کردهاست.
«سؤدد» به معنای ولایت و پادشاهی است. پس «سؤددها؛ (پادشاهی و حکومت حضرت فاطمۀ زهرا» به معنای پادشاهی حضرت فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیها) در بهشت، بعد از پادشاهی پیامبر و حضرت علی، است.
۷. پادشاهی و حکومت در بهشت برتر از پادشاهی و حکومت در قیامت است و پادشاهی و حکومت در قیامت برتر از پادشاهی و حکومت در دوران رجعت است و پادشاهی و حکومت در دوران رجعت برتر از پادشاهی و حکومت در دنیا، [در دوران قبل از رجعت، دورانی که ما در آن دوران زندگی میکنیم]، است.
۸. و چون آن جایگاه نیکو را مشاهده کنی، عالمی پر نعمت و پادشاهیای بزرگ را خواهی دید (اشاره به آیۀ شریفۀ بیستِ سورۀ مبارکۀ انسان: وَإِذَا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيمًا وَمُلْكًا كَبِيرًا) و ملک و پادشاهی برتر از نعمت است.
۹. همانطوری که در روایت وارد شدهاست حضرت امیر مؤمنان، علی (علیهالسلام)، در بهشت همسری بهجز حضرت فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیها) نخواهد داشت و حضرت فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیها) در بهشت همسری بهجز حضرت امیر مؤمنان، علی (علیهالسلام)، نخواهد داشت. آری بهدرستی که خداوند دو دریا را در کنار هم قرار داد و آن دو را آمیخت: «مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ (سورۀ مبارکۀ الرحمن، آیۀ شریفۀ ۱۹)» تا از آن دو مروارید و مرجان استخراج کند: «يَخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَالْمَرْجَانُ (سورۀ مبارکۀ الرحمن، آیۀ شریفۀ ۲۲)». دو دریایی که خداوند به هم رساند و با هم آمیخت دریای علم و دریای نبوت بود.
برخی افراد در این زمینه خبره و متخصصاند و میتوانند سحر و جادو را باطل کنند. باطل کردن سحر و جادو توسط افراد خبره و متخصص جایز است، ولی باید دانست باطل کردن سحر اثری موقت دارد و دائمی و همیشگی نیست. در آموزههای دینی و فقهی، توصیههایی وارد شدهاست که سحر و جادو را از ریشه و اساس درمان میکند و با عمل مداوم به آن توصیهها، میتوان سحر و جادو را بیاثر و درمان کرد. البته باید توجه داشت اثر عمل به توصیههای یادشده فوراً آشکار نمیشود، بلکه آهسته و در پهنۀ زمان اثر میگذارند. ازاینرو باید بهصورت مداوم به آنها عمل شود.
ما برخی از این توصیههای دینی را، که برای باطل کردن سحر و جادو و چشمزخم مفید است، در ادامه میآوریم:
1. پخش صدای قرآن و دعا بهطور مدام ( شبانهروزی) در خانه؛
2. تقویت کردن روح با خواندن كتب اعتقادی و اندیشیدن در قدرت خداوند؛
3. عمل به دستورالعملهای ذکرشده در روایات دربارۀ نظافت؛
4. تفريح و سفر و گردش؛
5. رفتوآمد کردن و دیدوبازدید با مؤمنان در جمعهای اجتماعی؛
6. نگاه کردن به آب روان و سبزه و باغ و زیباییهای طبیعت؛
7. استفاده کردن از عطرهای خوشبو و فاخر و…؛
8. توکل کردن بر خداوند؛
9. رویگردانی از احساسات و افکار منفی و توجه نکردن به آنها؛
10. پرداختن به رياضتهای شرعی روحی و کوشش برای شجاع بودن (انجام ورزشهای روحی معتبر) و همچنين انجام دادن ورزشهای بدنی؛
11. اعتنا نکردن به وسوسههای جنیان؛
12. بلند کردن و پخش صدای اذان در اوقات نماز در خانه.
1. تعدد وطن ممکن است، یعنی ممکن است چند شهر وطن انسان باشد. برای مثال، ممکن است زادگاه شخص و زادگاه پدر و مادرش وطن شخص محسوب شود.
2. وطن معانی مختلفی دارد و فقط به معنای جایی که شخص اقامت دائمی در آن دارد نیست. هم جایی که شخص اقامت دائمی در آن دارد و هم جایی که ریشۀ شخص از آنجاست و هم محل کار همیشگی شخص وطن محسوب میشود.
3. همۀ آنچه گذشت وطن هستند، ولی وطن منحصر در آن موارد نیست و موارد دیگری را نیز شامل میشود.
4. وطن جایی که شخص با بودن در آنجا مسافر محسوب نشود.
1. دو نماز با هم منافاتی ندارند و قابلجمعاند، همانطوری که نماز شب با نماز جعفر طیار قابلجمع است.
2. روایات مستفیض بسیاری به نمازِ صدرکعتیِ شبِ قدر دلالت و بر آن تأکید اکید دارند. در این روایات وارد شدهاست که این نماز حتماً خوانده شود و اگر کسی نمیتواند آن را ایستاده به جا بیاورد، نشسته بخواند و اگر نمیتواند نشسته بخواند، در حال خوابیده، با ایما و اشاره، اتیان کند، ولی آن را ترک نکند.
3. در روایات وارد شدهاست لیالی قدر چهار شب است: شب هفدهم و شب نوزدهم و شب بیست و یکم و شب بیست و سوم. براساس روایات، متأخر از این چهار شب افضل از متقدم آن شبهاست بهطوری که شب بیست و سوم افضل لیالی قدر است.
4. در روایات وارد شدهاست در هر شب و روز ماه مبارک رمضان خواندنِ هزار رکعت نماز مستحب است. البته خواندنِ هزار رکعت نماز در هر روزی، در هر ماهی، مستحب است، ولی در روزهای ماه مبارک رمضان مستحب مؤکد است.
5. براساس روایات، اعمال هر شبی آثار بزرگ و خواص بسیار دارد، هرچند در دیگر شبها انجام شود و در شب قدر به جا آورده نشود. همۀ اعمالِ واردشده آثار بزرگ و خواص بسیار دارد، خصوصاً نماز صدرکعتیِ محلِ بحث.
براساس فرض یادشده، شهر دیوانیه زادگاه شما و شهر خانوادهتان است و شما به آن شهر رفتوآمد میکنید و با مردم آنجا مرتبط هستید و ارحام و خویشان نزدیک شما، کسانی که در طبقۀ اول ارثاند، در آن شهر زندگی میکنند. با توجه به اینها باید گفت دیوانیه وطن اصلی شماست و باید نماز را کامل بخوانید و روزه را هم ادا کنید.
برای صحت غسل، باید چند امر به جا آورده شوند:
1. شستن سر قبل از بدن و شستن سمت راست بدن قبل از سمت چپ بدن. البته لازم نیست محدودۀ لاحق بعد از شستن و غسل دادن کامل محدودۀ سابق شسته و غسل داده شود.
2. در غسل دادن هریک از سه محدودۀ یادشده (سر، طرف راست بدن، طرف چپ بدن)، باید از بالای هر محدوده شروع شود، ولی لازم نیست ابتدا همۀ مواضع بالا شسته و سپس مواضع پایین شسته شود، بلکه شروع از بالا، بهطوری که اعضا از بالا به پایین غسل داده شوند، کافی است.
۱. خانواده یکی از بزرگترین محیطهای تاثیرگذار بر رشد فکری کودک و منبع اصلی شکلگیری هویت و تغذیۀ روحی کودک است. کودک باید در دامان خانواده با حقایق و فضائل اهلبیت (علیهمالسلام) و با سایر ارکان و معارف دینی آشنا شود و آنها را بیاموزد.
۲. اجتماع و محیط اجتماعی محدود به مدرسه نیست، بلکه سایر فعالیتهای مذهبی فعالیت اجتماعی هستند و در اجتماع محقق میشوند و کودکان با شرکت در این فعالیتهای اجتماعی و مذهبی هویت خود را باز مییابند و تربیت میشوند، فعالیتهایی مانند شرکت در هیئتهای مذهبی و حسینی، زیارت عتبات، شرکت در دورههای آموزشی تابستانی که از سوی مؤسسههای خیریه برگزار می شود و شرکت در سایر فعالیتهای دینی و آموزشی.
۳. آری، برنامهها و آموزشها در درس دینی باید مطابق مطالب مشترک و متفق باشد، نه مسائل اختلافی و بحثبرانگیز، تا همزیستی مسالمتآمیز مذاهب را ازبین نبرد و انجام وظایف و مسئولیتهای اجتماعی مشترک را برای همه تضمین کند.
۴. اما درمورد آنچه مورداختلاف است، هر مذهبی حق دارد به پیروان خود آنچه را حق میپندارد آموزش دهد و این آموزش میتواند از راه اختصاص موادِ درسیِ ویژه و آموزشگاههای خاص برای این امر محقق شود. البته چنین آموزشی باید بهگونهای باشد که به نزاع و درگیری و تنش اجتماعی منجر نشود و صلح و امنیت و همزیستی را تهدید نکند. این روش روشی تجربهشده است. امروزه در کشورهای غیراسلامی، به دانشآموزان و دانشجویانِ مسلمانِ ساکنِ آن کشور آموزشهایی ویژه داده میشود.
۵. آنچه گذشت به آموزشِ در مدارس منحصر نیست و برخی امور و شئون شخصی و خانوادگی و قضایی را نیز شامل میشود. برای مثال، ازدواج و طلاق و ارث و وقف و وصیت و… اموری شخصی هستند که باید مذهب افراد دربارۀ این امور موردتوجه قرار گیرد و محاکم و دادگاههای خانواده باید براساس مذهب افراد حکم دهند. این حق هر مذهب و پیروان مذهب است. امروزه در کشورهای غیراسلامی، این حقوق بهرسمیت شناخته شدهاند.
١- موسوعة قيمة عظيمة .
٢- وقد ذكر مصادر كل حديث ، فهو كالمستدرك على كتاب العبقات للسيد اللكنوي .
٣- والمنهج في التحري و التحقيقات والفحص والاستقصاء في المصادر هو عدم التفريط في أي قصاصة ولو كانت رواياته مراسيل فضلا عن المسانيد بأي درجة من الاعتبار كان طريق الرواية .
٤- ذكر المحقق آغا بزرك الطهراني في كتابه : النقد اللطيف لنفي التحريف) أن كتب السير والتواريخ – حيث كثير من رواياتها التاريخية مراسيل – تتوالد منها الضرورات الدينية .
٥- والضرورات هي فوق التواتر فضلا عن المستفيض .
٦- وذلك لأن مناط التواتر ليس اعتبار طرق الآحاد بل القطع على عدم تواطئ الناقلين في المصادر وطرق الروايات على الكذب مع امتناع التوافق صدفة .
٧- فكما أن الإفراط في اعتبار المصادر ليس بسديد فكذلك التفريط وكلا المسارين بعيد عن الاستقامة بل اللازم التوازن الوسطي بين الأمرين والأعظم بعد ذلك النظر المجموعي للمصادر والآثار .
الف. نهتنها در طبقۀ اولِ مسعا، بلکه در هر طبقه از طبقات مسعا سعی صحیح است، زیرا ۱. عرفاً مسعا و طبقات مختلف آن در بین دو کوه قرار گرفتهاند و ۲. حضرت نوح نبی (علیهالسلام) بین دو کوه سعی کرد در حالی که آب دو کوه را فرا گرفته بود.
ب. آنچه گفته شد دربارۀ طواف نیز صادق است، یعنی طواف کعبه از طبقههای مختلف، حتی طبقههایی که بالاتر از کعبۀ مقدسه قرار گرفتهاند، مشروط بر رعایت سایر شروط طواف، صحیح است.
ج. افزون بر آنچه گذشت، باید گفت مسعا براساس نصوص دینی و شواهد تاریخی، مرزبندی شدهاست و محدودۀ شرعی آن روشن است. محدودۀ شرعیِ مسعا مسعای امروزی، با همۀ توسعه و گستردگی امروزیاش، را شامل میشود.
1. بنابر هریک از اندازههای ذکرشده در دو روایت، حضرت نوح (علیهالسلام) با کشتی و بر فراز دو کوه طواف کرد.
2. بزرگتر بودن طول کشتی از فاصلۀ بین صفا و مروه اشکالی ندارد و با سعی بین آن دو ناسازگار نیست. ابتدای کشتی در ابتدای صفا قرار میگیرد و حرکت را آغاز میکند و وقتی آخر کشتی از مرز و نهایت مروه رد شود، یک شوط به جا آورده میشود.
3. طواف حضرت نوح (علیهالسلام) و کسانی که همراه ایشان بودهاند با رعایت شرایطی صحیح است. اگر حضرت نوح (علیهالسلام) و کسانی که همراه ایشان بودند احرام و سپس نیت طواف کرده باشند، طوافشان صحیح است، زیرا احرامشان و سوار کشتی شدنشان اختیاری بود، نه قهری و بدون اختیار. این مورد قابلمقایسه است با وسایل نقلیۀ امروزی و سوار شدن به آن وسایل برای به جا آوردن سعی بین صفا و مروه، مانند حرکت از فرودگاههای امروزی.
4. شاید مراد از روایتِ «وإنما سمي البيت العتيق لأنه أعتق من الغرق» برتر بودن کعبه از غرق شدن باشد و این معنا با نقطۀ مرکزی طواف بودنِ کعبه منافی نیست. براساس این معنا، مراد روایت مرتفع بودن مسجدالحرام یا مسعا نیست.
5. ما برای این فتوا (نهتنها در طبقۀ اولِ مسعا، بلکه در هر طبقه از طبقات مسعا سعی صحیح است) به یکی از ادلۀ جواز طواف در ارتفاعی بالاتر از دیوارهای کعبه استناد کردیم و علاوه بر آن، به یکی از ادلۀ جواز رمی جمرات از بالا استناد کردیم، اعماز اینکه بالا بودن بهلحاظ موقعیت و جایگاه رمیکننده باشد یا بهلحاظ هدف و چیزی که رمی میشود.
1. شهادت ثالثه (شهادت به ولایت امیر مؤمنان، حضرت علی ــ علیهالسلام) در تشهد نماز، بهلحاظ ذات و ماهیتش، واجب و بهلحاظ افرادِ آن طبیعت و ماهیت، مستحب است و گفتن آن در اتیان عمل (در تشهد نماز) مطابق احتیاط است.
2. این مورد قابلمقایسه است با نماز واجب خواندهشدهای که دوباره با جماعت اعاده میشود. نمازی که یکبار اتیان شدهاست و دوباره با جماعت خوانده میشود، بهلحاظ طبیعت و ماهیت صلاتی، واجب است و با نیت وجوب اعاده میشود، ولی بهلحاظ فرد نماز، مستحب است.
3. شهادت ثالثه (شهادت به ولایت امیر مؤمنان، حضرت علی ــ علیهالسلام) نیز بهلحاظ طبیعت و ماهیتش واجب است، چون همۀ عبادات مشروط به ولایت و ولایت مشروط به شهادت ثالثه (شهادت به ولایت امیر مؤمنان، حضرت علی ــ علیهالسلام) است.
سخن یادشده تفسیر سخنِ مشهورِ فقها و علما است که فرمودهاند گفتن شهادت ثالثه (شهادت به ولایت امیر مؤمنان، حضرت علی ــ علیهالسلام) در اذان از احکام ایمان است. معنای این سخن این است که شهادت به ولایت امیر مؤمنان، حضرت علی (علیهالسلام) در اذان واجب است، چون ایمان به ولایت واجب است و مطابق سخن مشهور، شهادت به ولایت امیر مؤمنان، حضرت علی (علیهالسلام) از احکام ایمان است.
4. مطابق آنچه گذشت، شهادت به ولایت امیر مؤمنان، حضرت علی (علیهالسلام) بهلحاظ ماهیت و طبیعت آن، واجب است، ولی باید دانست که بهلحاظ فرد واجب نیست و مستحب است، چون برای تحقق ایمان، یکبار گفتن آن کافی است. با اولین شهادت به ولایت امیر مؤمنان، حضرت علی (علیهالسلام) ایمان محقق میشود و تکرار آن شهادت مستحب است.
5. شهادت به ولایت امیر مؤمنان، حضرت علی (علیهالسلام)، در تشهد نماز مطابق احتیاط است، چون ادلۀ عام [در باب شهادت] و نیز ادلۀ خاص در باب تشهد نماز گویای این هستند که گفتن شهادتین در تشهد، خصوصاً تشهد نماز، کافی است و شهادت سوم (شهادت به ولایت امیر مؤمنان، حضرت علی ــ علیهالسلام) واجب و ضروری نیست. از سوی دیگر، هم ادلۀ عام و هم ادلۀ خاص با قرائنی همراه هستند که مشیر و مشعر به تقیهاند. یعنی این ادلۀ خاص و عام از روی تقیه شهادتین را کافی دانسته و به آن اکتفا کردهاند. این ادله گویای حقیقت شرعیۀ واحدی هستند که همان تشهد ایمانی است. یعنی براساس ادله، شهادت دادن یک حقیقت بیشتر ندارد و آن هم شهادتی است که محقِّق ایمان و همراه با شهادت به ولایت امیر مؤمنان، حضرت علی (علیهالسلام)، را هم داشته باشد. براساس آنچه گذشت، شهادت دادن حقیقتی دیگر ندارد تا مأخوذ در اسلام ظاهری باشد.
6. بنابراین شهادت دادن در اذان و شهادت دادن در تشهد نماز یک حقیقت واحد است و با هم تفاوتی ندارند و آن شهادتی است که شهادتهای سهگانه را داشته باشد. یعنی همراه با ایمان و شهادت به ولایت امیر مؤمنان، حضرت علی (علیهالسلام)، باشد. البته باید دانست که نهتنها شهادت دادن در اذان با شهادت دادن در تشهد حقیقت واحد دارند، بلکه شهادت در همۀ ابواب فقهی و اعتقادی ــ ابوابی که شهادت دادن در آنها اخذ شده و در آنها شرط است ــ دارای یک حقیقت است و تفاوتی با هم ندارند.
نسبت کلی بین آن دو این است که مالک [و خریدار] اوراق بهمقدار مالی که برای خرید اوراق پرداخت کردهاند، از صادرکنندۀ اوراق طلبکارند، یعنی مقدار مالی را که مشتری و مالک اوراق پرداخت کردهاند بر ذمۀ صادرکننده یا صادرکنندگان اوراق است و درنتیجه صادرکنندگان اوراق به خریداران و مالکان فعلی اوراق بدهکارند. البته سبب و علت بدهکاری صادرکنندۀ اوراق یا ملکیت مشتری و خریدار اوراق ممکن است مسبب از بیع و شرا باشد، ممکن است مسبب از قرض باشد [مشتری با خرید اوراق به صادرکننده قرض داده باشد] و ممکن است مسبب از معاملهای دیگر باشد، یعنی ممکن است پول پرداختی از سوی مشتری درمقابل معاملهای دیگر باشد.
1. بقای بر میت باید با اجازۀ مجتهدِ زندۀ اعلم باشد.
2. ملاک عمل به فتاوی مجتهدِ فوتشده عمل به فتاوی نیست، بلکه به احکامی آموخته بودی، ولی موردابتلای تو نبودهاند و درنتیجه به آن فتاوی آموخته عمل نکردهای، میتوانی عمل کنی. به آن احکام و فتاویای که نیاموختهای و نیاز به آموختن دارند، نمیتوانی عمل کنی، هرچند در قبل مبتلابهِ تو بوده باشند و به آنها عمل کرده باشی.
3. برای خواندن نماز مغرب، تاریکی هوا شرط نیست. بعد از غروب آفتاب که از روشنایی هوا کاسته میشود، میتوان نماز مغرب را به جا آورد و لازم نیست هوا تاریک شود.
برای خواندن نماز صبح و تعیین وقت آن میتوان مدتزمان بین غروب آفتاب تا طلوع خورشید را به هفت قسمت تقسیم کرد و با شروع قسمت هفتم تا طلوع آفتاب، نماز صبح را به جا آورد، زیرا ابتدای قسمت هفتم تقریباً با فجر صادق مصادف است. البته مصادف بودن فجر صادق با ابتدای قسمت هفتم تقریبی است، نه دقیق. فجر صادق کمی بعد از شروع قسمت هفتم است و ازاینرو بهتر است نماز صبح کمی بعد از شروع قسمت هفتم خوانده شود.
4. در صورتی که مطمئن هستید صید ماهی بهوسیلۀ تورهای صیادی انجام میشود، میتوانید از گوشت ماهیهای حلالگوشت استفاده کنید. البته امروزه صید ماهی معمولاً بهوسیلۀ تورهای صیادی انجام میشود و از این جهت صید با تور امری مطمئن است.
1. بقای بر میت باید با اجازۀ مجتهدِ زندۀ اعلم باشد.
2. ملاک عمل به فتاوی مجتهدِ فوتشده عمل به فتاوی نیست، بلکه به احکامی آموخته بودی، ولی موردابتلای تو نبودهاند و درنتیجه به آن فتاوی آموخته عمل نکردهای، میتوانی عمل کنی. به آن احکام و فتاویای که نیاموختهای و نیاز به آموختن دارند، نمیتوانی عمل کنی، هرچند در قبل مبتلابهِ تو بوده باشند و به آنها عمل کرده باشی.
3. برای خواندن نماز مغرب، تاریکی هوا شرط نیست. بعد از غروب آفتاب که از روشنایی هوا کاسته میشود، میتوان نماز مغرب را به جا آورد و لازم نیست هوا تاریک شود.
برای خواندن نماز صبح و تعیین وقت آن میتوان مدتزمان بین غروب آفتاب تا طلوع خورشید را به هفت قسمت تقسیم کرد و با شروع قسمت هفتم تا طلوع آفتاب، نماز صبح را به جا آورد، زیرا ابتدای قسمت هفتم تقریباً با فجر صادق مصادف است. البته مصادف بودن فجر صادق با ابتدای قسمت هفتم تقریبی است، نه دقیق. فجر صادق کمی بعد از شروع قسمت هفتم است و ازاینرو بهتر است نماز صبح کمی بعد از شروع قسمت هفتم خوانده شود.
4. در صورتی که مطمئن هستید صید ماهی بهوسیلۀ تورهای صیادی انجام میشود، میتوانید از گوشت ماهیهای حلالگوشت استفاده کنید. البته امروزه صید ماهی معمولاً بهوسیلۀ تورهای صیادی انجام میشود و از این جهت صید با تور امری مطمئن است.
1. مراد شیخ طوسی (قدسسره) این است که دیدگاهها و اقوال علما در این مسئله مختلف و متعدد است. ممکن است عالمی به طایفۀ دیگری از روایاتِ باب اذان عمل کند و شهادت ثالثه را در اذان جایز بداند. چنین نظری با موازین فقهی و اجتهادی سازگار است و مخالف ضروری دین نیست. درنتیجه در صورت عمل به این نظر [از روی اجتهاد یا تقلید]، شخص عملکننده گناهکار نیست.
2. شیخ طوسی (قدسسره) در صفحۀ شصت و نُهِ نهایه میگوید: «ومن روى اثنين وأربعين فصلا فإنه يجعل في آخر الأذان التكبير أربع مرات وفي أول الإقامة أربع مرات وفي آخرها أيضا مثل ذلك أربع مرات ويقول: “لا إله إلا الله” مرتين في آخر الإقامة . فإن عمل عامل على إحدى هذه الروايات لم يكن مأثوما؛ کسی که فصول اذان را چهل و دو فصل میداند تکبیرهای آخر اذان را چهار تکبیر و نیز تکبیرهای ابتدای اقامه را چهار تکبیر و نیز تکبیرهای آخر اقامه را چهار تکبیر و نیز “لا إله إلا اللهِ” آخرِ اقامه را دو بار میداند. اگر کسی به هریک از این روایات عمل کند، گناه نکردهاست.»
3. این عبارت صراحت دارد و این را بیان میکند که از نظر شیخ طوسی (قدسسره)، دیدگاهها و اقوال در این زمینه مختلف و متعدد است و عمل به هریک از روایات صحیح و بر موازین فقه و اجتهاد است. نهتنها عمل به هریک از روایات منافی ضروری دین نیست، بلکه شخص با عمل کردن به هریک از آنها، از فضای فقه و اجتهاد خارج نمیشود.
4. ظهورِ جدیِ روایاتی که در متن یادشده مورداشارۀ شیخ طوسی (قدسسره) قرار گرفته این است که شهادت ثالثه جزء واجب اذان و اقامه است، یعنی مفاد روایات واردشده دربارۀ شهادت ثالثه در اذان این است که شهادت ثالثه از فصول اذان و اقامه و از اجزای واجب اذان و اقامه است. این سخن دربارۀ شهادتین و فصول شهادتین نیز صادق است [یعنی شهادت ثالثه از فصول شهادتین است بهطوری که شهادتین درواقع شهادات ثلاث است، نه شهادیتن صرف].
5. شیخ طوسی (قدسسره) فرمود: «عمل به روایات شهادت ثالثه جایز است.» مراد او از «عمل به روایات» فعل مجتهد است، نه فعل شخص عامی، یعنی مراد از «عمل به روایات» همان استنباط از آن روایات است که شأن فقیه و مجتهد است. به سخن دیگر، مراد شیخ طوسی (قدسسره) از «عمل به روایات» استنباط حکم براساس آن روایات است، نه عمل خارجی و گفتن و ادا کردن شهادت ثالثه در اذان و اقامه.
شیخ طوسی (قدسسره) میگوید عمل براساس این روایات، یعنی استنباط مطابق این روایات، از موازین فقهی و اجتهادی خارج نیست و مجتهدی که برداشتی مطابق آن روایات دارد گناه نکردهاست، هرچند شیخ طوسی (قدسسره) چنین برداشتی را خطا و نادرست میداند. آری، امامیه به تخطئه قائل است. ممکن است مجتهدی در برداشت از آیات و روایات خطا کند.
6. شیخ طوسی (قدسسره) روایات یادشدۀ باب اذان و اقامه را «شاذ» میداند: «على ما ورد في شواذ الأخبار؛ (المبسوط، ج ١، ص ٩٩)» و «شاذ» اصطلاحی در دانش مربوط به کتب روایی است. ما با اقامۀ دلایلی در جلد اول کتاب الشهادةالثالثة گفتهایم که مراد از «شاذ» حدیثی است که بهلحاظ طریق و سند معتبر است، ولی به مضمون آن عمل نشدهاست، یعنی روایت شاذ بهلحاظ سندی روایتی معتبر است، ولی مضمون آن مورداِعراض اصحاب قرار گرفتهاست و اصحاب مطابق آن روایات عمل نکردهاند. اینک براساس آنچه گذشت، باید گفت «شاذ» خوانده شدن این روایات از سوی شیخ طوسی (قدسسره) به این معنی است که طریق و سند این روایات از نظر ایشان معتبر است، یعنی «شاذ» دانستن این روایات شهادتی است بر اینکه این روایات سند معتبر دارند و چون طایفهای از روایات هستند، خبر واحد نخواهند بود.
7. شیخ طوسی (قدسسره) فرمود این روایات مورداعراض اصحاب قرار گرفتهاست [استظهار از لفظ «شاذ»]. باید دانست که مراد ایشان اِعراض بهصورت تسالم و اجماع نیست. چنین نیست که از نظر ایشان، همۀ اصحاب از این روایات اِراض کرده باشند، زیرا در صورت اِعراض متسالم و مورداجماع، عمل به آن روایات و استنباط از آنها مخالف موازین فقهی و قواعد اجتهادی خواهد بود در حالی که شیخ (قدسسره) تصریح میکند عمل به آن روایات و استنباط از آنها مخالف موازین فقهی و قواعد اجتهادی نیست و شخص عامل و مستنبط گناه نکردهاست. تنها چیزی که شیخ در این باره میگوید این است که نظر عامل به این روایات خطاست.
سخن عالمانۀ شیخ (قدسسره) بیانگر این است که اِعراض از روایات شهادت ثالثه در باب اذان و اقامه، موضعی اجتهادی و مبتنی بر برداشتی فقهی بودهاست و هیچگاه امری قطعی و حتمی و ضروری و مورداجماع تلقی نمیشود. و این سخنی مهم در ارزیابی آن روایات است.
8. سخن شیخ طوسی (قدسسره) گویای اهمیت و ارزش این روایات بهلحاظ علمی و اعتبار سندی است. بسیاری دیگر از اجلا متعرض سخن شیخ طوسی (قدسسره) شده و سخن ایشان را تقریر و تبیین کردهاند و اعتراضی به سخن ایشان نکرده و سخن ایشان را موردنقد قرار ندادهاند. این به این معنی است این اجلا و بزرگان نیز ارزش علمی و اعتبار سندی این روایات را پذیرفتهاند.
علمای بزرگی، مانند علامه حلی (قدسسره) و شهید اول (قدسسره)، سخن شیخ طوسی را تقریر کردهاند و جزء اذان و اقامه بودن را نقد نکرده و نگفتهاند این سخن بدعت در دین یا مخالف ضرورت دینی یا مخالف اجماع است.
9. در کتاب علل، فضلبن شاذان روایتی معتبر را از حضرت امام رضا (علیهالسلام) نقل کردهاست که شهادتهای در اذان و اقامه همان تشهد نماز است، یعنی تشهد در اذان و اقامه ذاتاً و ماهیتاً با تشهد نماز تفاوتی ندارد. این روایت معتبر است و شیخ و غیر او این روایت یا مفاد آن را رد نکرده و به آن “شاذ” نگفته و آن را “مخالف اجماع” یا “مخالف ضرورت” نخواندهاند.
این بزرگان مفاد روایت را موردنقد قرار ندادهاند و البته مفاد روایت معقول است و قابلنقد نیست، زیرا وقتی عنوانی حقیقت شرعیه داشته باشد، این عنوان در هر موطن و موضعی حقیقت واحد و طبیعت فارد خواهد بود. ممکن نیست حقیقتی در موضعی با همان حقیقت در دیگر موضع متفاوت باشد. ازاینرو تشهد حقیقت شرعیهای است که در هر موطن و موضع، حقیقت واحد و ماهیت فارد دارد و در اذان و اقامه با نماز تفاوتی نمیکند. اگر به این سخن، این مقدمه افزوده شود که بنابر روایات، شهادت ثالثه جزء واجب تشهد نماز است، میتوان نتیجه گرفت که شهادت ثالثه جزء واجب اذان و اقامه است. به سخن دیگر، 1. تشهد اذان و اقامه با تشهد نماز یک حقیقت و ماهیت است و با هم تفاوتی ندارند. 2. شهادت ثالثه جزء واجب تشهد نماز است، پس جزء واجب اذان و اقامه نیز خواهد بود.
10. حاصل آنچه گذشت این است که مقتضای روایت یادشده و مقتضای سخن شیخ طوسی (قدسسره) که اعلام و اجلای اصحاب، مانند علامه حلی (قدسسره) و شهید اول (قدسسره)، نیز آن را تقریر کرده و بر آن صحه گذاشتهاند این است که جزئیت شهادت ثالثه برای اذان و اقامه و نیز جزئیت آن در تشهد نماز مخالف ضرورت دینی یا اجماع نیست و جزء اذان و اقامه دانستن آن یا جزء تشهد نماز دانستن آن براساس موازین فقهی و قواعد اجتهادی است.
باتوجه به اینکه اصل نفقة و وجوب آن به مقتضای عقد نکاح است نه توافق و اشتراط دو طرف، شوهر حق ندارد که از پرداخت باقیمانده ی نفقه امتناع کند بلکه باید آن مقدار را بپردازد. یعنی الزام شوهر به پرداخت باقیمانده ی نفقه به خاطر حکم اولی است نه به خاطر توافق، به همین خاطر عدم وفاء زن به شرط مورد توافق، موجب نمی شود که حق زن نسبت به نفقه از بین برود.
نظر ما سابقا بر گزینه ی اول بود. یعنی ملاک در نیمه شب را میانه ی مدت بین غروب آفتاب تا طلوع فجر می دانستیم، ولی با توجه به ادله ی متعدد، تغییر نظر داده و قائل به قول دوم شدیم. و این مسئله را در کتاب منتخب منهاج الصالحین توضیح داده ایم. و طبق قول دوم همیشه ساعت زوال و نیمه ی شب همان ساعت زوال و نیمه ی روز است.
باتوجه به اینکه اصل نفقة و وجوب آن به مقتضای عقد نکاح است نه توافق و اشتراط دو طرف، شوهر حق ندارد که از پرداخت باقیمانده ی نفقه امتناع کند بلکه باید آن مقدار را بپردازد. یعنی الزام شوهر به پرداخت باقیمانده ی نفقه به خاطر حکم اولی است نه به خاطر توافق، به همین خاطر عدم وفاء زن به شرط مورد توافق، موجب نمی شود که حق زن نسبت به نفقه از بین برود.
نظر ما سابقا بر گزینه ی اول بود. یعنی ملاک در نیمه شب را میانه ی مدت بین غروب آفتاب تا طلوع فجر می دانستیم، ولی با توجه به ادله ی متعدد، تغییر نظر داده و قائل به قول دوم شدیم. و این مسئله را در کتاب منتخب منهاج الصالحین توضیح داده ایم. و طبق قول دوم همیشه ساعت زوال و نیمه ی شب همان ساعت زوال و نیمه ی روز است.
1. از حضرت امام صادق (علیهالصلاةوالسلام) در شأن حضرت ولیعصر (عجاللهفرجهالشریف) وارد شدهاست که گروههای مختلفی از انسانهای وارسته و کامل گِرد ایشان (علیهالصلاةوالسلام) و در تحت امر و اختیار ایشان (علیهالصلاةوالسلام) هستند. این افراد وارسته و کامل چند گروه هستند که برخی گروهها نسبت به برخی دیگر مقربتر هستند و از آنها با اسامیای مانند «اوتاد» و «ابدال» و رجالالغیب» و «سیاح» یاد میشود.
2. این افراد وارسته و کامل منصب رسمی و علنی و ظاهری ندارند و مانند خود حضرت ولیعصر (عجاللهفرجهالشریف) در پرده و غائب هستند و درنتیجه این بزرگواران هیچ ادعایی دربارۀ ارتباط با حضرت یا سفیر بودن از طرف حضرت یا نمایندۀ حضرت بودن ندارند.
3. این افراد در یک سطح از معرفت و قرب الهی نیستند. مراتب این بزرگواران با هم تفاوت دارد و مقربترین آنها کسی که از رازهای خصوصی حضرت ولیعصر (عجاللهفرجهالشریف) خبر دارد. البته دلیلی بر این مطلب نداریم که مقربترین شخص فردی معین باشد بهطوری که ممکن نباشد تغییر کند و شخصی دیگر جای او را بگیرد.
1. اگر احتمال بقای زوج و زوجه باشد، صحیح است.
2. چهبسا احتمال بقای زوج و زوجه شرط نباشد و درنتیجه عقد مطلقاً صحیح باشد، زیرا احکامی ویژه بر آن مترتب است، مانند فسخ کردن آن با هبۀ مدت و عدم توارث بین زوج و زوجه در صورت موت یکی از آن دو.
3. پس منحصراً مدت مقوم عقد موقت نیست [، زیرا علاوه بر مدت احکام دیگری نیز بر آن مترتب است و ممکن است آن احکام مقصود باشند].
اگر پاکی بین دو قاعدگی او کمتر از سه ماه بوده باشد، باید به میزان سه بار خون دیدن عده نگه دارد. یعنی با دوبار پاک شدن و دیدن خون سوم عده او تمام می شود. و اگر پاکی واقع شده بین دو قاعدگی سه ماه یا بیشتر باشد، یا اینکه زن مسترابة ( زنی که در سن حیض دیدن میباشد، ولی به خاطر خلقت یا عارضهای حیض نمیبیند، در اصطلاح فقهی به آنها مسترابه گفته میشود) باشد، باید به مدت سه ماه عده نگه دارد.
اما دربارۀ سؤال اول باید گفت:
1. تا زمانی که فعالیتهای سرمایهگذاریشان حلال باشد، سرمایهگذاری در آن شرکتها و خرید سهامشان صحیح و جایز است.
2. در فرض سؤال، اصل سرمایه از راه قرضهای ربوی بهدست آمدهاست و این مسئله به حلیت فعالیتها و حلیت شراکت در آن فعالیتها آسیبی نمیزند، زیرا اصل قرض حلال است و فقط زیادات ربویای که به بانک پرداخت میشود حرام است.
3. وام گرفتن از بانکهای ربوی به این معنی نیست که همۀ اموال آن بانکها حرام است [و درنتیجه چنین نیست که اصل قرض ضرورتاً از مال حرام باشد].
اما دربارۀ سؤال دوم باید گفت:
1. خرید سهام آن شرکتها، بهاندارۀ اصل سرمایۀ حلال، صحیح و جایز است و خرید سهام از مقدار حرام جایز نیست.
2. حکم گفتهشده دربارۀ سودهای این شرکتها نیز صادق است.
3. آنچه گذشت در صورتی است که سهامداران این شرکتها مسلمان باشند.
4. اگر سهامداران این شرکتها مسلمان نباشند، خرید سهام و تملک سودهای دریافتی از این شرکتها حلال است.
1. بیتوته و شبزندهداری در کربلای معلا از شبزندهداریِ شبِ قدر افضل و برتر است، چنانکه جناب ابنقولویه، استاد شیخ مفید (رحمهاالله)، در کتاب کاملالزیارت، در این باره روایت نقل کردهاست.
2. آری، برای کسی که ادب حضور ندارد و احترام مضجع شریف حضرت اباعبدالله (علیهالسلام) را، خصوصاً در نزدیکیهای قبر مطهر ایشان مانند صحنها و رواقها، رعایت نمیکند، ماندن و بیتوته کردن در کربلای معلا مکروه است. البته این حکم به کربلا و قبر حضرت امام حسین (علیهالسلام) اختصاص ندارد و دربارۀ مکۀ مکرمه و مدینۀ منوره و نجف اشرف و سایر مرقدهای مطهر صادق است.
پاسخ
تقاضا داریم رأی و نظر خود را در این باره بفرمایید.
پاسخ
1. توارد فقرات مختلف روایات یا توارد برخی جملهها احتمال صدور آن فقره یا جمله را بالا میبرد، یعنی اگر فقره یا فقراتی از روایت در روایت یا روایات دیگری نیز آمده باشد، احتمال صدور آن فقره یا فقرات و احتمال صدور آن جمله یا جملهها بالا میرود و ما صدور آنها از معصوم را محتملتر مییابیم.
2. اگر روایتی ضعیف باشد و فقره یا جملهای از آن با قرینهای همراه باشد و آن فقره یا جمله در روایت دیگری نیز آمده باشد، آیا قرینۀ موجود در روایت ضعیف، مانع اطلاق روایت دیگر میشود؟ در اینجا ما به تفصیل قائل هستیم.
3. اگر فقره یا جمله مسئلهای کلی را بیان کند و قرینۀ موجود در یکی از فقرات یا جملات مصداقی از مصادیق آن کلی را بیان کند، موجبِ تقییدِ اطلاقِ روایت دیگر نمیشود، همانطوری که اگر مضمونِ قرینۀ موجود در فقرات و جملات یک روایت، جعل تقنینی باشد، نمیتوان به روایت دیگر تسری داد و چنان تقنینی را در روایت دیگر نیز مطرح کرد. به سخن دیگر، اگر قرینۀ موجود در یک روایت گویای جعل حکم و قانون شرعی باشد، نمیتوان قرینه را به روایت دیگر تسری داد.
4. آری، اگر مضمونِ قرینۀ موجود در فقرات و جملات یک روایت، جعل تقنینی باشد، نمیتوان به روایت دیگر تسری داد، ولی اگر قرینه با فقرۀ روایت یا با جلهای از جملات روایت بیگانه نباشد و از ذات و صمیم آن بهدست آید، تقیید روایت دوم صحیح است و این چیزی است که به آن «حکومت تفسیری» گفته میشود.
1. اگر بتواند تختخوابش را به سمت قبله بگرداند تا رویش جهت قبله قرار گیرد، باید چنین کند و نماز بخواند.
2. اگر نمیتواند تختخوابش را به سمت قبله بگرداند تا رویش جهت قبله قرار گیرد، باید با همان وضعیت، حتی بدون وضو و تیمم، نماز را به جا آورد.
3. تا جایی که میتواند، باید افعال نماز را به جا آورد. برای مثال، اگر میتواند اشاره کند، به افعال نماز اشاره کند و نماز را به جا آورد.
4. اگر حتی از ایما و اشاره هم ناتوان باشد، باید در نظر گذراندن افعال نماز و قصد آنها نماز را به جا آورد.
این معامله با رعایت شروطی صحیح و جایز است:
1. سود اعطایی نباید مبلغی معین و مشخص یا بهاندازۀ درصدی معین و مشخص از اصل سرمایه باشد، بلکه باید درصدی باشد [مثلاً چهل یا پنجاه یا شصت درصدِ سود].
2. عامل (کسی که کار بر عهدهاش است) نباید ضامن اصل سرمایه باشد، [یعنی در صورت از دست رفتن اصل سرمایه، نباید عامل ضامن و مسئول آن باشد .
1. وکیل باید تابع موکل باشد و اگر اقدامی در خلاف جهت خواستههای موکل انجام دهد، شرعاً نافذ نیست و اقدامش باطل است.
2. از نظر ما، در طلاق، وکیل بهصورت تولیت صحیح نیست. برای مثال، اگر زوجه براساس عقدی لازم، اعم از اینکه عقد نکاح باشد یا عقد لازم دیگری باشد، خودش یا شخص ثالث را وکیل برای طلاق قرار دهد، بهطوری که زوج حق برگشت از وکالت را نداشته باشد و نتواند وکالت اعطایی را فسخ کند، چنین وکالتی وکالت بهصورت تولیت و از نظر ما باطل است. در این نوع وکالت، وکیل ولیّای مستقل است و بر طلاق ولایت دارد و تابع خواست و ارادۀ موکل نیست. [به سخن دیگر، حقطلاقهایی که در قوانین به زوجه یا شخص ثالث اعطا میشود و به تأیید و امضای زوج میرسد، شرعاً نافذ نیست.]
3. بنابر آنچه گذشت، وکیل رسمی برای طلاق بودن [و حق طلاق داشتن با توضیحی که گذشت] شرعاً جایز و نافذ نیست، ولی بهلحاظ قانونی قوانین و مقررات ویژهای وجود دارد.
4. آری، در فرض سؤال، شما میتوانید طلاق را امضا و تأیید کنید تا شرعاً صحیح و نافذ باشد.
5. گذشت که وکالت بهصورت تولیت جایز و نافذ نیست و زوجه یا شخص ثالث نمیتوانند وکالت بدون عزل برای طلاق داشته باشند، ولی باید توجه کرد که برخی موارد مواردِ طلاق اجباری است و در این موارد، زوجه مستحق طلاق است. بنابراین آنچه در قبل گذشت منافی طلاق اجباری نیست، زیرا در موارد طلاق اجباری، طلاق بهدست زوج نیست.
در صورت پوشیدن لباس دوختهشده از روی عمد یا بهخاطر اضطرار، کفاره واجب است و با تعدد نوع ملبوس، کفاره نیز متعدد میشود، یعنی برای شلوار باید یک کفاره و برای پیراهن کفارهای دیگر بدهد، ولی با تعدد شلوار یا پیراهن کفاره متعدد نمیشود، یعنی برای دو شلوار دو کفاره واجب نمیشود و برای دو پیراهن دو کفاره واجب نمیشود.
1. اگر شخص در ماه ذیالحجه به خارج از حرم برده شود، عمرهاش از حجش منقطع و جدا نمیشود و باید حج را به جا آورد، زیرا عمرۀ تمتع [یا برخی از اعمال آن را] را به جا آوردهاست.
2. داخل حرم شدن و از حرم خارج شدن در یک ماه محقق شدهاست.
3. و ملاک و میزان ماه داخل شدن و خارج شدن است، نه ماه احرام و ماه اعمال.
1. اگر طلاق طلاقِ رجعی است و شرط یادشده (عدم ازدواج) به معنای اسقاط حق رجوع برای زوج است، با چنین شرط و اشتراطی، حق رجوع زوج ساقط نمیشود، هرچند این شرط و اشتراط در عقدی لازم باشد.
2. اگر این شرط در ضمن عقد خلع باشد و «عدم رجوع زوجه به آنچه بخشیدهاست» شرط شود، همان حکم یاشده را دارد، [یعنی زوجه میتواند به آنچه بخشیدهاست رجوع کند و آنها را بازپسگیرد.]
3. حاصل این است که حقِ رجوعِ زوج با شرط و اشتراط در ضمن عقد یا حتی در عقدی لازم، ساقط نمیشود، زیرا حق رجوع حق محض نیست و از قبیل حُکم است.
1. هرچند آبجو و ماءالشعیر برای صاحب مجلس حلال ظاهری است، از نظر ما حکم خمر را دارد و حرام است و ازاینرو نباید بر سر سفرهای که خمر یا آبجو و ماءالشعیر وجود دارد نشست.
2. شایسته است میهمانان به میزبان تذکر دهند که آبجو و ماءالشعیر را از سر سفره بردارد تا نشستن بر سر آن برای کسی محذور نداشته باشد.
1. در فرض سؤال، مضاربۀ یادشده و قراردادهای بانکی اشکال دارد و باید فسخ شوند.
2. اگر فسخ قرارداد ممکن نباشد، سود بانکی را نه بهعنوان سود، بلکه باید بهعنوان بیتالمال ــ با توجه به اینکه هر مؤمنی از بیتالمال سهم دارد و مستحق بیتالمال است ــ قبض کرد.
3. بنابراین مؤمنینی که از طبقۀ مستمند و فقیر یا حتی از طبقۀ متوسط جامعه هستند میتوانند سود بانکی را [با توضیحی که در پاسخ شمارۀ دو گذشت] قبض و در آن تصرف کنند.
1. مشهور این روایت را بر منع تنقب (نقاب زدن) حمل کردهاند، نه بر مانع بودن تنقب (نقاب زدن)، یعنی از نظر مشهور، نقاب زدن در حال طواف، برای زن حرام است، ولی مانع صحت طواف نمیشود. به سخن دیگر، اگر زنی در حال طواف نقاب بزند، مرتکب حرام شدهاست، ولی به صحت طواف او آسیبی نمیرسد و طواف آن زن صحیح است.
2. نهتنها مشهور تنقب را مانع صحت نمیدانند، بلکه بر مانع نبودن تنقب، خصوصاً در طواف مندوب، ادعای تسالم شدهاست.
3. مشهور روایت را بر کراهت حمل کرده و گفتهاند طواف زن در حالی که نقاب و پوشیه زدهاست مکروه است.
4. دلیلِ اصلیِ حمل بر کراهت این است که روایت عام است و طواف مندوب را نیز شامل میشود و اگر بر مانعیت تنقب دلالت داشته باشد، باید در طواف مندوب و مستحبی نیز تنقب را مانع صحت بدانیم در حالی که طواف مستحب به همۀ شروطِ طوافِ واجب مشروط نیست
در برخی روایات وارد شدهاست که مقام مهدی آل محمد و وعدۀ الهی در شأن حضرت امام حسین (علیهالسلام) بودهاست، مقام مهدی و وعدۀ الهیای که همان نصرت و یاری و برپایی دولت الهی بود، دولت الهیای که دائمی است و زوالی ندارد، ولی تقصیر و کوتاهی مؤمنان از قیام به مسئولیتهایی که بر عهدۀ آنها بودهاست موجب تأخیر در این امر بزرگ الهی شد. آری، وعدۀ الهی در حق حضرت امام حسین (علیهالسلام) مطرح شد و سپس به تأخیر افتاد و دربارۀ حضرت امام صادق (علیهالسلام) مطرح شد و سپس به تأخیر افتاد و در حق حضرت امام کاظم (علیهالسلام) مطرح شد. براساس برخی روایات، این چرخه در زمان غیبت حضرت امام زمان (عجاللهفرجه) نیز تکرار میشود. در طول غیبت حضرت (عجاللهفرجه) و به دلیل مصالحی، زمان ظهور به تأخیر میافتد و موجب طولانیتر شدن غیبت میشود.
این سخن سخنی صحیح و مطابق قواعد ثابت دین و مذهب است، زیرا:
1. سنت تغییر و تبدیلناپذیر الهی به این تعلق گرفتهاست که الف. اگر قومی برای تعیین و تغییر سرنوشتشان اقدامی نکنند، خداوند آن را تغییر نمیدهد و مبدل نمیکند: «إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ؛ خداوند سرنوشت قومى را تغيير نمىدهد تا آنکه آنها، خودشان، سرنوشتشان را تغيير دهند (سورۀ مبارکۀ رعد، آیۀ شریفۀ 11)» و ب. اگر کسی خداوند را نصرت و یاری دهد، خداوند نیز او را نصرت و یاری میدهد و او را در راه حق ثابتقدم میکند: «إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ؛ اگر خداوند را یاری کنید، خداوند شما را یاری و ثابتقدم میکند (سورۀ مبارکۀ محمد، آیۀ شریفۀ 7)».
2. در علم محتوم الهی، حضرت حجتبن الحسن عسکری (عجاللهتعالیفرجه) مهدی آلمحمد است و معین بودن ایشان در علم محتوم منافی این نیست که سیدالشهدا، حضرت امام حسین، یا حضرت امام صادق یا حضرت امام کاظم (علیهمالصلاةوالسلام) مهدی آلمحمد باشند، زیرا هریک از این سه امام بزرگ و بزرگوار شایستگیِ مهدی آلمحمد بودن را داشتهاند، ولی بهخاطر ناشایستگی مردم آن زمانه، این بزرگواران مهدی آخرالزمان نشدند. آری، مردم به مسئولیتهایی که بر عهدهشان بود، قیام نکردند و به مرات و کرات فرصتها را از دست دادند، همانطوری که در زمان غیبت کبری نیز مردم شایستگی ظهور حضرت حجتبن الحسن عسکری، مهدی آلمحمد (عجاللهتعالیفرجه)، بهدست نیاوردهاند و در مدت طولانی غیبت کبری، با تقصیر و کوتاهی، و تفریط و کمکاری، و با طفره رفتن و از مسئولیت شانه خالی کردن، و با تنبلی و معطل کردن، و با رها کردن و یاری نکردن وظایف خود را انجام نمیدهند و به تکالیفشان عمل نمیکنند در حالی که فرمود «كُلُّكُمْ رَاعٍ وَ كُلُّكُمْ مَسْئُولٌ عَنْ رَعِيَّتِهِ؛ همۀ شما متعهد هستید و درقبال تعهدتان مسئول ( إرشادالقلوب، ج ۱ ، ص ۱۸۴).» روشن است که وقتی امت به انجام وظایف و تعهدها و تکالیفشان قیام و اهتمام نکردند و با برنامههای معقول و با راهکارهای هوشمندانه در مقابل دشمن و اقدامات دشمن نایستادند، خداوند نیز فتح و ظفر و پیروزی را بر آنها نازل نمیکند، چراکه سنت الهی این است که هر قوم و قبیله و گروهی براساس شایستگیها و تلاش و کوششهایش از عطا و فضل و رحمت الهی برخوردار میشود: «كُلًّا نُمِدُّ هَٰؤُلَاءِ وَهَٰؤُلَاءِ مِنْ عَطَاءِ رَبِّكَ ۚ وَمَا كَانَ عَطَاءُ رَبِّكَ مَحْظُورًا؛ به هریک از دو گروهِ دنیاطلب و آخرتطلب، از رحمت پروردگارت عطا میکنیم که عطای پروردگارت از کسی منع نشدهاست (سورۀ مبارکۀ اسرا، آیۀ شریفۀ 20)».
آری، به دفعات مختلف و متعدد، بدا به تقدیر الهی و تقدیرهای عدیده عارض میشود و تقدیر را تغییر میدهد و وقتی تقدیر و بدا چنین رابطهای دارند، حکم بدای اعظم روشن میشود. بدا به تقدیر تعلق میگیرد تا امتحان و آزمایش الهی ادامهدار باشد و این نه جبر و نه تفویض، بلکه امربینالأمرین است.3. مهدی آلمحمد بودن حضرت سیدالشهدا، امام حسین (علیهالسلام)، یا مهدی آلمحمد بودن یکی از امامان گذشته قضای محتوم و ابرامشده نبود، ولی اگر قضای محتوم نیز بود، یعنی اگر قضای محتوم الهی به این تعلق گرفته بود که امام حسین یا یکی از امامان گذشته (علیهمالسلام) مهدی آلمحمد باشند، با دوازده نفر بودن ائمه ناسازگار نبود. ائمه دوازده نفرند و دین بهدست هریک از آنان (علیهمالسلام) اقامه خواهد شد، همانطوری که این مقام برای هریک از آن ذوات قدسی، در بعد از ظهور و هنگام رجعت، مقرر شدهاست و این به این معنی است که مقام مهدویت برای هریک از آن ذوات قدسی (علیهمالسلام) مقرر است و حضرت حجتبن الحسن عسکری (عجاللهفرجه) اولین امامی است که مقام مهدی آلمحمد را دارد و اولین امامی است که دین الهی را اقامه میکند و بعد از ایشان، سایر امامان رجعت میکنند و اقامۀ دین الهی را استمرار میبخشند که سلام و درود خداوند بر همۀ آن ذوات مقدس و نورانی باشد.
1. اگر قبل از رفتن به عرفات، ده روز در منطقۀ عزیزیه اقامت داشته باشد، اشکالی ندارد و به اقامت او آسیبی نمیزند.
2. اگر قبل از رفتن به عرفات، روزهای اقامت در منطقۀ عزیزیه کمتر از ده روز باشد، اقامت دهروزه از اساس منعقد نمیشود، زیرا شخص قصد خروج به عرفات و سپس مزدلفه را دارد [و میداند که ده روز در عزیزیه نخواهد ماند].
1. اگر زن و مرد در طلاق خلع توافق کنند که به جای مهریه، زن چیزی دیگری را ببخشد، در این صورت مهریه در ملکیت زن باقی میماند و بعد از تحقق طلاق، زن مالک مهریه خواهد بود، همانطوری که بعد از طلاقهای معمولی (طلاقهایی که مرد به خواست خود زن را طلاق میدهد) زن مالک مهریه است.
2. اگر در طلاق خلع، مهریه عوض طلاق قرار داده شود، در این صورت باید به توافق بین زن و مرد رجوع کرد که: آیا همۀ مهریه را عوض قرار دادهاند یا بخشی از آن را، آیا خانه و اثاث خانه را نیز عوض قرار دادهاند یا نه. البته اگر این موارد در توافق طرفین بهصورت روشن ذکر نشده باشد، باید به عرف و برداشت عرفی در این زمینه رجوع (که معمولاً عرف در طلاق خلع چه بخشی از مهریه را عوض قرار میدهد) و به قرائن موجود توجه کرد.
1. اگر بخشش شخص مقید به «فقیر بودن» باشد، یعنی اگر به این قصد که فردِ یادشده محتاج و فقیر است، مال را به او بخشیده باشد، ظاهر امر این است که آن فرد مدیون است [و درنتیجه اعطاکننده حق بازپسگیری دارد].
2. دلیل حکم یادشده این است که قصد اعطاکنندۀ مال مقید به فقیر بودن گیرنده بودهاست [بهطوری که اگر گیرنده فقیر نبود، چنین اعطا و بخششی نیز نبود]. این سخن با خمس و زکات قابلمقایسه است. خمس و زکات باید بهدست فقیر و محتاج برسد و شخص غیرفقیر و غیرمحتاج مالک خمس و زکات نمیشود.
3. خصوصاً اگر مال بخشیدهشده مبلغی زیاد و قابلاعتنا باشد بهطوری که کسی چنان مبلغی را به غیرفقیر نمیبخشد.
4. بلکه براساس مبنای صحیح، ایقاعات، مانند اسقاط و اذن و اجازه و ابرای ذمه و بخشش و عتق و آزاد کردن، را نیز میتوان مقید کرد و درنتیجه بذل و بخششها یا اسقاط حقوق عرفا قصد عنوانی وقفی دارند و از همان ابتدا مقید به عناوینیاند. [برای مثال، بخشش مال کثیر به شخصی عرفاً مقید به فقر آن شخص است و] درنتیجه اسقاط حق عرفاً تمام نیست.
1. طرح این پرسش از باب استفسار علمی و شرح و تبیین تمایز خالق از خلق اشکالی ندارد و جایز است.
2. در روایتی از پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) وارد شدهاست که در مقایسۀ حب خداوند سبحان نسبت به حضرت علی با حب پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) نسبت به حضرت علی، حب خداوند سبحان بیشتر و شدیدتر است.
1. معاطات در ازدواج جایز نیست و درنتیجه ازدواج معاطاتی وجود ندارد.
2. فرزندِ حاصل از همبستریِ قبل از ازدواج ولدالزناست، ولی این مسئله منافی حلیتِ عقدِ نکاحِ لاحق نیست. به سخن دیگر، نوزاد متولدشده ولدالزناست، ولی زن و مرد میتوانند عقد نکاح را انشا کنند.
3. فعل زن و مرد قبل از انشای عقد، حلال نبود، بلکه حرام و ظلم و تعدی از حق بودهاست.
4. آری، اگر زن و مرد قبل از ارتکاب فعل، دربارۀ ازدواج سخن گفته و تصمیم گرفته باشند و گمان کرده باشند که سخن در این باره و عزم بر ازدواج موجب حلال شدن همبستری میشود، در این فرض، فعل آنها حرام و نوزاد متولدشده ولدِ شبهه خواهد بود، نه ولدِ زنا. البته باز تأکید میکنیم که این سخن در فرضی است که واقعاً امر بر آن دو مشتبه شده باشد و آنها با شبهه این فعل را مرتکب شده باشند.
5. پس اول دیدار و علاقهمندی و همبستری آنها حرام و تعدی از حق است و آخر آن نکاح حلال.
١- تجوز التقية لسانا وليس قلبا و اعتقادا و الآية (١٠٦) من سورة النحل ﴿مَن كَفَرَ بِاللَّهِ مِن بَعدِ إيمانِهِ إِلّا مَن أُكرِهَ وَقَلبُهُ مُطمَئِنٌّ بِالإيمانِ وَلكِن مَن شَرَحَ بِالكُفرِ صَدرًا فَعَلَيهِم غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَلَهُم عَذابٌ عَظيمٌ﴾ تشير إلى هذا المعنى .
٢- بشرط أن يكون هناك موضع للتقية كالتهديد من الظالمين حتى لا تنجر إلى محو الهوية و سلب الاعتقاد و لا تسبب انحراف الاخرين .
(بصیرتهای عاشورایی)
(روش آقا بزرگ تهرانی ــ قدسسرهالشریف ــ در پژوهشهای تاریخی)
در این نوشته، «نظریۀ آقا بزرگ تهرانی دربارۀ روش پژوهشهای تاریخی» و «روش ایشان در برخورد با کتب تاریخی و احوال و اثار» و «معتبر بودن و گسترۀ اعتبار کتب تاریخی» را بررسی میکنیم.
آقا بزرگ تهرانی در کتاب النقداللطیف میگوید:
«(المسألة التأريخية لا يحكم فيها إلَّا كُتُب السِّيَر والتواريخ المعتبرة المعتمدة المسلّمة , ولا تخلو تلك الكتب غالباً من متخالفات في بعض خصوصيات واقعة واحدة , بل بعضها متناقض لبعض في بعض الخصوصيات , بحيث لا يمكن الجمع بينهما , بل يقطع بكذب أحدهما إجمالاً .
-نعم قد يظفر المتدرب في تلك الكتب والمتفحص في أطرافها بقضية تأريخية , وكلما يتتبع في مظانِّ ذكرها من سائر الكتب لا يرى ذكراً لها أو لما ينافيها ويناقضها , فيحصل الاطمئنان بوقوعها , وقد يظفر الفاحص المتأمل في تلك الكُتُب على اختلافها في بعض الخصوصيات بقضية واحدة موجبة أو سالبة قد اتفق الجميع في الدلالة عليها مطابقةً أو التزاماً بيِّناً ، لكنَّها منضمَّة في كل كتاب بخصوصياتٍ مخالفة لخصوصيات في غيره ، ولا يرى فيها ولا في غيرها ما يكذب نفس القضية وينفيها صريحاً , فيطمئن بتحقُّق هذه القضية الواحدة وأنْ لا يحصل له ظَنٌّ بتحقق إحدى هذه الخصوصيات المتخالفة.
-بل قد يحصل العلم بتحقُّق نفس القضية فقط إذا بلغت عِدَّةُ مَن أخبر بها من مؤلِّفي الكُتُب في كتبهم عدةَ التواتر المفيد للعلم , لأنَّ كلَّ واحدٍ منهم قد أخبر بنفس القضية ، لكنَّه مع ضميمة خصوصيات متخالفة ، فيُلغي تلك الخصوصيات لكونها خبر الواحد , ويبقى نفس القضية مخبراً بها من عدة بالغة حدَّ التواتر ، فتكون متواترةً لفظاً إنْ كانت مدلولاً مطابقياً ، ومعنىً إن كانت التزامياً.
-بل قد يحصل العلم بالجامع أيضاً في عدة أخبار قليلةٍ جداً غير بالغةٍ حد التواتر ولا قربه مع اختلافها في خصوصيات إذا عُلِم إجمالا بصدور واحد غير معين من تلك الأخبار عن الإمام المعصوم (ع) فأثر هذا العلم الإجمالي القطع بوقوع ما هو الجامع المشترك بين تلك الأخبار , والعلم بصدور ما هو أخص مضموناً من الجميع ، فيُفيد فائدةَ التواتُر المعنوي من حصول العلم بالجامع ، وليس منه , ويُسمَّى بالتواتر الإجمالي.
فكتب التواريخ والسِّيَر مع اشتمال أكثرها على اختلافات في خصوصيات أغلب القضايا التأريخية واضطرابات في مضامين رواياتها يمكن لطلاب الحقائق الاستفادة منها ، ويتحقق الحال في القضية عنها بإحدى الطُرُق المذكورة.
فلوا ألغينا هذه الكتبَ أو أكثرها وعزلناها عن الحكومة في القضية التأريخية بمجرد وجود المخالفات والاضطرابات فيها لانسدَّ علينا بابُ معرفة أغلب تلك القضايا، إذ العقل ، والاجتهاد ، والرأي ، والاستبعاد معزولات في استنباط القضايا التأريخية , والحكم بالوقوع واللاوقوع
ليس إلَّا من وظائف تلك الكُتُب فتركَ الرجوع إليها ظلم عليها أو علينا بتضييع حق حكومتها وتفويت ما نستفيده منها
ترجمه:
راهی برای شناخت مسائل تاریخی بهجز مراجعه به کتب تاریخی معتبر و زندگینامههای افراد و سرگذشت اقوام وجود ندارد، کتب که معتبر و مورداعتماد باشند. البته همۀ این کتب در نقل وقایع اتفاقنظر ندارند و معمولاً در نقل خصوصیات و جزئیات یک واقعه با هم اختلاف دارند و جزئیات واقعۀ واحد را مختلف نقل میکنند که در برخی مواقع نقلهای مختلف مناقض و منافی همدیگر و درنتیجه غیرقابلجمع هستند بهطوری که خواننده به اشتباه و دروغ بودن یکی از نقلها یقین پیدا میکند.
آری، گاهی شخص پژهشگری که دربارۀ مسئلهای تاریخی پژوهش و کتب مختلف را در آن باره فحص میکند، آن مسئله را در کتابی معتبر مییابد در حالی که در دیگر کتب تاریخی نمییابد، در کتبی که آن مسئله باید در آنها نیز گزارش میشد، یعنی در دیگر کتب، نه آن واقعه نقل شدهاست و نه نقض. در این صورت، شخص پژوهشگر به وقوع آن واقعه مطمئن میشود.
گاهی نیز پژوهشگر اصل واقعهای را در کتابی معتبر میبیند و در دیگر کتب نیز آن را مییابد، یعنی واقعهای در کتابی معتبر نقل شدهاست و در دیگر کتب نیز گزارش شدهاست و کتب مختلف در نقل اصل واقعه متفق و همآهنگاند، ولی در ذکر خصوصیات و جزئیات آن واقعه با هم اختلاف دارند. به سخن دیگر، همۀ کتب در وقوع یا نفی واقعهای متفق هستند و با صراحت و با دلالت مطابقی یا با اشاره و دلالت التزامی واقعهای را گزارش میکنند، ولی آن واقعه در هر کتابی با خصوصیت یا خصوصیاتی ذکر شدهاست که با خصوصیت یا خصوصیات ذکرشده در دیگر کتب سازگار نیست. در این صورت، شخص به اصل تحقق واقعه مطمئن میشود، ولی به خصوصیات متختلفالذکر آن نه. خصوصیات متختلفالذکر نهتنها مورداطمینان نخواهند بود، بلکه مظنون نیز نخواهند بود.
البته در فرض یادشده، ممکن است اصل واقعه قطعی و یقینی [بالاتر از اطمینان] باشد و آن زمانی است که افراد زیادی اصل واقعه را گزارش کرده باشند بهطوری که به حد تواتر برسد. در این صورت اصل واقعه متفقعلیه است و بهصورت متواتر، اعم از تواتر لفظی یا معنوی، به دست ما رسیدهاست و درنتیجه قطعی و یقینی خواهد بود و جزئیات و خصوصیات آن مورداختلافاند و متفقعلیه نیستند و با خبر واحد نقل شدهاند و با تواتر به دست ما نرسیدهاند و درنتیجه یقینی نخواهند بود.
حصول علم و یقین منحصر به تواتر نیست و در صورتی دیگر نیز ممکن است به وقوع جامع [اصل واقعه] علم و یقین حاصل کرد و آن زمانی است که واقعهای نه با تواتر، بلکه با چندین خبر واحد نقل شده باشد، ولی ما بدانیم که یک یا چند خبر از آن اخبار از امام معصوم (علیهمالسلام) صادر شدهاست. به سخن دیگر، هرچند واقعهای با خبر واحد نقل شدهاست و هرچند تعداد اخبار گویای تحقق آن واقعه واقعاً کم باشد، ما میدانیم یک یا چند خبر از آن اخبار از امام معصوم صادر شدهاست. در این صورت، به تحقق اصل واقعه (جامع) یقین پیدا میکنیم و چنین علمی علم اجمالی خواهد بود، یعنی ما به مفاد هیچیک از اخبار علم و یقین نخواهیم داشت، ولی به جامع مشترک بین آنها یقین خواهیم کرد. نتیجه و ثمرۀ چنین علمی الف. قطع و یقین به وقوع جامع مشترک و ب. علم به وقوعِ مضمونِ روایتِ اخصمضموناً است.
فرض اخیر تواتر لفظی یا تواتر معنوی نیست، ولی یقینی است و از این جهت، حکم تواتر لفظی و تواتر معنوی را دارد و «تواتر اجمالی» نامیده میشود.
براساس آنچه گذشت، روشن میشود که علیرغم همۀ اختلاف در نقلها و مضطرب بودن گزارشها و ناسازگار و متنافی بودن گفتهها، استفادۀ علمی از کتب تاریخی و زندگینامهها برای افراد محقق و جویای حقیقت ممکن است. با توجه به شرایط، به تحقق یا عدم تحقق واقعهای میتوان علم و یقین حاصل کرد یا به آن مطمئن شد. آری، استفادۀ از این کتب ممکن است و تنها راه بررسی وقایع تاریخی است بهطوری که اگر این کتب را از حیّزانتفاع ساقط و آنها را نامعتبر بدانیم و بگوییم چون در نقلها و گزارشهای تاریخی اضطراب و اختلاف و ناهماهنگی وجود دارد، پس حجت نیست و نمیتوان به آنها استناد کرد، در این صورت راه علم و معرفت به قضایای تاریخی بسته خواهد شد، زیرا با عقل و استدلال و نیز با نظریه و استبعاد نمیتوان در مورد مسائل تاریخی حکم کرد و گفت براساس عقل، فلان واقعه واقع شدهاست یا واقع نشدهاست و نمیتوان گفت وقوع فلان واقعه مستبعد است، پس واقع نشدهاست. پس تنها راهِ بررسی وقایع تاریخی رجوع به کتب تاریخی و مطالعۀ آنهاست و ترک آن کتب و از حیّزانتفاع ساقط کردن آنها ظلم به آنها و ظلم به ماست، زیرا در این صورت حق حکومت آن کتب از سویی و حق استفادۀ ما از دیگر سو، تضییع میشود». ــ تمام ـــ
دربارۀ سخن آقا بزرگ تهرانی (رحمهالله) باید به نکاتی دقت شود:
1. نظر ایشان دربارۀ روش پژوهشهای تاریخی و ارتباط آن با دیگر علوم:
آنچه ایشان دربارۀ روش پژوهشهای تاریخی گفتهاند کاملاً صحیح است، ولی به تاریخ و پژوهشهای تاریخی اختصاص ندارد. روش یادشده، هم در تاریخ و هم در دیگر علوم و معارف حجیت دارد.
ایشان گفتهاند: «استفادۀ علمی از کتب تاریخی و زندگینامهها برای افراد محقق و جویای حقیقت ممکن است.» ایشان معتقدند با مطالعۀ کتب تاریخی، فرد میتواند به حقیقت دست پیدا کند و این سخنی صحیح است، ولی به تاریخ و مباحث تاریخی اختصاص ندارد و در همۀ علوم دینی جاری است. برای مثال، شیخ مفید (رحمهالله) در کتاب الإرشاد و نیز در دیگر کتب خود و نیز سید مرتضی (رحمهالله) و نیز شیخ طوسی (رحمهالله) و نیز بقیۀ اعلام و بزرگان گذشته، برای اثبات برخی معارف دینی، به تاریخ و کتب تاریخی و زندگینامهها استناد و براساس آنها، برخی معارف را اثبات کردهاست.
2. حصول علم و یقین در روش یادشده
از کلام گذشتۀ محقق آقا بزرگ تهرانی (رحمهالله) و نیز از کلامی که در ادامه از ایشان نقل خواهیم کرد به دست میآید که حصول علم و یقین [در فن تاریخ] از چند راه به دست میآید: الف. قرائن و شواهد بسیاری بر وقوع یا عدم وقوع مسئلهای شهادت دهند؛ ب. تواطؤ و همدستی بر کذب از سوی نقلکنندهها مختلف یا نقل یکی از آنها از دیگری محال باشد؛ ج. ناقلین واقعه انگیزهای برای دروغ گفتن نداشته باشند؛ د. واقعۀ نقلشده تواتر معنوی یا اجمالی داشته باشد.
در این صور، نقل تاریخی یقینی و قطعی خواهد بود و با حصول قطع و یقین، نمیتوان گفت منحصر به فن تاریخ است، بلکه در دیگر علوم دینی نیز موجب علم و یقین خواهد بود.
ایشان دربارۀ تواتر اجمالی میگوید: «حصول علم و یقین منحصر به تواتر نیست و در صورتی دیگر نیز ممکن است به وقوع جامع [اصل واقعه] علم و یقین حاصل کرد و آن زمانی است که واقعهای نه با تواتر، بلکه با چندین خبر واحد نقل شده باشد، ولی ما بدانیم که یک یا چند خبر از آن اخبار از امام معصوم (علیهمالسلام) صادر شدهاست. به سخن دیگر، هرچند واقعهای با خبر واحد نقل شدهاست و هرچند تعداد اخبار گویای تحقق آن واقعه واقعاً کم باشد، ما میدانیم یک یا چند خبر از آن اخبار از امام معصوم صادر شدهاست. در این صورت، به تحقق اصل واقعه (جامع) یقین پیدا میکنیم و چنین علمی علم اجمالی خواهد بود، یعنی ما به مفاد هیچیک از اخبار علم و یقین نخواهیم داشت، ولی به جامع مشترک بین آنها یقین خواهیم کرد. نتیجه و ثمرۀ چنین علمی الف. قطع و یقین به وقوع جامع مشترک و ب. علم به وقوعِ مضمونِ روایتِ اخصمضموناً است.
فرض اخیر تواتر لفظی یا تواتر معنوی نیست، ولی یقینی است و از این جهت، حکم تواتر لفظی و تواتر معنوی را دارد و “تواتر اجمالی” نامیده میشود.»
(بصیرتهای عاشورایی 2)
(روش آقا بزرگ تهرانی (قدسسره) در پژوهشهای تاریخی)
3. از نظر آقا بزرگ تهرانی (رحمهالله)، هرچند انسان به خصوصیات و جزئیات مورداختلاف، اطمینان نمیکند، به جامع مشترک بین نقلهای مختلف اطمینان حاصل میکند. ایشان در این باره میگوید: «فيحصل الاطمئنان بوقوعها؛ پس اطمینان به وقوع جامع مشترک حاصل میشود.»
4. «فحص» و «تدبر» دو اساس در این روش هستند.
ایشان «فحص» و «تدبر» را میزان و معیار پژوهش تاریخی میداند و روش خود را بر آن دو اساس پایهریزی کردهاست. ایشان میگوید: «وكلما يتتبع في مظانِّ ذكرها من سائر الكتب لا يرى ذكراً لها أو لما ينافيها ويناقضها فيحصل الاطمئنان بوقوعها، وقد يظفر الفاحص المتأمل في تلك الكُتُب على اختلافها …؛» پس فحص و تأمل دو رکن مهم و اساسی در این روش است.
5. حقیقت و تعدد دلالتهای متون تاریخی
برای فهم و دریافت رخدادهای تاریخی، دلالتِ مطابقیِ متونِ تاریخی و زندگینامهها ضروری نیست، بلکه علاوه بر دلالت مطابقی، میتوان از راه دلالت التزامی یا تضمنی یا حتی دلالت انضمامی به تاریخ و رخدادهای تاریخی رسید، مشروط بر اینکه دلالت، اعم از مطابقی و التزامی و تضمنی و انضمامی، روشن باشد. آری، میتوان به اصل وقوع رخدادی علم پیدا کرد یا به وقوع آن مطمئن شد، هرچند خصوصیات و جزئیات مورداختلاف مظنون نیز نباشند. آقا بزرگ تهرانی (رحمهالله) در این باره میفرماید: «وقد يظفر الفاحص المتأمل في تلك الكُتُب على اختلافها في بعض الخصوصيات بقضية واحدة موجبة أو سالبة قد اتفق الجميع في الدلالة عليها مطابقةً أو التزاماً بيِّناً ، لكنَّها منضمَّة في كل كتاب بخصوصياتٍ مخالفة لخصوصيات في غيره؛ گاهی پژوهشگر اصل واقعهای را در کتابی معتبر میبیند و در دیگر کتب نیز آن را مییابد، یعنی واقعهای در کتابی معتبر نقل و در دیگر کتب نیز گزارش شدهاست و کتب مختلف در نقل اصل واقعه متفق و همآهنگاند، ولی در ذکر خصوصیات و جزئیات آن واقعه با هم اختلاف دارند. به سخن دیگر، همۀ کتب در وقوع یا نفی واقعهای متفق هستند و با صراحت و با دلالت مطابقی یا با اشاره و دلالت التزامی واقعهای را گزارش میکنند، ولی آن واقعه در هر کتابی با خصوصیت یا خصوصیاتی ذکر شدهاست که با خصوصیت یا خصوصیات ذکرشده در دیگر کتب سازگار نیست… .»
6. اختلاف کتب تاریخی و تناقضها و ناسازگاریهای آنها با هم به این معنی نیست که این کتب از حیّزانتفاع ساقطاند و حتی بر قدر مشترک نیز دلالت ندارند.
اختلاف و اضطراب در کتب تاریخی و تنافی و ناسازگاری برخی نقلها با برخی دیگر به این معنی نیست که استناد به این کتب بیوجه است و در مباحث علمی، باید از این کتب اِعراض کرد و روبرگردان شد. ایشان در این باره میگوید: «فلوا ألغينا هذه الكتبَ أو أكثرها وعزلناها عن الحكومة في القضية التأريخية بمجرد وجود المخالفات والاضطرابات فيها لانسدَّ علينا بابُ معرفة أغلب تلك القضايا؛ استفادۀ از این کتب ممکن است و تنها راه بررسی وقایع تاریخی است بهطوری که اگر این کتب را از حیّزانتفاع ساقط و آنها را نامعتبر بدانیم و بگوییم چون در نقلها و گزارشهای تاریخی اضطراب و اختلاف و ناهماهنگی وجود دارد، پس حجت نیست و نمیتوان به آنها استناد کرد، در این صورت راه علم و معرفت به قضایای تاریخی بسته خواهد شد.»
مقصود ایشان از سخن یادشده این است که اختلاف و اضطراب و تنافی و تناقض در نقل راجعبه جزئیات و خصوصیات رخدادها و وقایع است، نه راجعبه اصل تحقق و وقوعِ رخدادها. نقلها و خبرهای ناسازگار و متنافی در رابطه با جزئیات یک واقعه به معنای نفی اصل واقعه یا به معنای اطمینانی نبودن اصل واقعه نیست. اصل وقایع متفقعلیه است و همه از آن خبر داده و آن را گزارش کردهاند. به سخن دیگر، نفی و موردشک و تردید بودن وقایع جزئی به معنی نفی و موردشک و تردید بودن اصل واقعه و رخداد نیست، هرچند دلالت متون تاریخی بر اصل واقعه به دلالتِ مطابقیِ صریح نباشد. این نکتهای مهم است که موردغفلت برخی بزرگان قرار گرفتهاست، بزرگانی که دربارۀ این موضوع تحقیق کردهاند.
1. آیۀ شریفۀ «مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِهِ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ وَلَٰكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرًا فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ؛ هركس پس از ايمان آوردن خود، به خدا كفر ورزد [عذابى سخت خواهد داشت] مگر آن كس كه مجبور شده و قلبش به ايمان اطمينان دارد، ليكن هركه سينهاش به كفر گشاده گردد خشم خدا بر آنان است و برايشان عذابى بزرگ خواهد بود (سورۀ مبارکۀ نحل، آیۀ شریفۀ 106، ترجمۀ فولادوند)» تقیۀ در اصول را شامل میشود و درنتیجه تقیۀ در اصول، البته فقط تقیۀ زبانی، جایز است.
2. تقیه در اصول حتماً باید تقیۀ زبانی باشد، نه قلبی و تقیۀ زبانیِ در اصول فقط با رعایت شرایط تقیه جایز است، مانند: شخص با فشار و تهدید ظالمانه روبهرو باشد و مجبور به تقیه شود؛ تقیه تدریجاً موجب تغییر عقیدۀ شخص نشود؛ تقیه موجب گمراهی دیگران نشود.
1. خداوند تعالی و پیامبر عظیمالشأن (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و قرآن کریم برای اثبات حقانیت و بعثت بزرگ پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) به حضرت سیدالشهدا، امام حسین (علیهالسلام)، احتجاج کردند.|
2. حضرت امام حسین (علیهالسلام) در نزد خداوند و براساس وحی، جزو پنجتن آلعبا و از شرکای پیامبر عظیمالشأن (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) در امر بعثت بزرگ است در حالی که حضرت امام حسین (علیهالسلام) سن چندانی نداشت.
3. پس خداوند تبارک و تعالی شهادت حضرت امام حسین (علیهالسلام) را حجت میداند و به آن احتجاج میکند و سقیفهایها شهادت ایشان را نمیپذیرند و آن را در مورد فدک رد میکنند!!!
1. اگر بقیۀ شرائط بیع رعایت شده باشد، بیع در صورت «الف» صحیح است.
2. اگر مبیع (خودرو در فرض سؤال) موجود باشد، بیع در صورت «ب» صحیح است.
3. اگر در بیع لاحق، مبیع (خودرو در فرض سؤال) موجود یا ثمن و پول نقد باشد، بیع در صورت «ج» صحیح است.
4. شرائط گفتهشده در مورد سه در صورت د نیز باید رعایت شود و با رعایت آنها، بیع در صورت «د» نیز صحیح است.
5. اگر موکل به وکیل برای اعطای مال [به آقای شمارۀ دو] اذن دهد، هر دو معاملۀ یادشده در صورت «ه» صحیح خواهد بود.
1. وراثت بین پاکان و برگزیدههای الهی وراثتی معنوی است، نه وراثتِ معهودِ مادی و شناختهشده! هر پیامبری کتابی آسمانی دارد که از طرف خداوند بر او نازل شدهاست و درواقع کتاب نازلشده از سوی خداوند روحی از ارواح است که خداوند متعال در این باره فرمودهاست: «وَكَذَٰلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحًا مِنْ أَمْرِنَا ۚ مَا كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلَا الْإِيمَانُ وَلَٰكِنْ جَعَلْنَاهُ نُورًا نَهْدِي بِهِ مَنْ نَشَاءُ مِنْ عِبَادِنَا ۚ وَإِنَّكَ لَتَهْدِي إِلَىٰ صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ؛ همانگونه (که بر پیامبران پیشین وحی فرستادیم) بر تو نیز روحی را به فرمان خود وحی کردیم. تو پیش از این نمیدانستی کتاب و ایمان چیست (و از محتوای قرآن آگاه نبودی)؛ ولی ما آن را نوری قرار دادیم که بهوسیلۀ آن هرکس از بندگان خویش را بخواهیم هدایت میکنیم. و تو مسلّماً به سوی راه راست هدایت میکنی. (سورۀ مبارکۀ شوری، آیۀ شریفۀ 52 با ترجمۀ مکارم شیرازی).» خداوند متعال در آیهای دیگر میفرماید: «رَفِيعُ الدَّرَجَاتِ ذُو الْعَرْشِ يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلَىٰ مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ لِيُنْذِرَ يَوْمَ التَّلَاقِ؛ او درجات (بندگان صالح) را بالا میبرد. او صاحب عرش است. روح (مقدّس) را به فرمانش بر هرکس از بندگانش که بخواهد القا میکند تا (مردم را) از روز ملاقات [= روز رستاخیز] بیم دهد (سورۀ مبارکۀ غافر، آیۀ شریفۀ 15).»
بنابراین کتابهای آسمانی روحهایی از عالم امر هستند و به آنها «ارواح امریه» گفته میشود. انتقال این اواح امریه از نبیای به نبیای یا از نبیای به وصیای وراثت معنویای است که در قبل از آن یاد کردیم. وراثت معنوی یادشده انتقال چیزی از مکانی به مکانی دیگر یا از جغرافیایی به جغرافیایی دیگر و بهسخن دیگر، انتقالی جسمانی نیست، بلکه وراثتی روحانی و مجرد است و از روح و روان نبی به روح و روان وارث منتقل میشود.
وراثت معنوی را نباید با تناسخ و امثال آن یکی دانست. وراثت معنوی مانند تعلق عقل ملکوتی به همۀ افراد بشر است که خداوند متعال به تعداد خلائق، برای آن، رئیس قرار دادهاست. برای توضیح بیشتر این سخن، میتوان از مثالی امروزی سود جست. امروزه رایانههای بسیاری با سِرورهای مختلف و متعدد به اینترنت وصل میشوند و از آن بهرهمند میشود. نه رایانهها و سِرورهای مختلف در هم حلول میکنند و نه هویتهای مختلف خود را از دستمیدهند و نه مقدار بهرهمندی آنها از اینترنت به یک اندازه است. رایانهها و سِرورهای مختلف با حفظ تعدد هویتی و شخصیتی، به اینترنت وصل میشوند.
با توجه به مثال گفتهشده، مسئلۀ وراثت معنوی تاحدودی روشن میشود. براساس توضیح ما، روشن شد که برخلاف عقیدۀ برخی صوفیه، وراثت معنوی ارتباطی با تناسخ در ارواح ندارد. ما به همینقدر اکتفا میکنیم و توضیح و تفصیل بیش از این را به محل خود واگذار میکنیم.
2. همۀ ائمه (علیهمالسلام) در وراثت معنوی شراکت دارند و این وراثت اختصاص به امامی خاص ندارد.
3. وراثت مستلزم بالایی و والایی موروث نیست، زیرا یکی از اسامی مبارک حضرت حق «الوارث» است و روشن است که کسی یا چیزی برتر از حضرت حق نیست [و او از همه بالاتر و والاتر است]. افزون بر آن، آنچه را امام به ارث میبرد فیض الهی است، نه فیض نبی، یعنی امام فیض و عطای الهی، فیض و عطای مضاف به خداوند، را به ارث میبرد، نه فیض و عطای نبی، فیض و عطای مضاف به نبی، را. این سخن نظیر «هدایت» و «ملت»ـی است که در دو آیۀ قرآن آمدهاست. خدای سبحان میفرماید: «أُولَٰئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ ۖ فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ؛ آنها کسانی هستند که خداوند هدایتشان کرده[است]. پس به هدایت آنان اقتدا کن (سورۀ مبارکۀ انعام، آیۀ شریفۀ ۹۰ با ترجمۀ مکارم شیرازی).» خداوند در آیهای دیگر میفرماید: «ثُمَّ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا ۖ وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ؛ سپس به تو وحی فرستادیم که از آیین ابراهیم ــ که ایمانی خالص داشت و از مشرکان نبود ــ پیروی کن (سورۀ مبارکۀ نحل، آیۀ شریفۀ ۱۲۳).»
مراد از «ملت» [در آیۀ ۱۲۳ از سورۀ نحل] همان توحید است که خداوند تبارک و تعالی به حضرت ابراهیم وحی کرد و این توحید همان «هدایت الهی» است، [یعنی هرچند «ملة» در «اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا» به «ابراهیم» اضافه شدهاست، مراد از آن توحید و دین و ملت الهی است. بنابراین هرچند فیض و عطا به انبیای الهی اضافه شود، درواقع فیض و. عطای الهی است].
افزون بر آنچه گذشت، باید گفت لازمۀ وارثِ انبیایِ گذشته بودنِ اهلبیتِ عصمت و طهارت (علیهمالسلام) این است که خاتمالانبیا، حضرت محمد مصطفی (صلیاللهعلیهوآلهوسلم)، و خاندان پاک و معضوم او از همۀ انبیا و اوصیای گذشته والاتر و بالاتر هستند، زیرا هر پیامبری کمالی داشتهاست و این ذوات پاک و طاهر و نورانی همۀ کمالاتِ انبیا و برگزیدگان گذشته را، یکجا و با هم، دارند.
4. گذشت که وراثت معنوی مختص به امامی خاص نیست و همۀ اهلبیت عصمت و طهارت (علیهمالسلام) در این وراثت شریکاند.
5. زیارتنامههای ائمه، مثلاً زیارتنامههای حضرت امام حسین (علیهالسلام) متعدد هستند و این تعدد حکمتهایی دارد. از حکمتهای تعدد زیارتهای امام حسین (علیهالسلام) میتوان به این موارد اشاره کرد: مرتبط بودن شریعت و ابواب مختلف شرایع و مناسک با ولایت؛ یادآوری راه و روش و سیره و فعل بزرگ حضرت امام حسین (علیهالسلام) در مواطن و در زمانها و مکانهای مختلف؛ یادآوری این نکته که فرائض و شرایع دینی اقامهشدنی نیست مگر بهوسیلۀ راه و سیرۀ حضرت امام حسین (علیهالسلام)؛ و… .
1. یادگیری تجوید و علومی مانند آن، که بین فریقین مشترک است، در نزد معلم و آموزگار سنی جایز است و اشکالی ندارد، همانطوری که یاد دادن این علوم به اهلسنت نیز صحیح و جایز است و اشکالی ندارد. و تعلیم و تعلم این علوم و اخذ آنها از مذهب مقابل سیره و سنت فریقین بودهاست.
2. البته رفتوآمد کودکان در این محافل موجب تأثیرپذیری آنها میشود. روشن است که نباید اجازه داد کودکان از اعتقادات این افراد تأثیر بپذیرند.
3. شایسته است خود مؤمنین چنین آموزشگاههایی را، با فضایی ایمانی، تأسیس کنند.
4. همچنین لازم است کودکان به مراکز و حسینیههای مؤمنان (شیعیان) بروند تا در فضای مکتب اهلبیت (علیهمالسلام) قرار گیرند و در آن فضا تربیت شوند که فضای تربیتی برای آنها متعادل شود.
1. اهرم مالی* هرچند بهصورت قرض با شرط زیادت ربوی بهحسب اصل سرمایه (حاشیۀ مالی) است، حکم آن معاملههای متداول در بورس است.
2. فارکس (تجارت و مبادلۀ ارزهای خارجی که روزانه به مقدار بسیار زیاد در سطح بینالمللی انجام میشود) بیع دین به دین است و درنتیجه صحیح نیست و افزون بر بیع دین به دین بودن، حکم معاملههای متداول در بورس را دارد.
3. در پاسخ به سؤالات قبلی، حکمِ معاملههایِ متداولِ در بورس گذشت. معاملههایِ متداولِ در بورس بر دو قسم است:
الف. خرید و فروش سهام شرکتها و داراییهای خارجی؛ این معاملات اشکالی ندارند و جایز هستند.
ب. تبادل و خرید و فروشهایی براساس تورم در حالی که شخص بهاندازۀ معاملههای انجامگرفته در بورس، مال و دارایی و سرمایۀ واقعی و حقیقی ندارد. بیشتر معاملهها و خرید و فروشهای بورس از این قسم است در حالی که چنین معاملههایی صحیح نیست و باطل است، زیرا چنین معاملههایی یا قمارند یا قرض ربویاند یا معاملاتی وهمی و صوری و ساختگیاند که عوض و معوّض وهمی و ساختگیاند و وجود خارجی ندارند.
4. اما قراردادهای آتی** علاوه بر این که وجوهِ بطلانِ گفتهشده در قسمِ (ب) را داراست، وجهی دیگر برای بطلان را دارد و آن وجه عبارت از «استفاده کردن از اهرم مالی» است. در قراردادهای آتی از اهرم مالی استفاده میشود که در حقیقت معاملهای مجهول بر مقداری نامعلوم و مجهول است.
5. آری، وارد شدن در این عرصه و انجام ایندست از معاملات برای کسی که مطمئن است ضرر نمیکند، صحیح و جایز است. صحت و جواز یادشده یا به این دلیل است که شخص بر اموال مجهولالمالک دست میگذارد و اموال مجهولالمالک را بهدست میآورد یا به این دلیل است که اموال عمومی را از دست بیگانهها نجات میدهد و رها میکند یا به این دلیل است که از غیرمسلمان ربا میگیرد [و ربا گرفتن از شخص غیرمسلمان جایز است]. البته روشن است که این سخن به معنای صحیح و جایز بودنِ معاملههای یادشده نیست، بلکه این معاملهها معاملههایی صوری برای رسیدن به اهدافِ صحیحِ یادشده هستند.
[*: لوریج یا اهرم (Leverage) در معاملات ارز دیجیتال، به استفاده از پول قرضگرفتهشده برای انجام دادن ترید گفته میشود به این توضیح: شخصی که قدرت خرید یا فروش پایین دارد با قرض گرفتن رمزارز، قدرت خرید یا فروش خود را تقویت میکند.
**: در قرارداد آتی، فروشنده و خریدار با هم توافق میکنند که در موعدی معین و مشخص و با مبلغِ توافقشده، کالا یا بخشی از کالا به فروشنده تحویل داده شود.]
1. هیچیک از دو راه یادشده جایز نیست، زیرا الف. از سویی، تلقیح تخمک با اسپرمی غیر از اسپرم زوج جایز نیست و ب. از سوی دیگر، انتقال اسپرم شخص غریبه (غیر زوج)، [اعم از تلقیحیافته یا غیر آن]، به رحم زن اجنبی جایز نیست.
2. به سخن دیگر، زن نمیتواند تخمک یا رحم خود را در اختیار شخصی غیر از همسرش قرار دهد.
3. در اختیارِ اجنبی قرار دادن تخمک یا رحم حرام است و اگر زنی این فعل حرام را مرتکب شود، بچه از حرام متولد میشود، ولی زنازاده محسوب نـمیشود.
4. اگر تخمک زنی با اسپرم مرد اجنبی تلقیح و سپس به رحم او منتقل شود، نوزاد متولدشده فرزندِ صاحبِ اسپرم است، یعنی پدرِ نوزادِ متولدشده شخصِ صاحب اسپرم است، نه همسرِ زنِ صاحبِ رحم.
5. اگر اسپرم و تخمک زن و شوهری در محیط آزمایشگاهی تلقیح و سپس به رحم زن دیگری منتقل شود (فرض دوم در سؤال)، نوزادِ متولدشده دو مادر خواهد داشت. هم صاحب تخمک و هم صاحب رحم مادر نوزاد محسوب میشوند.
6. شما باید به مراکز دیگری که پزشکهای حاذقتری دارد، مراجعه کنید تا نابارویتان درمان و خودتان صاحب فرزند شوید
(بصیرتهای عاشورایی 4)
(روش بررسیهای تاریخی از نظر شیخ مفید قدسسره)
شیخ مفید (قدسسره) در جلد دوم ارشاد، صفحۀ دویست و شصت، میگوید: «وَذَكَرَ جَمَاعَةٌ مِنْ أَصْحَابِ الْأَخْبَارِ وَرُوَاةِ السِّيَرِ وَالْآثَارِ وَأَيَّامِ الْخُلَفَاءِ: أَنَّ الْمَأْمُونَ لَمَّا أَرَادَ الْعَقْدَ لِلرِّضَا عَلِيِّ بْنِ مُوسَى (علیه السلام) وَحَدَّثَ نَفْسَهُ بِذَلِكَ أَحْضَرَ الْفَضْلَ بْنَ سَهْلٍ فَأَعْلَمَهُ مَا قَدْ عَزَمَ عَلَيْهِ مِنْ ذَلِكَ وَأَمَرَهُ بِالاجْتِمَاعِ مَعَ أَخِيهِ الْحَسَنِ بْنِ سَهْلٍ عَلَى ذَلِكَ فَفَعَلَ وَاجْتَمَعَا بِحَضْرَتِه، فَجَعَل الحسن يُعَظِّمُ ذلك عليه ويُعَرِّفه ما في إِخْراجِ الأمْرِ منِ أهْله عليه؛ و گروهى از تاريخنويسان و وقايعنگاران زمان خلفا روايت كردهاند كه چون مأمون تصميم گرفت وليعهدى خود را به حضرت رضا (علیهالسلام) واگذار كند، فضلبن سهل را طلبيد و او را از تصميم خود آگاه ساخت و به او دستور داد با برادرش حسنبن سهل نيز در اين باره گفتوگو كند. فضل نزد برادرش حسن رفت و هردو پيش مأمون آمدند. حسنبن سهل بزرگى اين كار را به مأمون گوشزد كرد… (ترجمۀ ارشاد شیخ مفید، ج 2، ص 251 و 252).» هرچند این واقعه را همۀ تاريخنويسان و وقايعنگاران ذکر نکردهاند، شیخ مفید در این متن به نقل گروهى از آنها اعتماد کردهاست.
ایشان در کتاب الفصول المختارة میگوید: «بل في قوله إن انشقاق القمر لرسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) كان ظاهرا في حياته و مشهورا في عصره و زمانه و قد أنكر ذلك جماعة من المعتزلة و غيرهم من أهل الملل و الملحدة و زعموا أن ذلك من توليد أصحاب السير و مؤلفي المغازي و ناقلي الآثار و ليس يمكنه أن يدعي على من خالف فيما ذكرناه علم الاضطرار و إنما يعتمد على غلطهم في الاستدلال فما يؤمنه أن يكون النبي (صلی الله علیه و آله و سلم) قد نص على نبي من بعده و إن عرا من العلم بذلك على سبيل الاضطرار و بم يدفع أن يكون قد حصلت له شبهات حالت بينه و بين العلم بذلك كما حصل لخصومه فيما عددناه و وصفناه و هذا ما لا فصل فيه؛ بلکه از سخن قاضی چنین برمیآید که ماجرای شقالقمر در زمان پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) امری روشن و آشکار و معروف و مشهور بودهاست، هرچند گروهی از معتزله و برخی افراد از ملل و نحلل دیگر و برخی مشرکین و ملحدین این واقعه را نپذیرفته و گفتهاند این ماجرایی ساختگی و از برساختهای مورخان و واقعهنگاران و گزارشگرهای تاریخی است. بنابر سخن قاضی، این واقعه واقعهای معروف و مشهور بودهاست، ولی او مقابل منکران آن واقعه نمیتواند به معروف و مشهور و ضروری بودن آن استناد کند و سخن مخالفین و منکرین شقالقمر را با استناد به ضرورت آن نفی کند. او نیز در پاسخ به مخالفین به ضروری بودن واقعه استناد نکردهاست، بلکه اشتباه و مغالطۀ استدلال آنها و ناراستی آن را نشان دادهاست. براساس این، او چگونه مطمئن است که پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) شخصی دیگر را، بعد از خودش، بهعنوان نبی معرفی نکردهاست، هرچند این مطلب برای او امری ضروری نیست؟ بهراستی او چگونه این مسئله را رد میکند که چهبسا این مسئله امری ضروری بوده و هست، ولی شبهاتی بین او و ضرورت این مسئله حائل شدهاست؟ همچنان كه بر خصمهای قاضى چنین شبهاتی در آنچه در قبل شمرديم، عارض شدهاست، در مسائلی مانند نص بر رجم زانى و غير آن. و هيچ تفاوتى ميان اين و آنچه در سابق گفتيم وجود ندارد (الفصولالمختارة، صص 20 و 21).»
شیخ مفید (قدسسره) شک و تردید دربارۀ واقعۀ مورداتفاقِ کتبِ تاریخی را جدلی از روی عناد میداند.
ایشان در جای دیگری از فصول مختاره میگوید: «على أن قصة ابن جرموز في قتل الزبير و المعنى الذي وجب له به النار معروف عند من سمع الأخبار غير مختلف فيه بين نقلة السير و الآثار و ذلك أنّ ابن جرموز كان يوم الجمل؛ با آنكه ماجرای ابنجرموز و چیزی كه به سبب آن، آتش بر آن واجب و حتمی و ضروری شدهاست، برای کسی که از اخبار و گزارشهای تاریخی آشنا باشد، مشهور و معروف است و او خلاف و اختلافى در نقل آن نمییابد و آن ماجرا این است که ابنجرموز در جنگ جمل با عایشه بودهاست (الفصولالمختارة، ص 144).»
ایشان در جای دیگری از کتاب یادشده گفتهاست: «فبين سبحانه أن ذوي الأرحام أولى بذوي أرحامهم من المهاجرين الذين لا رحم بينهم و من المؤمنين البُعَدَاءِ منهم في النسب ثم قال إلا أن تتبرعوا عليهم فتفعلوا بهم معروفا و هذا مما لا يختلف فيه من عرف الأخبار و نظر في السير و الآثار مع دلالة تتضمن الكلام؛ پس خداى سبحان بيان كردهاست كه خويشان نسبت به يکديگر از مهاجرين و مؤمنینی که خویشی ندارند، اولی هستند. سپس خداوند سبحان میفرماید مگر اينكه شخصی برای آنها وصيت كند و بخواهد در حق کسی غیر از خویشاوندانش خوبی کند.
این مسئله مسئلهای معروف و شناختهشده است و کسی که با اخبار و گزارشهای تاریخی آشنا باشد در این مسئله شک و تردید نمیکند (الفصولالمختارة، ص 174).»
براساس این تقریرها، شیخ مفید به آنچه در کتب تاریخی معروف و مشهور بودهاست، اعتماد کردهاست.
ایشان در موضع دیگری از همان کتاب میگوید: «وجدت أصحاب المقالات كافة يقولون إن أول خلاف وقع في الإسلام بعد وفاة رسول الله ص الخلاف في الإمامة بين المهاجرين و الأنصار و قد غلطوا في ذلك فإن أول خلاف حدث في الإسلام بعد وفاة الرسول ص خلاف عمر بن الخطاب في وفاة النبي ص فإنه ادعى حياته. و ذلك أنّ جميع أهل السّير و الآثار يقولونَ إنّ النّبيّ (صلی الله علیه و آله و سلم) لمّا قبضه اللّه عزّ و جلّ فخرج النّاعي ينعاه خرج عمر بن الخطّاب من منزله فقال و اللّه لا أسمع أحدا يقول مات رسول اللّه إلّا قتلته إنّ رسول اللّه لم يمت و إنّما غاب عنّا كما غاب موسى عن قومه أربعين ليلة و اللّه ليرجعنّ رسول اللّه إلى قومه كما رجع موسى إلى قومه و ليقطعنّ أيدي رجال و أرجلهم فلم يزل على ذلك يقول هذا القول في محفل بعد محفل؛ دیدم برخی از صاحبان تصنیف میگویند اولین اختلاف بین مسلمانان، بعد از رحلت پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و بر سر مسئلۀ امامت بود. مسلمانان، مهاجرین و انصار، بر سر مسئلۀ امامت و خلافت یکصدا نبودند و با هم اختلاف کردند در حالی که این دیدگاه دیدگاهی صحیح نیست. اختلاف بر سر امامت اولین اختلاف در میان مسلمانان نبود. اولین اختلاف بر سر وفات و زنده بودن پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) رخ داد و عامل این اختلاف و دودستگی عمر خطاب بود که مدعی بود پیامبر نمرده و زنده است. شرح سخن این است که همۀ تاریخ و سیرهنویسان و همۀ وقایعنگاران میگویند وقتی حضرت حق تعالی جان مبارک رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) را گرفت، خبر درگذشت ایشان را پخش کردند. در این حال، عمربن خطاب از منزل خود بیرون آمد و گفت: “نبینم کسی میگوید پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) مُرده است که اگر ببینم کسی چنین میگوید او را خواهم کشت! پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) نمرده و فقط از پیش ما رفته و غائب شدهاست و بر خواهد گشت، همانطوری که موسی از پیش بنیاسرائیل رفت و غائب شد و برگشت. همانگونه که موسی برگشت، خداوند پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) را نیز برمیگرداند!” عمر در هر محفل و مجلسی چنین میگفت و سخن خود را پس نمیگرفت (الفصول المختارة، ص 240).»
شیخ مفید در کتاب الجمل و النصرة میگوید: «آیا نمیدانی به اجماع مورخان و وقایعنگاران و سیرهنویسان، طلحه و زبیر و عایشه اصرار بر خلع و حصر و قتل عثمان داشتند و حضرت امیر مؤمنان، علی (علیهالسلام)، به عثمان مهربانی و دلسوزی میکرد و آنها را از حصر و قتل او باز میداشت و میکوشید تا روابط میان عثمان را با منکران او و معترضان به او را اصلاح کند، منکرینی که بر عثمان خرده میگرفتند و او را قبول نداشتند؟! کسی که این سخن را انکار یا حتی در آن شک و تردید کند از تاریخ و منابع تاریخی بیخبر و از دانش تاریخی رویگردان است. آری، [اگر کسی از تاریخ و سیره آگاه باشد و باز آنچه را گذشت انکار کند]، چنین شخصی متکبر و لجوج است و میکوشد سخنان بیپایه و مضطرب بگوید!
آری، وقتی افرادی با اعتقادات مخالف هم وارد این مباحث میشوند باید با آگاهی از تاریخ و با اطلاع بر منابع تاریخی، همراه با انصاف، باشد و در غیر این صورت، بحث در چنین موضوعاتی، با افراد مخالف، خوب و پسندیده نیست و به سرانجام نمیرسد. برای چنین بحثهایی، اطلاع از تاریخ و وقایع تاریخی لازم و ضروری است و کسی که چنین علمی ندارد نباید وارد چنین مباحثی شود، اعم از اینکه متکلمی قوی و ناآگاه به مباحث تاریخی باشد یا فردی عامیای غافل و ناآگاه باشد یا شخص رفاهزدهای باشد که به لذات دنیایی مشغول است. چنین افرادی، حتی متکلمی قوی، ولی ناآگاه به مباحث تاریخی، نباید به این مباحث بپردازند، مباحثی که راه فهم آن شنیدن از دیگران و مراجعۀ به منابع تاریخی و نشستوبرخاست با علما و دانشمندان و یاد گرفتن از آنهاست (الجمل و النصرة، ص 136).»
براساس این متن میتوان به نکاتی دست یافت:
الف. از نظر شیخ مفید (قدسسره)، واقعه و جریانی و حادثهای که مورداتفاق مورخان و سیرهنویسان و واقعهنگاران باشد، یقینی و ضروری و حتمی است و انکار آن مکابره و عناد و لجاجت است.
ب. کسی که به فن کلام و مطالب آن اکتفا کند و به تاریخ و مباحث تاریخی نپردازد و منابع تاریخی را مطالعه نکند، ضروریات و امور بدیهی دینی را انکار خواهد کرد، زیرا [برخی ضروریات دینی امری تاریخی هستند و] راه فهم مباحث و مسائل تاریخی سمع و مراجعۀ به اخبار و کتب تاریخی است، نه حدسهای ذهنی.
ایشان در همان منبع (الجمل و النصرة) میگوید: «و هذا الخبر و الذي تقدمه مع ما ذكرناه من الأثر موجود في مصنفات أصحاب السير فقد أورده أبو مخنف لوط بن يحيى في كتابه الذي صنفه في حرب الجمل و جاء به الثقفي عن رجاله الكوفيين و الشاميين و غيرهم و لم يورد أحد من أصحاب الآثار نقيضه في معناه و لا أثبت ضده في فحواه و من تأمل ذلك علم أن القوم لم يكونوا فيما صنعوه على جميل طوية في الدين و لا نصيحة للمسلمين و أن الذي أظهروه من الطلب بدم عثمان إنما كان تشبيها و تلبيسا على العامة و المستضعفين و لو لا ما جعلوه من شعارهم بدعوى الانتصار بعثمان و التظاهر بتظليم قاتليه و خاذليه و الندم على ما فرط منهم فيه لما اختلف اثنان من العلماء و أتباعهم في صواب رأي المسلمين في عثمان و أنهم إنما اجتمعوا على خلعه و قتله باستحقاقه ذلك بالأحداث التي أحدثها في الدين و لكنهم ضلوا بما أظهروه و أفسدوا فسادا عظيما بما أضمروه و لم يؤثر في المستضعفين في هذا الباب إلا لنأيهم عن معرفة الأخبار و تدبر الآثار و اشتبه الأمر فيه على جماعة النظار بجهلهم بما أثبتناه في ذلك من الحديث و بعدهم عن معرفة طرقه و لعل جمهورهم لم يسمع بشيء منه فضلا عن تدبره و كل من ضل عن سبيل الحق إنما ضل بالتقليد و حسن الظن بمن لا يجب حسن الظن به و اعتقاد فضل من خرج عنه بسوء الرأي.
و طريق الإنصاف فيما ذكرناه و النظر فيما وصفناه و التأمل لما أثبتناه من الأخبار فيه و شرحناه و الرجوع إلى أهل السير على اختلافهم في الآراء و المذاهب و إلى كتبهم المصنفة في الفتن تعرف ذلك منهما و من تدبر الأمر يجده على ما وصفناه و الله سبحانه و تعالى ولي التوفيق؛ این خبر و خبر قبل از آن (خبر دربارۀ رفتن طلحه و زبیر به مکه و فراهم کردنِ مقدماتِ فتنۀ جمل) در آثار و مصنفات مورخان و واقعهنویسان آمدهاست. ابومخنف لوطبن یحیی کتابی دربارۀ جنگ جمل دارد و در آن کتاب این خبر را آوردهاست. ثقفی نیز از رجال کوفی و شامی این خبر را روایت کردهاست. این در حالی است که کسی این خبر را رد و خبری مناقض با آن را روایت نکردهاست. کسی که در این گزارشها دقت کند مییابد که آنها این کارها را از روی خیرخواهی و بهخاطر دین و دیانت انجام ندادند، بلکه خونخواهی عثمان را بهانهای برای رسیدن به اهدافشان کردند و دغل و نیرنگ بهکار بستند و مردم عامی و مستضعف را فریب دادند. آری، اگر این نیرنگ و فریبها نبود، اگر کمک به عثمان و خونخواهی او و گرفتن و بستن و به سزای اعمال رساندن قاتلان او شعار برخی افراد نمیشد، هیچکسی، اعم از عالم و عامی، در درستی خلع و حتی قتل عثمان شک و تردید نمیکرد و همه میگفتند عثمان بهسبب کارهای نامشروع و ناشایستش، بهسبب بدعتهایی که در دین به وجود آورد، لایق چنین عقوبتی بود، ولی با فتنه و نیرنگ مردم را فریفتند و ضلالت و گمراهیای بزرگ پدید آوردند و با فساد درون و مخفی خود، عالم را به فساد کشیدند. و پذیرش این گمراهی و فساد از سوی مردم فقط یک علت داشت و آن هم ناآشنایی آنها به تاریخ و رویگردانی آنها از اخبار و منابع تاریخی و عدم تأمل و تدبر در وقایع تاریخی بود. بر افراد عامیای که با جهل خود نظارهگر وقایع بودند، امر مشتبه شد و چهبسا جمهور مردم چیزی از این وقایع نشنیده بودند و از این وقایع بیخبر بودند، چه برسد به اینکه در این وقایع بخواهند فکر و تأمل و تدبر کنند که دلیل انحراف از راه حق تقلید کورکورانه و اعتماد و حسن ظن است، حسن ظن به کسی که شایستۀ حسن ظن نیست و اعتماد به کسی که بدفکر [و بدذات] است.
راه منصفانه و روش رسیدن به حقیقت چیزی است که گفتیم و نشان دادیم و اوصاف آن را برشمردیم. باید در اخبارِ [مورداجماع و اتفاق] که گفتیم و شرح دادیم تأمل و تدبر شود و به کتب تاریخی و کتبی که زندگینامۀ افراد را آوردهاست رجوع شود [و موارد مورداتفاق را از موارد مورداختلاف جدا شود و موارد مورداتفاق پذیرفته شود و] در موارد مورداختلاف، در مواردی که در کتب تاریخی و در گزارشهایی که دربارۀ زندگی افراد است مختلف گزارش شدهاست، تدبر و تأمل کرد که اگر چنین شود، محقق و پژوهشگر به آنچه گفتیم و شرح دادیم میرسد که خداوند سبحان توفیقدهنده است (الجمل و النصرة، صص 167 و 168).»
از این متن نیز نکاتی بهدست میآید:
الف. از نظر شیخ مفید (قدسسره)، رجوع به کتب تاریخی و زندگینامهها و پژوهش در آنها و رؤیت موارد مختلف و متعدد لازم و ضروری است، هرچند مذهبها و گزارشهای کتب مختلف، مختلف و متعدد باشد.
ب. خواندن کتب و منابع تاریخی باید با تأمل و تدبر و دقت نظر همراه باشد و قضایای مختلف تحلیل شوند.
ج. نخواندن و رویگردانی از تاریخ و منابع تاریخی و ترک فحص و پژوهش و بحث در این باره خطایی بزرگ است، همانطوری که اعتماد بیمورد به دیگران و آرا و نظرات آنها و حسن ظن بیمورد به گفتههای آنها و تقلید کورکورانه از آنها خطایی بزرگ و قدمی اشتباه است.
1. استفادۀ از آلات موسیقی، بهصورت مطلق و کلی، حرام است، مگر چند استثنا، مانند زدن دف در عروسیها و کوبیدن بر طبل در جنگها و برخی موارد دیگر.
2. آری، برخی جلوههایِ صوتیِ* غیرِ مطرب ــ تا زمانی که آشکارا نغمۀ موسیقایی تلقی نشود ــ اشکال ندارد و جایز است.
3. افزون بر آن، شنیدنِ اصواتِ طبیعی و گوش سپردن به آنها نیز جایز است، صداهایی مانند صدای باد و صدایِ چکۀ آب و صدای برگ درختان [هنگام وزش باد] و صدای پرندگان مختلف. گوش دادن به این صداها و صدها صدایِ طبیعیِ دیگر که ما را احاطه کردهاند و در هرجا و هرکجا قابلشنیدند، جایز است.
4. هم شنیدن اصوات طبیعی جایز است و هم ترکیب آنها با همدیگر و هم ترکیب آنها با جلوهها و افکتهای صوتی.
[*: افکت (جلو): «مجموعۀ عوامل صوتی و تصویری که به قصد ایجاد تأثیر ویژه در تماشاگر یا برجسته کردنِ طرحِ کلیِ فیلم، بهکار گرفته میشود (فرهنگ بزرگ سخن، ج 1، ص 498)»].
1. شکی در آنچه در روایت شریفه گذشت نیست. البته این روایت و اعتقاد به مضمون آن به این معنی نیست که بین صوفیه و امویها و ناصبیها تفاوت و تمایزی نیست.
2. همانطوری که حضرت امیر مؤمنان، علی (علیهالسلام)، بین خوارج و امویها تفاوت قائل بود.
3. برای تشخیص درصد صحیح و سقیم و سالم و فاسد در هریک از طوائف و گروهها، تمایز قائل شدن بین آنها لازم و ضروری است.
4. بدون شک صوفیه بر باطلاند، ولی در عین حال با ناصبیهایی مانند امویها و وهابیها، که دشمنان اهلبیت هستند، مخالفاند و در طول قرون مختلف، چون سدی بلند و قوی مقابل آنها ایستادهاند.
5. افزون بر آنچه گذشت، صوفیه از راه عقل و برهان و قلب و باطن و فطرت، به فضایل اهلبیت (علیهمالسلام) رسیده و فضایل آن ذوات قدسی را پذیرفتهاند.
6. همانطوری که برخی افراد منتسب به مذهب اهلبیت (علیهمالسلام) نیز دراثر انگیزههای مادی و دنیاطلبی، برخی معارف غیبی را انکار میکنند. این افراد نیز اهل حق مطلق نیستند.
7. ملاک و معیار و میزان حق کتابالله و عترت (علیهمالسلام) و بدیهیات عقلی و اولیات فطری است و برای همین، در مذهب حقۀ اثنیعشری، باب اجتهاد و نقد و بررسی مفتوح است.
١- علم التقدير وعلم القدر الإلهي للحوادث لا يعني الإجبار والجبر على الأفعال رغم أنه لا يتخلف عما هو في علم الله تعالى .
٢- لأن العلم بالقدر يتعلق بصدور الفعل اختيارا من المخلوق ، فلو فرض صدور الفعل إلجاء لتخلف المعلوم عن العلم الإلهي وهو ممتنع .
٣- ففرق بين تقدير فعل المخلوق في علم الله تعالى وبين تسبيبه من قبل الله تعالى ، فالتقدير يغاير التسبيب .
٤- وهو ما يشير إليه قوله تعالى :
﴿أَينَما تَكونوا يُدرِككُمُ المَوتُ وَلَو كُنتُم في بُروجٍ مُشَيَّدَةٍ وَإِن تُصِبهُم حَسَنَةٌ يَقولوا هذِهِ مِن عِندِ اللَّهِ وَإِن تُصِبهُم سَيِّئَةٌ يَقولوا هذِهِ مِن عِندِكَ قُل كُلٌّ مِن عِندِ اللَّهِ فَمالِ هؤُلاءِ القَومِ لا يَكادونَ يَفقَهونَ حَديثًا﴾
﴿ما أَصابَكَ مِن حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَما أَصابَكَ مِن سَيِّئَةٍ فَمِن نَفسِكَ وَأَرسَلناكَ لِلنّاسِ رَسولًا وَكَفى بِاللَّهِ شَهيدًا﴾
فرد الله عليهم أن التقدير بيد وعند الله تعالى أي غير خارج عن هيمنته وسيطرته وتحت التحكم ، وهو يغاير سببية الصدور ، فالله أولى بالحسنات والخيرات والإنسان أولى بالسيئات .
٥- والفرق بين التسبيب (من الله) والتحكم والسيطرة (من عند الله) أن التسبيب والسببية إصدار الفعل ، بينما التحكم والهيمنة والسيطرة على الفعل بمعنى عدم إفلات فعل الفاعل عن النظم العام الصالح بتجييره لما يصب في الغرض الإلهي .
٦- نظير بيان العقيلة ع هيمنة وسيطرة وتحكم الباري تعالى في كل أحداث واقعة كربلاء (صنع الله بأخيك) ( ما رأيت إلا جميلا) وليس مجرد حسن بل في غاية الجاذبية وهو الجمال رغم شرورية صنع معسكر يزيد الأموي .
٧- فلا ينسب سبب الشرور والفقر إليه تعالى وإن كانت غير خارجة عن سيطرته وحاكميته ، بل الشرور راجعة إلى تقصير الإنسان أو الشعوب ،
﴿ إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَومٍ حَتّى يُغَيِّروا ما بِأَنفُسِهِم وَإِذا أَرادَ اللَّهُ بِقَومٍ سوءًا فَلا مَرَدَّ لَهُ وَما لَهُم مِن دونِهِ مِن والٍ﴾ .
٨- نعم الباري تعالى لرحمته الواسعة يجيّر الشرور إلى منافع لعباده المستضعفين .
٩- أما أن لكل مخلوق رزقا مقدرا فبلحاظ أبعاد عديدة منها أن المخلوق لا ترهن رزقه – كحد أدنى – الأسباب المادية أو غير المادية المخلوقة ، كما له رزق مقدر معلق على سعيه وجدّه وجهده ، ومنها أن السعي في اكتساب الرزق ليس علة للحصول الرزق بل عبارة عن استعداد لإفاضة الباري تعالى الرزق وهذا هو أحد معاني لا جبر ولا تفويض بل أمر بين أمرين فليس بمعنى المشاركة بل بمعنى سعي المخلوق لتهيئة قابليته واستعداده لإفاضة الباري .
١٠- فالفيض الإلهي لا سيما الدنيوي متاح منه تعالى لمن جدّ واجتهد سواء المؤمنين أو الكافرين ،
﴿كُلًّا نُمِدُّ هؤُلاءِ وَهؤُلاءِ مِن عَطاءِ رَبِّكَ وَما كانَ عَطاءُ رَبِّكَ مَحظورًا﴾ .
١١- أما موت الأطفال من الجوع أو المستضعفين الذين لا يقدرون على حيلة ولا سعة في الأرض للهجرة
فليس بخارج عن النظم الإلهي والتدبير والتخطيط لإيصال كل فرد فرد إلى الكمال المناسب له ، سواء في الحياة الدنيوية الأولى أو الحياة الدنيوية اللاحقة كالرجعة من البرزخ الى الحياة الأرضية .
١- يحرم الإسقاط للحمل لكن الحرمة ليست كحرمة قتل إنسان في الأربعة الأشهر الأولى .
٢- ولا الحرمة على مستوى واحد ، ففي الشهر الأول أخف من الثاني وديته أقل ، والثاني أخف من الثالث والثالث من الرابع .
٤- فإذا تم له أربعة أشهر وولجته الروح فحرمة إسقاطه كحرمة قتل إنسان حي في الدية الكاملة .
٤- ثم إن بقاء حياة الحمل قد يكون سببا لتوطيد العلاقة بين الزوجين وترميمها .
1. اگر مقصود از «صیغهای بودن» زناکار بودن زن است، باید گفت زنا موجب عده نمیشود و لازم نیست شخص زناکار، بهخاطر زنا، عده نگه دارد و درنتیجه عقد و نکاح او و دخول به او صحیح و جایز است.
2. آری، لازم نیست شخص زناکار، بهخاطر زنا، عده نگه دارد، ولی بهتر است از روی احتیاط، چنین شخصی تا دیدن یک حیض، عقد و به او دخول نشود، یعنی بهتر است چنین شخصی تا دیدن یک حیض، استبرا شود.
1. بله، موالات در نمازهای نافله و مستحبی و دیگر اذکار نیز شرط است، خصوصاً در نمازهای نافله. موالات در اذکار نیز شرط است با این تفاوت که موالات اذکار وسیعتر است.
2. موالات اذکار بسیار وسیع و دارای مراتب و درجات عدیده است، ولی باید دانست که هر قدر مرتبۀ موالاتِ رعایتشده بالاتر باشد، عمل اجر و ثواب و تأثیر بیشتری دارد.
1. اگر مقصود از «صیغهای بودن» زناکار بودن زن است، باید گفت زنا موجب عده نمیشود و لازم نیست شخص زناکار، بهخاطر زنا، عده نگه دارد و درنتیجه عقد و نکاح او و دخول به او صحیح و جایز است.
2. آری، لازم نیست شخص زناکار، بهخاطر زنا، عده نگه دارد، ولی بهتر است از روی احتیاط، چنین شخصی تا دیدن یک حیض، عقد و به او دخول نشود، یعنی بهتر است چنین شخصی تا دیدن یک حیض، استبرا شود.
1. تقدیر الهی و معلوم بودن رزق و روزی هر شخص در علم خداوند سبحان به معنای مجبور بودن مخلوقات (انسان) نیست. آری، همه چیز در علم الهی مقدر است و آنچه مقدر شدهاست بی هیچ شکی، عیناً محقق خواهد شد، ولی با حفظ اختیار بندگان.
2. مختار بودن انسانها متعلَّق علم الهی است و محال است انسان مختار نباشد و مجبور باشد. تقدیر الهی به این تعلق گرفتهاست که انسان مختار باشد و کارهای خود را با اراده و اختیار خود انجام دهد و درنتیجه مختار نبودن انسان محال است. اگر انسان در انجام دادن کارها مجبور باشد، معلوم عینی (چیزی که در عالَم محقق میشود) با علم الهی و تقدیرات خدای توانا همخوان نخواهد بود و این محال است.
3. براساس آنچه گذشت، باید بین «تقدیر افعال انسانها» و «تسبیب افعال انسانها» تفاوت قائل شد. خداوند تعالی افعال انسان را مقدر و روشن کردهاست، ولی علت و سبب افعال [بهطوری که ارادۀ انسان در انجام فعل نقشی نداشته باشد] نشدهاست. پس باید گفت «تقدیر» مقابل «تسبیب» است.
4. آنچه گذشت در قرآن مورداشاره قرار گرفتهاست. خداوند میفرماید: «أَيْنَمَا تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَلَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ وَإِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هَٰذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَإِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا هَٰذِهِ مِنْ عِنْدِكَ قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ فَمَالِ هَٰؤُلَاءِ الْقَوْمِ لَا يَكَادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثًا؛
ترجمه: هركجا باشيد شما را مرگ درمىيابد، هر چند در بُرجهاى استوار باشيد. و اگر [پيشامد] خوبى به آنان برسد، مىگويند: اين از جانب خداست و چون صدمهاى به ايشان برسد، مىگويند: اين از طرف توست! بگو: همه از جانب خداست! [آخر ] اين قوم را چه شدهاست كه نمىخواهند سخنى را [درست] دريابند؟! (سورۀ مبارکۀ نسا، آیۀ شریفۀ هفتاد و هشت، ترجمۀ فولادوند).»
خداوند در آیهای دیگر میفرماید: «مَا أَصَابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَمَا أَصَابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ وَأَرْسَلْنَاكَ لِلنَّاسِ رَسُولًا وَكَفَىٰ بِاللَّهِ شَهِيدًا؛
ترجمه: هرچه از خوبیها به تو مىرسد از جانب خداست و آنچه از بدى به تو مىرسد از خود توست. و تو را به پيامبرى، براى مردم فرستاديم، و گواه بودن خدا بس است (سورۀ مبارکۀ نسا، آیۀ شریفۀ هفتاد و نُه، ترجمۀ فولادوند)».
[منافقان هنگامی که برایشان پیشامدی خوب و نیک پیش میآمد، میگفتند اين پیشامد و رخداد از جانب خداست و چون صدمهاى به ايشان میرسید، مىگفند اين از طرف پیامبر است.] خداوند این نگرش را رد کرد و فرمود تقدیر هیچ کاری از قدرت و هیمنه و سیطرۀ الهی خارج نیست، تقدیر همۀ امور به دست خدا و براساس حکم خداست و [گذشت که] «تقدیر» با «تسبیب» متفاوت و با آن
تغایر است. براساس این، تحقق خیرها و نیکوییها و حسنات به خداوند سبحان منتسب است و شرها و کاستیها و سیئات به انسان.
5. [همانطوری که تقدیر با تسبیب متفاوت و با آن متغایر است]، «تسبیب» با «سلطه» و «سیطره» و «خارج از قدرت و حکم الهی نبودن» نیز متفاوت است. «تسبیب» و «سببیت» به معنای محقق کردن فعل و صادر کردن فعل است در حالی که «سلطه» و «سیطره» و «خارج از قدرت و حکم الهی نبودن» و «تحت قدرت و سلطۀ الهی بودن» به معنای «خارج نبودنِ فعلِ انسان از نظم و قانون عمومی است، نظم و قانونی که در راستای اهداف خداوند است».
6. حضرت زینب کبری (سلاماللهعلیها) نیز در پاسخ به گستاخی و بیادبی یزید، سلطه و هیمنه و احاطۀ الهی را یادآور شد و در پاسخ به این گستاخی که: «خداوند با برادرت چه کرد»، فرمود: «ما رأيت إلا جميلا؛ جز زیبایی چیزی ندیدم.» مراد از «جمال» حُسن و زیباییای معمولی نیست، بلکه مراد نهایتِ گیرایی و کشش [به سوی حضرت حق] است. آری، آنچه یزیدیان در کربلا کردند شر محض بود، [ولی آنچه به خداوند منتسب است خیر و زیبایی و جمال است].
7. براساس آنچه گذشت روشن میشود که فقر و تنگدستی انسانها و دیگر شرورِ عالَمِ هستی از سیطره و قدرت حضرت حق خارج نیست، ولی خداوند سبب فقر و شرور نیست و درنتیجه فقر و دیگر شرور به ساحت مقدس و منزه ایشان منتسب نیست. شرور و سیئات برخاسته از کوتاهیهای انسان یا جامعه یا دولت یا… است و تا خودشان نخواهند و تا خودشان اراده نکنند، چیزی تغییر نمیکند که خداوند فرمودهاست: «إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ وَإِذَا أَرَادَ اللَّهُ بِقَوْمٍ سُوءًا فَلَا مَرَدَّ لَهُ وَمَا لَهُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَالٍ؛
ترجمه: خداوند سرنوشت هیچ قوم (و ملتی) را تغییر نمیدهد مگر آنکه آنان آنچه را در خودشان است تغییر دهند. و هنگامی که خدا ارادۀ سوئی به قومی (بهخاطر اعمالشان) کند، هیچ چیز مانع آن نخواهد شد و جز خدا، سرپرستی نخواهند داشت (سورۀ مبارکۀ رعد، آیۀ شریفۀ یازده).»
8. آری، خداوند متعال به سبب رحمت واسعۀ خود، شرور و بدیها و رنجها و بلاها را برای بندگان ضعیف خود به خیر و خوبی و نیکویی و منفعت تبدیل میکند.
9. هر آفریدهای رزقی دارد و این رزق ابعادی مختلف دارد. گاهی رزق مخلوقی در گرو برخی اسباب و عوامل مادی یا معنوی است، همانطوری که رزق و روزی هر شخصی مرهون تلاش و کوششِ خودِ شخص است.
هر شخصی رزقی دارد و باید برای بهدست آوردن آن تلاش کند، ولی سعی و تلاش شخص سبب و علت بهدست آمدن رزق نیست، بلکه معدّی است که شخص را شایستۀ افاضۀ خداوند میکند. رزق وابستۀ افاضۀ خداوند است. رزق را خداوند افاضه میکند و کار و کوشش انسان را شایستۀ افاضه قرار میدهد بهطوری که بدون تلاش و کوشش، شخص شایستگی دریافت فیض الهی را نخواهد داشت. و این سخن سخنی دقیق و عمیق و یکی از معانیِ «لا جبر و لا تفویض، بل أمر بین الأمرین» است. «لا جبر و لا تفویض، بل أمر بین الأمرین» به معنای مشارکت خدا و بندۀ خدا در انجام دادن و محقق کردن فعل نیست. خداوند در انجام دادن کارها و محقق کردن مخلوقات به مشارکت و کمک و یاری کسی نیاز ندارد و با کسی مشارکت نمیکند. «لا جبر و لا تفویض، بل أمر بین الأمرین» به این معنی است که مخلوق با سعی و تلاش، آمادۀ دریافت فیض الهی میشود و براساس استعداد و قابلیت خود، خداوند به او افاضه میکند.
10. پس دریافت فیض الهی، خصوصاً فیوضات دنیوی، در گروِ سعی و تلاش و کوششِ شخص است. هرکه ــ خصوصاً در دنیا ــ سعی و تلاش کند خداوند فیضش را به او ارزانی خواهد داشت، چه مؤمن باشد و چه کافر: «كُلًّا نُمِدُّ هَٰؤُلَاءِ وَهَٰؤُلَاءِ مِنْ عَطَاءِ رَبِّكَ وَمَا كَانَ عَطَاءُ رَبِّكَ مَحْظُورًا؛ و ما به هر دو فرقه (از دنیاطلبان و آخرتطلبان) به لطف پروردگارت مدد خواهیم داد، که لطف و عطای پروردگار تو از هیچکس دریغ نخواهد شد (سورۀ مبارکۀ اسرا، آیۀ شریفۀ 20، ترجمۀ الهی قمشهای)».
11. اما درمورد مرگ و میر در اثر فقر و نداری و گرسنگی، باید گفت که مرگ کودکان مستضعف و دیگر مستضعفان در اثر گرسنگی، از نظم عمومی خارج نیست، نظم عمومیای که اهداف آفرینش را تأمین میکند. نظمِ عمومیِ آفرینش هر آفریدهای را به کمالش میرساند و این افراد (افراد مستضعفی که در اثر فقر میمیرند، خصوصاً کودکان) نیز از این قاعده مستثنی نیستند. این افراد یا در همین دنیا به کمال خود میرسند و بعد میمیرند یا به هنگام رجعت، حیاتی دوباره خواهند یافت و در دنیایِ مادیِ بعد از رجعت، به کمالشان خواهند رسید.
1. جان انسانها محترم است، ولی احترام جان آدمی أ. امری ذومراتب است و ب. دارای معانی مختلف و متعدد است.
2. «حرام بودن کشتن» و «واجب بودن نجات از هلاکت» و مرگ» و «واجب بودن جلوگیری از ضرر و زیان و آسیب» و «واجب بودن تأمین خورد و خوراک و پوشاک و مسکن» و… از معانی «حفظ جان انسان» است.
3. معنای اول برای همۀ انسانها ثابت است، اعم از مسلمان و غیرمسلمانی که با مسلمانان در صلح است و سر جنگ و نزاع ندارد.
4. معنای دوم (نجات دادن جان انسان از مرگ) برای شخص مؤمن (شیعه) و غیرمؤمن مستضعف ثابت است و تعمیم آن برای افرادی غیر از دو مورد گفتهشده محل اشکال است، خصوصاً با توجه به اینکه خود مریض از کمک کردن و احیای قلبی منع کردهاست و کمک و احیای او برای خود پرستار منع قانونی دارد و موجب ضرر و زیان او میشود.
5. درنتیجه «وجوب نجات جان آدمی» منحصر در نجات مؤمن و نجات غیرمؤمنِ مستضعف است و دیگران را شامل نمیشود.
6. آری، نجاتِ جانِ مؤمن و نجاتِ جانِ غیرِمؤمنِ مستضعف واجب است، ولی اگر خود مریض از نجات و احیا منع کردهاست و از سوی دیگر، اگر نجات و احیای او برای نجاتدهنده (پرستارِ در فرض سؤال) تبعات قانونی سنگین داشته باشد که برای پرستار زیانبار و ناعادلانه باشد یا موجب جریمه با مبالغ زیاد و چشمگیر شود، در این صورت وجوبِ نجاتِ جان بهکلی، خصوصاً در غیرِمؤمنِ مستضعف، ساقط میشود و لازم نیست پرستار بیمار را را، خصوصاً اگر غیرِمؤمنِ مستضعف باشد، نجات دهد.
7. اگر پرستار به احیای قلبی بپردازد و در اثر احیای قلبی آسیبی به استخوانهای بیمار وارد شود، دیه و غرامت نخواهد داشت، چراکه در این غرض احیاگر (پرستار) محسن و نیکوکار است و راهی برای مؤاخذه و بازخواست نیکوکاران وجود ندارد: «مَا عَلَى الْمُحْسِنِينَ مِنْ سَبِيلٍ؛ بر نیکوکاران مؤاخذهای نیست (سورۀ مبارکۀ توبه، آیۀ شریفۀ نود و یک)».
1. اشکال یادشده بهخاطر کاستی یا ناراستی علم رجال نیست، بلکه برخاسته از ناآگاهی اشکالکننده از علم رجال و مکاتیب مختلف رجالی است.
2. مشکل این است که چنین مستشکلینی از مبنای مشهور در علم رجال ناآگاه است در حالی که زعیم بزرگ، حضرت آیتالله خوئی (قدسسره)، در مقدمۀ کتاب «معجم الرجال» خاطرنشان کردهاست که در بیشتر مسائل رجالی با مشهور همسو نیست و بیشتر مبانی مشهور را قبول ندارد.
3. اگر ما از مسلک مشهور چشم پوشیم و فقط به مسلک رجالی محقق خوئی (قدسسره) چشم دوزیم، باید گفت براساس مسلک ایشان نیز تبیینها و تقریرهای مختلف و متعددی وجود دارد که حجیت همۀ تراث را حفظ میکند و هیچ بخشی از تراث از دست نمیرود. البته رسیدن به چنین نتیجهای بر تضلع در علم اصول و مهارت و دقت در علم رجال بستگی دارد.
4. اعتبارِ اجمالیِ تراثِ روایی امری قطعی است و کسی در آن شک و تردید ندارد. به سخن دیگر، اعتبارِ اجمالیِ تراثِ روایی به علم رجال و قوانین رجالی وابسته نیست، همانطوری که اصولیین در ابتدای باب انسداد این مسئله مطرح کرده و پذیرفتهاند. ما چه انسداد را بپذیریم و چه انسداد را نپذیریم، تراث روایی اجمالاً حجیت دارند. آری، علمی اجمالی بر حجیت تراث وجود دارد که ما را به عمل کردن به تراث روایی ملزم میکند.
5. علمی اجمالی بر حجیت تراث وجود دارد که ما را به عمل کردن به تراث روایی ملزم میکند و نهتنها این علم اجمالی برآمده از ادلۀ حجیت خبر واحد و برآمده از حجیت ظنِ برخاسته از خبر واحد نیست، بلکه برعکس، ادلۀ حجیت خبر واحد از این علم اجمالی (علمِ اجمالی به معتبر بودن و حجت بودن تراث روایی) به وجود آمدهاند. [به سخن دیگر، ما علمی اجمالی داریم که رها و آزاد نیستیم و در شریعت به احکامی مکلف شدهایم و این احکام و تکالیف شرعی در روایات معصومین بازگو شدهاند و برای همین نمیتوان از همۀ تراث و از همۀ روایات چشم پوشید و به آنها عمل نکرد.] این علم اجمالی برخاسته از ادلۀ حجیتِ خبر واحد نیست، بلکه چون چنین علمی اجمالی وجود دارد، ما به عمل کردن براساس روایات ملزم میشویم. پس این علم اجمالی بر دلیل یا دلایل ظنی مقدم است، زیرا هم قطعی و یقینی است [و قطع و یقین بالاتر و والاتر از ظن است] و هم پایۀ حجیت ظن و دلایل ظنی است و بر آنها سیطره و هیمنه دارد.
6. افزون بر آنچه گذشت، باید گفت علمِ اجمالیِ یادشده پایۀ علم رجال نیز هست. علم رجال نیز برخاسته از همان علمِ اجمالیِ یادشده است. علمای رجالی میکوشند تا براساس قواعد و قرائنی و براساس خود روایات، احوال روات و محدثین در طبقههای مختلف را بررسی کنند تا از احوال و صفات و مذهب آنها مطلع شوند. به سخن دیگر، علمِ اجمالیِ یادشده رجالیها را ملزم به کاوشهای رجالی میکند، نه برعکس. چنین نیست که رجالیها بهخاطر مذهب حقۀ راوی و صداقت او به وجود تکلیف برسند، بلکه علمِ اجمالیِ به وجودِ تکلیف آنها را ملزم به کاوشهای رجالی میکند.
7. ادلۀ حجیتِ خبرِ واحد برای اعتبار تفصیلی، و در عین حال ظنیِ، اخبار و روایات است. ما علم اجمالی به وجود تکلیف داریم و این علم اجمالی تکالیف را اجمالاً منجز میکند و براساس ادلۀ حجیتِ خبرِ واحد، خبر واحد حجت است و مکلف باید مطابق ظن برآمده از خبر واحد عمل کند تا با عمل به آن، در مقابل تنجزِ علمِ اجمالیِ یادشده معذور باشیم. به سخن دیگر، علمِ اجمالیِ یادشده تکالیف را فیالجمله منجز میکند و ما برای معذوریت، به دنبال خبر واحد میرویم تا با عمل به آن، واقعِ منجزشده را از دست ندهیم، نه اینکه ابتدا حجیتِ خبرِ واحد را اثبات کنیم و سپس علم به وجود تکلیف داشته باشیم. این نکتهای مهم است که بسیاری از علمای اصول، در ابتدای بحث انسداد، آن را متذکر شدهاند و با این همه، موردغفلت بسیاری از افراد قرار میگیرد.
حاصل آنکه أ. علم اجمالی به حجیت تراث روایی منجز است. این علم اجمالی وابستۀ ادلۀ ظنی نیست و ب. خبر واحد و دلایل ظنی در رتبۀ پایینتر از علمِ اجمالیِ یادشده و معذر هستند.
8. بسیاری از متقدمین مانند شیخ مفید و سید مرتضی و شیخ صدوق و شیخ کلینی و جناب نجاشی و جناب ابنغضائریِ پدر و پسر و نیز شیخ طوسی «صحت» را وصف طریق نمیدانستند، بلکه وصف محتوا و مضمون میدانستند. این بزرگان «صحیح بودن حدیث» را وصف سند حدیث نمیدانستند، بلکه مقصودشان از «صحت حدیث» این بود که حدیث بهلحاظ متن و محتوا صحیح است.
آری، باید درمورد «صحت حدیث» در زبان این بزرگان تحقیق و تفحص شود. وقتی در رجال نجاشی یا
طوسی یا غضائری یا حتی در کتب حدیثی، خصوصاً در کتب اربعه، روایتی «صحیح» خوانده میشود، باید در آن تعبیر دقت و مقصود فهمیده شود.
بزرگان یادشده «صحت حدیث» را در معنای گفتهشده بهکار میبردند و «صحت» را وصف متن میدانستند، نه وصف طریق و علاوه بر آن بزرگان، کسانی مانندابنبراج و ابنحمزه و ابنزهره و ابنادریس و حلبیون نیز چنین نگرشی داشتند و «صحت» را وصف متن میدانستند، نه وصف طریق، بلکه چنینی نگرشی مبنای ابنقبۀ معروف نیز بود.
9. پس از نظر متقدمین، مبنای صحت و اعتبار حدیث وثاقت راویان حدیث نیست، بلکه مبنا صحت متن و محتوای حدیث است. از نظر آنها چنین نیست که «روایت صحیح است، چون راویان آن ثقه هستند»، بلکه باید گفت «روایت صحیح است، چون متن و محتوای آن صحیح و پذیرفتنی است».
البته طریق حدیث از نظر متقدمین منحصر به سند حدیث نبود، بلکه از نظر آنها، طریق حدیث مجموعهای از قرائن و شواهد بود که با ضمیمۀ به هم، روایت را قابلاستناد میکرد.
10. آنچه از نظر این بزرگان مهم بود، مطابقت و همخوانی متن روایت با شبکۀ رواییِ آن باب بود. از نظر آنها، مهم این بود که خبری در باب خاص با دیگر اخبار باب همخوان و همراستا باشد و خبری شاذ و مخالف دیگر اخبار تلقی نشود. پس از نظر آنها، قانونی پیشینی، [مثلاً از راه سند روایت]، برای صحیح یا ضعیف خواندن روایات وجود ندارد، بلکه مهم این است که متن روایت در راستای مضمون دیگر روایات باشد. مهم این است که متن روایت با قوانین و قواعدی که از مجموعِ روایاتِ باب بهدست آمدهاست، همخوان و مطابق باشد. به سخن روشنتر، شرطِ پذیرفتنِ روایت، موافقت مضمون آن با محکمات کتاب و سنت است. اگر روایتی با محکمات کتاب و سنت مخالف نباشد، بلکه همخوان باشد، حجت است و باید به آن عمل شود چنین حجیتی که برآمده از همخوانیِ روایت با محکمات کتاب و سنت است، بالاتر و والاتر از حجیت برآمده از وثاقت راوی است.
11. مسلک متقدمین که شرح آن گذشت، با سیرۀ عقلا نیز مطابقت دارد. سیرۀ عقلا دربارۀ قوانین این است که قوانین تفصیلی و دستورهای جزئی نباید مخالف با اسناد و قوانین بالادستی (قوانین مادر مانند قانون اساسی) باشد. نهتنها از نظر عقلا، قوانین تفصیلی و دستورهای جزئی نباید مخالف با اسناد و قوانین بالادستی باشد، بلکه نباید با قوانین بالاتر از خود (و پایینتر از قوانین بالادستی) نیز مخالف و ناهماهنگ باشد. برای مثال، قوانین وزارتی باید با قوانین مجلس همراستا و همخوان باشد یا برای مثال، قوانین شهرداری با قوانین وزارتی یا قوانین مجلس با قوانین اساسی که بالاتر از آنهاست، باید همخوان باشد یا قوانین اساسی با مقدمۀ قانون اساسی که بالاتر از آنهاست، باید همراستا باشد. یعنی هر طبقه از قوانین باید با طبقۀ بالاتر از خود همخوانی داشته باشد و این همان صحتِ متن (مبنای متقدمین در صحت روایت) و ملاک بودن مضمون است.
12. وحید بهبهانی و طبقههای مختلف شاگردان ایشان (که انسدادی بودند و مبنای انسداد را بنا نهادند) همین مسلک را پذیرفته بودند. این بزرگان نیز «حجیت» را وصف متن حدیث میدانستند و معتقد بودند ملاک صحت روایت متن آن است، نه سند و احوال روات آن.
13. اما درمورد ضرورت و فایدۀ علم رجال باید گفت که علم رجال مانند علم تاریخ است. علم رجال شامل دلایل و شواهد و قرائن و داستانهای مختلف از زندگی افراد و احوال دورههای مختلف است که با توجه کردن به آنها، ما از کتب و تراث روایی اطالاعات مختلف و بسیار مفید بهدست میآوریم. با علم رجال، ما از کتب روایی و سال تألیف و چگونگی تألیف و میزان اعتبار و نسخ مختلف آنها مطلع میشویم و با روات و طبقات مختلف روات آشنا میشویم. دانستن این موارد موجب میشود دورنمایی روشن و واضح از روایات و کتب روایی داشته باشیم.
1. احرام بالنذر از مدینه و سپس رفتن به ایستگاه قطار جایز است.
2. احرام از میقات و سپس رفتن به ایستگاه قطار جایز است.
3. احرام بالنذر از ایستگاه قطار جایز است، هرچند ایستگاه قبل از میقات است.
4. بهرهگیری از سایه ــ چه در شب و چه در روز ــ موجب کفاره میشود و کفارۀ آن یک گوسفند در برابر هر عمل حج است.
*: بنابر فتوای برخی فقها، حکم «تظلیل؛ بهرهگیری از سایه» شامل شب نیز هست. در این نگرش، «استظلال» به معنای پوشاندن و محافظت است و به استفاده از سایه و دوری از تابش آفتاب اختصاص ندارد. در این نگرش، محافظت از سرما و گرما و باران و… نیز از مصادیق استظلال است.
1. سقط جنین حرام است، ولی حرمت آن در حدِ حرمتِ سقطِ جنین در چهار ماه ابتدایی نیست.
2. [سقط جنین بهطور کلی حرام است]، ولی حرمت آن دارای مراتب است بهطوری که حرمت سقط جنین چهارماهه شدیدتر از حرمت سقط جنین سهماهه است و حرمت سقط جنین سهماهه شدیدتر از حرمت سقط جنین دوماهه است و حرمت سقط جنین دوماهه شدید سقط جنین یکماهه است.
3. وقتی چهار ماه جنین تمام و روح در آن دمیده شد، سقط آن مانند قتل یک انسان زنده است و دیۀ کامل دارد.
4. چهبسا بقای جنین و تولد آن موجب شود زندگی مشترک بین زوجین نیز مستحکم شود.
1. سقط جنین حرام است، ولی حرمت آن در حدِ حرمتِ سقطِ جنین در چهار ماه ابتدایی نیست.
2. [سقط جنین بهطور کلی حرام است]، ولی حرمت آن دارای مراتب است بهطوری که حرمت سقط جنین چهارماهه شدیدتر از حرمت سقط جنین سهماهه است و حرمت سقط جنین سهماهه شدیدتر از حرمت سقط جنین دوماهه است و حرمت سقط جنین دوماهه شدید سقط جنین یکماهه است.
3. وقتی چهار ماه جنین تمام و روح در آن دمیده شد، سقط آن مانند قتل یک انسان زنده است و دیۀ کامل دارد.
4. چهبسا بقای جنین و تولد آن موجب شود زندگی مشترک بین زوجین نیز مستحکم شود.
1. عبارت یادشده کلام آدمی نیست و موجب بطلان نماز نمیشود. «بحق الحسین» خطاب با خداوند و مناجات با حضرت حق و توسل به خداوند با تمسک به مقام والای اباعبدالله (علیهالسلام) در نزد خداوند، است.
2. براساس روایات، حضرت یوسف نیز در مناجاتش با خداوند، به آبا و اجداد خود، ابراهیم و اسحاق و یعقوب (علیهمالسلام)، توسل کردهاست. در «تفسیر قمی» از حضرت امام صادق (علیهالسلام) روایت شدهاست: «في قصة النبي يوسف ع في السجن:… قَالَ فَلَمَّا انْقَضَتِ الْمُدَّةُ وَ أَذِنَ اللَّهُ لَهُ فِي دُعَاءِ الْفَرَجِ، فَوَضَعَ خَدَّهُ عَلَى الْأَرْضِ ثُمَّ قَالَ: “اللَّهُمَّ إِنْ كَانَتْ ذُنُوبِي قَدْ أَخْلَقَتْ وَجْهِي عِنْدَكَ، فَإِنِّي أَتَوَجَّهُ إِلَيْكَ بِوَجْهِ آبَائِيَ الصَّالِحِينَ إِبْرَاهِيمَ وَ إِسْمَاعِيلَ وَ إِسْحَاقَ وَ يَعْقُوبَ”، فَفَرَّجَ اللَّهُ عَنْهُ. قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ، أَ نَدْعُو نَحْنُ بِهَذَا الدُّعَاءِ؟ فَقَالَ ادْعُ بِمِثْلِهِ: “اللَّهُمَّ إِنْ كَانَتْ ذُنُوبِي قَدْ أَخْلَقَتْ وَجْهِي عِنْدَكَ، فَإِنِّي أَتَوَجَّهُ إِلَيْكَ بِنَبِيِّكَ، نَبِيِّ الرَّحْمَةِ، مُحَمَّدٍ (صلی الله علیه وآله وسلم) وَ عَلِيٍّ وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ الْأَئِمَّةِ (علیهم السلام).
ترجمه: دربارۀ ماجرای یوسفِ نبی (علیهالسلام) در زندان وارد شدهاست: وقتی مدت زندانی بودن تمام شد و خداوند به یوسف اجازه داد تا برای خلاصی و رهاییاش دعا کند، یوسف گونهاش را بر زمین گذاشت و عرضه داشت: “بارالها، اگر گناهانم مرا در پیشگاه تو روسیاه و بیآبرو کردهاست، من با آبروی آبا و اجدادم، ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب، به تو روی میآورم.” حضرت (علیهالسلام) در ادامه فرمود: بعد از این دعا، خداوند او را از زندان خلاص کرد.
روای میگوید به حضرت عرض کردم: فدایت شوم، ما نیز میتوانیم این دعا را بخوانیم؟
حضرت فرمود: شما چنین دعا کنید: بارالها، اگر گناهانم مرا در پیشگاه تو روسیاه و بیآبرو کردهاست، من با آبرویِ پیامبرِ رحمت، حضرت محمد مصطفی (صلیاللهعلیهوآلهوسلم)، و با آبروی حضرت علی و حضرت فاطمه و حضرت حسن و حضرت حسین و آبروی ائمۀ اطهار (علیهمالسلام) به درگاه تو میآیم.
3. پس چنین نیست که نام بردن از نبی یا وصی حتماً سخن آدمی و تکلم با انسانها محسوب شود. وقتی [در مناجات یا در نماز یا…] نام نبی یا وصی را میآوریم، با نبی یا وصی سخن نمیگوییم و طرف خطاب ما نبی یا وصی نیست، بلکه ما با حضرت حق تعالی سخن میگوییم و خداوند را مخاطب قرار میدهیم و با او مناجات میکنیم و نام بردن از پیامبر یا امامان (علیهمالسلام) توسل به خداوند است با آبروی آن ذوات قدسی (علیهمالسلام).
4. پس روشن است که شهادت سوم (شهادت به ولایت حضرت امیر مؤمنان، علی ــ علیهالسلام) در نماز بههیچوجه کلام آدمی محسوب نمیشود. مخاطب ما هنگام ادای شهادت سوم حضرت حق تعالی است، نه امیرالمؤمنین. ما با خداوند سخن میگوییم و در سخن خود به جعل و نصب الهی اقرار میکنیم. ما با گفتن شهادت سوم، اقرار میکنیم که خداوند حضرت علی (علیهالسلام) را وصی پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و خلیفه و جانشین ایشان قرار دادهاست، همانطوری که شهادت دوم (شهادت به رسالت حضرت محمد مصطفی صلیاللهعلیهوآلهوسلم) کلام آدمی نیست و مخاطب ما هنگام ادای شهادت دوم، پیامبر نیست. ما هنگام ادای شهادت دوم، خداوند را مخاطب قرار میدهیم و با حضرت حق تعالی مناجات میکنیم و اقرار میکنیم که او حضرت محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) را بهعنوان نبی مبعوث کرده و به سوی خلق فرستادهاست.
5. بهجز سلام دادن به پیامبر و ائمۀ اطهار و بهجز سلام دادن به انبیای الهی و ملائکۀ مقرب (علیهمالسلام) در تشهد دوم نماز، قبل از سلام آخر، همۀ نماز، از ابتدا تا انتها، خطاب با خداوند و مناجات با حضرت حق است و به صرف نام بردن از نبی یا وصی (علیهماالسلام)، نماز از مناجات با خداوند بودن خارج نمیشود. نام بردن از نبی یا وصی (علیهماالسلام) در نماز به این معنی نیست که طرف خطاب ما نیز نبی یا وصی (علیهماالسلام) است و ما نبی یا وصی را مخاطب قرار دادهایم. همانطوری که شهادت بر یگانگی خداوند (شهادت اول) مناجات با خداوند و اقرار به یگانگی او است، شهادت بر رسالت پیامبر و جانشینی امیر مؤمنان (شهادت دوم و سوم) نیز مناجات با خداوند و اقرار به فعل و نصب و جعل او است.
6. در روایتی که علیبن ابراهیم قمی (قدسسره) آن را روایت کردهاست، تشهد در اذان و اقامه چنین تفسیر شدهاست: «… وَ مَعْنَى قَوْلِهِ “أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ” إِقْرَارٌ بِالتَّوْحِيدِ وَ نَفْيُ الْأَنْدَادِ وَ خَلْعُهَا وَ كُلُّ مَا يُعْبَدُ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ مَعْنَى “أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ” إِقْرَارٌ بِالرِّسَالَةِ وَ النُّبُوَّةِ وَ تَعْظِيمٌ لِرَسُولِ اللَّهِ ص وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ: “وَرَفَعْنَا لَكَ ذِكْرَكَ” أَيْ تُذْكَرُ مَعِي إِذَا ذُكِرْتُ؛
ترجمه: و “أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ” اقرار به توحید و یگانگی خداوند و نفی همتا و شریک برای او است و “أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ” تعظیم رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و اقرار به رسالت و نبوت ایشان است و چنین اقراری، بعد از اقرار به توحید و یگانگی خداوند، پیروی از سخن و دستور خداوند است که فرمودهاست: “وَرَفَعْنَا لَكَ ذِكْرَكَ (سورۀ مبارکۀ انشراح، آیۀ شریفۀ 4)”، یعنی هرگاه که یاد شدم همراه من یاد می شوی.»
دفتر مرجع عالیقدر، حضرت آیتالله شیخ محمد سند (دامظله)
در «کاملالزیارات» نقل شدهاست: «في ثواب من قتل في طريق زيارته (علیه السلام):… قُلْتُ: فَمَا لِمَنْ قُتِلَ عِنْدَهُ جَارَ عَلَيْهِ سُلْطَانٌ، فَقَتَلَهُ؟
قَالَ: أَوَّلُ قَطْرَةٍ مِنْ دَمِهِ يُغْفَرُ لَهُ بِهَا كُلُّ خَطِيئَةٍ وَ تُغْسَلُ طِينَتُهُ الَّتِي خُلِقَ مِنْهَا الْمَلَائِكَةُ حَتَّى تَخْلُصَ كَمَا خَلَصَتِ الْأَنْبِيَاءُ المخلصين [الْمُخْلَصُونَ] وَ يَذْهَبُ عَنْهَا مَا كَانَ خَالَطَهَا مِنْ أَجْنَاسِ طِينِ أَهْلِ الْكُفْرِ وَ يُغْسَلُ قَلْبُهُ وَ يُشْرَحُ صَدْرُهُ وَ يُمْلَأُ إِيمَاناً فَيَلْقَى اللَّهَ وَ هُوَ مُخْلَصٌ مِنْ كُلِّ مَا تُخَالِطُهُ الْأَبْدَانُ وَ الْقُلُوبُ وَ يُكْتَبُ لَهُ شَفَاعَةٌ فِي أَهْلِ بَيْتِهِ وَ أَلْفٍ مِنْ إِخْوَانِهِ وَ تَوَلَّى الصَّلَاةَ عَلَيْهِ الْمَلَائِكَةُ مَعَ جَبْرَئِيلَ وَ مَلَكِ الْمَوْتِ وَ يُؤْتَى بِكَفَنِهِ وَ حَنُوطِهِ مِنَ الْجَنَّةِ وَ يُوَسَّعُ قَبْرُهُ عَلَيْهِ وَ يُوضَعُ لَهُ مَصَابِيحُ فِي قَبْرِهِ وَ يُفْتَحُ لَهُ بَابٌ مِنَ الْجَنَّةِ وَ تَأْتِيهِ الْمَلَائِكَةُ بِالطُّرَفِ مِنَ الْجَنَّةِ وَ يُرْفَعُ بَعْدَ ثَمَانِيَةَ عَشَرَ يَوْماً إِلَى حَظِيرَةِ الْقُدْسِ، فَلَا يَزَالُ فِيهَا مَعَ أَوْلِيَاءِ اللَّهِ حَتَّى تُصِيبَهُ النَّفْخَةُ الَّتِي لَا تُبْقِي شَيْئاً فَإِذَا كَانَتِ النَّفْخَةُ الثَّانِيَةُ وَ خَرَجَ مِنْ قَبْرِهِ كَانَ أَوَّلُ مَنْ يُصَافِحُهُ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) وَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ (علیه السلام) وَ الْأَوْصِيَاءَ وَ يُبَشِّرُونَهُ وَ يَقُولُونَ لَهُ الْزَمْنَا وَ يُقِيمُونَهُ عَلَى الْحَوْضِ فَيَشْرَبُ مِنْهُ وَ يَسْقِي مَنْ أَحَبَّ؛
ترجمه: در ثواب کسی که در راه زیارت حضرت امام حسین (علیهالسلام) میمیرد: به حضرت عرض کردم: کسی که در راه زیارت حضرت امام حسین (علیهالسلام) است و حاکمی بر او ظلم و ستم میکند و او را میکُشد. چنین شخصی چه مقام و منزلتی دارد؟
حضرت فرمود: با اولین قطرۀ خونی که از او ریخته میشود، همۀ گناهان و لغزشهایش آمرزیده و روح آسمانی او از همۀ ناپاکیها و ناخالصیها پاک میشود، همانطوری که انبیای الهی (علیهمالسلام) از ناپاکیها و ناخالصیها پاک و طاهرند. این فرد از هر ناخالصی پاک میشود، از ناخالصیهایی که کافران به آنها همراهاند. آری، قلب او پاک و سینهاش فراخ و از ایمان به خداوند مملو میشود. درنتیجه او خداوند را زیارت میکند در حالی که به مقام مخلصین بار یافته و از هر ناپاکی پاک شدهاست. در حق او شفاعت برای خانوادهاش و شفاعت برای هزار نفر از دوستانش نوشته میشود. جبرئیل و عزرائیل بر او سلام و صلوات میفرستند و همراه با آن دو، بر او سلام و صلوات میفرستند و برای او، از بهشت کفن و کافور میآورند و قبر او را وسیع میکنند و چراغهایی روشن در قبر او میگذارند و دری به بهشت به روی او میگشایند و فرشتهها از بهشت نزد او میآیند و بعد از هجده روز، او را به حظیرۀ قدس (جایگاهی والا و مقدس) میبرند. او در حظیرۀ قدس همواره با اولیای الهی همدم و همنشین خواهد بود تا اینکه نفخۀ اول خواهد شد، نفخهای که همه چیز را فانی خواهد کرد و چیزی را باقی نخواهد گذاشت. پس هنگامی که زمان نفخۀ دوم فرا رسد و او از قبرش برخیزد، اولین کسانی که با او مصافحه خواهد کرد، رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و امیر مؤمنان، حضرت علی (علیهالسلام)، و دیگر امامان (علیهمالسلام) خواهد بود. [آری، او با این ذوات قدسی مصافحه خواهد کرد و] آنان به او بشارت خواهند داد و خواهند گفت با همراه شو و به او در کنارِ حوضِ [کوثر] جا میدهند. او از حوضِ [کوثر] مینوشد و به هر که بخواهد، مینوشاند (کاملالزیارات، ج 1، ص 123).»
آنچه در این روایت بهعنوان اجر و ثواب ذکر شده است، عبارت است از طیِ کمالاتِ عوالمِ رجعت و حتی طیِ برخی از کمالاتِ روزِ قیامت.
2. همچنین در روایتی دیگر وارد شدهاست: «في ثواب من مات في زيارة الحسين (علیه السلام):… قَالَ: فَمَا لِمَنْ مَاتَ فِي سَفَرِهِ إِلَيْهِ؟ قَالَ: تُشَيِّعُهُ الْمَلَائِكَةُ وَ تَأْتِيهِ بِالْحَنُوطِ وَ الْكِسْوَةِ مِنَ الْجَنَّةِ وَ تُصَلِّي عَلَيْهِ إِذْ كُفِّنَ وَ تُكَفِّنُهُ فَوْقَ أَكْفَانِهِ وَ تَفْرُشُ لَهُ الرَّيْحَانَ تَحْتَهُ وَ تَدْفَعُ الْأَرْضَ حَتَّى تَصَوَّرَ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ مَسِيرَةَ ثَلَاثَةِ أَمْيَالٍ وَ مِنْ خَلْفِهِ مِثْلَ ذَلِكَ وَ عِنْدَ رَأْسِهِ مِثْلَ ذَلِكَ وَ عِنْدَ رِجْلَيْهِ مِثْلَ ذَلِكَ وَ يُفْتَحُ لَهُ بَابٌ مِنَ الْجَنَّةِ إِلَى قَبْرِهِ وَ يَدْخُلُ عَلَيْهِ
رُوحُهَا وَ رَيْحَانُهَا حَتَّى تَقُومَ السَّاعَة؛
ترجمه: (در اجر و ثواب کسی که در راه زیارت حضرت امام حسین ــ علیهالسلام ــ میمیرد):
راوی میگوید به حضرت عرض کردم: کسی که در راه زیارت حضرت امام حسین (علیهالسلام) میمیرد، چه اجر و ثوابی دارد؟
حضرت فرمود: فرشتگان الهی او را تشییع میکنند و از بهشت، برایش کافور و کفن میآورند و هنگامی که [مردم] او را کفن کردند، فرشتگان بر او نماز میگزارند و سپس علاوه بر کفن او، کفنی دیگر [با کفنی که از بهشت آوردهاند] و زیر قدمهای او، از ریحان فرش میکنند. آنگاه قبر او وسیع میشود بهطوری که گویی، هم فاصلۀ روبهروی و فاصلۀ پشت سر او و هم فاصلۀ بالای سر او و هم فاصلۀ زیر قدمهایش تا او سه فرسنگ ادامه دارد، [یعنی توگویی هر هر طرف، قبر تا سه فرسنگ فراخ میشود.] سپس دری از بهشت به قبر او باز میشود و تا قیام قیامت، نزد او مالامال از روح و ریحان میشود (کاملالزیارات، ج 1، ص 123).»
1. اگر زوج قبل از ازدواج در یکی از کشورهای غربی زندگی میکرد و زوجه به این مسئله آگاهی داشت و با هم قرار گذاشته بودند که بعد از ازدواج، به غرب بروند و در آنجا ساکن شوند، در این صورت زوجه باید سکونت در غرب را بپذیرد و در آنجا زندگی کند، مگر اینکه:
أ. زندگی در غرب در دینداری زوجه تأثیر منفی بگذارد؛
ب. زوجه تاب زندگی در غربت را نداشته باشد.
2. در دو صورت یادشده («أ» و «ب»)، نمیتوان زن را وادار به سکونت در غرب کرد. در این صورت، زوج و زوجه باید با هم به تفاهم برسند.
1. علمای امامیه و غیرامامیه فتوا دادهاند که اگر کفار تترس* کردند، یعنی از برخی افراد، مانند کودکان یا زنان یا…، بهعنوان سپر انسانی استفاده کردند، کشتن آنها، بهخاطر شکست دادن لشکر کفر و دستیابی به پیروزی، جایز است.
2. البته هم تترس کردن و هم کشتن افرادی که تترس شدهاند، بهلحاظ دینی، جایز نیست و مسلمانان از این کارها برئ هستند، ولی وقتی هدف بزرگتر و مهمتری بر این امر مترتب باشد و آن امر مهمتر از راهی دیگر قابلدستیابی نباشد، در این صورت کشتن افرادی که سپر انسانی قرار گرفتهاند جایز است. این مورد با اقدامِ مجاهدینِ در راه خدا قابلمقایسه است، مجاهدینی که جان خود را در این راه فدا میکنند.
3. همانطوری که در کشورهای مختلف، مانورهایِ مختلف و متعددِ نظامی، با سلاحهای واقعی، انجام میشود و معمولاً در چنین مانورهایی، افرادی کشته میشوند، ولی کشته شدن چند نفر در هر مانور در مقایسه با هدفی که بهخاطر آن هدف مانور انجام میشود، چیز بزرگی نیست و برای همین، کشته شدن افراد در مانورهای نظامی موجب نمیشود کشورها دست از انجام دادن آن بکشند و مانورهای نظامی را تعطیل کنند. این مانورها برای آموزش و آمادهسازی ارتش برای دفاع از کشور و مردمان کشور انجام میشود و این هدف هدفی بزرگ است و کشته شدن چند نفر در مقایسۀ به آن چیز زیادی نیست.
4. انسان امروزی [سقط جنین را امری عادی میداند و] حتی جنینی را که روح در آن دمیده شدهاست، سقط میکند در حالی که چنین کاری تهدیدی جدی برای مادر است و ممکن است به زندگی مادر پایان دهد.
5. در روایات وارد شدهاست زنده ماندن آن کودک بشریت را از نعمتِ وجودیِ هفتاد پیامبر محروم میکرد.
6. اما در مورد این سخن که جناب مسلمبن عقیل ابنزیاد را نکشت، باید گفت این کار مبتنی بر اندیشهای دیگر است، اندیشهای که از امیر مؤمنان، حضرت علی، و از حضرت امام حسن و از حضرت امام حسین (علیهمالسلام)، شروع شد و دیگر ائمه (علیهمالسلام) نیز پروردۀ همین مکتب و آیین و منش بودند. در این نگاه و اندیشه، تحکیم و تثبیت اصول از پیروزی موقت بالاتر و مهمتر است، خصوصاً از پیروزیِ موقتی که بر مردمان غافل آن دوره تأثیر چندانی نمیگذاشت و مردم در بهدست آوردنِ آن نقشی نداشتند.
7. باید توجه داشت که توازن میان اهداف و اغراض و، به اصطلاح، مقایسۀ مصالح و مفاسد و احراز آنها و احرازِ درجاتِ آنها نباید براساس حدس و گمان انجام شود. به سخن دیگر، با حدس و گمان و معیارهای ظنی و غیریقینی، نباید وجود مصلحت یا مفسده را احراز کنیم یا یکی از آنها را بر دیگری ترجیح دهیم. تشخیص مصالح و مفاسد و ترجیح آنها باید از روی علم و یقینی عقلانی یا وحیانی باشد.
8. اما نقل این ماجرا در قرآن کریم برای بیان مطابقت تشریع و تکوین است. قرآن کریم با بیان این ماجرا میگوید تشریع الهی مطابق تکوین او و تکوین او مطابق تشریع او است. به سخن دیگر، برنامههای حکومتِ مخفیِ الهی در این عالم که به دست مردانی آسمانی و خدایی انجام میشود، با قضاوقدر تکوینی هماهنگ و مطابق است.
[*: «تترس» در لغت به معنی پنهان شدن در زیر زره است و در اصطلاح فقهی هنگامی بهکار میرود که کافران افرادی را که کشتن آنها جایز نیست، سپر خود قرار دهند، افرادی مانند زنان، کودکان، اشخاص مسلمان و… .]
1. مسجدالنبی از مساحتی که در زمان پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) داشت، چندین بار در زمان ائمه (علیهمالسلام) توسعه یافت و در روایات صادرشده از ائمه، احکام مسجدالنبی مکانهایی را که بعد از زمان پیامبر به آن افزوده شدهاست، شامل میشود.
2. این سخن در مورد مسجدالحرام نیز صدق میکند.
3. افزون بر آنچه گذشت، باید گفت احکام دو مسجد بر عنوان آن دو (مسجدالحرام و مسجدالنبی) بار شدهاست و درنتیجه تا جایی که عنوان صدق کند، احکام نیز جاری خواهد بود. این سخن در مورد «مکۀ مکرمه» و «مدینۀ منوره» و «کربلا» و تخییر مسافر در این سه مکان نیز صادق است، یعنی حکمِ تخییر در این سه مکان مقدس بر عنوان آن سه بار شدهاست و تا جایی که عنوان صدق کند، حکم نیز جاری خواهد بود.
1. اصل شفاعت پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) امری قطعی و مسلم و بهلحاظ نقلی (آیات و روایات)، متواتر است.
2. شفاعت گاهی به فرد گناهکار تعلق میگیرد و گاهی برای افزون کردن اجر و پاداش و بالا بردن مقام و منزلت شخص است.
3. در روایات وارد شدهاست که حتی ائمۀ اطهار (علیهمالسلام) نیز برای اینکه به مقام والای حضرت رسول اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) برسند، به شفاعت ایشان نیاز دارند و وقتی ائمه (علیهمالسلام) چنیناند، دیگر انبیای الهی (علیهمالسلام) بهطریق اولی نیازمند شفاعت پیامبر خواهند بود تا با شفاعت ایشان، به مقامات والاتری برسند.
4. همانطوری که در روایات وارد شدهاست اهوال قیامت (ترس و وحشتهای در قیامت) بهطوری سهمگیناند که هیچ نبیای از آن نجات نمییابد مگر با شفاعت سیدالانبیا، حضرت محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلم).
5. بلکه در روایات تفسیری وارد شدهاست که ایمان و عمل هیچ پیامبری پذیرفته نمیشود مگر با شفاعت سیدالانبیا (صلیاللهعلیهوآلهوسلم). شیخ صدوق (رحمهالله) روایت کردهاست: «لَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ رَجُلٌ إِلَّا بِرَحْمَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؛
ترجمه: هیچکسی به بهشت نمیرود مگر در سایۀ لطف و رحمت خداوند عزوجل» (در برخی نسخ «بعمله» نیز آمدهاست و روایت چنین است: «لَا يَدْخُلُ الْجَنَّةَ رَجُلٌ إِلَّا بِرَحْمَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ؛
هیچکسی بهخاطر عملش به بهشت نمیرود مگر در سایۀ لطف و رحمت خداوند عزوجل»).
و «رحمت خداوند» سیدالانبیا، محمدِ مصطفی (صلیاللهعلیهوآلهوسلم)، است.
6. البته دربارۀ خود این روایت باید گفت که مرسل است، ولی همانطوری که علامه مجلسی (رحمهالله) گفتهاست، مسلمانان این روایت را تلقی به قبول کردهاند. البته روایتی مشابه این روایت در مجمعالبیان، از طریحی، نقل شدهاست.
دربارۀ یادگیری فلسفه و عرفان توصیههایی از بزرگان ما رسیدهاست:
1. ابتدا باید شخص علوم دینی را بیاموزد و سپس به یادگیری فلسفه و عرفان روی آورد. شخص ابتدا باید فقه و تفسیر و کلام و نیز روایات معارفی را بیاموزد.
2. بعد از اینکه علوم دینی را آموخت، در قدم بعدی، باید اقوال فلاسفه و عرفا را بیاموزد. مدرس و معلم این علوم نیز باید تذکر دهد که فلسفه و عرفان وحی منزل و خطاناپذیر نیست، بلکه علومی بشری و حاصل تلاش و کوشش و تفکر انسانهاست.
3. باید هنگام آموزش فلسفه و عرفان کار تطبیقی کرد و به مکاتب دیگر معرفتی، مانند مکاتیب کلامی و تفسیری و حدیثی، توجه داشت و دانشپژوه و طلبه را با نقدهایی که به مطالب فلسفی و عرفانی مطرح شدهاند، آشنا ساخت.
4. باید دانست که نتیجۀ اندیشههای فلسفی و عرفانیِ بشر ــ تا زمانی که بشری و زمینی است ــ محدود است.
5. باید دانست که ممکن است نتیجۀ اندیشههای فلسفی و عرفانیِ بشر ــ تا زمانی که بشری و زمینی است ــ خطا و اشتباه باشد و برای همین فلاسفه با هم اتفاقنظر ندارند و در بیشتر مسائل و نظریهها اختلاف دارند بهطوری که فلاسفه دارای مکاتیب و مدارس فکری مختلف و متعدد هستند. این سخنان دربارۀ عرفان و مکاتیب مختلف عرفانی نیز صادق است.
6. آموختن فلسفه و عرفان ورزش ذهنی و تمرین فکری و کوشش قلبی و معنوی است، یعنی تمرینی برای احضار تصورات است.
7. اما دربارۀ تصدیقها، شخص باید به محکمات وحی و به سنتِ [قولی و فعلیِ] ائمۀ اطهار (علیهمالسلام) و به بدیهیات عقلی و فطری مراجعه کند. شخص باید معارف دینی و وحیی را بیاموزد و آنها را و بدیهیات عقلی و فطری را تصدیق کند.
8. حاصل سخن این است که یادگیری فن فلسفه یا دانش عرفان و آگاهی داشتن به فلسفی و عرفانی مانند آگاهی داشتن از اقوال لغتدانان و واژهپژوهان است. همانطوری که سخن ادیبان و واژهپژوهان حجت نیست، سخن فلاسفه و عرفا نیز حجت نیست [و به صرف فلسفی بودن یا عرفانی بودن یک گزاره نمیتوان آن را تصدیق کرد و به آن معتقد شد.] آری، فلسفه و عرفان برای دست یافتن به تصدیقات سودمند نیست، ولی در اعطای تصورات کارساز است. ما با آموختن و اطلاع از این دو علم به تصورهایی میرسیم و برای تصدیق [یا رد آنها] به کتاب و سنت و دریافتهایِ بدیهیِ عقلی مراجعه میکنیم.
9. البته باید توجه کرد که همانطوری که سخن ادیبان و واژهپژوهان دربست موردقبول نیست و خطاهای بسیاری در اقوال لغویها وجود دارد، اشتباهها و خطاهای فراوانی در مباحث فلسفی و عرفانی نیز هست و لازم است این خطاها و اشتباهها گفته شود.
10. لازم است مدرس فلسفه و عرفان به دانشجویان و دانشپژوهان گوشزد کند که معارف بلند و سترگ اعتقادی در قرآن کریم و روایت اهلبیت (علیهمالسلام) مطرح شدهاست. معارف بلند قرآنی و روایی معارفی هستند که از راه وحی بهدست انسان رسیدهاند که برخی از آنها به زبان عقل و استدلال و براهین عقلی هستند [و عقل چنین معارفی را درمییابد] و برخی از آنها به زبان قلب و فطرت و وجدان هستند [و انسان آنها را با جان و روح و قلبش مییابد].
11. معارف بلند اعتقادیای که از راه وحی بهدست ما رسیدهاند، با حواس قابلدرک و دریافت نیستند و روشن است که تبیین و تقریری کاملاً حسی و مادی یا اجتماعی از این معارف بلند و سترگ ضایع کردن این معارف است.
12. [روی آوردن به حس و تجربه در تبیین معارف دینی و] دوری کردن از عقل و دریافتهای عقلی و دوری کردن از فطرت و دریافتهای قلبی، در حقیقت، محو کردن و ازبین بردن آن معارف غیبی و اعتقادی است.
13. باید توجه داشت که معارف دینی را میتوان با علوم مختلف و براساس زبان هر علم تبیین کرد. برای مثال، ما میتوانیم از دادههای غیبی و اعتقادی برداشتی فقهی یا اخلاقی یا برداشتی حسی و تجربی داشته باشیم. آری، هر علمی زبانی مخصوص به خود و اصطلاحی مخصوص به خود دارد و زبان و اصطلاح خود میتواند معارف [یا بخشی از آن] را تبیین کند.
14. همانطوری که علومِ عقلیِ بشری دارای راه و روش هستند و باید پژوهشگرِ این علوم براساس آن به تحقیق و پژوهش پردازند، علوم دینی نیز راه و روش دارند که طریق استدلال صحیح را در این علوم نشان میدهند و پژوهشگر و محققِ در این علوم باید براساس آن مسیر را طی کنند تا به نتیجه برسند.
علمی که روش استدلال در علوم دینی را نشان میدهد و استدلال سره را از ناسره و صحیح را از ناصحیح مشخص میکند فنِ شریفِ «اصولِ فقه» است. اصول فقه منطقِ علومِ دینی است و هرقدر پژوهشگر در اصول فقه مهارت داشته باشد و آن را به خوبی آموخته باشد، به همان اندازه در مباحث معرفتی و دینی قوی خواهد بود.
15. باید دانست علوم دینی، [در سایۀ مجاهدت عالمان بزرگ دینی]، گسترش یافتهاند و به رشته و شاخههای مختلف تقسیم شدهاند و ما امروزه با علوم مختلف و متعدد دینی روبهرو هستیم. علم توحید و علم معاد و علم امامت و خلافت و علوم مهدوی و علوم قرآنی و علم کلام و علم کلام جدید و علم ادیان و مذاهب و بسیاری از علوم دیگر از جمله علوم دینیاند.
16. مسئلۀ مهم در این میان ترجمان علوم و معارف سترگ دینی به زبان امروزی است. معارف بلند و سترگ دینی باید با زبان امروزی تبیین شوند تا برای انسان معاصر قابلدرک و دریافت باشد.
17. در اینجا ما چند کتاب اعتقادی را ذکر میکنیم که أ. معارف دینی و اعتقادات را براساس وحی و حتی با الفاظ بهکار رفته در قرآن و حدیث تبیین کردهاند و ب. میتوان آنها را متن درسی و محور برای آموزش در دورهای تحصیلی قرار داد. البته آنچه ما ذکر میکنیم به نحو استقصا و احصای کلی نیست و فقط به بخشی از کتبی که دو ویژگی یادشده را دارند، اشاره میکنیم.
کتاب الاعتقادات از شیخ صدوق (رحمهالله)؛
مقدمۀ کتاب الهدایه از شیخ صدوق (رحمهالله)؛
کتاب عیون اخبار الرضا (علیهالسلام) از شیخ صدوق (رحمهالله)؛
کتاب الاحتجاج از شیخ طبرسی (رحمهالله)؛
کتاب الفصول المهمة في أصول الأئمة (ج 1) از شیخ حر عاملی (رحمهالله)؛
کتاب الرجعت از شیخ حر عاملی (رحمهالله)؛
کتاب منهج الرشاد لمن أراد السداد از کاشفالغطا (رحمهالله)؛
این موارد به همراه کتبی که در حوزههای علمیه متن درسی هستند نمونههایی از کتب اعتقادیاند که در زمینۀ اعتقادات مفیدند و میتوانند محور آموزشی و متن درسی قرار گیرند.
مراد شیخ طوسی (رحمهالله) از «ینبغی» چیست؟ برای مثال، ایشان میگوید: شایسته است حمد و سوره در نماز صبح و مغرب و عشا با صدای بلند باشد. آیا چنین تعبیری (تعبیر به شایسته بودن یا ینبغی) بر وجوب دلالت دارد یا استحباب؟
اصطلاح دیگر «لاینبغی» است. مراد ایشان از تعبیر «لاینبغی» چیست؟ آیا چنین تعبیری بر حرمت دلالت دارد یا کراهت؟
1. اقرار کردن پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) به وصایت حضرت امیر مؤمنان، علی (علیهالسلام)، به معنای برتری حضرت علی نسبتبه ایشان نیست، همانطوری که پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) به دیگر فرائض و مناسک دینی نیز اقرار کردهاست در حالی که از همۀ فرایض برتر و والاتر است.
2. خداوند تبارک و تعالی میفرماید: «آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَيْهِ مِن رَّبِّهِ؛ پیامبر خود به آنچه از جانب پروردگارش به او نازل شده ایمان دارد (سورۀ مبارکۀ بقره، آیۀ شریفۀ 285)» در حالی که پیامبر از قرآن و آیات قرآن و وحی الهی برتر و والاتر است. براساس معارف قرآنی دربارۀ پیامبر و مقام و منزلت ایشان، خود پیامبر وحیی برتر و مستمر و همیشگی است.
3. خداوند در خطاب به پیامبر میفرماید: «ثُمَّ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا؛ سپس به تو وحی فرستادیم که از آیین ابراهیم، که یکتاپرست و حقگرا بود، پیروی کن (سورۀ مبارکۀ نحل، آیۀ شریفۀ 123).» تبعیت پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) از حضرت ابراهیم (علیهالسلام) به معنای پیروی ایشان از وحی الهی و آیین یکتاپرستی است، نه پیروی از شخص ابراهیم خلیل (علیهالسلام).
4. تبیین مذکور دربارۀ آیۀ «أُولَٰئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللَّهُ فَبِهُدَاهُمُ اقْتَدِهْ؛ آنان (پیامبران الهی) کسانی هستند که خداوند هدایتشان کرد. پس به هدایت آنان اقتدا کن» نیز صادق است. در این آیۀ شریفه، مراد از «اقتدای پیامبر اکرم» اقتدا به وحی الهی و آیین یکتاپرستی است، نه اقتدا به خود انبیا و پیروی از آن ذوات قدس (علیهمالسلام).
5. در کتاب «بصائرالدرجات» روایتی نقل شدهاست که حضرت امیر مؤمنان (علیهالسلام) از گِلِ اضافیِ پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) خلق شدهاست و ائمۀ اطهار (علیهمالسلام) از گِلِ اضافیِ حضرت علی (علیهالسلام) خلق شدهاند و شیعیان از گِلِ اضافیِ ائمه (علیهمالسلام) خلق شدهاند.
6. همانطوری که در روایات وارد شدهاست که نور حضرت علی (علیهالسلام) از نور پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و نور حضرت فاطمۀ زهرا (علیهاالسلام) از نور پیامبر و حضرت علی و نور حسن و حسین از نور پیامبر و حضرت علی و حضرت فاطمۀ زهرا (علیهمالسلام) خلق شدهاست.
1. مطابقت خبر با واقع صدق خبری است و مخالفت آن با واقع کذب خبری، یعنی در این اصطلاح، «صدق» و «کذب» وصف خود خبر است [و خبر صادق یا کاذب است].
2. صدق و کذب خبری ارتباطی به اعتقاد گوینده ندارد. اگر خبر مطابق با واقع باشد، صدق خبری دارد، اعم از اینکه مطابق اعتقاد گوینده باشد یا مطابق اعتقاد گوینده نباشد. اگر خبر مطابق با واقع نباشد، کذب خبری دارد، اعم از اینکه مطابق اعتقاد گوینده باشد یا مطابق اعتقاد گوینده نباشد.
3. صدق و کذب یادشده صدق و کذب خبر بر حسب عقل نظری است.
4. مطابق بودن خبر با اعتقاد گوینده «صدق مخبری» و مطابق نبودن خبر با اعتقاد گوینده «کذب مخبری» است، یعنی اگر خبر با اعتقاد گوینده مطابق باشد، گوینده صادق است و اگر خبر با اعتقاد گوینده مطابق نباشد، گوینده کاذب است.
5. صدق و کذب یادشده صدق و کذب فاعلی و مخبری بر حسب عقلی عملی است.
6. پس با دو نوع صدق و کذبِ خبری و مخبری روبهروییم و ظاهراً تأیید و تصدیق قرآن نسبتبه کتب آسمانی قبلی یا تأیید کتب آسمانی نسبتبه همدیگر از نوع اول، یعنی از نوع صدق و کذب خبری بر حسب عقلی نظری، است. تصدیق قرآن نسبتبه کتب آسمانی قبلی یا تأیید کتب آسمانی نسبتبه همدیگر به این معنی است که سخنان آنها حق و مطابق با واقع است.
7. اما مراد از تصدیق و تأیید انبیا (علیهمالسلام) نسبتبه همدیگر و نیز مراد از عصمت انبیا و اوصیا (علیهمالسلام) مجموع دو معنای صدق است. [تأیید و تصدیق انبیا نسبتبه هم به این معنی است که هم سخن انبیا حق و مطابق با واقع و حقیقت است و هم انبیا به گفتههایشان باور داشتند.]
روشن است که این معنا از صدق (مجموع دو معنا) اصطلاحی دیگر در مقابل دو اصطلاح یادشده است.
8. ما در کتاب الرجال، ج 3، معانی دیگری را برای صدق و کذب بیان کردهایم که آن معانی در آیات و روایات بهکار رفتهاند.
9. چنانچه گذشت، «صدق» و «کذب» معانی مختلف و متعدد دارد و معنای این دو واژه منحصر در دو معنای یادشده نیست و برای همین، هنگام استعمال این دو در آیات و روایات، باید دقت کرد و هشیار بود تا معنای موردنظرِ در آیه یا روایت را به نیکی دریافت.
10. «حجیت روایت» گاهی به معنای اول، یعنی مطابقتِ متنِ حدیث و روایت با واقع، است. در این معنا، حجیتِ روایت بهلحاظ متن و محتوای روایت است و ارتباطی با راوی و وثاقت راوی ندارد.
علمایِ متقدمِ شیعه ــ بلکه علمایِ متقدمِ شیعه و سنی ــ و برخی بزرگان از متأخرین «حجیت» را در همین معنا (مطابقتِ متنِ حدیث و روایت با واقع) بهکار بردهاند.
11. «حجیت روایت» گاهی در معنای دوم، یعنی مطابق بودن متن خبر با اعتقاد متکلم، بهکار میرود. در این معنا، حجیت روایت با توجه به حال روای و وثاقت او است، یعنی براساس این معنا، روایتی حجت است که راوی آن ثقه باشد. این معنا از «حجیت» موردتوجه متأخرین قرار گرفتهاست و آنها «حجیت» را در این معنا بهکار بردهاند.
1. انبیای بزرگ الهی براساس عقل خود نمیتوانند کمالات امام را دریابند و شخص امام را تشخیص دهند و در این راه، نیازمند نصب و جعل الهی هستند و وقتی حالِ انبیایِ الهی (علیهمالسلام) چنین است، حال دیگر افراد معلوم است.
2. اما دربارۀ بقیۀ شرایطِ امام باید گفت:
أ. امامت حقیقتی منظومهوار و شگفت و خلقتی با بطون و لایههای مختلف است.
ب. از سویی، باید حلقههای مختلف این منظومه و لایههای متعدد این خلقت شناخته شود.
ج. از سوی دیگر، ارتباط این حلقهها با همدیگر و ارتباط آنها با امت موردشناسایی قرار گیرد.
د. باید دانست که امامت یک دلیل و برهان ندارد، بلکه براهین مختلف و متعددی بر این مسئله دلالت دارد که برخی از آن براهین تنصیص وحیانی است و برخی دیگر معجزات امام است. همانطوری که معجزه بودن وحیانی بودن و حجیت داشتن قرآن کریم را اثبات میکند، ارائۀ معجزه از سوی امام امامت او را اثبات میکند.
ج. تعدد براهین لغو نیست و در تحصیل یقین و شدت آن تأثیرگذار است. تعدد براهین بر شدت یقین میافزاید و فرد را به درجات بالای یقین، مانند علمالیقین یا حتی عینالیقین یا حتی حقالیقین، میرساند. البته هر یک از مراحل یادشده (علمالیقین و عینالیقین و حقالیقین) دارای مراتب و درجات بسیاری هستند که به شمارش درنمیآیند.
1. رجعت مختصبه مؤمنان یا مسلمانان نیست و همۀ انسانها را شامل میشود. هر انسانی که مرده باشد یا به قتل رسیده باشد در رجعت به دنیا بر خواهد گشت.
2. آنچه در میان بزرگان امامیه مشهور شدهاست این است که افرادی که مؤمن محض یا کافر و مشرک محض باشند، در رجعت به دنیا برمیگردند در حالی که رجعت مختصبه دو دستۀ گفتهشده نیست و عام است و همۀ افراد را شامل میشود.
دلیل قول مشهور علما وجود روایاتی مستفیض در این باب است که ظهورِ [بدوی و اولیۀ] آنها موهم همین برداشت است در حالی که دستۀ دیگری از روایات این روایات را تبیین و تفسیر و مراد از «مؤمن محض» یا «کافر محض» را روشن میکنند. این دسته از روایات گویای این هستند که اصل رجوع به دنیا مقید به قید «ایمان محض» یا «کفر محض» نیست و رجعت مؤمنان محض و کافران محض برای حساب و کتاب است.
3. سخن ما با روایاتی که دربارۀ عالم قبر وارد شدهاست قابلمقایسه است. براساس روایات، به اعمال کسی در قبر حسابرسی نمیشود مگر اینکه فردی محض و خالص (ایمان محض یا کفر محض) باشد. روشن است که اصل وجود قبر و دفن افراد در قبر موضوع این روایات نیست و این روایات فقط حسابرسی در قبر را بیان میکنند.
4. حضرت محسن (علیهالسلام) و امثال ایشان از افراد برگزیده و در مرتبۀ دوم برگزیدگی هستند و در حکومتِ [حقگسترِ] ائمه (علیهمالسلام) بعد از رجعت منصب و جایگاه خواهند داشت
1. این تعبیر در کتاب و سنت، در شأن و وصف معصومین (علیهمالسلام) بهکار نرفته و در سورۀ مبارکۀ الرحمن، در وصف اسم الهی استعمال شدهاست و لازمۀ چنین کاربردی این است که در شأن و وصف معصومین (علیهمالسلام) بهکار نرود، زیرا وصفی که برای اسم محض و مختص بهکار رود، در مورد طبقات پایینتر از آن اسم بهکار نمیرود.
2. از حضرت امام صادق (علیهالسلام) روایتی با این مضمون نقل شدهاست که ما دوست داریم مانند ما سخن بگویید؛ چیزی را که میگوییم بگویید و چیزی را که نمیگوییم نگویید.
3. افزون بر آنچه گذشت، باید توجه کرد که چنین تعبیری برای افراد عادی مبهم است. اگر این تعبیر معنایی غیرالوهی نیز داشته باشد، بسیاری از افراد گمان میکنند لازمۀ چنین تعبیری الوهیت است و درنتیجه از نظر بیشتر افراد، این تعبیر فقط دربارۀ حضرت حق بهکار میرود و درنتیجه بهکار بردن این تعبیر دربارۀ معصومین (علیهمالسلام) آنها را منحرف و گمراه میکند.
1. این اشکال به علم حضوری از آن حیث که علم حضوری است و به همۀ مراتب علم حضوری وارد نیست.
2. علم حضوری دارای مراتب مختلفی است و هر مرتبۀ آن حکم خاص دارد و این اشکال فقط دربارۀ علم حضوریای قابل طرح است که برای نفس نازل و فرودین و برای غرائز نفسانی نازل حاصل میشود.
3. پس باید بین علم حضوریای که برای عقل یا برای قلب حاصل میشود با علم حضوریای که برای غرائز نازله حاصل میشود تفاوت قائل شد و حکم یکی از آنها را به دیگری تسری نداد.
4. حصول علم حضوری برای عقل یا قلب با علم ملائکه قابلمقایسه است. ملائکه به اعمال و افعال انسان علم دارند، ولی علم آنها موجب تحریک و برانگیختگی آنها نمیشود، چراکه آنها فاقد غرائزِ نازلِ انسانیاند.
5. ملائکه فاقدِ غرائزِ انسانی هستند و دراثر علم به افعال انسانها برانگیخته نمیشوند در حالی که جنها چنین نیستند و دراثر علم به همبستری و جماع انسان تحریک و برانگیخته میشوند. اگر هنگام همبستری و جماعِ انسان جنی حاضر باشد و مواقعۀ انسان را نظاره کند، برانگیخته و تحریک میشود و اگر شخص بسمله نگوید، در فعلِ همبستری و جماع شریک میشود. البته باید توجه داشت که علم جنها علم صوری و حسی است، نه علم حضوری.
6. در رجال کشی، در معرفی معلیبن خنیس، روایت شدهاست که حضرت امام صادق (علیهالسلام) زمین را برای معلیبن خنیس منطوی کرد و در هم پیچید و معلیبن خنیس طیالارض کرد تا خانوادهاش را ببیند و پس از دیدن خانوادهاش او را به مدینه برگرداند.
7. در روایت وارد شدهاست وقتی امیر مؤمنان، حضرت علی (علیهالسلام)، میخواست قضای حاجت کند، قبل از ورود به مستراح، به دو فرشتۀ نگهبان و نگارندۀ اعمال میگفت از من دور شوید. خداوند را گواه میگیرم که قبل از خروج از مستراح، فعلی انجام ندهم [تا نیاز به نوشتن باشد].
8. بسیاری از افرادی که تجربۀ نزدیک به مرگ داشتهاند، در مصاحبههایی که از آنها منتشر شدهاست، گفتهاند حالتی را تجربه کردهاند که گویی قوای نفسانی شخصی زنده را دارند و احساسات آن شخص، اعم از آلام و حزن و اندوه و درد و رنج و شادی و خوشحالی و…، را درک میکنند.
9. البته آنچه در موردِ شمارۀ هشت گذشت ارتباطی با تناسخ باطل ندارد. روح انسان این توان و قدرت را دارد که با نفس نازل دیگر، که بدنی لطیف برای شخص دیگر است، ارتباط برقرار کند و در بدنِ لطیفِ شخصِ دیگر داخل شود.
10. انسان دارای مراتب مختلف است و جسمهایِ مختلفِ لطیف دارد که در شدت و ضعف با هم متفاوتاند. هر جسم لطیفی نسبت به جسم فرودین خود بهمثابۀ روح است و درنتیجه میتواند با جسم فرودین خود مرتبط شود و با در آن داخل شود.
11. داخل شدن روح لطیفتر در روحِ لطیفِ شخصِ دیگر علم صوری و حسی نیست، ولی هر علم حضوریای نیز فقط از راه داخل شدن روح لطیفتر در روحِ لطیفِ شخصِ دیگر حاصل نمیشود.
12. گذشت که علم حضوریای از راه داخل شدن روح در بدنی دیگر تناسخ نیست، بلکه روحی که لطیفتر و مرتبهاش فراتر است در روح دیگری داخل میشود، در روحی که لطیف و مرتبهاش از روح لطیفتر پایینتر است. به سخن دیگر، بدن لطیفتر با بدن لطیفی مرتبط و در آن داخل میشود و این سخن با تناسخ تفاوت دارد، زیرا در تناسخ روح به بدنی دیگر تعلق میگیرد و به آن هویت میبخشد [جسد را بدن میکند] و با آن یک فرد و یک هویت را تشکیل میدهد بهطوری که با بدن نفس میکشد و از آن جدا نمیشود مگر به مرگ در حالی که محل بحث ما چنین نیست.
13. در روایت وارد شدهاست که ائمه (علیهمالسلام) از درد و رنج و آلام شیعیان متألم و آزرده میشوند و این نیست مگر بهخاطر ارتباط خاص ارواح ائمه (علیهمالسلام) با ارواح شیعیان.
14. بلکه فراتر از آنچه گذشت این است که در روایت وارد شدهاست که گاهی دفعتاً به مؤمن غم و اندوه و ناراحتیای شدید میرسد در حالی که سبب و علت آن برای او روشن نیست و این غم و اندوه بهخاطر غم و اندوه و درد و رنجی است که در جایی دیگر، به مؤمنی دیگر عارض شدهاست و چون ارواح مؤمنان با هم مرتبط است، شخصِ مؤمنِ دیگر که در مکانی دیگر
1. این اشکال به علم حضوری از آن حیث که علم حضوری است و به همۀ مراتب علم حضوری وارد نیست.
2. علم حضوری دارای مراتب مختلفی است و هر مرتبۀ آن حکم خاص دارد و این اشکال فقط دربارۀ علم حضوریای قابل طرح است که برای نفس نازل و فرودین و برای غرائز نفسانی نازل حاصل میشود.
3. پس باید بین علم حضوریای که برای عقل یا برای قلب حاصل میشود با علم حضوریای که برای غرائز نازله حاصل میشود تفاوت قائل شد و حکم یکی از آنها را به دیگری تسری نداد.
4. حصول علم حضوری برای عقل یا قلب با علم ملائکه قابلمقایسه است. ملائکه به اعمال و افعال انسان علم دارند، ولی علم آنها موجب تحریک و برانگیختگی آنها نمیشود، چراکه آنها فاقد غرائزِ نازلِ انسانیاند.
5. ملائکه فاقدِ غرائزِ انسانی هستند و دراثر علم به افعال انسانها برانگیخته نمیشوند در حالی که جنها چنین نیستند و دراثر علم به همبستری و جماع انسان تحریک و برانگیخته میشوند. اگر هنگام همبستری و جماعِ انسان جنی حاضر باشد و مواقعۀ انسان را نظاره کند، برانگیخته و تحریک میشود و اگر شخص بسمله نگوید، در فعلِ همبستری و جماع شریک میشود. البته باید توجه داشت که علم جنها علم صوری و حسی است، نه علم حضوری.
6. در رجال کشی، در معرفی معلیبن خنیس، روایت شدهاست که حضرت امام صادق (علیهالسلام) زمین را برای معلیبن خنیس منطوی کرد و در هم پیچید و معلیبن خنیس طیالارض کرد تا خانوادهاش را ببیند و پس از دیدن خانوادهاش او را به مدینه برگرداند.
7. در روایت وارد شدهاست وقتی امیر مؤمنان، حضرت علی (علیهالسلام)، میخواست قضای حاجت کند، قبل از ورود به مستراح، به دو فرشتۀ نگهبان و نگارندۀ اعمال میگفت از من دور شوید. خداوند را گواه میگیرم که قبل از خروج از مستراح، فعلی انجام ندهم [تا نیاز به نوشتن باشد].
8. بسیاری از افرادی که تجربۀ نزدیک به مرگ داشتهاند، در مصاحبههایی که از آنها منتشر شدهاست، گفتهاند حالتی را تجربه کردهاند که گویی قوای نفسانی شخصی زنده را دارند و احساسات آن شخص، اعم از آلام و حزن و اندوه و درد و رنج و شادی و خوشحالی و…، را درک میکنند.
9. البته آنچه در موردِ شمارۀ هشت گذشت ارتباطی با تناسخ باطل ندارد. روح انسان این توان و قدرت را دارد که با نفس نازل دیگر، که بدنی لطیف برای شخص دیگر است، ارتباط برقرار کند و در بدنِ لطیفِ شخصِ دیگر داخل شود.
10. انسان دارای مراتب مختلف است و جسمهایِ مختلفِ لطیف دارد که در شدت و ضعف با هم متفاوتاند. هر جسم لطیفی نسبت به جسم فرودین خود بهمثابۀ روح است و درنتیجه میتواند با جسم فرودین خود مرتبط شود و با در آن داخل شود.
11. داخل شدن روح لطیفتر در روحِ لطیفِ شخصِ دیگر علم صوری و حسی نیست، ولی هر علم حضوریای نیز فقط از راه داخل شدن روح لطیفتر در روحِ لطیفِ شخصِ دیگر حاصل نمیشود.
12. گذشت که علم حضوریای از راه داخل شدن روح در بدنی دیگر تناسخ نیست، بلکه روحی که لطیفتر و مرتبهاش فراتر است در روح دیگری داخل میشود، در روحی که لطیف و مرتبهاش از روح لطیفتر پایینتر است. به سخن دیگر، بدن لطیفتر با بدن لطیفی مرتبط و در آن داخل میشود و این سخن با تناسخ تفاوت دارد، زیرا در تناسخ روح به بدنی دیگر تعلق میگیرد و به آن هویت میبخشد [جسد را بدن میکند] و با آن یک فرد و یک هویت را تشکیل میدهد بهطوری که با بدن نفس میکشد و از آن جدا نمیشود مگر به مرگ در حالی که محل بحث ما چنین نیست.
13. در روایت وارد شدهاست که ائمه (علیهمالسلام) از درد و رنج و آلام شیعیان متألم و آزرده میشوند و این نیست مگر بهخاطر ارتباط خاص ارواح ائمه (علیهمالسلام) با ارواح شیعیان.
14. بلکه فراتر از آنچه گذشت این است که در روایت وارد شدهاست که گاهی دفعتاً به مؤمن غم و اندوه و ناراحتیای شدید میرسد در حالی که سبب و علت آن برای او روشن نیست و این غم و اندوه بهخاطر غم و اندوه و درد و رنجی است که در جایی دیگر، به مؤمنی دیگر عارض شدهاست و چون ارواح مؤمنان با هم مرتبط است، شخصِ مؤمنِ دیگر که در مکانی دیگر
است نیز آن را ادراک میکند. آری، روحها و قلبها با هم مرتبطاند و روحهای لطیف و پاک همدیگر را ادراک میکنند. البته توجه روحی به روحی دیگر نیز موجب ارتباط ارواح با همدیگر میشود.
15. چنانکه گذشت، علم حضوری انواع مختلف و مراتب متعدد دارد که در شدت و ضعف با هم متفاوت هستند و هر نوع و هر مرتبه حکمی خاص و ویژه دارد و نباید حکم نوعی خاص و مرتبهای ویژه را به دیگر انواع و مراتب تسری داد.
16. علم حضوری و انواع مختلف و مراتب متعدد آن با وحی الهی قابلمقایسه است. وحی الهی نیز انواع مختلف و مراتب غیرقابلشمارش دارد. انواع و مراتب وحی قابلاحصا و شمارش نیست و یکی از اشتباههای متکلمین حصر وحی در شنیدن صوت یا دیدن در رؤیاست.
انواع و مراتب وحی قابلشمارش نیست و یکی از مراتب ذلت و حقیقت قرآن (روحِ از عالَمِ امر) است که خداوند آن مرتبه را در ذات حضرت نبی (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) نهاد. خداوند در سورۀ مبارکۀ شوری به این حقیقت اشاره کردهاست.
17. در روایات وارد شدهاست که از انجام دادن برخی افعال، عرش الهی به لرزه میافتد و این به معنای علم و ادراک داشتنِ روحِ عرشِ الهی نسبتبه ارواح مادون خود است.
18. روشن است که روحهای عالیه و مقدس در طبقات بالای هستی شهوت و غضب حیوانی ندارند و از این اوصاف مبرا هستند. آنها از این قوای مادی، از شهوت و غضب حیوانی، پاک و منزه هستند و درنتیجه دراثر کارهای انسانها، برانگیخته و تحریک نمیشوند.
19. در روایات وارد شدهاست که ائمۀ اطهار (علیهمالسلام) روحهای مختلفی، مشابه با ارواح دیگر انسانها، دارند و علاوه بر روحهای مشابه با ارواح آدمیان، روحی از عالم امر دارند که این روح خاص به این ذوات قدسی است و دیگر انسانها فاقد این روحاند. خداوند به این حقیقت والا اشاره کردهاست: «أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحَىٰ إِلَيَّ؛ من بشری مانند شما هستم که به من وحی میشود (سورۀ مبارکۀ کهف، آیۀ شریفۀ صد و ده)».
1. در اندیشۀ میرزای نائینی، فقها بهمثابۀ هیئتهای چندگانه و بهمنزلۀ وزرایِ یک سلطان و حاکم، یعنی وزرایِ حضرتِ حجتبنِ الحسن (عجاللهفرجه)، هستند. این نظریه با حکومتهای فدرال با ایالتهای مختلف یا با حکومتهای مختلفی که کنفدراسیون را تشکیل دادهاند، قابلمقایسه است.
2. در این نظریه، دیدگاهها و نظرها و نظریههای متخصصین موردتوجه قرار گرفتهاست. دیدگاه متخصصین در محدودۀ تخصصیشان معتبر و دارای جایگاه است و فقیه باید به نظرها و دیدگاههای متخصصین در محدودۀ تخصصیشان توجه کند.
3. حضرت آیتالله خوئی، در کتاب «منهاجالصالحین، باب جهاد، به امور مرتبط با فقیه و افراد خبره و متخصص در حیطۀ تخصصیشان، اشاره کردهاست
1. اگر این خسارت از وقف و درآمد ملک وقفی پرداخت نشود، بلکه برای جبران خسارت شخص یا شرکتی که ملک را اجاره کرده بود و از مازادِ سودِ ملکِ وقفی پرداخت شود، جایز است.
2. به سخن دیگر، این سود بهعنوانِ «سودی که برای جبران ضرر و زیان مستأجر قبل باید پرداخت شود» نیست و درنتیجه به اصل وقف و به منافع و سود حاصله از وقف آسیبی نمیزند و با اهداف وقف مخالفتی ندارد. این غرامت فقط برای کاستن از ضرر و زیانِ شخص مؤمن است، ضرر و زیانی که ناخواسته بر او تحمیل شدهاست.
1. معاطات در ازدواج جایز نیست و درنتیجه ازدواج معاطاتی وجود ندارد.
2. فرزندِ حاصل از همبستریِ قبل از ازدواج ولدالزناست، ولی این مسئله منافی حلیتِ عقدِ نکاحِ لاحق نیست. به سخن دیگر، نوزاد متولدشده ولدالزناست، ولی زن و مرد میتوانند عقد نکاح را انشا کنند.
3. فعل زن و مرد قبل از انشای عقد، حلال نبود، بلکه حرام و ظلم و تعدی از حق بودهاست.
4. آری، اگر زن و مرد قبل از ارتکاب فعل، دربارۀ ازدواج سخن گفته و تصمیم گرفته باشند و گمان کرده باشند که سخن در این باره و عزم بر ازدواج موجب حلال شدن همبستری میشود، در این فرض، فعل آنها حرام و نوزاد متولدشده ولدِ شبهه خواهد بود، نه ولدِ زنا. البته باز تأکید میکنیم که این سخن در فرضی است که واقعاً امر بر آن دو مشتبه شده باشد و آنها با شبهه این فعل را مرتکب شده باشند.
5. پس اول دیدار و علاقهمندی و همبستری آنها حرام و تعدی از حق است و آخر آن نکاح حلال.
اگر مادۀ اسپریشده وارد دهان و با آب دهان مخلوط و در آن حل شود و شخص روزهدار آن را ببلعد، این افطار محسوب میشود و روزه را باطل میکند، ولی اگر شخص روزهدار مضطر به استفاده از آن است یا بدون استفادۀ از آن تنگی نفس میگیرد و نفس کشیدن برایش سخت و دشوار میشود، در این صورت جایز است از آن استفاده کند. در این صورت، روزۀ شخص باطل میشود و باید بعداً قضای آن را به جا آورد. البته با اینکه روزۀ شخص باطل میشود، ولی احوط آن است که از بقیۀ مفطرات اجتناب کند.
1. ابتدای کوه صفا و کوه مروه، قبل از خاکبرداری و قبل از برداشتن و ازبین بردن امتداد آن دو کوه، موضعِ شروعِ صعودِ سعی است.
2. بنای صعود اشاره به امتداد کوه صفا و مروه است که امروزه برداشته شدهاست. برخی از کسانی که در سالیان قبلتر به حج رفته بودند، به امتداد دو کوه شهادت دادهاند.
3. دربارۀ عرض مسعا نیز باید گفت که عرض آن براساسِ امتدادِ عرضیِ دو کوه صفا و مروه و از عرض مسعای کنونی بیشتر است.
1. وصیت وقتی نافذ و لازمالاجراست که بهاندازۀ یکسومِ ماترک [یا کمتر از آن] باشد.
2. اگر تنها دارایی میت یک خانه است و دارایی دیگر ندارد، وصیت به وقف برای مسجد، بهاندازۀ یکسومِ آن خانه نافذ خواهد بود، نه بیش از آن، ولی اگر میت علاوهبر خانه، دارایی دیگری داشته باشد، وصیت بهاندازۀ یکسومِ کل داراییِ میت نافذ خواهد بود.
3. اگر ساخت مسجد، حتی با کمک گرفتن از مردم و خیرین یا حتی با کمک گرفتن از ادارۀ اوقاف، ممکن نباشد، میتوان مقداری از زمین موردوصیت را، فروخت و با پول آن، زمین باقیمانده را ساخت.
راه دیگر برای اجرای وصیت این است که کل زمین وصیتشده فروخته شود و با پول حاصل از فروش زمین، در جایی ارزانتر، زمین خریداری شود و با باقیماندۀ پول، مسجد ساخته شود.
به سخن دیگر، باید از هر راه ممکن، به وصیت عمل شود.
4. اگر احداث مسجد از هیچ راهی ممکن نباشد، اعم از اینکه ورثه تمکن مالی نداشته باشند و از دیگران نتوانند یاری بجویند یا در صورت داشتن تمکن مالی، راضی به هزینه کردن برای احداث مسجد نباشند یا به هر علت دیگری ساخت مسجد ممکن نباشد، در این صورت مبلغی بهاندازۀ ارزش یکسومِ ماترک باید در صدقۀ جاریهای هزینه شود. برای مثال، با مبلغی بهاندازۀ ارزش یکسومِ ماترک میتوان در احداث مسجدی دیگر یا در احداث حسینیهای یا… مشارکت کرد.(وصیت به وقف زمین برای مسجد)
1. وصیت وقتی نافذ و لازمالاجراست که بهاندازۀ یکسومِ ماترک [یا کمتر از آن] باشد.
2. اگر تنها دارایی میت یک خانه است و دارایی دیگر ندارد، وصیت به وقف برای مسجد، بهاندازۀ یکسومِ آن خانه نافذ خواهد بود، نه بیش از آن، ولی اگر میت علاوهبر خانه، دارایی دیگری داشته باشد، وصیت بهاندازۀ یکسومِ کل داراییِ میت نافذ خواهد بود.
3. اگر ساخت مسجد، حتی با کمک گرفتن از مردم و خیرین یا حتی با کمک گرفتن از ادارۀ اوقاف، ممکن نباشد، میتوان مقداری از زمین موردوصیت را، فروخت و با پول آن، زمین باقیمانده را ساخت.
راه دیگر برای اجرای وصیت این است که کل زمین وصیتشده فروخته شود و با پول حاصل از فروش زمین، در جایی ارزانتر، زمین خریداری شود و با باقیماندۀ پول، مسجد ساخته شود.
به سخن دیگر، باید از هر راه ممکن، به وصیت عمل شود.
4. اگر احداث مسجد از هیچ راهی ممکن نباشد، اعم از اینکه ورثه تمکن مالی نداشته باشند و از دیگران نتوانند یاری بجویند یا در صورت داشتن تمکن مالی، راضی به هزینه کردن برای احداث مسجد نباشند یا به هر علت دیگری ساخت مسجد ممکن نباشد، در این صورت مبلغی بهاندازۀ ارزش یکسومِ ماترک باید در صدقۀ جاریهای هزینه شود. برای مثال، با مبلغی بهاندازۀ ارزش یکسومِ ماترک میتوان در احداث مسجدی دیگر یا در احداث حسینیهای یا… مشارکت کرد.
1. معاطات در ازدواج جایز نیست و درنتیجه ازدواج معاطاتی وجود ندارد.
2. فرزندِ حاصل از همبستریِ قبل از ازدواج ولدالزناست، ولی این مسئله منافی حلیتِ عقدِ نکاحِ لاحق نیست. به سخن دیگر، نوزاد متولدشده ولدالزناست، ولی زن و مرد میتوانند عقد نکاح را انشا کنند.
3. فعل زن و مرد قبل از انشای عقد، حلال نبود، بلکه حرام و ظلم و تعدی از حق بودهاست.
4. آری، اگر زن و مرد قبل از ارتکاب فعل، دربارۀ ازدواج سخن گفته و تصمیم گرفته باشند و گمان کرده باشند که سخن در این باره و عزم بر ازدواج موجب حلال شدن همبستری میشود، در این فرض، فعل آنها حرام و نوزاد متولدشده ولدِ شبهه خواهد بود، نه ولدِ زنا. البته باز تأکید میکنیم که این سخن در فرضی است که واقعاً امر بر آن دو مشتبه شده باشد و آنها با شبهه این فعل را مرتکب شده باشند.
5. پس اول دیدار و علاقهمندی و همبستری آنها حرام و تعدی از حق است و آخر آن نکاح حلال.
1. سفر تفریحی مانند سفر معصیت یا مانند سفر برای صید کردن نیست و مانع شکسته شدن نماز نمیشود، یعنی در سفر تفریحی نماز باید شکسته خوانده شود. همۀ فقها گفتهاند که سفر تفریحی سفری مباح و جایز است و نماز را در سفر تفریحی باید شکسته خواند.
2. دربارۀ سفر برای کار باید گفت شخصی که کارش سفر کردن است، [مانند شخصی که راننده یا خلبان یا کاپیتان یا ملوان کشتی است]، باید نماز را کامل بخوانده، نه شکسته.
3. اگر سفر کار شخص باشد، [مانند شخصی که راننده یا خلبان یا کاپیتان یا ملوان کشتی است]،در سفری که کار شخص محسوب میشود، باید نماز را کامل بخواند و فرقی نمیکند سفرش سفری مباح و جایز یا سفری حرام (سفر معصیت) باشد. به سخن دیگر، اگر سفر کار شخص باشد، باید نماز را کامل به جا آورد. پس کثرت سفر به خاطر کار عاملی دیگر، در کنار سفر معصیت، است برای شکسته خوانده شدن نماز.
الجواب .
لا يصح الطلاق الخلعي بدون إذن الزوج إلا في صورة :
١- نشوز الزوج بدرجة العناد والإصرار المستمر .
٢- أو كراهة الزوجة لزوجها ونشوزها بدرجة يمتنع تعايشها معه .
٣- فحينئذ يشرع الطلاق الإجباري الخلعي مع تخيير الزوج في تحديد وتقدير عوض الخلع لاسترداد حقوقه المالية بدون إجحاف .
٤- نعم لا يجرى الطلاق الخلعي على الزوج بدون مداولة ذلك مع الزوج ليقدم هو على الطلاق الخلعي وإلا فيجريه الحاكم الشرعي .
٥- هذا كله مع التحري والتثبت الموزون لحقيقة الحال لوضع العلاقة بين الزوجين بحيادية بين الطرفين .
٦- وقد ذهب إلى هذا التفصيل الشيخ في المبسوط وعدة من المتقدمين .
1. ما در منهاج به تفصیل قائل شدهایم.
2. اگر در خیار شرط، مشتری به رد عین و برگرداندن آن به بایع ملتزم شده باشد، تصرف ناقل جایز نخواهد بود، ولی اگر مقصود از شرط سلطنت و توانایی بر فسخ عقد و قرارداد باشد، تصرف ناقل جایز خواهد بود.
3. اما دربارۀ دیگر خیارات باید گفت خیار مجلس و خیار حیوان مانند خیار شرط است و حکم آن را دارد و درنتیجه تفصیل یادشده در این دو خیار هم میآید.
4. در دیگر خیارات، مانند خیار عیب و خیار غبن و خیار رؤیت و خیار تأخیر و…، اقوا جوازِ تصرفات ناقل است. پس در این خیارات ازبین رفتن یا ازبین بردن عین (کالا) مانعی ندارد و شخص میتواند تصرفات ناقل انجام دهد.
5. اگر شرط بین بایع و مشتری اجمال و ابهام داشته باشد و روشن نباشد مقصود از شرط رد عین بودهاست یا صرف تسلط و توانایی بر فسخ عقد و قرارداد، در این صورت تصرف ناقل جایز است و اشکالی ندارد. نهایت چیزی که در این فرض میتوان گفت این است که درصورت باقی بودنِ عین (کالا)، طرفین میتوانند مصالحه و بین هر دو حق جمع کنند، یعنی اگر عین (کالا) باقی باشد و ازبین نرفته باشد، صاحب خیار میتواند تصرف ناقل را فسخ کند.
1. اگر شخص به قصد عرفات از حرم خارج شود و بازگشت و در ماه بعد به حرم برگردد، احرام واجب خواهد بود.
2. ولی اگر در همان ماهی که از حرم خارج شد و به عرفات رفت، به حرم باز گردد و در همان ماه به حرم وارد شود، احرام مجدد لازم نیست.
3. تکرار ورود و خروج تفاوتی در حکم گفتهشده ایجاد نمیکند و حکم همان است که گذشت.
1. در روایات، در فضیلت امیر مؤمنان، حضرت علی (علیهالسلام)، وارد شدهاست که ایشان خیرخواه برای خدا و رسول خدا بودهاست و به پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) مشورت میداد. در روایات، چنین فضیلتی (خیرخواه خدا و رسول خدا بودن) در حق دیگر ائمه (علیهمالسلام) نیز وارد شدهاست، همانطوری که در روایات، در حق حضرت عباس (علیهالسلام) وارد شدهاست که ایشان خیرخواه خداوند و خیرخواه مشاور اصحاب کسا (علیهمالسلام) بودهاست.
2. براساس روایات، مؤمن باید خیرخواه امام باشد و به امام مشورت دهد و او را راهنمایی کند، هرچند قبول و عمل براساس نظر و مشورت شخص بر امام واجب نیست. مؤمن باید خیرخواه امام باشد و به امام مشورت دهد و در عین حال، اگر امام با نظر او مخالفت کند، باید مطیع و فرمانبر باشد.
3. در نهجالبلاغه آمدهاست: «وَ قَالَ (علیه السلام) لِعَبْدِ اللَّهِ بْنِ الْعَبَّاسِ، وَ قَدْ أَشَارَ إِلَيْهِ فِي شَيْءٍ لَمْ يُوَافِقْ رَأْيَهُ: لَكَ أَنْ تُشِيرَ عَلَيَّ وَ أَرَى، فَإِنْ عَصَيْتُكَ فَأَطِعْنِي؛
ترجمه: هنگامى كه ابنعباس نظر خود را بهعنوان مشاور در محضر امام (عليهالسلام) ارائه كرد، امام (عليهالسلام) با عقيده او موافقت ننمود و فرمود:
تو حق دارى نظر مشورتى خود را به من بگويى و من روى آن بينديشم و تصميم نهايى را بگيرم، اما اگر با تو مخالفت كردم (و نظر تو را نپذيرفتم) بايد از من اطاعت كنى (نهجالبلاغه، حکمت 321، ترجمۀ مکارم شیرازی)».
4. در روایات وارد شدهاست حضرت امام موسای کاظم و حضرت امام رضا (علیهماالسلام) از اصحاب و از خادمان خود مشورت میخواستند و برخی از اصحاب و خادمان، با توجه به شأن و مقام و منزلت امام، به حضرت اعتراض میکردند [که ما چگونه میتوانیم به شخصیتی والا مانند شما مشورت دهیم] و حضرت به آنها پاسخ میداد [و میفرمود خیرخواهی و مشورت دادن هیچ اشکالی ندارد]. در صحیحۀ معمّربن خلّاد آمدهاست:
«هَلَكَ مَوْلًى لِأَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا (علیهالسلام) يُقَالُ لَهُ سَعْدٌ فَقَالَ أَشِرْ عَلَيَّ بِرَجُلٍ لَهُ فَضْلٌ وَ أَمَانَةٌ فَقُلْتُ أَنَا أُشِيرُ عَلَيْكَ فَقَالَ شِبْهَ الْمُغْضَبِ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صلی الله علیه وآله وسلم) كَانَ يَسْتَشِيرُ أَصْحَابَهُ ثُمَّ يَعْزِمُ عَلَى مَا يُرِيدُ؛
ترجمه: یکی از غلامان حضرت امام رضا (علیهالسلام)، به نام «سعد»، از دنیا رفت. حضرت به فردی جلیلالقدر و با فضیلت خطاب کرد و فرمود: مرا نصیحت کن. آن شخص عرض کرد: آیا من شما را نصیحت کنم؟!! حضرت (علیهالسلام) در حالی که گویا غضبناک است فرمود: حتی رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) نیز از اصحاب خودش نصیحت و مشورت میخواست، سپس [با لحاظ جوانب امر] تصمیم میگرفت و مصمم میشد».
5. در صحیحۀ فضیلبن یسار وارد شدهاست: «اسْتَشَارَنِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع مَرَّةً فِي أَمْرٍ فَقُلْتُ أَصْلَحَكَ اللَّهُ مِثْلِي يُشِيرُ عَلَى مِثْلِكَ قَالَ نَعَمْ إِذَا اسْتَشَرْتُك؛
ترجمه: یک بار حضرت امام صادق (علیهالسلام) دربارۀ موضوعی از من مشورت خواست و نظرم را راجعبه آن موضوع پرسید. من گفتم آیا فردی مثل من میتواند به شخصی مانند شما مشورت دهد و شخصی مانند شما را راهنمایی کند؟!! حضرت (علیهالسلام) پاسخ داد: آری، [حتی شخصی مانند من] اگر از تو مشورت بخواهد و نظر تو را جویا شود، باید نظرت را بگویی و به او مشورت دهی.
6. احمدبن محمد از علیبن مهزیار روایت کردهاست: كَتَبَ إِلَيَّ أَبُو جَعْفَرٍ ع أَنْ سَلْ فُلَاناً أَنْ يُشِيرَ عَلَيَّ وَ يَتَخَيَّرَ لِنَفْسِهِ فَهُوَ أَعْلَمُ بِمَا يَجُوزُ فِي بَلَدِهِ وَ كَيْفَ يُعَامِلُ السَّلَاطِينَ فَإِنَّ الْمَشُورَةَ مُبَارَكَةٌ قَالَ اللَّهُ لِنَبِيِّهِ فِي مُحْكَمِ كِتَابِهِ وَ شاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ – فَإِنْ كَانَ مَا يَقُولُ مِمَّا يَجُوزُ كَتَبْتُ أُصَوِّبُ رَأْيَهُ وَ إِنْ كَانَ غَيْرَ ذَلِكَ رَجَوْتُ أَنْ أَضَعَهُ عَلَى الطَّرِيقِ الْوَاضِحِ إِنْ شَاءَ اللَّهُ؛
ترجمه: حضرت امام باقر (علیهالسلام) به من نوشت که به فلانی بگو به من مشورت دهد و مرا راهنمایی کند که او با عرف و فرهنگ شهرش بیشتر آشناست و بایدنبایدهای شهرش را بهتر میداند. او آگاهی دارد که با سلاطین و حاکمان چگونه تعامل کند. آری، مشورت امری شایسته و مبارک است. خداوند در کتابش، قرآن کریم، به رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) فرمودهاست: «وَشاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ؛ و در کارها، با آنها مشورت کن و چون تصمیم گرفتی، به خداوند توکل کن (سورۀ مبارکۀ آلعمران، آیۀ شریفۀ صد و پنجاه و نُه).»
[او به من مشورت دهد و مرا راهنمایی کند.] پس اگر رأی و نظر او امری جایز باشد، با نامهای، نظر او را تصویب میکنم و اجازه میدهم تا انجام شود و اگر رأی و نظر او امری جایز نباشد، انتظار دارم آن نظر را دور اندازد و سراغ آن کار نرود، انشاءالله.
سپس راوی میگوید حضرت (علیهالسلام) دربارۀ «وَشاوِرْهُمْ فِي الْأَمْرِ» فرمود مراد از آن نظرِ خیرخواهانۀ کسی را جویا شدن است.
7. در روایت موثق حسنبن جهم آمدهاست: كُنَّا عِنْدَ أَبِي الْحَسَنِ الرِّضَا ع فَذَكَرْنَا أَبَاهُ ع فَقَالَ كَانَ عَقْلُهُ لَا يُوَازِنُ بِهِ الْعُقُولُ وَ رُبَّمَا شَاوَرَ الْأَسْوَدَ مِنْ سُودَانِهِ فَقِيلَ لَهُ تُشَاوِرُ مِثْلَ هَذَا قَالَ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى رُبَّمَا فَتَحَ لِسَانَهُ قَالَ فَكَانُوا رُبَّمَا أَشَارُوا عَلَيْهِ بِالشَّيْءِ فَيَعْمَلُ بِهِ مِنَ الضَّيْعَةِ وَ الْبُسْتَان؛
ترجمه: ما در نزد حضرت اباالحسن، امام رضا (علیهالسلام)، بودیم و پدر ایشان، حضرت امام موسای کاظم (علیهالسلام)، را یاد کردیم. حضرت امام رضا (علیهالسلام) فرمود عقل پدرم از همۀ عقول بالاتر بود، ولى با اینهمه، ایشان با خدمتكاران خود مشورت میكرد. برخی به ایشان اعتراض کردند که آیا با اینها، با این خدمتکارها، مشورت میکنی!! حضرت امام موسای کاظم (علیهالسلام) پاسخ داد چهبسا خداوند متعال بر زبان او سخنى جارى كند كه به حال ما مفيد و راهگشا و كارگشا باشد. آری، گاهی خدمتکارانِ حضرت به ایشان دربارۀ مسائل كشاورزی و باغ و مزرعه مشورت میدادند و حضرت به نظر آنها عمل میکرد.
8. حاصل سخنان گذشته این است که مشورت دادن و راهنمایی کردن امام معصوم (علیهالسلام) از سوی مردم عادی به این دلیل است که گاهی خداوند وحی و راهنمایی و سخنش را از طریق مردم به امام منتقل میکند. آری، مردم عادی افرادی غیرمعصوماند، ولی امام معصوم درمییابد سخن و راهنمایی شخص وحیی از سوی خداوند تبارک و تعالی است.
9. سخن ما قابلمقایسه است با ماجرای قابیل و کلاغی از سوی خداوند مأمور شد تا قابیل را راهنمایی کند. خداوند تبارک و تعالی در این باره میفرماید:
«فَبَعَثَ اللَّهُ غُرَابًا يَبْحَثُ فِي الْأَرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوَارِي سَوْءَةَ أَخِيهِ قَالَ يَا وَيْلَتَا أَعَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هَٰذَا الْغُرَابِ فَأُوَارِيَ سَوْءَةَ أَخِي فَأَصْبَحَ مِنَ النَّادِمِينَ؛
ترجمه: سپس خداوند زاغی را فرستاد که در زمین، جستوجو (و کندوکاو) میکرد تا به او نشان دهد چگونه جسد برادر خود را دفن کند. او گفت: “وای بر من! آیا من نتوانستم مثل این زاغ باشم و جسد برادرم را دفن کنم؟!” و سرانجام (از ترس رسوایی، و بر اثر فشار وجدان، از کار خود) پشیمان شد (سورۀ مبارکۀ ملئده، آیۀ شریفۀ سی و یک، ترجمۀ مکارم شیرازی).»
کلاغ یادشده در آیۀ شریفه نه از ملائکۀ مقرب و نه پیامبری معصوم و مبعوث از سوی خداوند و نه روحی از عالم امر بودهاست و با این حال، حامل رسالت و پیامی از سوی حضرت حق بود. خودِ کلاغ از این رسالت و مضمون پیام اطلاعی نداشت، ولی مخاطبِ پیام (قابیل) بهوضوح و بهروشنی پیام را دریافت کرد و آن را فهمید.
10. در واقعۀ جنگ خندق، جناب سلمان (رضیاللهعنه) پیامبر و مسلمانان را به حفر خندق راهنمایی کرد. آیا این واقعه با علمِ پیامبرِ عظیمالشأنِ اسلام (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) منافات دارد؟!
11. سخن ما با ماجرای افک و بهتان به ماریه و فحص حضرت امیر مؤمنان (علیهالسلام) نیز قابلمقایسه است. پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) امیر مؤمنان، حضرت امام علی (علیهالسلام)، را مأمور کرد که دربارۀ ماریۀ قبطیه و بهتانی که به او زدهاند تحقیق کند.
امیر مؤمنان، حضرت امام علی (علیهالسلام)، به پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) عرض کرد: «أكون في أمرك كالسكة المحماة في الأرض أم الشاهد يرى ما لا يرى الغائب، فقال (صلی الله علیه وآله وسلم) له : بل يرى الشاهد ما لا يرى الغائب؛
ترجمه: در این مأموریت مانند نوک گاوآهن خواهم بود و قضایا را زیر و رو و حقیقت را آشکار خواهم کرد یا مانند شاهدی خواهم بود که قضایای را که از چشم غائبان پوشیدهاست، دیدهاست.»
پیامبر سخن حضرت امام علی (علیهالسلام) را تأیید کرد و فرمود: «بل يرى الشاهد ما لا يرى الغائب؛ آری، شخص حاضر و شاهد چیزهایی را میبیند که شخص غائب از آنها اطلاع ندارد.»
در صحیحۀ جناب زراره از حضرت امام باقر (علیهالسلام) چنین آمدهاست: «ثُمَّ قَالَ (علي علیه السلام): يَا رَسُولَ اللَّهِ، إِذَا بَعَثْتَنِي فِي الْأَمْرِ أَكُونُ كَالسِّكَّةِ الْمُحْمَاةِ تَقَعُ فِي الْوَبَرِ أَوْ أُثَبِّتُ، فَقَالَ ثَبِّت؛ حضرت امام علی (علیهالسلام) عرض کرد: ای پیامبر خداوند، حال که ما را برای این کار مأمور کردی، مانند نوک گاوآهنی خواهم بود که در زمین فرو رفته و آن را شخم میزند و خاک را زیر و رو میکند تا اینکه حقیقتِ امر را اثبات کنم. پیامبر فرمود: چنین کن.»
12. از آنچه گذشت میتوان دریافت که نصیحت و راهنمایی فردی عادی و غیرمعصوم به شخص معصوم به معنای وجود نقص در معصوم نیست، بلکه آنچه را غیرمعصوم در نصیحت و راهنمایی و ارشاد معصوم میگوید نصرتی الهی و پیامی از سوی خداوند است برای معصوم، بدون اینکه افضلیت و برتریای برای شخص غیرمعصوم در مقایسه با امام معصوم اثبات کند. راهنمایی فرد غیرمعصوم نسبتبه معصوم مصداق نصرت و یاری الهی است که خداوند فرمودهاست: «إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ؛ اگر خدا را یاری کنید، شما را یاری و گامهای شما را در راه حق استوار میکند (سورۀ مبارکۀ محمد، آیۀ شریفۀ هفت).»
خداوند تبارک و تعالی از سویی میگوید: اگر خدا را یاری کنید، شما را یاری و گامهای شما را در راه حق استوار میدارد: «إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ» و از سوی دیگر، یاری و کمک و نصرت را به نزد خود منحصر میکند و میگوید هر نصرت و یاریای از خداوند است: «وَمَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ؛ هیچ و فتح و پیروزی نیست مگر از سوی خداوند (سورۀ مبارکۀ آلعمران، آیۀ شریفۀ صد و بیست و شش)» و از سوی سوم، نصرت و پیروزیِ از جانب خداوند را به عملکرد مؤمنان مشروط میکند و میگوید: «إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ؛ خداوند سرنوشت هیچ قوم (و ملتی) را تغییر نمیدهد مگر آنکه آنان آنچه را در خودشان است تغییر دهند (سورۀ مبارکۀ رعد، آیۀ شریفۀ یازده، ترجمۀ مکارم شیرازی).»
براساس آیۀ یازدهِ سورۀ رعد، تغییر و نصرت و پیروزی از جانب حضرت حق است، ولی نصرت الهی و فتح از جانب او به این مشروط است که مؤمنان وظایف دینی و مسئولیتهای شرعی خود را انجام دهند. پس خداوند فتح و پیروزیای را که موجب کنار گذاشتن و نادیده گرفتن امت باشد، نصیب امام معصوم نمیکند.
13. در تفسیر عیاشی، از فضلبن ابیقرة، روایت شدهاست: «سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ (عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ) يَقُولُ: أَوْحَى اَللَّهُ إِلَى إِبْرَاهِيمَ أَنَّهُ سَيُولَدُ لَكَ، فَقَالَ لِسَارَةَ فَقَالَتْ أَ أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ؟! فَأَوْحَى اَللَّهُ إِلَيْهِ أَنَّهَا سَتَلِدُ وَ يُعَذَّبُ أَوْلاَدُهَا أَرْبَعَمِائَةِ سَنَةٍ بِرَدِّهَا اَلْكَلاَمَ عَلَيَّ قَالَ فَلَمَّا طَالَ عَلَى بَنِي إِسْرَائِيلَ اَلْعَذَابُ ضَجُّوا وَ بَكَوْا إِلَى اَللَّهِ أَرْبَعِينَ صَبَاحاً فَأَوْحَى اَللَّهُ إِلَى مُوسَى وَ هَارُونَ (عَلَيْهِمَا اَلسَّلاَمُ) يُخَلِّصُهُمْ مِنْ فِرْعَوْنَ فَحَطَّ عَنْهُمْ سَبْعِينَ وَ مِائَةَ سَنَةٍ قَالَ وَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ هَكَذَا أَنْتُمْ لَوْ فَعَلْتُمْ لَفَرَّجَ اَللَّهُ عَنَّا فَأَمَّا إِذْ لَمْ تَكُونُوا فَإِنَّ اَلْأَمْرَ يَنْتَهِي إِلَى مُنْتَهَاهُ؛
ترجمه: از حضرت امام صادق (علیهالسلام) شنیدم که میگفت خداوند تبارک و تعالی به حضرت ابراهیم (علیهالسلام) وحی کرد که بچهدار خواهد شد. حضرت ابراهیم (علیهالسلام) این پیام را به ساره گفت و ساره گفت آیا منِ پیرزن بچهدار میشوم؟!! خداوند وحی کرد که آری، بچهدار خواهی شد و فرزندان و نوادگان تو سخن مرا رد خواهند کرد و برای رد سخن من، چهارصد سال به عذاب گرفتار خواهند شد.
حضرت امام صادق (علیهالسلام) ادامه داد که وقتی عذاب بر بنیاسرائیل طولانی شد، آنها تا چل روز، گریه کردند و ضجه زدند و خدا را خواندند تا اینکه خداوند تبارک و تعالی حضرت موسی و هارون (علیهماالسلام) را مبعوث کرد تا بنیاسرائیل را از دست فرعون و از ظلم و ستمهای او نجات دهند.
حضرت امام صادق (علیهالسلام) فرمود: دربارۀ شما نیز چنین است. اگر به وظایف و مسئولیتهای خود قیام کنید و وظایف و مسئولیتهایتان را انجام دهید و به درگاه الهی گریه و انابه کنید، خداوند فرج ما را نیز میرساند، ولی اگر به وظایف خود عمل نکنید، امر همین خواهد بود تا اینکه به آخر خود برسد (تفسیر عیاشی، ج 2، ص 154).»
14. امت و توجه به آنها و درنظر گرفتن دیدگاهها و نظرات آنها، در فتح و پیروزی و امداد از سوی خداوند تأثیر دارد، ولی این به معنای برتری امت بر امام معصوم (علیهالسلام) نیست، بلکه مراد این است که چون ادارۀ جامعه و رسیدگی به امورات مسلمانان به مسلمانان مرتبط است، پس امت و توجه به آنها در امداد و یاری و نصرت از سوی خداوند نقش دارد.
1. همبستر شدن در حالی که انگشتر عقیق یا فیروزه در دست کردهاید، اشکالی ندارد، ولی اگر در نگین انگشتر اسمی از اسمای الهی یا چیزی مانند آن نوشته شده باشد، باید از نجس شدن آن جلوگیری کرد.
2. مجامعتِ بعد از مجامعت، بدون غسل جنابت، جایز است، ولی اگر مجامعت دوم برای انعقاد نطفه و به منظور بچهدار شدن باشد، مکروه است.
همبستری بعد از اتمام دورۀ قاعدگی همسر و بدون اینکه ایشان غسل کند جایز، ولی مکروه است.
1. اگر طبقۀ بالای مسجد زائرسرا و ملکی تابع مسجد باشد، اشکالی ندارد. طبقۀ بالا تابع مسجد است، ولی مسجد نیست و حکم مسجد را ندارد.
2. اگر طبقۀ بالای مسجد ملکی تابع مسجد نباشد و ورثه بخواهند آن را تملک کنند یا دستکم مختصبه آنها باشد و فقط آنها از آن استفاده کنند، چنین چیزی جایز نیست، زیرا طبقۀ بالا ملکی است تابع وقف مسجد.
1. متوسل شدن به پیامبر و اهلبیت ایشان (علیهوعلیهمالسلام) شرط هر عبادتی است و هیچ عبادتی بدون این شرط پذیرفته نمیشود. خداوند در آیات مختلفی این حقیقت را بازگو کردهاست. برای مثال، خداوند در آیۀ
2. متوسل شدن به پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) شرط هر عبادتی است و هیچ عبادتی بدون این شرط پذیرفته نمیشود، همانطوری که شفاعت ایشان شرط هر عبادتی است و هر عمل و هر عبادتی بدون شفاعت ایشان مردود و باطل است.
3. پس باید گفت توسل به پیامبر و اهلبیت ایشان (علیهوعلیهمالسلام) دو شرط قبولی و صحت اعمال و عباداتاند، یعنی هر عمل و عبادتی و هر ذکر و وردِ زبانی و قلبیای مشروط به دو شرط یادشده است و بدون آن دو شرط، هیچ عمل و عبادت و ذکری قبول نمیشود و صحیح به جا آورده نمیشود و استغفار نیز یکی از اعمال و عبادات و اذکار است و از این حکم مستثنا نیست.
پس میتوان گفت پیامبر و اهلبیت ایشان (علیهوعلیهمالسلام) همان بسملهای هستند که هر عمل و ذکری و هر تقربی به خداوند با آنان آغاز میشود.
1. «یا ممتحنة» در زیارت حضرت فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیها) وارد شدهاست و احتمال دارد قرائت آن با کسره (صیغۀ فاعلی) صحیح باشد، هرچند سیاق زیارت قرینهای است که قرائت با فتحه (صیغۀ مفعولی) صحیح است.
2. در هر صورت، اهلبیت (علیهمالسلام) معلمان و آموزگاران و مربیان مردم و وجهالله و عینالله و یدالله و اُذُنالله در میان مردم هستند. روشن است که با وجود این ویژگیها، آنها مایۀ امتحان مردم خواهند بود و مردم را امتحان خواهند کرد.
3. مقام امتحان خلق یکی از وجوهِ «مقامِ شهادتِ» آن ذوات قدسی (علیهمالسلام) است.
4. امتحان مردم و فیضرسانی به آنها بر حسب قابلیتها و ظرفیتهایشان از مقتضیات هدایت و تربیت تکوینی آن ذوات قدسی (علیهمالسلام) است.
5. امتحان اهلبیت (علیهمالسلام) نسبتبه شیعیان و دوستدارانشان یک نوع مشخص و معین ندارد، بلکه بهاندازۀ گستردگی امتحانات الهی، گستره و متنوع است.
6. در خطبۀ دوم حضرت فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیها) آمدهاست:
«وَاللَّهِ عَائِفَةً لِدُنْیَاکُنَّ، قَالِیَةً لِرِجَالِکُنَّ، لَفَظْتُهُمْ بَعْدَ أَنْ عَجَمْتُهُمْ؛ من از دنیای شما سیر و بیزارم و از مردان شما کراهت دارم. من آنها را بعد از اینکه آزمایششان کردم، دور انداختهام.»
روشن است که «لَفَظْتُهُمْ بَعْدَ أَنْ عَجَمْتُهُمْ؛ آنها را بعد از اینکه آزمایششان کردم، دور انداختهام» به معنای امتحان و آزمایش مهاجرین و انصار است.
7. خداوند سبحان دربارۀ حضرت موسای کلیم فرمودهاست: «وَأَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنِّي وَلِتُصْنَعَ عَلَىٰ عَيْنِي * إِذْ تَمْشِي أُخْتُكَ فَتَقُولُ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَىٰ مَنْ يَكْفُلُهُ فَرَجَعْنَاكَ إِلَىٰ أُمِّكَ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُهَا وَلَا تَحْزَنَ وَقَتَلْتَ نَفْسًا فَنَجَّيْنَاكَ مِنَ الْغَمِّ وَفَتَنَّاكَ فُتُونًا؛
ترجمه: و من محبتی از خودم بر تو افکندم تا در برابر دیدگان [= علم] من، ساخته شوی (و پرورش یابی). * در آن هنگام که خواهرت (در نزدیکی کاخ فرعون) راه میرفت و میگفت: «آیا کسی را به شما نشان دهم که این نوزاد را کفالت میکند (و دایه خوبی برای او خواهد بود)!» پس تو را به مادرت بازگرداندیم، تا چشمش به تو روشن شود و غمگین نگردد. و تو یکی (از فرعونیان) را کشتی؛ اما ما تو را از اندوه نجات دادیم و بارها تو را آزمودیم (سورۀ مبارکۀ طه، آیات شریفۀ سی و نه و چهل، ترجمۀ مکارم شیرازی).»
خداوند در این آیه فرمودهاست: «وَفَتَنَّاكَ فُتُونًا؛ و بارها تو را آزمودیم.»
خدای سبحان در جای دیگر و در شأن حضرت نوح میفرماید: «وَاصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنَا وَوَحْيِنَا؛ و (اکنون) در حضور ما و طبق وحی ما، کشتی بساز (سورۀ مبارکۀ هود، آیۀ شریفۀ سی و هفت، ترجمۀ مکارم شیرازی).»
وقتی خداوند دربارۀ این دو پیامبرِ بزرگِ الهی چنین میگوید، وضعیت دیگر افراد روشن است.
1. اگر حادثۀ [منجر به فوت یا جرح] عمدی یا شبهعمدی یا حتی خطایی باشد، به راننده منتسب و درنتیجه دیه ثابت است، ولی اگر به قضا و قدر الهی مربوط و از اراده و اختیار راننده خارج بوده باشد، دیهای بر راننده نیست.
باید دانست که تعیین نوع حادثه، اینکه عمدی یا شبهعمدی یا خطایی یا امری خارج از اراده و اختیار راننده بودهاست، برعهدۀ کارشاسان تصادفات رانندگی است.
2. [چهبسا حوادثی که مردم آنها را از قضا و قدر الهی میدانند در حالی که از سهلانگاری و کمکاری راننده است.] برای مثال، در بسیاری از موارد، ترکیدن لاستیک بهعلت سهلانگاری راننده در تعویض آن است.
1. عیاشی، با سند خود، در تفسیرش و طبریِ شیعه (ابنرستم طبری) در کتاب المسترشد از زراره و او از حضرت امام صادق (علیهالسلام) و شیخ مفید، با سند خود، در الاختصاص و کشی با سند خود از حضرت امام صادق (علیهالسلام) و ابنشهرآشوب در المناقب و طبرسی در الاحتجاج و بسیاری از بزرگان دیگر در مصادر قدیمی روایت یادشده را نقل کردهاند و روایت از این جهت ثابت است، ولی باید دانست مراد از «نشرالشعر؛ باز کردن مو» نشان دادن آن، خصوصاً به نامحرم، نیست.
مراد از «نشرالشعر؛ باز کردن مو» باز کردن آن مقابل نامحرم و نشان دادن آن به نامحرم نیست، هملنطوری که در زیارت ناحیۀ مقدسه «ناشراتالشعور؛ در حالی که موهایشان را باز و پریشان کرده بودند» وارد شدهاست. مراد از این عبارتها باز کردن و پریشان کردن مو است، نه نشان دادن آن به کسی، خصوصاً به نامحرم. «نشرالشعر» یعنی باز کردن و پریشان کردن مو، هرچند در زیر روسری یا چادر باشد.
با توجه به معنایی که گذشت، معنای عبارت بعدی آن، در در نقل کشی آمدهاست، روشن میشود. در نقل کشی، در ادامۀ روایت آمدهاست: «ولأضعن قميص رسول الله على رأسي ولأصرخن إلى الله تعالى؛ پیراهن رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) را بر سرم خواهم گذاشت و خدا را خواهم خواند و از خداوند یاری خواهم خواست». در برخی روایات وارد شدهاست حضرت زهرا (سلاماللهعلیها) میخواست این کار را در کنارِ مضجعِ شریفِ پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) انجام دهد، [نه در مقابل چشم نامحرمان].
مراد از «نشرالشعر» نشان دادن آن نیست، بلکه به معنای پریشان کردن آن است. زنان برای نشان دادن ماتم و عزا معمولاً چنین کاری میکنند، همانطوری که این حالت برای زنان، هنگام دعا و تضرع به درگاه حضرت حق مستحب است. پس تهدید حضرت فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیها) به نشر و باز کردن مو تهدید به نفرین کردن است.
2. شکی نیست که امور معنوی و غیرمادی سهم عمدهای در در توانایی بدنی و قوای مادی دارد، هرچند عوامل مادی و بدنی نیز در توانایی بدنی تأثیر دارد. خداوند فرمودهاست: «يا أَيُّهَا النَّبِيُّ حَرِّضِ المُؤمِنينَ عَلَى القِتالِ إِن يَكُن مِنكُم عِشرونَ صابِرونَ يَغلِبوا مِائَتَينِ وَإِن يَكُن مِنكُم مِائَةٌ يَغلِبوا أَلفًا مِنَ الَّذينَ كَفَروا بِأَنَّهُم قَومٌ لا يَفقَهونَ؛
ترجمه: ای پیامبر، مؤمنان را به جنگ (با دشمن) تشویق کن. هرگاه بیست نفر با استقامت از شما باشند، بر دویست نفر غلبه میکنند و اگر صد نفر باشند، بر هزار نفر از کسانی که کافر شدند، پیروز میگردند، چراکه آنها گروهی هستند که نمیفهمند (سورۀ مبارکۀ انفال، آیۀ شریفۀ 65).» خداوند در این آیۀ شریفه به این نکته اشاره کردهاست که صبر، که امری معنوی و عاملی غیرمادی است، تأثیر بهسزایی در جنگ و در توانایی در جنگ و در نتیجۀ جنگ دارد. علاوه بر آیۀ یادشده، آیات دیگری نیز بر تأثیر عوامل معنوی و غیرمادی در توانایی و قدرت و نیرو دلالت دارد. از سوی دیگر، در روایت وارد شدهاست «ما ضعف البدن عما قويت عليه الروح؛ هيچ بدنى در انجام آنچه روح انسان بر آن قوى است، ناتوان نيست».
افزون بر آنچه گذشت باید گفت «شجاعت» صفتی معنوی و غیرمادی است و بهصرف توانایی بدنی و قوی بودن عضلات، شخص «شجاع» خوانده نمیشود. برای همین گفته میشود که جنگ روانی و رسانهای مهمتر از جنگ تنبهتن یا جنگ با اسحله و ابزار است. جنگ روانی و رسانهای هشتاد درصد و دیگر عوامل فقط بیست درصد در پیروز شدن تأثیر دارند. البته این سخن به معنای بیارزشی یا کمارزشی عوامل مادی نیست. براساس وحی، ما باید تا جایی که میتوانیم خود را، حتی از جهت مادی، آماده کنیم.خداوند در این باره میفرماید: «وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَمِنْ رِبَاطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَعَدُوَّكُمْ وَآخَرِينَ مِنْ دُونِهِمْ لَا تَعْلَمُونَهُمُ اللَّهُ يَعْلَمُهُمْ؛
ترجمه: هر نیرویی در قدرت دارید برای مقابله با آنها [= دشمنان]، آماده سازید. و (همچنین) اسبهای ورزیده (برای میدان نبرد) تا بهوسیلۀ آن، دشمن خدا و دشمن خویش را بترسانید. و (همچنین) گروه دیگری غیر از اینها را، که شما نمیشناسید و خدا آنها را میشناسد (سورۀ مبارکۀ انفال، آیۀ شریفۀ شصت).»
آری، عامل معنوی و مادی، هردو، مهم و تأثیرگذارند و نباید بهبهانۀ پرداختن به یکی، از دیگر غافل شد، ولی با این همه، عامل معنوی مهمتر است و سهم بهسزایی در جنگ و پیروزی دارد.
1. در نحوۀ خواندن هر نماز چهاررکعتی مخیر است، یعنی هر نماز چهاررکعتی را میتواند کامل یا شکسته بخواند. برای مثال، میتواند نماز ظهر را کامل و نماز عصر را شکسته یا، برعکس، نماز ظهر را شکسته و نماز عصر را کامل بخواند.
2. افزون بر آنچه گذشت، باید گفت شخص مسافر میتواند در اماکن تخییر، همۀ نوافل نماز ظهر و عصر را بخواند، اعم از اینکه خود نماز ظهر یا عصر [یا هردو] را کامل یا شکسته به جا آورد.
اعتقادات تقسیم میشوند به:
1. اساسها؛
2. اصلها؛
3. ضروریها؛
4. یقینیها و قطعیها؛
5. ظنیها به ظن معتبر.
هریک از موارد پنجگانه گاهی بهلحاظ اسلام ظاهری مطرح میشود و گاهی بهلحاظ اسلام واقعی و باطنی که همان اسلام و ایمان حقیقی است.
بنابر آنچه گذشت، اساسها همان چیزی است که داخل شدن در دایرۀ اسلام (ظاهری یا واقعی) به آنها بستگی دارد، مانند اقرار به شهادتین نسبتبه اسلام ظاهری و مانند شهادتهای سهگانه نسبتبه ایمان و اسلام حقیقی.
اصلها چیزهایی هستند که با انکار آنها، شخص از اسلام ظاهری یا اسلام حقیقی خارج میشود، مانند معاد که انکار آن منجر به خروج از اسلام ظاهری است و مانند ولایت که انکار آن موجب خروج از ایمان و اسلام حقیقی است.
ضروریها چیزهایی هستند که دلایل قطعی و یقینی بر آنها دلالت دارند و محقق متأمل آنها را در شریعت، بهصورت یقینی و قطعی، ثابتشده مییابد، مانند وجوب نماز و وجوب روزه و وجوب دیگر ارکان فروعات. اصل نماز و روزه و… ارکانالفروعاند و رکنالفرع رکن است، نه فرع.
هرچند همۀ ضروریها با دلایل قطعی و یقینی اثبات شدهاند، دارای مراتب مختلف و متعددند و هر مرتبه آثار مختص به خود را دارد. برای همین، مانند عدهای از بزرگان متقدم، ما نیز در احکام ضروریها به تفصیل قائل شدهایم.
آری، با رعایت شرطی که میآید، جایز است و آن شرط این است که:
1. مبلغ یا مالی که قرض داده میشود عوض از طلا یا عوض از ارزی خاص باشد که أ. معمولاً ارزش آن در بازار سرمایه ثابت است و ب. آن ارز در بازار سرمایه، ملاک و معیاری برای ارزش و قیمت اشیا و کالاهاست. بر اساس این، خود مبلغ قرضدادهشده ملاک اصلی نیست، بلکه آنچه مبلغ قرضدادهشده عوض از آن است، ملاک است.
2. در این قرض دادن، ملاک اصلی همان طلا یا ارز معین است و مبلغ قرض که با پول ملی یا محلی است، باید به مقدار طلا یا ارز معین تبدیل شود.
3. و تورم با توجه به تفاوتِ قیمتِ روزِ طلا یا ارز معین با قیمتِ مالیِ سابقِ آنها محاسبه میشود.
1. تماشای این فیلمها، تا زمانی که مستهجن یا برای ترویج امری باطل نباشند، جایز است.
2. درمورد موسیقی متن فیلم باید گفت استماع آن حرام است، ولی سماع آن حرام نیست، یعنی آگاهانه گوش دادن و تمرکز بر موسیقی حرام است، ولی شنیدن آن، بدون اینکه شخص به آن گوش دهد و بر آن تمرکز کند، حرام نیست.
3. تماشای این فیلمها و دانلود آنها و پرداخت هزینۀ دانلود جایز است.
1. استماع و آگاهانه گوش دادن و تمرکز بر روی موسیقی حرام است، نه سماع (شنیدن) آن. اگر صدای موسیقی به گوش کسی برسد و شخص آن را بشنود، ولی به آن التفات و توجه نداشته باشد و آگاهانه به آن گوش ندهد اشکالی ندارد و حرام نیست.
2. اگر شخصی با اینترنت یا از تلویزیون به غنا و موسیقی گوش دهد، [خودِ گوش دادن به غنا و موسیقی حرام است، ولی] پرداخت اجرت و هزینۀ اینترنت و تلویزیون حرام نیست، زیرا منفعت اینترنت و تلویزیون منفعتی حلال است، هرچند شخص آن دو را در عملی حرام به کار بگیرد.
1. با این امور حکم قضایی اثبات نمیشود، زیرا این موارد علمآور نیستند و اطمینان نیز کافی نیست.
2. خصوصاً با برنامههای خاص و پیشرفته، امکان دستکاری در عکس وجود دارد.
3. ممکن است با بررسی شرایط و با در نظر گرفتن قرائن و شواهد مختلف، دربارۀ صدور فعلی به اطمینان برسیم. در این صورت، نهایت چیزی که اطمینان اثبات میکند تهمت به شخص و شک و شبهۀ دربارۀ او است و [چنین شک و شبهه و تهمتی دارای ثمره است]. برای مثال، در قتل، دیه را اثبات میکند.
1. حکم پیوند رحم همان حکم پیوند دیگر اعضاست. پیوند اعضا با توجه به ذات و ماهیت عمل، جایز است و اشکالی ندارد.
2. حکم پیوند تخمدانها که تابع رحماند، همان حکم پیوند رحم است.
3. لقاح تخمک با منیِ مردی که نسبتبه صاحبِ قبلیِ تخمک (نسبتبه فرد اهداکننده) اجنبی است اشکال دارد، بلکه با توجه به اینکه رحمِ صاحبِ قبلیِ تخمک (رحمِ فردِ اهداکننده) برای مرد اجنبی حرام است، تلقیح تخمک او با منی مرد اجنبی نیز قطعاً حرام خواهد بود.
4. با پیوند رحم، رحم از اعضایِ بدنِ زنی است که عمل پیوند را انجام دادهاست.
5. پس فرزند متولدشده فرزند زن دوم است، زنی که عمل پیوند را انجام دادهاست، زیرا رحم از اعضایِ بدنِ آن زن است و او صاحب فعلی رحم است.
6. اما تخمدانها به صاحب قبلیشان (زنی که رحم و تخمدانها از او گرفته شدهاست) منتسب است و درنتیجه صاحب تخمدانها (زنی که رحم و تخمدانها از او گرفته شدهاست) مادر نوزاد متولدشده خواهد بود.
7. به سخن دیگر، نوزاد متولدشده دو مادر خواهد داشت.
8. حکم اخذ رحم از شخصی دیگر، مرده یا زنده، تفصیل و بستگی دارد به مسلمان بودن و مؤمن بودن و غیرمسلمان بودن شخصی که رحم از او گرفته میشود. اگر فردی که رحم از او گرفته میشود مسلمان نباشد و در صورت زنده بودن، به اهدای رحم اقدام کرده باشد، اخذ رحم و پیوند آن جایز است.
9. پیوند رحم مادر به دخترش، اگر همراه با پیوند تخمدانها باشد، در این صورت صاحب تخمکها مادر زوجه خواهد بود و درنتیجه لقاح آنها با منی زوج بهلحاظ تکلیفی اشکال خواهد داشت، زیرا مادرزن حرث و کشتزار شخص نیست.
10. پیوند رحم خواهر به خواهرش فینفسه جایز است، هرچند شخصی که رحمش را اهدا میکند (خواهرِ شخصِ پیوندگیرنده) با ازبین بردن رحم و خارج کردن آن از بدنش مرتکب حرام میشود.
11. در همۀ موارد اشکالی مشترک وجود دارد و آن تلقیح منی زوج با تخمک زن اجنبی است. آری، تلقیح منی زوج با تخمک زن اجنبی اشکال دارد، ولی نوزاد متولدشده حلالزاده و منتسب به صاحب منی (زوج) است و صاحب تخمک و صاحب رحم دو مادر نوزاد محسوب میشوند، یعنی نوزاد متولدشده دو مادر خواهد داشت، صاحب رحم و صاحب تخمک.
11. البته اگر صاحب تخمک از افرادی باشد که برای زوج حراماند، در حلالزادگیِ نوزادِ متولدشده اشکال وجود دارد.
1. آنچه در شمارۀ (1) گفتهاید صحیح است.
2. در فرض سؤال، پیوند رحم جایز است.
3. دربارۀ آنچه در شمارۀ (3) گفتهاید باید بگویم که جمع بین دو خواهر در ازدواج جایز نیست، یعنی شخص نمیتواند با هر دو خواهر ازدواج کند بهطوری که دو خواهر همزمان در عقد شخص باشند. این سخن به پیوند رحم ارتباطی ندارد و پیوندِ رحمِ خواهر از این حیث بیاشکال است، زیرا بعد از پیوند، رحمْ رحم زوجه محسوب میشود، نه رحم خواهرش. هر عضوی بعد از پیوند، از اعضای بدن شخصی محسوب میشود که پیوند اعضا را انجام دادهاست، همانطوری که این سخن دربارۀ قلب و کلیه و دست نیز صادق است، وقتی که این اعضا از شخص کافر گرفته شود و به بدن فرد مسلمان پیوند زده شود.
قلب و کلیه و دستی که از کافر گرفته شده و به فرد مسلمان پیوند داده شدهاست، به فرد مسلمان منتسب است، نه به شخص کافر و از اعضای فرد مسلمان است، نه از اعضای فرد کافر.
اما حکمِ پیوندِ تخمدانها حکم پیوند از شخص اجنبی است، زیرا منع از ازدواج با خواهرزن منعی ابدی نیست [و فقط تا زمانی که زوجه در عقد نکاح با زوج است، خواهرش بر زوج حرام است].
1. باید منشأ بطلان طلاق اثباتشده باشد و بهصرف ادعای زوج سابق، بطلان طلاق ثابت نمیشود. زوج سابق زن را طلاق داده و به طلاق آن اقرار کردهاست و درنتیجه ادعای بطلان از سوی او پذیرفته نمیشود و بنا بر صحت طلاق گذاشته میشود.
2. اگر بطلان طلاق اثبات شود و شخص دوم با زن همبستر شده باشد، شخص بر زن حرام ابدی میشود و باید از هم دوری کنند، زیرا عقد نکاح باطل و آنها به هم حرام ابدیاند. چون در ازدواج دوم، شبهۀ موضوعیه وجود دارد، بنابر احتیاط مستحب، بهتر است مرد دوم زن را طلاق دهد.
1. چیزی که امروزه بهعنوان اجارۀ سرمایه از آن یاد میشود قرض ربوی است و قرض ربوی (شرط زیادت در قرض) حرام است.
2. میتوان قرارداد را چنین منعقد کرد: با مبلغی که بهعنوان سرمایه به شرکت داده میشود ماشینآلات یا مصالح ساختمانی یا چیزی مانند آن خریداری شود و سود بهدستآمده از پیمانکاری بین طرف یا اطراف قرارداد با کسی که سرمایهگذاری کردهاست تقسیم شود. در این قرارداد، سودی معین وجود ندارد و شرکتِ طرفِ قرارداد ملزم به پرداخت سود مشخصی نیست، بلکه درصدی [معین] از سود بهدستآمده از پیامانکاری به شخص داده میشود.
1. معنوی بودن کاری به معنای ارزش مالی نداشتن نیست. کارهای معنوی، ازجمله آنچه در سؤال ذکر شدهاست (صلوات فرستادن و اهدای آن به امام زمان)، دارای ارزش مادی است. پس معنوی بودن کاری به معنای نفی ارزش مالی و اجرت و دستمزد نیست.
2. برخی امور معنوی، مانند احترام به پدر و مادر و رعایت ادب در پیشگاه آنها، مالیت ندارند و درنتیجه فاقد ارزش مالیاند و مهریه قرار دادن چنین اموری مشکل و باطلکنندۀ عقد است. چنین امور فاقد ارزش مالی را نمیتوان مهریه قرار داد، ولی تعیین آنها بهعنوان شرط اشکالی ندارد و جایز است.
3. اگر آنچه بهعنوان مهریه قرار داده شدهاست ارزش مالی نداشته باشد، عقد باطل خواهد بود و درنتیجه دوباره خواندن عقد اشکالی نخواهد داشت.
4. فسخ عقد موقت به بخشیدن مدت از طرف زوج است. اگر زوج باقی مدت را ببخشد، عقد منقطع فسخ میشود. برای بخشیدن باقی مدت، تماس صوتی یا ارسال صوت ضبطشدۀ دال بر فسخ عقد و بخشش باقی مدت کافی است.
. باید منشأ بطلان طلاق اثباتشده باشد و بهصرف ادعای زوج سابق، بطلان طلاق ثابت نمیشود. زوج سابق زن را طلاق داده و به طلاق آن اقرار کردهاست و درنتیجه ادعای بطلان از سوی او پذیرفته نمیشود و بنا بر صحت طلاق گذاشته میشود.
2. اگر بطلان طلاق اثبات شود و شخص دوم با زن همبستر شده باشد، شخص بر زن حرام ابدی میشود و باید از هم دوری کنند، زیرا عقد نکاح باطل و آنها به هم حرام ابدیاند. چون در ازدواج دوم، شبهۀ موضوعیه وجود دارد، بنابر احتیاط مستحب، بهتر است مرد دوم زن را طلاق دهد.
1. اگر امام زود ملتفت مسئله شده باشد و برای رکوع هیچ مکث نداشته باشد و بدون اینکه لحظهای در رکوع بماند، به سجده برود، قصد سابق (خم شدن به قصد رکوع) آسیبی به نماز نمیرساند [و نماز صحیح است].
2. اگر بعد از خم شدن برای رکوع، حتی لحظهای مکث کند و سپس به سجده برود، [«رکوع» صدق میکند و درنتیجه] نماز به علت اتیان رکن اضافی (رکوع اضافی) باطل است.
3. اگر مأمومین نیز لحظهای در رکوع مکث کنند و سپس به سجده روند، نمازشان باطل خواهد بود، ولی اگر مکث نکنند و و بدون اینکه لحظهای در رکوع بمانند، به سجده بروند، برای صحت نمازشان وجهی وجود دارد.
1. کمالات و فضائل عاماند و هر کسی میتواند به کمالها و فضلیتها متصف شود، ولی هر کمال و فضیلتی دارای مراتب و درجه است و قلۀ مراتب و درجات به اصطفا و برگزیدگی ختم میشود [و اصطفا و برگزیدگی عام و همگانی نیست].
2. مقام اصطفا و برگزیدگی آخرین مراتب کمالها و فضیلتهاست، ولی خود این مقام دارای مراتب و درجات فراوان است. برگزیدگان الهی از دیگران برترند، ولی چنین نیست که همۀ برگزیدگان الهی در یک حد و یک سطح باشند! مقام برگزیدگان با هم متفاوت است. برخی بالا و والا و برخی بالاتر و والاترند، همانطوری که دیگر افراد نیز در یک سطح از کمالات و فضائل نیستند و در کمال و فضلیت، با هم تفاوت دارند.
3. دربارۀ مراتب مختلف کمال و فضیلت میتوان گفت برخی درجات و مراتب آن اکتسابی است و برخی درجات و مراتب آن اعطاییِ لدنی است و برخی مراتب آن اعطاییِ اصطفایی (برگزیدگی) است. [مراتبِ اعطاییِ اصطفایی نیز لدنیاند (منعندالله هستند)، ولی برتر از قسم قبل و مختص به برگزیدگان الهیاند.]
4. مراتب و درجات اعطاییِ لدنیِ اصطفایی مختص برگزیدگان الهی و از دسترس دیگر افراد خارج است. افراد عادی نمیتوانند به درجات و مراتب اعطاییِ لدنیِ اصطفایی دست یابند، ولی مراتب و درجاتِ اعطاییِ لدنیِ ملکوتی (غیراصطفایی) برای دیگران نیز ممکن است و همه، به شرط مجاهدت و رعایت تقوای الهی و عمل به وظائف و تکالیف دینی، میتوانند به این مراتب و درجات برسند. این سخن دربارۀ مراتب و درجاتِ اعطاییِ لدنیِ ملکوتیِ علم و حکمت صادق است و مقام «صدّیق» و «صدّیقه» و نیز مقام حضور لدنی نیز همین حکم را دارد، همانطوری که بلعم باعورا به برخی از این مراتب و درجات رسیده بود.
5. همانطوری که اکتساب کمالات و فضائل لدنی ملکوتی (غیراصطفایی) ممکن است، سلب شدن و از دست دادن آنها نیز ممکن است. همانطوری که شخص با مجاهدت و تقوای الهی به کمالات و فضائل لدنی ملکوتی (غیراصطفایی) دست مییابد، با به عقب برگشتن و با از دست دادن تقوا و با سر باز زدن از انجام وظائف، از دست میروند. این سخن نهتنها دربارۀ کمالات و فضائل لدنی ملکوتی (غیراصطفایی) صادق است، بلکه دربارۀ کمالات و فضائل لدنی اصطفایی نیز صدق میکند. گاهی برخی برگزیدگان الهی دراثر ترک اولی برخی مقامات و درجات اصطفائی خود را از دست دادهاند.
6. «صدق» و «صدّیق» و «صدّیقه» مقامی والا و بلند و اعم از اصطفایی و غیراصطفایی است. برخی مراتب و درجات آن اصطفایی و دور از دسترس افراد عادی است و برخی مراتب و درجات آن غیراصطفایی و برای افراد عادی، ممکن است.
7. حضرت حق تعالی میفرماید:
«وَالَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ أُولَٰئِكَ هُمُ الصِّدِّيقُونَ وَالشُّهَدَاءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَنُورُهُمْ؛
ترجمه: کسانی که به خدا و رسولانش ایمان آوردند، آنها صدّیقین و شهدا نزد پروردگارشاناند. برای آنان است پاداش (اعمال)شان و نور (ایمان)شان (سورۀ مبارکۀ حدید، آیۀ شریفۀ نوزده).»
دستهای از روایات در تفسیر این آیۀ شریفه وارد شدهاست. برقی در «محاسن»، باب «مؤمن صدّیق و شهید است»، نقل کردهاست:
«عَنْهُ عَنْ أَبِيهِ عَنْ حَمْزَةَ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْجَعْفَرِيِّ عَنْ جَمِيلِ بْنِ دَرَّاجٍ عَنْ عَمْرِو بْنِ مَرْوَانَ عَنِ الْحَارِثِ بْنِ حَصِيرَةَ عَنْ زَيْدِ بْنِ أَرْقَمَ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِيٍّ (عَلَیهِما السَلامُ) قَالَ: مَا مِنْ شِيعَتِنَا إِلَّا صِدِّيقٌ شَهِيدٌ! قَالَ: قُلْتُ: جُعِلْتُ فِدَاكَ، أَنَّى يَكُونُ ذَلِكَ وعَامَّتُهُمْ يَمُوتُونَ عَلَى فِرَاشِهِمْ؟! فَقَالَ: أَ مَا تَتْلُو كِتَابَ اللَّهِ فِي الْحَدِيدِ: “وَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ أُولئِكَ هُمُ الصِّدِّيقُونَ وَالشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ”؟ قَالَ: فَقُلْتُ: كَأَنِّي لَمْ أَقْرَأْ هَذِهِ الْآيَةَ مِنْ كِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ قَطُّ. قَالَ: لَوْ كَانَ الشُّهَدَاءُ لَيْسَ إِلَّا كَمَا تَقُولُ لَكَانَ الشُّهَدَاءُ قَلِيلا؛
ترجمه: زیدبن ارقم از حسینبن علی، حضرت اباعبدالله (علیهالسلام)، روایت کردهاست که حضرت فرمود: همۀ شیعیان ما «صدّیق» و «شهید» هستند. راوی میگوید به حضرت (علیهالسلام) عرض کردم: چگونه ممکن است همۀ شیعیان صدّیق و شهید باشند در حالی که بیشتر آنها در رختخواب و به مرگ طبیعی از دنیا میروند؟! حضرت (علیهالسلام) فرمود: آیا سخن خداوند تبارک و تعالی را در سورۀ حدید ندیدهای؟ خداوند در سورۀ حدید میفرماید: «کسانی که به خدا و رسولانش ایمان آوردند، آنها صدّیقین و شهدا نزد پروردگارشاناند. برای آنان است پاداش (اعمال)شان و نور (ایمان)شان». راوی میگوید: عرض کردم گویا من تابهحال با این آیه برخورد نداشتهام!حضرت فرمود: مطابق گفتۀ تو، مصادیق شهدا [در آیۀ شریفه] افراد قلیلی خواهند بود.
در روایتی دیگر، ابویوسف، یعقوببن یزید از محمدبن ابیعمیر و او هم از عمروبن عاصم و او هم از منهال قصاب روایت میکند که به حضرت امام صادق (علیهالسلام) عرض کردم: به درگاه حضرت حق دعا کن که شهادت را نصیب من گرداند. حضرت صادق (علیهالسلام) فرمود: مؤمن هرگاه بمیرد، شهید محسوب میشود. مگر سخن خداوند تبارک و تعالی را نشنیدهای که فرمودهاست:
«وَالَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ أُولَٰئِكَ هُمُ الصِّدِّيقُونَ وَالشُّهَدَاءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ لَهُمْ أَجْرُهُمْ وَنُورُهُمْ؛
ترجمه: کسانی که به خدا و رسولانش ایمان آوردند، آنها صدّیقین و شهدا نزد پروردگارشاناند».
این دو روایت در تبیین و تفسیر آیۀ شریفه وارد شدهاست و غیر از این دو، روایات دیگری نیز در این معنا از اهلبیت (علیهمالسلام) وارد شدهاست.
8. از ادله برمیآید که «صدّیق» و «شهید» دو مقام کمالی و فضیلتی والا و عام دارای مراتب مختلف است که مراتب و درجات برین و والای این دو کمال و فضیلت تا مقام اصطفا و برگزیدگی بالا میرود.
9. «صدّیق» و «شهید» دو مقام کمالی و فضیلتی دارای مراتب است. برخی از مراتب و درجات این دو مقام عام و در دسترس همگان است و برخی از مراتب و درجات آن مختص به مقام اصطفا و برگزیدگی است. فقط برگزیدگان الهی به درجات مختص به مقام اصطفا متصف میشوند.
10. «صدّیق» و «صدّیقه» مقامی است که شخص به وسیلۀ صدق و راستی با حضرت حق به این مقام میرسد و صدق و راستی با خدای سبحان با اطاعت از او حاصل میشود. کسی که با تمام وجود، با جوارح و جوانح، از حضرت حق تعالی اطاعت کند به مقام «صدق معالله» رسیدهاست و «صدّیق» یا «صدّیقه» است. «صدق معالله»، هم دربارۀ جوارح، [مثل دست و پا و چشم و..]، مطرح است و هم دربارۀ جوانح، مانند قلب و جان. صدق قلب همان اقبال به حضرت حق تعالی است.
11. آنچه در زیارت حضرت فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیها) وارد شدهاست (إِنْ كُنَّا «صَدَّقْنَاكِ»)، ظاهراً مشدد است، هرچند مشدد نبودن آن هم توجیه دارد و غلط نیست.
1. درصورت امکان، بهتر است نماز جماعت دوبار خوانده و با گروه اول و دوم تکرار شود، هرچند بهخاطر تکرار، تعداد نفرات یکی از جماعتها یا هر دوی آنها کاهش پیدا کند.
2. تکرار نماز جماعت در برخی مناطق مرسوم است.
|3. اگر تکرار نماز ممکن نباشد، میتوان روزهای هفته را تقسیم کرد و در برخی روزها مطابق خواست گروه اول، نماز جماعت را با تأخیر اقامه کرد و در برخی روزها، مطابق خواست گروه دوم، نماز جماعت را در وقتِ فضیلتِ نماز اقامه کرد.
1. چنین حسابی جایز نیست. طلبکار نمیتواند مبلغی اضافه بر مبلغ قرض را بهعنوان سود و منافع از بدهکار بگیرد.
2. البته بدهکار بهخاطر تعلل و کمکاری در پرداخت قرض خود، گناهکار و ذمهاش، تکلیفاً و نه وضعاً، مشغول است. به سخن دیگر، با پرداخت مبلغ بدهی، بدهکار بدهیاش را ادا میکند و از این جهت (جهت وضعی)، به طلبکار بدهیای ندارد، ولی با این همه، بهخاطر تعلل و کمکاری در پرداخت قرض، گناه کردهاست و باید از طلبکار حلالیت بگیرد.
3. اگر بهخاطر تورم ارزش پول پایین آمده باشد، [پرداخت اصل بدهی (دو هزار دینار در فرض سؤال) کافی نیست و] بدهکار ضامن تفاوت خواهد بود.
4. جایز نبودنِ گرفتنِ سودِ پول راجعبه زمانی است که طلبکار پول نقد قرض داده باشد. اگر طلبکار در اصل مواد اولیه یا کالا قرض داده باشد، یعنی از اول، طلبکار مواد اولیه یا کالا را به شخص بدکار داده باشد و از همان اول، قرار بر پرداخت مواد اولیه یا کالا باشد، در این صورت، بدهکار باید قیمتِ روزِ آن ماده یا کالا را بپردازد، نه قیمتِ زمانِ قرض کردن (سیزده سال قبل) را.
5. جایز نبودنِ گرفتنِ سودِ پول راجعبه زمانی است که طلبکار پول را قرض داده باشد. اگر دین بهعنوان قرض نباشد، بلکه با عنوان مضاربه باشد و مدیون آن را برای مضاربه گرفته باشد، طلبکار حق اخذ سود را دارد.
1. از اهلبیت عصمت و طهارت (علیهمالسلام) وارد شدهاست که مراد از «خلود و ماندگاری در آتش» بیان جزای کسی است که مؤمنی را بهخاطر عداوت و دشمنی با ایمان او، بکُشد.
2. بنابراین کسی که بهخاطر نزاعهای دنیوی مؤمنی را میکُشد به عقوبت خود خواهد رسید، ولی مصداق این آیه نیست و این آیه چنین فردی را شامل نمیشود.
1. چنین چیزی صحیح نیست. شخص نمیتواند مناسک حج را از طرف خود و از طرف شخصی دیگر به جا آورد.
2. البته اهدایِ [ثواب و فضیلتِ] عمل به شخص یا گروهی دیگر جایز است. شخص میتواند [ثواب و فضیلتِ] مناسکِ انجامشده را به شخصی دیگر یا به اشخاصی دیگر اهدا کند.
3. اتیان مناسک مستحب [و نه واجب] از طرف اشخاص دیگر جایز است، یعنی حاجی میتواند مناسک مستحب را از طرف افراد زیادی انجام دهد.
4. ولی مناسک واجب را فقط به نیابت از یک نفر میتواند انجام دهد.
5. در نیابت از مناسک واجب، شخص فقط نائب یک منوبعنه میتواند باشد، ولی افراد زیادی میتوانند نائب یک منوبعنه باشند.
باید همۀ مواضع غسل، بهجز جایی که زخم است، شسته شود. اما دربارۀ زخم باید گفت اگر بتوان جبیرهای، [پوششی مانند پارچه یا مانند آن]، روی آن گذاشت و روی جبیره را مسح کرد [بهطوری که آب به زخم نرسد]، باید چنین کرد. اگر مسح جبیره [غسل جبیرهای] نیز ممکن نباشد، شستن موضع زخم لازم نیست و شستن دیگر مواضع کفایت میکند.
1- نبايد مؤمنان عزيز عباراتی از خود اختراع كنند ؛ بلكه فقط باید از نصوص قرآن وعترت راهنمایى بگيرند و اقتباس کنند .
2- امام ششم علیه السلام فرمود : ما دوست داريم آنچه می گويم بگوئيد وآنچه نگفتيم نگوئيد .
3- گفتارهای شعائری، بار عقيدتى دارند و واژه های شعائری ؛ انعکاس آرمانهای مذهب و بازتاب عقاید دين است .
اين شعارها نبايد خودسرانه باشد بلکه بايد از روايات ائمه عليهم السلام گرفته شود و کاملا از آن ها تبعيت شود ؛ چون اينها آرمان دين است ودين از غير قرآن وعترت گرفته نمی شود .
4- ما در شعائر دینی و مذهبی ، خودسرانه عمل نمی كنيم بلكه فقط از واژه ها وعنوان های وارد شده در كتاب وروايات عترت اهلبيت علیهم السلام تبعیت می کنیم .
5- شعایر دینی و تعابیر آن ها، رموز دين خداوند است و نمی توان با عقل ناقص بشرى به آن ها رسيد بلكه فقط به واسطه قرآن وسنت معصومين علیهم السلام باید به آن ها رسید . بنا بر اين بايد از گفتارهای وحى الهی و نصوص اهل بیت پیامبر تبعیت کرد .
6-بدترين كجروی اينست كه انسان از تبعيت از قرآن وسنت معصومين علیهم السلام دور شود و از ساخته های خود پيروى كند .
7- ترويج ونشر نور اهلبيت علیهم السلام این نيست که تعابیر من در آوردی بسازیم و به خیال خود نشر معارف دهیم ، بلكه این نشر و ترویج فقط از راه گفتارهای وحیانی صورت می گیرد که ریشه در وحی منبعث از قدرت لایزال الهی دارد .
8- متأسفانه این قبیل شعارهاى خود ساخته ، چهره ای منفی از مذهب امامان اهلبيت علیهم السلام نشان می دهد و مسئولیتش بر دوش سازندگان آن است .
9- براى تعظيم اهلبيت علیهم السلام و نشر مفاهیم عالی دینی؛ باید همان حقايق آيات قرآن و روايات مستفيض فضائل آنها را تبيين كرد ؛
و چه بسا همین ، بزرگترين وسيله برای ترويج فضائل این خاندان باشد .
10-آيات و روايات فضائل اهل بیت علیهم السلام بسيار است اما مهم آن ست كه اين فضائل به زبان روز تبيين ونشر گردد .
همچنين بايد به شیوه ای گیرا و متین ؛ دلايل مظلوميت اهلبيت علیهم السلام و علوم وحكمتهای معجز آميز آنان را گسترش داد که همین ، وباعث جذب عقول نخبگان و دانشمندان وپژوهشگران است .
اگر ریتم آن مشابه ریتم آهنگ و موسیقی باشد، حکم موسیقی را دارد [و اشکال دارد]، ولی اگر ریتم آن مشابه ریتم آهنگ و موسیقی نباشد، جائز، ولی مکروه است، چنانچه خدای سبحان در اشاره به این مطلب میفرماید: «وَمَا كَانَ صَلَاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ إِلَّا مُكَاءً وَتَصْدِيَةً فَذُوقُوا الْعَذَابَ بِمَا كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ؛
ترجمه: و نماز و دعایشان در کنار خانه [یِ خدا] چیزی جز سوت کشیدن و کف زدن نبود. پس به کیفر کفری که همواره میورزیدید، عذاب [دنیا و آخرت را] بچشید (سورۀ مبارکۀ انفال، آیۀ شریفۀ سی و پنج، ترجمۀ انصاریان).»
در روایات وارد شدهاست که دست زدن از کارهای قوم لوط بودهاست.
واقعۀ کربلا و مصیبت حضرت امام حسین (علیهالسلام) دارای وجوه مختلف و ابعاد متعدد است و عزاداری برای حضرت امالبنین عزاداری برای اباعبدالله (علیهالسلام) و لطمه زدن در عزای امالبنین لطمه در عزای اباعبدالله (علیهالسلام) است. سیرۀ شیعیان در دهۀ محرم نیز این سخن را تأیید میکند. شیعیان هر یک از شبها و روزهای دهۀ محرم را به یکی از ستارههای درخشان و اسوههای صبر و وفاداریِ کربلا اختصاص میدهند و در آن روز و شب، مصائب و جنگآوری و دلاوریهای آن اسوه را ذکر میکنند، زیرا یادِ یارانِ وفادارِ اباعبداللهالحسین (علیهالسلام) یاد آن حضرت است و عزاداری برای آنها عزاداری برای حضرت است. همۀ این وقایع و حوادث، همۀ این مصائب و صبر و شکیباییها، همۀ این حماسهها و دلاوریها، همۀ این رزمها و جنگآوریها، حول حضرت امام حسین (علیهالسلام) متمرکز است و یاد آنها یاد حضرت امام حسین (علیهالسلام) است.
این سخن با آنچه در زیارتهایِ حضرتِ حسین (علیهالسلام) وارد شدهاست مطابقت دارد. مخاطبِ زیاراتِ مأثورۀ حضرتِ اباعبداللهالحسین (علیهالسلام) خودِ حضرت است، ولی با این همه، در آن زیارات فرزندان و نوادگان حضرت (علیهوعلیهمالسلام) و مصائب آنان و نیز افراد دیگری از بنیهاشم و مصائب آنان و نیز اصحاب حضرت و مصائب آنان ذکر شدهاست.
لعنِ قاتلینِ ائمه و قاتلین شعیان آن ذوات قدسی نیز در امتداد یاد حضرت (علیهالسلام) است. در زیارتها، قاتلینِ حضرتِ امام حسین (علیهالسلام) و قاتلین فرزندان و نوادگان و قاتلین یاران و قاتلین شیعیان ایشان لعن شدهاند و این لعن و نفرینها چیزی مجزا از یاد حضرت و ذکر مصیبت ایشان نیست.
1. مؤمنان نباید از چنین تعبیرهایی استفاده کنند. در این موضوعات، باید از تعابیری استفاده شود که در نصوص روایات و زیارات به کار رفتهاست.
2. از حضرت امام صادق (علیهالسلام) روایت شدهاست که در شأن و مدح ما، آنچه خود ما گفتهایم بگویید و آنچه را نگفتهایم نگویید.
3. چنین سخنانی به اعتقادات مرتبط است و سخن از اعتقادات از شعائر دینی است و شعائر دینی نمای دین است. افراد در مواجهۀ اول با دین شعائر دینی را میبینند و آن را درمییابند. برای همین، نمیتوان در بیان اعتقادات از تعابیر بیاساس و مندرآوردی استفاده کرد. در این باره، حتماً باید به قرآن و اهلبیت (علیهمالسلام) رجوع کرد و از آنچه در قرآن و روایات اهلبیت (علیهمالسلام) وجود دارد استفاده کرد.
4. حاصل سخن این است که ما در این باره باید از دستورات و اوامر و سخنان اهلبیت (علیهمالسلام) تبعیت کنیم و بههیچوجه از آن ذوات قدسی (علیهمالسلام) پیشی نگیریم.
5. در روایات وارد شدهاست که نمیتوان با عقل بشری به دین الهی رسید و حتماً در این باره باید به وحی رجوع کرد.
6. خطرناکترین انحراف و گمراهی و لغزش پیروی از هوای نفس در امور دینی، خصوصاً در امور اعتقادی دینی، است. خطرناکترين انحراف اين است كه انسان در امور دین به جای تبعیت از وحی الهی، از هوای نفس، از آنچه خوشش میآید، پيروی كند.
7. ترویج و تبلیغ و نشرِ مذهبِ حقۀ اثنیعشری با الفاظ و ترکیبهای بیاساس و ساختگی ممکن نیست. ما در این مورد باید از تعابیر دینی، از تعابیری که در قرآن و روایات و زیارات به کار رفتهاست، استفاده کنیم.
8. نهتنها ترویج و تبلیغِ مذهبِ حقۀ اثنیعشری با ترکیبهای بیاساس و ساختگی ممکن نیست، بلکه چنین تعابیر و سخنانی اثر سوء و تأثیر منفی دارند و چهرۀ دین و مذهبِ حقه را وارونه نشان میدهند.
9. برای ترویج و تبلیغ دين حق، بهترين روش بيان مقامات و فضائل واردشده در شأن و مقام اهلبيت (عليهمالسلام) است.
10. نه شأن و مقام و معجزات اهلبیت (عليهمالسلام) پایین است و نه آیات و روایات بیانکنندۀ شأن و مقام آن ذوات قدسی (عليهمالسلام) کم است. آن ذوات قدسی و نورانی (عليهمالسلام) مقامی رفیع و بلند دارند و آیات و روایات فراوانی شأن و مقام و معجزات آن بزرگواران (عليهمالسلام) را بازگو کردهاست. ما باید از تعابیر ساختگی و بیاساس پرهیز کنیم و تا آنجا که میتوانیم از این گنجینههای دینی که رهآورد وحی الهی است استفاده کنیم. باید حقایق را از قرآن و روایات بگیریم و با زبان روز و بیانی قابلفهم و هضم برای انسان امروزی تبیین کنیم تا تشنگان حقیقت به حق و حقیقت رسند و سیراب شوند. ما باید در قرآن و سخنان اهلبیت (عليهمالسلام) تأمل کنیم و آنها را بفهمیم و سپس با بیانی شیوا و گیرا و قابلفهم برای انسان معاصر، به دیگران عرضه کنیم تا محققین و پژوهشگران، کسانی که دل در گرو حق و حقیقت دارند و تشنۀ علم راستین و خواهان حکمت حقیقیاند، به حقیقت رسند و سیراب شوند. بهراستی اگر معارف قرآنی و دینی به جامعۀ نخبگانی ارائه شود، موجب حیرت عقلها میشود.
1. اگر دست کشیدن از حقوق و بخشیدن آن در مقابل این بود که زوج او را طلاق دهد و حق رجوع نداشته باشد، این طلاق طلاقِ خلع است و طلاق خلع یکی از اقسام طلاق بائن است و درنتیجه زوج حق رجوع به زوجه را ندارد و طلاق فسخ نمیشود.
2. اگر شرط یادشده ثابت باشد، یعنی اگر زوجه از حقوق خود بگذرد تا زوج او را طلاق دهد و حق رجوع نداشته باشد، ازدواج زن با همسر دومش صحیح است و اشکالی ندارد.
3. اگر زوج زوجه را طلاق دهد و بعد از طلاق، زوجه همۀ حقوق خود را ببخشد تا زوج از حق رجوع خود بگذرد و به زوجه رجوع نکند، در این صورت طلاق طلاق رجعی است، نه بائن، و حق رجوع برای زوج ثابت است و زوج میتواند در ایام عده رجوع کند و در صورتِ رجوعِ زوج، ازدواجِ دومِ زن باطل است و اگر زن با شخص دوم همبستر شده و دخول صورت گرفته باشد، برای هم حرام ابدی میشوند.
1. اگر مقصود از «صیغهای بودن» زناکار بودن زن است، باید گفت زنا موجب عده نمیشود و لازم نیست شخص زناکار، بهخاطر زنا، عده نگه دارد و درنتیجه عقد و نکاح او و دخول به او صحیح و جایز است.
2. آری، لازم نیست شخص زناکار، بهخاطر زنا، عده نگه دارد، ولی بهتر است از روی احتیاط، چنین شخصی تا دیدن یک حیض، عقد و به او دخول نشود، یعنی بهتر است چنین شخصی تا دیدن یک حیض، استبرا شود.
1. آنچه تسویه شدهاست خمس دارد و آنچه هنوز تسویه نشدهاست خمس ندارد، [یعنی نصفِ مبلغِ قبضشده خمس دارد، نه کل آن].
2. اگر مابقی مبلغ در دست شخص بماند و آن را در مئونه خرج نکند، از مئونه محسوب نمیشود و خمس دارد، زیرا صرفِ بدهکار بودنِ نصفِ مبیع (کالای موردمعامله) موجب نمیشود مبلغ بدهکاری از مئونه باشد.
*: بیع سلف بیعی است که مبیع کلیِ در ذمه و ثمن نقد و معلوم است. در این بیع، فروشنده مبلغِ موردمعامله را میگیرد و متعد میشود در زمانی مشخص، کالا را تحویل دهد.
1. مشهور علما در برخورد با قرائن توثیق و تضعیف یک قرینه و دلالت آن را مستقلاً در نظر نمیگیرند، بلکه به مجموع قرائن و دلالت آنها توجه میکنند. ممکن است یک قرینه بهخودیخود و با غضنظر از دیگر قرائن، ثقه بودن شخصی را اثبات نکند، ولی وقتی با دیگر قرائن در نظر گرفته میشود، دلالتی ظنی بر وثاقت شخص میکند. در این نگرش، هر قرینه به وثاقت شخص بهصورت ظنی دلالت میکند و با در نظر گرفتن دیگر قرائن و دلالت آنها، ظن رفتهرفته قویتر میشود تا اینکه به مرتبۀ اطمینان میرسد.
2. توجه به مجموع قرائن و دلالت آنها نکتهای مهم است که از نگاه عالم بزرگی مانند آیتالله خوئی (قدسسره) پوشیده ماندهاست. مشهور برخی قرائن را بهعنوان قرائن توثیق تلقی کردهاند در حالی که چنین تلقیای مورداشکال آیتالله خوئی (قدسسره) قرار گرفتهاست. محقق خوئی گمان کردهاست از نظر مشهور، قرائن یادشده مستقلاً بر توثیق دلالت دارد و چنین برداشتی را نقد کردهاست در حالی که مشهور نگاه انضمامی دارند و هر قرینه را منضم با دیگر قرائن در نظر میگیرند. هر قرینه موجب شدیدتر شدن ظن میشود تا اینکه ظن به مرتبۀ اطمینان برسد و اطمینان حجت است.
3. همۀ قرائن و به تبع آن، ظن بهدستآمده از هر قرینه در یک حد و مرتبه نیستند. به حسب عوارض و حالات قرائن، قرینهای قوی و ظن برآمده از آن نیز قوی است و قرینۀ دیگری متوسط و ظن برآمده از آن نیز متوسط است و قرینۀ دیگری ضعیف و ظن برآمده از آن نیز ضعیف است.
4. یکی از قرائنی که باید با دیگر قرائن در نظر گرفته شود ترضیهای شیخ صدوق (قدسسره) است. ترضی صدوق به تنهایی ثقه بودن را اثبات نمیکند، ولی وقتی با دیگر قرائن در نظر گرفته شود، ممکن است ثقه بودن شخص اثبات شود، خصوصاً هنگامی که صدوق مکرراً درمورد کسی ترضی بهکار ببرد. ترضی مکرر درمورد شخصی گویای تبجیل و بزرگداشت آن شخص از سوی صدوق است.
5. وقتی ترضی شیخ صدوق با قرائن دیگر در نظر گرفته شود، قرائنی مانند [تکرار ترضی درمورد شخص] و کثرت روایت شیخ صدوق از آن شخص و شیخ اجازه بودن آن شخص و قرائنی از این دست، [به ثقه بودن شخص اطمینان حاصل میشود].
6. اما این اشکال که ترضیهای صدوق (قدسسره) از خود او نیست و ناسخ آن را افزوده است یا این اشکال که نسخ مختلف در این باره اختلاف دارند، در برخی نسخ ترضی آمدهاست و در برخی نسخ ترضی نیامدهاست، وارد نیست. ترضیها از خود صدوق است و کسی آن را نیفزودهاست و اگر در برخی موارد، در بین نسخ، اختلافی در این باره باشد، [چیزی عجیب نیست و] مانند اختلاف نسخ در دیگر موارد است و باید براساس قوانین و موازین ضبط و ترجیح نسخ عمل کرد.
7. [در برخی موارد، به جای «رضیاللهعنه» «ره» بهکار رفتهاست.] رمزِ «ره» نیز همان ترضی است، زیرا رمزِ «ره» [به معنای «رحمهالله» یا «رحمةاللهعلیه» است و] ترحم و ترضی یک معنی دارند.
8. حاصل این است که اختلاف نسخههای چاپی با نسخههای خطی یا با چاپهای سنگی، در محل بحث، مانند اختلاف نسخه در موارد دیگر است و باید به قوانین و موازین ترجیح نسخه رجوع شود.
[*: بهکار بردن عبارت «رحمهالله» یا «رحمةاللهعلیه» بعد از نام شخص.
**: بهکار بردن عبارت «رضیاللهعنه» بعد از نام شخص.]
مشروعیت برخی شعائر و مناسک برآمده از ادلۀ عام است و برخی دیگر برآمده از ادلۀ خاص].
1. اگر مشروعیت عملی با دلیل یا ادلۀ عام اثبات شدهاست، ملاک در صدقِ «وهنِ» این عمل حکمت و وجوه واقعی است، نه سخنان مندرآوردی و وجوه ساختگی دشمنان.
2. اگر مشروعیت عملی دلیل خاص داشته باشد، به صرف استهزا دشمنان، نمیتوان از آن عمل دست کشید و آن را عملی نامشروع و غیرشرعی دانست، مگر اینکه عنوان ثانویهای بر عمل منطبق شود که در این صورت به مقدار ضرورت، باید از انجام دادن آن پرهیز کرد.
3. اما درمورد قمهزنی باید بگویم که قمهزنی نمادی برای ایثار و شهادت و مظلومیت است. این نماد مختص به مسلمانان یا شیعیان نیست و مسیحیان نیز چنین علامت و نمادی را بهکار میگیرند. حضرت مسیح به زعم مسیحیان به صلیب کشیده شدهاست و آنها در روز مصلوب شدن مسیح ــ بنابر اعتقاد خودشان ــ آیین خون را به جا میآورند.
4. ما در کتاب «شعائر حسینی»، جلد چهارم، بیان کردهایم که روایات متواتر بر نماد بودن خون دلالت دارند.
1. وسواس از ضعف نفس در مقابل وسوسهها و القائات شیاطین نشئت میگیرد.
2. انسان هر قدر در مقابل وسوسههای شیاطین منفعل و اثرپذیرتر باشد، حالش بدتر و بحرانیتر و سیطرۀ شیطان یا شیاطین بر او قویتر و مستحکمتر خواهد بود.
3. [شیطان به حدی خاص از سیطره قناعت نمیکند.] هر قدر انسان مقابل او منفعل باشد و به وسوسهها و القائات او توجه کند و خیالاتی را که مدنظر شیطان یا شیاطین است در نظر خود مجسم کند و به آنها وقع نهد و بها دهد، شیطان به سیطرهای بیش از آن طمع میکند و درنتیجه سیطرۀ خود را گسترش میدهد تا اینکه در اعتقادات شخص و همۀ شئون حیاتی او حکم میراند و در این حیطهها به وسوسه میپردازد.
4. راه علاج تمرد و عصیان انسان مقابل شیطان و القائات او است. انسان باید در مقابل وساوس و خیالاتی که شیطان القا میکند تمرد کند و آنها نپذیرد. چنین تمرد و عصیان و بیتفاوتیای باید دائمی و همیشگی باشد.
5. همانطوری که راه علاج اهانت و گستاخیِ شیاطین به مقدسات دینی تکریم و تقدیس مقدسات و اشتغال به حمد و ذکر و ثنای الهی و یاد اسمای حسنای الهی است.
6. انسان باید بداند که در نبردی روحی و دائمی و همیشگی با شیاطین است. انسان نباید غفلت کند و باید با تمرد و عصیان مقابل وسوسهها و القائات شیطانی با آنها مبارزه کند و بر آنها پیروز شود.
7. تسلط بر اعتقادات و مباحث اعتقادی از سویی، و تبحر در مسائل فقهی از سوی دیگر سلاحی قوی برای مبارزه با شیاطین و وسوسهها و القائات شیطانی است. انسان با اشتغال به مباحث اعتقادی و فقهی نیرویی ارادی و قوی و تأثیرگذار دست پیدا میکند و با این نیروی کسبشده میتواند در جنگ با شیاطین پیروز شود.
8. نیرو [و ملکۀ برآمده از اشتغال به مباحث فقهی و اعتقادی] در معالجۀ سحر و جادو و چشمزخم و جنزدگی نیز تأثیرگذار است و این امراض روحی را نیز ازبین میبرد.
9. ما فایلی منتشر کردهایم که حاوی توصیههای فقهی برای درمان بیماریهای روحی و معنوی است.
1. ولایت تشریعی برای پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و بعد از ایشان، برای اهلبیت عصمت و طهارت (علیهمالسلام) ثابت است. ولایت پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و اهلبیت (علیهمالسلام) در طول ولایت الهی است، نه در عرض آن.
2. همانطوری که ولایت تشریعی اهلبیت (علیهمالسلام) در طول ولایت تشریعی پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) است، نه در عرض آن.
3. معنای در طول ولایت الهی بودنِ ولایت پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) یا معنای در طول ولایت پیامبر بودنِ ولایت اهلبیت این است که ولایت تشریعی پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) ولایتی مقابل ولایت خداوند نیست، بلکه ولایتی برخاسته از ولایت الهی و سایهای از آن و تابع آن است، همانطوری که ولایت تشریعی اهلبیت (علیهمالسلام) ولایتی مقابل ولایت خدا و ولایت رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) نیست، بلکه ولایتی برخاسته از ولایت الهی و منشعبشده از ولایت رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) است.
4. برای فهم بهتر مطلب میتوان ولایتهای سهگانه [ولایت الهی و ولایت رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و ولایت اهلبیت (علیهمالسلام)] را با قانون اساسی و قوانین تصویبشدۀ در مجلس و قوانین وزارتخانهها مقایسه کرد. قوانین مجلس مقابل قانون اساسی نیست، بلکه برآمده از قانون اساسی و شرح و تبیین و تفصیل و بیان قانون اساسی است، همانطوری که قوانین وزارتخانهها مقابل قوانین مجلس نیست، بلکه برآمده از قوانین مجلس و شرح و تبیین و تفصیل و بیان قانون مجلس است. قانون اساسی و قوانین تصویبشدۀ در مجلس و قوانین تصویبشدۀ در وزارتخانه سه طبقۀ طولی، و نه عرضیِ، قوانین هستند که طبقۀ بعد منشعب از طبقۀ قبل و برآمدۀ از آن است.
5. وزیر حق ندارد [بهبهانۀ] عمل به قانون اساسی، قوانین مجلس را نادیده بگیرد و به قوانین مجلس عمل نکند، همانطوری که فرضاً یک شهرداری نمیتواند [بهبهانۀ] عمل به قوانین مجلس، قوانین وزارتخانۀ مربوطه را نادیده بگیرد و به قوانین وزارتخانه عمل نکند. هم حقوقدانها و هم مراجع قانونی باید سه طبقۀ یادشده را در نظر داشته باشند و با توجه به یک طبقه، از طبقۀ دیگر غافل نشوند.
6. آنچه دربارۀ طبقات سهگانۀ قوانین بشری گذشت، درمورد قوانین و تشریعات دینی و الهی ــ اعم از فرائض الهی و سنن پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و تشریعات اهلبیت (علیهمالسلام) ــ نیز صادق است. اهلبیت (علیهمالسلام) باید از فریضههای الهی و سنن پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) تبعیت کنند، همانطوری که فقها و مجتهدین باید از فریضههای الهی و سنن پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و سنن اهلبیت (علیهمالسلام) تبعیت کنند.
7. ما گفتیم که «در طبقات سهگانۀ قوانین (تشریع الهی، سنن نبی و سنن اهلبیت) طبقۀ بعدی برآمده و منشعبشدۀ از طبقۀ قبلش و شرح و تبیین و تفصیل و بیان طبقۀ قبلش است.» روشن است که مراد از «شرح» و «تبیین» و «تفصیل» و «بیان» شرح و تفصیل و بیان لغوی نیست، بلکه مقصود این است که طبقۀ قبل قوانینِ اجمالیِ فوقانی و اصل و اساساند و مرتبۀ بعد تفصیل تقنینی، و نه لغوی، آن اجمال است. این مورد نیز با قوانین عرفی و بشری قابلمقایسه است. قوانین مجلس لغات قانون اساسی را شرح و بیان نمیکند، بلکه تفصیلِ تقنینیِ قانون اساسی است، همانطوری که قوانین وزارتخانهها تفصیلِ تقنینیِ قوانین مجلساند و همانگونه که قوانین زیرمجموعههای وزارتخانهها، مانند قوانین شهری و استانی، تفصیلِ تقنینیِ قوانینِ وزارتخانهها هستند. این قوانین طبقات مختلفی دارند که برخی برتر از برخی دیگرند.
8. طبقهطبقه بودن و لایهلایه بودن قوانین و اینکه طبقهای برتر از طبقۀ دیگر و محیط بر آن باشد و طبقهای پایینتر از طبقۀ دیگر و شرح و تفصیلِ تقنینیِ آن باشد امری ناگزیر و ناگریز و دارای ضروت ذاتی است، چه اینکه قانونی وضعی و بشری باشد و چه اینکه قانونی الهی و آسمانی باشد.
9. این امرِ ناگزیرِ ناگریز برهانی تام بر ولایت تشریعی رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و ضرورت آن ولایت و نیز برهانی تام بر ولایت تشریعی اهلبیت (علیهمالسلام) و ضرورت آن ولایت است، ولایتهایی که در طول هماند، نه در عرض هم.
10. آنچه گذشت با چشمپوشی از بسیاری از روایات فریقین است. تشریع پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و ممارست بر تشریع از سوی ایشان، بنابر روایات فریقین، امری قطعی و ضروری است، مانند تشریعی که در دو رکعتِ آخرِ نمازهایِ چهاررکعتی (یعنی رکعات سه و چهار) یا در رکعتِ سومِ نمازِ مغرب انجام داد. این مورد و موارد بسیار دیگر در ابواب مختلف و مواطن متعدد سنن نبی (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) هستند، نه فرائضی از سوی خدای سبحان.
11. آنچه دربارۀ تشریع پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) گذشت دربارۀ تشریع اهلبیت عصمت و طهارت (علیهمالسلام) نیز صادق است. اهلبیت نیز در طول تشریع الهی و در طول سنن پیامبر اکرم، تشریع میکردند، مانند حکمهای امیرالمؤمنین، حضرت علی (علیهالسلام)، در ابواب قصاص و حدود و دیات.
12. آیۀ شریفۀ پنجاه و پنج از سورۀ مبارکۀ مائده عام است بر ولایت تشریعی پیامبر و اهلبیت دلالت دارد: «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ؛
ترجمه: سرپرست و ولیّ شما تنها خداست و پیامبر او و آنها که ایمان آوردهاند، همانها که نماز را برپا میدارند و در حال رکوع، زکات میدهند (سورۀ مبارکۀ مائده، آیۀ شریفۀ پنجاه و پنج، ترجمۀ مکارم شیرازی)».
افزون بر این آیۀ شریفه، آیات دیگر و نیز روایات مستفیض و متواتر بر ولایت تشریعی پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و اهلبیت عصمت و طهارت (علیهمالسلام) دلالت دارد.
13. از آنچه گذشت روشن میشود بین تشریعهای پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) با تشریعهای الهی تنافی و ناسازگاری وجود ندارد. تشریعها و سنن پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) برآمده از تشریعهای خدای سبحان و امتداد تشریعهای خداوند است، همانطوری بین بین تشریعها و سنن اهلبیت (علیهمالسلام) با تشریعها و سنن پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) ناسازگاری و تنافی وجود ندارد. تشریعها و سنن اهلبیت امتداد تشریعها و سنن پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و شرح و بیان و ترجمان آنهاست.
14. همانطوری که روشن شد در این طبقات سهگانۀ تشریعی، طبقۀ نازل امتداد و شارح طبقۀ بالاتر است، نه تأثیرگذار در آن. طبقۀ سافل در طبقۀ بالاتر تصرف نمیکند و در آن اثر نمیگذارد.
15. این سخن دربارۀ قوانین بشری نیز صادق است. قوانین بشری نیز دارای لایهها و طبقات مختلف است و لایۀ سافل شارح لایۀ بالاتر است، نه مناقض آن. برای مثال، قوانین مجلس مشروعیت خود را از قانون اساسی بهدست میآورد و درنتیجه باید با قانون اساسی مطابق و سازگار باشد، نه مخالف و مناقض، همانطوری که قوانین وزارتخانهها مشروعیت خود را از قوانین مجلس بهدست میآورد و درنتیجه باید با قوانین مجلس مطابق و سازگار باشد، نه مخالف و مناقض.
1. همۀ مناسک حج و عمره قید مکانی دارند و بهلحاظ جغرافیایی به اتیان در محدودۀ حرم مکه مقیدند.
2. احرام برای داخل شدن به محدودۀ حرم به این معنی است همۀ مناسک باید در محدودۀ حرم به جا آورده شوند.
3. قبل از خروج از احرام، زمانی محرمات حج بر حاجی حلال میشود که همۀ اعمال و مناسک حج را انجام داده باشد.
4. افزون بر آنچه گذشت باید گفت أ. براساس روایات، بدل مکانی برای اعمال منا نزدیکترین مکان به مناست [یعنی اگر کسی نتواند عملی از اعمال منا را در خود منا به جا آورد، مثلاً در منا نتواند قربانی کند، باید آن عمل را نزدیکترین مکان به منا که عذر ازبین رفتهاست، به جا آورد] و ب. در روایت وارد شدهاست «مكة کلها منحر؛ همه جای مکه قرلانگاه است».
5. [قربانی محل دارد.] روایاتی در ذیل آیۀ «وَالْبُدْنَ جَعَلْنَاهَا لَكُمْ مِنْ شَعَائِرِ اللَّهِ؛ و شترهای چاق و فربه را (در مراسم حج) برای شما از شعائر الهی قرار دادیم (سورۀ مبارکۀ حج، آیۀ شریفۀ سی و شش، ترجمۀ مکارم شیرازی)» وارد شدهاست که مقید به محل بودن آن را تأیید میکند.
افزون بر آن، خداوند میفرماید: «وَلَا تَحْلِقُوا رُءُوسَكُمْ حَتَّىٰ يَبْلُغَ الْهَدْيُ مَحِلَّهُ؛ و سرهای خود را نتراشید تا قربانی به محلش برسد (و در قربانگاه ذبح شود) (سورۀ مبارکۀ بقره، آیۀ شریفۀ صد و نود و شش، ترجمۀ مکارم شیرازی).»
خداوند در آیاتی دیگر میفرماید: «وَأَذِّنْ فِي النَّاسِ بِالْحَجِّ يَأْتُوكَ رِجَالًا وَعَلَىٰ كُلِّ ضَامِرٍ يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجٍّ عَمِيقٍ * لِيَشْهَدُوا مَنَافِعَ لَهُمْ وَيَذْكُرُوا اسْمَ اللَّهِ فِي أَيَّامٍ مَعْلُومَاتٍ عَلَىٰ مَا رَزَقَهُمْ مِنْ بَهِيمَةِ الْأَنْعَامِ فَكُلُوا مِنْهَا وَأَطْعِمُوا الْبَائِسَ الْفَقِيرَ * ثُمَّ لْيَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَلْيُوفُوا نُذُورَهُمْ وَلْيَطَّوَّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ؛
ترجمه: و مردم را دعوت عمومی به حج کن تا پیاده و سواره بر مرکبهای لاغر از هر راه دوری به سوی تو بیایند * تا شاهد منافع گوناگون خویش (در این برنامۀ حیاتبخش) باشند و در ایام معینی نام خدا را بر چهارپایانی که به آنان دادهاست، (به هنگام قربانی کردن) ببرند. پس از گوشت آنها بخورید و بینوای فقیر را نیز اطعام نمایید * سپس باید آلودگیهایشان را برطرف سازند و به نذرهای خود وفا کنند و بر گِردِ خانۀ گرامیِ کعبه طواف کنند (سورۀ مبارکۀ حج، آیات شریفۀ بیست و هفت تا بیست و نُه، ترجمۀ مکارم شیرازی).»
خداوند در آیات دیگری از سورۀ حج میفرماید: «ذَٰلِكَ وَمَنْ يُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ * لَكُمْ فِيهَا مَنَافِعُ إِلَىٰ أَجَلٍ مُسَمًّى ثُمَّ مَحِلُّهَا إِلَى الْبَيْتِ الْعَتِيقِ؛
ترجمه: این است (مناسک حج)! و هرکس شعائر الهی را بزرگ دارد این کار نشانۀ تقوای دلهاست * در آن (حیوانات قربانی)، منافعی برای شماست تا زمان معینی [روز ذبح آنها] سپس محل آن، خانۀ قدیمی و گرامی (کعبه) است (سورۀ مبارکۀ حج، آیات سی و دو و سی سه، ترجمۀ مکارم شیرازی).»
در آیاتی از سورۀ بقره میفرماید: «ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفَاضَ النَّاسُ وَاسْتَغْفِرُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ * فَإِذَا قَضَيْتُمْ مَنَاسِكَكُمْ فَاذْكُرُوا اللَّهَ كَذِكْرِكُمْ آبَاءَكُمْ أَوْ أَشَدَّ ذِكْرًا؛
ترجمه: سپس از همانجا که مردم کوچ میکنند، (به سوی سرزمین منی) کوچ کنید و از خداوند آمرزش بطلبید که خدا آمرزندۀ مهربان است! * و هنگامی که مناسکِ (حجِ) خود را انجام دادید، خدا را یاد کنید، همانند یادآوری از پدرانتان (آنگونه که رسم آن زمان بود)، بلکه از آن هم بیشتر! (سورۀ مبارکۀ بقره، آیات شریفۀ صد و نود و نُه و دویست، ترجمۀ مکارم شیرازی).»
1. اشتراط لحاظ تورم در تسویۀ قرض جایز است به شرطی که تورم در ارز بهسبب پوشش مالی باشد، نه بهسبب عرضه و تقاضای ارز (عرضه و تقاضا همان قدرت خرید است).
2. تفصیل یادشده (تورم بهلحاظ پوشش مالی و تورم بهلحاظ قدرت خرید) به قرض و تسویۀ آن اختصاص ندارد و در همۀ بدهکاریها در هر نوع معاملهای جاری است.
1. مادر از زمین زراعیای که مال پسرش بودهاست ارث میبرد.
2. خود زمین زراعی مال دولت است، ولی سرقفلی آن (حق اجاره دادن یا حق استفاده کردن از آن) ملک میت بودهاست و درنتیجه مطابق قانون ارث، بین ورثه تقسیم میشود. بنابراین هم حق سرقفلی و هم درختان کاشتهشده در آن زمین ارث است و مطابق قانون ارث، بین وراث تقسیم میشود.
1. اجازۀ از فقیه برای گرفتن وامهای بانکی واجب نیست، زیرا بنابر مبنای ما، الف. ملک بودن بیتالمال معنادار و صحیح است و ب. اهلبیت عصمت و طهارت (علیهمالسلام) تعامل با سیستمهای اجتماعی را اجازه دادهاند.
2. بنابر نظر صحیح، بانکهای خصوصی حکمِ بانکهای دولتی و نیمهخصوصی را دارد.
3. آری، برای رها شدن از قرض ربوی و پرهیز از حرام، شخص نباید التزامِ قلبی و جدی بر پرداخت زیادۀ از مبلغ وام داشته باشد.
1. از نظر ما، اگر زوجه از زوج دارای فرزند باشد، از جمیع ماترکِ زوج، چه منقول و چه غیرمنقول، ارث میبرد، همانطوری که دیدگاه مشهور در میان متقدمین همین بودهاست.
2. اگر زوجه از زوج دارای فرزند نباشد، از منقولات ارث میبرد، ولی از زمین هیچ بهرهای نمیبرد، اعم از اینکه زمین تجاری باشد یا مسکونی باشد. اگر زوجه از زوج دارای فرزند نباشد، زوجه نه از خود زمین و نه از قیمت زمین ارث نمیبرد و فقط از آنچه در زمین بنا یا کاشته شدهاست، مانند ساختمان و درخت و ابزار و وسایل در آن، ارث میبرد و ورثه باید قیمت این موارد را به زوجه بدهند.
إن من الموازين القسط للاستقامة والهداية أن تستعمل الفاظ الوحي والعناوين الواردة في الآيات والروايات ومرادفاتها وتوصيتهم عليهم السلام ان نقول ما قالوا ولا نتكلف موازين من قريحة انفسنا .
نعم لاتقرن ولاية اهل البيت (ع) بالصلاة والحج وبقية اركان فروع الدين إذ هي اعظمهن وكذلك ما يرتبط بها لكن اعظمية الولاية لايعني التفريط ببقية اركان الفروع
كما أن الاهتمام ببقية الاركان لايعني تساويها في الاهمية والرتبة .
فالتوازن في الرؤية والنظرة ضروري نظير ضابطة قوله تعالى : ((لانفرق بين أحد من رسله )).
وقوله تعالى ((وتلك الرسل فضلنا بعضهم على بعض)) .
فالاعتقاد بكل الرسل من دون تفريط ببعضهم لايستلزم جعلهم في رتبة ومقام متساوي، كما ان تفاضلهم لايعني التفريط بالمفضول، كما ان الاهتمام بالمفضول لايعني تسويته في الرتبة والاهمية بالفاضل وبالأفضل.
فهذه توازنات لابد من رعاية كلا طرفيها .
ونظير ان الصلاة عمود الدين بلحاظ الصوم والحج والزكاة ووو لكن ذلك لايعني التفريط بالحج والزكاة والصوم ،كما أن الاهتمام بالبقية لايعني تسويتها مع الصلاة في الاهمية والرعاية .
فلابد من التوازن وحفظ كل شيء في مرتبته ورتبته من دون افراط ولا تفريط .
كما ان تجلي التوحيد في توحيد الله تعالى في الطاعة بولاية خليفة الله اعظم من تجلي التوحيد في الصلاة كما ان أهل الجاهلية كانوا يصلون ويحجون ويطوفون وو بادعائهم انهم يستقيمون على منهاج النبي ابراهيم (ع)،
و الحال انهم فاقدون لولاية خاتم الانبياء (ص) فوصف الله اعمالهم وصلاتهم وطوافهم وحجهم انها نجس فلايقربوا بها المسجد الحرام ،مما ينبه على اهمية الولاية ومركزيتها بعد التوحيد والنبوة .
لكن ذلك لايعني التفريط ببقية اعمال العبادات كما ان الاهتمام بالبقية لايعني صحة تلك الاعمال بدون الولاية بل لابد من التوازن وحفظ كل ذي حق في رتبته .
ثم انه لايتكل في النجاة على الولاية من دون عمل كما لايتكل على الاعمال من دون الولاية فلكل مقام ورتبة .
فلايصح الاستخفاف بالذنوب كما لايصح الاستخفاف بالولاية تحت ذريعة خطورة الذنوب فلكل مقام ورتبة .
نعم ورد في الحديث القدسي انه تعالى يبتلي المؤمن بصدور الذنوب لئلا يتعالى.
1. وقت دو خطبه به آنچه در متن سؤال گذشت (چهل دقیقه) محدود نیست. دو خطبه تا زمانی که سایۀ هر شیئی به اندازۀ آن شیء شود وقت دارد.
2. رسیدن اندازۀ سایۀ هر چیزی به اندازۀ آن چیز وقتِ فضیلتِ نمازِ ظهر است که نزدیک دو ساعت (کمی بیشتر یا کمتر) است.
3. تأخیر در شروع خطب اشکالی ندارد. بلکه میتوان خطبۀ اول را بیش از ده دقیقه، تا زمانی که سایۀ اشیا بهاندازۀ خود اشیاء نرسیده باشد، به تأخیر انداخت.
4. تعجیل در شروع خطبۀ اول لازم نیست، همانطوری که اتمام دو خطبه در کمتر از یک و ساعت و ربع ضروری نیست. نه تعجیل در ابتدای خطبۀ اول ضروری است و نه تمام کردن دو خطبه در کمتر از یک ساعت و ربع.
5. کیفیت نماز جمعه به این صورت است:
دو رکعت است مانند نماز صبح با این تفاوت که قبل از شروع نماز، باید دو خطبه خوانده شود و هریک از دو خطبه باید موارد در پیآمده را شامل شود:
أ. حمد و ثنای خداوند سبحان؛
ب. سلام و صلوات بر پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و اهلبیت عصمت و طهارت (علیهمالسلام)؛
ج. وعظ و توصیۀ به تقوای الهی و اموری مانند آن؛
د. خواندن سورهای کوچک (البته در خطبۀ دوم، میتوان به جای خواندن سورۀ کامل، آیهای خواند که دارای فائده و مهنایی کامل است، مانند «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ؛ خداوند به عدل و احسان فرمان میدهد ــ سورۀ مبارکۀ نحل، آیۀ شریفۀ نود». البته خطبۀ دوم ویژگی دیگری نیز دارد و آن سلام و صلوات فرستادن بر امامان معصوم (علیهمالسلام) و نام بردن آنهاست)؛
ه. احوط ــ البته اگر اقوی نباشد ــ این است که در هر دو خطبه برای مؤمنین و مؤمنات دعا شود. بهتر است در خطبۀ اول بر حمد و ثنای الهی و تقدیس و تسبیح خدای سبحان تمرکز شود و در خطبۀ دوم، آنچه به مصلحت جامعه است و آنچه منافی مصالح جامعه است بازگو شود. بهتر است در خطبۀ دوم، مردم را از اوضاع و احوال و حوادثی که برایشان پیشآمده یا پیش خواهد آمد و در دین و دنیایشان مضر یا سودمند است آگاه کرد و در اطراف وقایع و لوازم آنها و چگونگی رویارویی با آنها یا واکنش در مقابل آنها سخن گفت.
1. قراری که برادرها در میان خود گذاشتهاند مصالحۀ در تقسیم ارث است.
2. اگر طرفهایی که مصالحه کردهاند أ. مالیات و… را تخمین زده و ب. به مبلغی حدودی رسیده باشند و ج. براساسِ رقمِ تخمینی مصالحه کرده باشند در حالی که د. رقم واقعی با رقم تخمینی اختلاف فاحش دارد و بسیار کمتر از رقم تخمینی است بهطوری که ه. اگر طرف مصالحه از رقم واقعی خبر داشت، هیچگاه تن به چنین مصالحهای نمیداد، غبن متحقق شدهاست. به سخن دیگر، در فرض سؤال، سه برادر گمان میکردند رقمی که برای مالیات و… باید پرداخت شود رقمی هنگفت است و براساس گمان خود، چنین مصالحهای را انجام دادهاند در حالی که هزینههای مالیاتی و… بسیار کمتر از حدس و تخمین مصالحهگران بودهاست و اگر سه برادر از هزینههای واقعی مالیات و… آگاه بودند، هرگز تن به چنین مصالحهای نمیدادند. در این فرض، غبن در مصالحه اتفاق افتادهاست.
3. از نظر ما، دیدگاه صحیح این است که غبن در هر نوع معاوضه و معاملهای مطرح است و بنابراین در تقسیمِ زمینِ موروثی، «غبن در صلح» صدق میکند و درنتیجه خیار فسخ ثابت است.
4. اگر صلح را فسخ کنند، [تقسیم ارث باطل میشود و] باید دوباره آن را تقسیم و بر آن صلح کنند.
5. [گذشت که فسخ صلح درصورتی است که طرفهایی که مصالحه کردهاند أ. مالیات و… را تخمین زده و ب. به مبلغی حدودی رسیده باشند و ج. براساسِ رقمِ تخمینی مصالحه کرده باشند در حالی که د. رقم واقعی با رقم تخمینی اختلاف فاحش دارد و بسیار کمتر از رقم تخمینی است بهطوری که ه. اگر طرف مصالحه از رقم واقعی خبر داشت، هیچگاه تن به چنین مصالحهای نمیداد.] اما اگر حدس و گمان آنها با هزینههای واقعی مالیات و… تفاوت فاحش نداشته باشد یا افراد مصالحهگر (برادرها) به رقم واقعی توجه داشته و آن را محتمل میدانستند، [«غبن» صدق نمیکنند] و حق فسخ صلح را ندارند.
6. اگر برادرها بر سر مصالحه با هم اختلاف و نزاع داشته باشند، میتوانند دوباره با هم توافق و مصالحه کنند.
1. اگر مدت در عقد ذکر نشود، علیالأظهر عقد به عقد دائم تبدیل میشود.
2. اما در فرض سؤال، اگر انجام دادنِ مراحلِ قانونی و رسمیِ ازدواجِ دائم عرفاً زمانی مشخص و معین داشته باشد، عقد موقت صحیح واقع شدهاست. به سخن دیگر، اگر مدت در عقد ذکر شود و نهایت مدت ازدواج دائمی باشد، به این معنی که تا انجام دادن مراحل رسمی و قانونیِ عقد دائم، عقد موقت پابرجا باشد، عقد موقت صحیح و بیاشکال است. البته در این صورت، باید انجام دادنِ مراحلِ قانونیِ ازدواجِ دائم عرفاً زمان مشخصی داشته باشد.
3. به هر حال، اگر شخص بخواهد احتیاط کند، باید مدت را به زن ببخشد و او را طلاق دهد. در این صورت، اگر زن و مرد همبستر نشده و دخولی صورت نگرفته باشد، طلاق بائن است. پس از طلاق، باید عقد دائم بخوانند.
١- يصح مع القبض ولو بنحو اليد المشتركة .
٢- طبعا القبض عندنا هو التسجيل في الطابو ونحوه مما يسلط من يكتب باسمه .
٣- الإنشاء اللفظي لا ينجز الوقف لكنه على أي حال يقع وصية بالوقف إذا مات الواقف قبل أن يحصل القبض .
٤- أما رفض الشريك للأرض فلا يثبت له حق الشفعة في وقف حصة شريكه ، إنما الشفعة إذا بيع أو جرت معاوضة مالية على حصة شريكه .
1. تماشای این فیلمها، تا زمانی که مستهجن یا برای ترویج امری باطل نباشند، جایز است.
2. درمورد موسیقی متن فیلم باید گفت استماع آن حرام است، ولی سماع آن حرام نیست، یعنی آگاهانه گوش دادن و تمرکز بر موسیقی حرام است، ولی شنیدن آن، بدون اینکه شخص به آن گوش دهد و بر آن تمرکز کند، حرام نیست.
3. تماشای این فیلمها و دانلود آنها و پرداخت هزینۀ دانلود جایز است.
1. هرچند «حمیده» نامِ مادرِ حضرتِ موسیبنِ جعفر (علیهماالسلام) است، ممکن است یکی از نامهای نرجس خاتون، مادر امام زمان، حجتبن الحسن العسکری (عجاللهفرجه)، نیز باشد.
2. احتمال دیگر این است که مراد از «ابنحمیده» حضرت حجتبن الحسن العسکری (عجاللهفرجه) باشد، ولی نه به این لحاظ که «حمیده» یکی از اسامی نرجس خاتون باشد، بلکه به لحاظ اینکه مادر حضرت موسیبنِ جعفر (علیهماالسلام) جد آن حضرت و ایشان از نوادگان آن خانم است.
3. احتمال دیگر این است که مراد از آن حضرت موسیبنِ جعفر (علیهماالسلام) در بعد از رجعتشان باشد.
4. احتمال دیگر این است که مراد از آن حضرت موسیبنِ جعفر (علیهماالسلام) [در قبل از رجعت] باشد، ولی در مهدی آلمحمد بودن آن حضرت بدا رخ داده باشد.
1. تبرج (جلوهگری) مراتب مختلفی دارد. مراتب مختلف تبرج بهحسب مقدار تبرج و نیز بهحسب اندام پوشیدهنشده است.
2. برای همین، تبرج [در همۀ شرایط] حکم یکسانی ندارد. اینکه فردی غریبه یا فردی مَحرم یا فردی همجنس حضور داشته باشد موجب اختلاف حکم میشود.
3. موضوع دیگری نیز موجب اختلاف در حکم تبرج میشود و آن استمرار تبرج و اصرار فرد بر آن و مستمر نبودن آن و مصر نبودن فرد است.
4. موضوع دیگری که موجب اختلاف در حکم تبرج میشود فتنهانگیز بودن یا فتنهانگیز نبودن آن است.
1. بله، بهمحض دریافت حقوق بازنشستگی، پرداخت خمس آن واجب است و شخص باید خمس آن را بپردازد، زیرا شخص بازنشسته از چند سال قبل آن را بهدست آورده و مالک آن است، هرچند بهلحاظ رسمی و قانونی هنوز آن را قبض نکردهاست.
2. شخص بازنشسته از چند سال قبل مالک حقوق بازنشستگی است، ولی تا قبل از بازنشستگی آن را دریافت نکردهاست. درنتیجه خمس آن از چند سال قبل واجب شدهاست، ولی پرداخت آن تا قبل از دریافت واجب نیست و بهمحض دریافت، پرداخت خمس آن نیز واجب میشود. به بیان دیگر، ملاک وجوب خمس، زمان تملک است، نه زمان قبض و دریافت.
3. این حکم درمورد حقوق بازنشستگی است و اعطائات دیگر دولتی را [تحت هر عنوانی که باشد، مانند هدیه، کمک معیشتی، سبد خرید و…] شامل نمیشود.
بهلحاظ تکلیفی، نماز طواف باید بلافاصله بعد از طواف به جا آورده شود، ولی اتیان فوری شرط صحت طواف یا شرط صحت نماز طواف نیست (یعنی واجب است نماز طواف بلافاصله بعد از طواف به جا آورده شود و اگر نماز طواف بلافاصله بعد از طواف خوانده نشود، شخص مرتکب گناه شدهاست، ولی به صحت طواف یا نماز طوافش آسیبی نمیرسد).
1. تفویض حق طلاق به زوجه و شرط آن در عقد نکاح صحیح نیست، ولی اشتراط وکالت از طرف زوج برای زوجه در امر طلاق صحیح است، [یعنی زوج نمیتواند حق طلاق را به زوجه تفویض کند و زوجه حق طلاق داشته باشد، ولی میتواند أ. زوجه را از طرف خودش، وکیل در امر طلاق کند و بگوید در فلان شرائط و مواقع، شما وکیل من در امر طلاق هستی و ب. وکیل بودن زوجه را در متن عقد نکاح شرط کند].
با شرط وکالت در امر طلاق، زوجه میتواند با محقق شدن شرائط گفتهشده در عقد ازدواج از زوج طلاق بگیرد.
شرطِ وکالت زوجه برای طلاق در شرائطی خاص، از نظر حضرت آیتالله خوئی (رحمهالله)، شرطی لازم است و زوج بعداً نمیتواند زوجه را از وکالت عزل کند، ولی از نظر ما، چنین شرطی لازم نیست و زوج میتواند وکالت طلاق را فسخ و زوجه را از وکالت عزل کند. البته زوج هنگام عقد نکاح، تعهد کردهاست که به شرط یادشده (وکالت زوجه) وفادار بماند و مطابق آن عمل کند و درنتیجه با عزل زوجه از وکالت، زوج از عهد و پیمان خود تخلف کرده و مرتکب گناه شدهاست.
2. اگر شرطِ دومِ یادشده به این منظور است که زوج بدون اجازه و رضایت زوجه، حق ازدواج نداشته باشد و نتواند دومرتبه ازدواج کند، چنین شرطی صحیح و لازمالوفا نیست.
3. اما شرط سوم شرطی صحیح است و میتوان آن را در عقد شرط کرد. البته بدون آن شرط نیز زوج مؤظف است منزلی مستقل برای زندگی زوجه مهیا کند.
1. اصلِ خریدِ اوراقِ قرضۀ دولتی جایز است.
2. اما شرط سود معین و متعهد شدن دولت به سود مشخص محل اشکال، بلکه حرام است، زیرا عنوان «ربح» و «سود» به سرمایهگذاری اشاره دارد و «خرید اوراق قرضه» به معنی سرمایهگذاری و خرید خود اوراق و اسناد است و «سند دولتی بودن» به معنی تضمین اصل مبلغ خرید و سود آن از سوی دولت است. بنابراین شرط سود معین [پنج درصد در فرض سؤال] ربوی و حرام است. [به بیان دیگر، عنوان معامله «خرید اوراق قرضه» است و شخص با خرید اوراق، مالک آنها و مالک ارزش آنها میشود، ولی دولت، علاوه بر ارزش آنها، پنج درصد سود را تضمین میکند و هنگام فروش آنها، پنج درصد به شخص سود میدهد. این سود تضمینشده افزون بر ارزش اوراق و ربوی است.]
3. پس هرچند سود در متن قرارداد ذکر شده باشد، شخص نباید قصد جدی نسبتبه شرط سود داشته باشد.
4. [شخص نباید نسبتبه شرط زیادت قصد جدی داشته باشد، ولی این به این معنی نیست که گرفتن سود تضمینشده مطلقاً حرام است.] شخص میتواند سود یادشده را نه بهخاطر عمل کردن به شرط ربوی، بلکه بهخاطر استحقاق از بیتالمال اخذ کند.
1. کیفیت سجده به همان نحوی است مؤمنین آن را به جا میآورند، یعنی باید نمازگزار دو دست خود را بر تختۀ روبهروییاش و پیشانی خود را بر خاک و تربت (مُهر) روی تخته بگذارد.
2. بنابر روایات، سجدۀ نمازگزار در حال نشسته، تا جای ممکن، باید به سجدۀ کامل و عادی شباهت داشته باشد. تشبه به سجدۀ کامل مقدم بر ایما و اشاره است.
1. روزۀ افرادی که امروز را به نیت آخر شعبان روزه گرفتهاند [صحیح است و] روزۀ ماه رمضان محسوب میشود. اگر این افراد در اثنای روز، چه قبل از زوال و چه بعد از زوال، به حلولِ ماهِ رمضان آگاهی بیابند، باید نیت خود را از روزۀ ماهِ شعبان به روزۀ ماهِ رمضان تغییر دهند.
2. کسی این روز را روزه نگرفته و افطار کردهاست، [بعد از اعلامِ اولِ ماه]، باید امساک و از مبطلات روزه پرهیز کند و بعد از ماه مبارک رمضان، روزۀ یک روز را قضا کند. برای شخص فقط قضای یک روز واجب است و کفارهای بر ذمۀ او نیست.
3. [پاسخ سؤال سوم نیز از آنچه گذشت روشن میشود.] اگر شخص آن روز را روزه نگرفته و افطار کرده باشد، [بعد از آگاهی از حلولِ ماهِ مبارکِ رمضان]، باید بقیۀ روز را امساک و از مبطلات روزه پرهیز کند. اگر آن روز را روزه گرفته باشد، [بعد از آگاهی از حلولِ ماهِ مبارکِ رمضان]، باید نیت خود را به روزۀ ماهِ رمضان تغییر دهد.
إجمالاً هو بيان إلى أن أصحاب الكساء أركان لسيد الانبياء في دعوته وتشييده للدين .
أما العينان فللإعتزاز بهما ونفاستهما لدى النبي ص ، وأن البصيرة لاستقامة الدين هي بالتمسك بالسبطين ع .
وأما كونه ع كاليدين للنبي ص فلأن كل ما قام به ص من إقامة الدين فبتوسط أمير المؤمنين ع .
وأما كون فاطمة ع كالقلب من الجسد فهو نظير ما ورد عن النبي ص أن فاطمة روحي التي بين جنبي أي حياة هذا الدين وحياة الوحي النبوي بدور فاطمة ع ، ومقام حجيتها وولايتها .
1. در فرض سؤال اول، وظیفۀ شخص این است که بقیۀ روز را امساک و از مبطلات روزه پرهیز کند و بعد از ماهِ مبارکِ رمضان، روزۀ امروز را قضا کند. فقط قضای روزه بر شخص واجب است و کفارهای بر ذمۀ او نیست.
اگر کسی به حکم امساک و پرهیز از مبطلات در این فرض جاهل بوده باشد و درنتیجه بقیۀ روز را امساک نکند، همین حکم را دارد، [یعنی باید روزۀ امروز را قضا کند و کفارهای بر او نیست].
2. در فرض سؤال دوم، روزۀ شخص بهعنوان روزۀ اولِ ماهِ رمضان محسوب میشود، نه روزۀ قضایِ ماهِ رمضان گذشته. بنابراین شخص بعد از ماهِ مبارکِ رمضان، باید روزهای را که از ماهِ رمضانِ سالِ گذشته بر ذمه داشت قضا کند و بهخاطر تأخیر در قضای روزه، یک مد گندم یا طعام فدیه دهد.
1. در پاسخ قبل گذشت که دوازده بعد از استتار [و غروب حسیِ] خورشید حمرۀ مشرقیه زائل میشود (استتار [و غروب حسیِ] خورشید زمانِ غروب و وقت اذان مغرب در نزد دیگر مذاهب است). البته برخی بزرگان معتقدند حمرۀ مشرقیه ده دقیقه بعد از استتار خورشید زائل میشود، ولی قول اول (دوازده دقیقه) احوط است.
2. چنانچه گفتیم زوال حمرۀ مشرقیه ده یا دوازده دقیقه بعد از استتار [و غروب حسیِ] خورشید است در حالی که اذان شیعیان در کشورهای خاورمیانه هیجده یا بیست دقیقه بعد از استتار [و غروب حسیِ] خورشید است. [درنتیجه کسی که دو دقیقه قبل از اذان شیعیان افطار کرده باشد، بعد از زوال حمرۀ مشرقیه افطار کرده و روزهاش صحیح است.]
1. همانطوری که در آیات و روایات مستفیض اشاره شدهاست، همۀ ملائکه و فرشتگان و ارواحی که از امر حضرت حقاند در زندگی مؤمنان نقش دارند و در جان و روح آنها تأثیر میگذارند و الطاف و رحمت حضرت حق را در قلب و جان آنها نازل میکنند.
2. ولی ارتباط ملائک و ارواح امریه با مؤمنان به پاِیۀ ارتباط آنها با معصومین (علیهمالسلام) نمیرسد.
3. ارتباط ملائک با معصومین (علیهمالسلام) نیز در یک سطح نیست و با برخی افراد معصوم شدید و با برخی دیگر از معصومین شدیدتر است. برای مثال، ارتباط روحالقدس با حضرت عیسای نبی (علیهالسلام) در حد تأیید بودهاست در حالی که ارتباط او با سیدالانبیا، محمد مصطفی (صلیاللهعلیهوآلهوسلم)، و اهلبیتِ معصومِ ایشان (علیهمالسلام) مانند قوه و قدرتی بود که در جان و روح آن ذوات قدسیه نهفتهاست. چنین ارتباطی مخصوص به روحالقدس نبود و دیگر ارواح نیز چنین ارتباطی با آن ذوات مقدسه داشتهاند. روحالقدس و سایر ارواح، بدون اینکه قائل به تناسخ شویم، مانند نیرو و قوهای در جان و روح پیامبر اکرم و اهلبیت ایشان (علیهوعلیهمالسلام) بودند.
4. پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) در روایتی دربارۀ حسانبن ثابت، زمانی که او موالی و تابع پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و اهلبیت ایشان (علیهمالسلام) بود، فرموده بود در برخی از اشعار حسان، روحالقدس از زبان حسان سخن گفتهاست. در روایات، چنین مضمونی دربارۀ خزاعی نیز وارد شدهاست. حضرت امام رضا (علیهالسلام) دربارۀ یکی از ابیات خزاعی که درمورد قائم آلمحمد (عجاللهفرجه) بود فرمود روحالقدس از زبان تو سخن گفتهاست.
اقامت در کربلا فینفسه کراهتی ندارد. آنچه مکروه است رعایت نکردن آداب حضور در کربلاست، خصوصاً در نزدیکی مضجع شریف حضرت امام حسین، مانند دو حرم مقدس و بینالحرمین.
مراد از «آداب حضور» همان چیزهایی است که در کتب زیارت و کتب روضه آمدهاست، مانند زیادهروی نکردن در خوردن و آشامیدن و در رستوران و غذاخوری رفتن و در خوردن شیرینیها و غذاهایی که در شادیها طبخ میشود و پرهیز از شادی و نشاط. رعایت وقار و سنگینی در رفتار و حفظ حزن و اندوه قلبی و نشان دادن حزن و اندوه در ظاهر از دیگر آداب حضور در کربلای معلاست که زیبنده است مقیم آن مکان مقدس رعایت کند.
نماز خواندن با مانتوی سیاه مکروه نیست، زیرا مانتو و امثال آن بهمثابۀ جامه هستند. اما نماز خواندن با پیراهن سیاه مکروه است. البته پوشیدن پیراهن سیاه به منظور عزاداری برای مصائب اهلبیت عصمت و طهارت (علیهمالسلام) کراهتی ندارد.
[برخی ادله گویای کراهت نداشتن نماز خواندن در لباس سیاه به منظور عزاداری اهلبیت (علیهمالسلام)اند. بنابر این ادله، لباس سیاه پوشیدن برای مصائب اهلبیت کراهتی ندارد.] این ادله یا ادلۀ کراهت نماز خواندن در لباس سیاه را تخصیص میزند یا، بنابر نظر برخی بزرگان، بر آنها ترجیح داده میشود.
یکی از دلایلی که کراهت پوشیدن لباس سیاه برای مصائب اهلبیت (علیهمالسلام) را نفی میکند روایتی است که برقی در «المحاسن»، ج 2، ص 420، نقل کردهاست:
عنه، عن الحسن بن طريف بن ناصح، عن أبيه، عن الحسين بن زيد، عن عمر بن علي بن الحسين، قال: لما قتل الحسين بن علي (عليه السلام) لبسن نساء بني هاشم السواد والمسوح وكن لا يشتكين من حر ولا برد، وكان علي بن الحسين (عليه السلام) يعمل لهن الطعام للمأتم؛
ترجمه: عمربن علیبن حسین نقل کردهاست: هنگامی که حسینبن علی (علیهالسلام) کشته شد، زنان بنیهاشم سیاه پوشیدند و از سرما و گرما شکایت نکردند و حضرت علیبن الحسین (علیهالسلام) بهخاطر عزاداری آنها برایشان غذا تهیه میکرد.
روایات دیگری نیز به این مضمون وارد شدهاست.
اخیراً کتابهای متعددی چاپ شدهاست در بیان مصادر و منابع قدیمی و معتبری که حضرت رقیه، بنتالحسین (سلاماللهعلیهما)، و ظلم و ستمهایی که بر ایشان رفته و دفن ایشان در دمشق در آنها بیان شدهاست. تاریخ نوشتن این کتب و مصادر و منابع به قرن سه و چهار و پنج و بعد از قرن پنجم برمیگردد. البته بیشتر این کتب و مصادر به زبان فارسی نوشته شدهاست و باید به زبان عربی ترجمه شود.
1. اگر شخص پانزده روز پیوسته در خدمت نظام است و پانزده روز پیوسته در وطن خود مستقر است، حکم کثیرالسفر را ندارد، زیرا سفر او با اقامت دهروزه منقطع میشود و چنین شخصی کثیرالسفر محسوب نمیشود.
2. شخص همانطوری که در وطن خود روزه میگیرد، باید در محل خدمت خود نیز روزه بگیرد. اگر شخص قبل از زوال خورشید به محل خدمتش برسد و تا آن لحظه امساک کرده و از مبطلات روزه پرهیز کرده باشد، روزهاش صحیح است.
3. اگر شخص بعد از زوال آقتاب، از محل خدمتش، حرکت کند و به وطنش برود، روزهاش صحیح است، همانطوری که اگر بعد از زوال آفتاب، از وطنش حرکت کند و به محل خدمتش برود، روزهاش صحیح است.
4. حکمِ کثرتِ سفرِ کاری بهلحاظ اتمام سفر است و قوانین آن با قوانین محل کار متفاوت است.
5. ملاک کثیرالسفر کاری تعداد سفر نیست. چنین نیست که اگر تعدادِ سفرهایِ کاریِ شخص زیاد باشد، کثیرالسفر محسوب شود. ملاک و ضابطۀ کثیرالسفرِ کاری این است که اقامت دهروزه بین سفرها فاصله نشود و شخص قبل از اتمام ده روز باز به سفر برود، یعنی شخص نه در محل خدمت ده روز اقامت کند و نه در وطنش.
1. بله، رؤیتِ هلالِ اولِ ماه با دوربینهایِ دوچشمیِ معمولی کافی است و اول ماه با آن اثبات میشود. ین حکم موردقبول محقق خوئی (قدسسره) نیز بود.
2. رؤیت با دوربینهای معمولی بهمثابۀ رؤیت با چشم قوی است و درنتیجه رؤیت هلال با آن اول ماه را اثبات میکند، ولی چشم مسلح چنین حکمی ندارد و اول ماه با رؤیت بهوسیلۀ چشم مسلح اثبات نمیشود.
3. ما در «اجوبة الاستفتائات» متعرض سخن محقق خوئی (قدسسره) شدهایم و نشان دادهایم که از نظر ایشان، رؤیت با دوربینهای معمولی بهمنزلۀ رؤیت با چشم قوی است.
1. شخصِ بیمار میتواند از قطرۀ چشم استفاده کند، هرچند قطره دارای طعم باشد و شخص هنگام استفاده، طعم آن را در دهان احساس کند.
2. اگر استفاده نکردن از قطره موجب از دست رفتن بینایی شود، نهتنها استفادۀ از قطره برای شخص جایز است، بلکه بر شخص واجب و لازم است که از آن استفاده کند.
3. [اگر طعم قطره به حلق برسد، روزه را باطل میکند و] نهایتاً شخص در افطار روزه معذور است و درنتیجه اگر بعد از ماه رمضان، عذر و بیماری شخص برطرف شود، باید تا قبل از ماه رمضان بعدی، قضای روزهها را به جا آورد.
4. اگر عذر و بیماری شخص تا ماهِ رمضانِ سالِ بعد ادامه داشته باشد، قضای روزه از او ساقط میشود و برای جبران آن، باید به ازای هر روز، یک مد گندم یا یک مد طعام بدهد.
5. اعم از اینکه شخص مبتلا تا ماه رمضان بعدی امکان قضا داشته باشد و روزهها را قضا کند یا عذر و بیماری او ادامهدار باشد و درنتیجه تا ماه رمضان بعدی، امکان قضا نداشته باشد، در هر دو صورت، باید یک یا دو مد برایِ افطارِ روزههایِ ماهِ مبارکِ رمضان بدهد.
1. سخن یادشده در روایاتِ استحبابِ استشاره (مستحب بودن مشورت و همفکری) ذکر شدهاست.
2. براساس روایات، گاهی خداوند راه هدایت و سخن حق را از طریق مشورتدهندۀ غیرمعصوم و از زبان او به شخص معصوم میرساند، هرچند شخص غیرمعصوم از این ایصالِ الیالحق آگاهی ندارد.
3. ماجرای کلاغ و قابیل مثالی برای سخن ماست. [در این ماجرا، خداوند راه رهایی از جسد هابیل را بهوسیلۀ کلاغ، به قابیل نشان داد، ولی خود کلاغ از این ارائۀ الهی آگاهی نداشت.]
1. در موارد مدارا با اهلسنت یا در موارد ترس و خوف، فقط باید متابعت صوری و ظاهری با امام جماعت داشت. شخص باید حمد و سوره را قرائت کند، هرچند بهصورت آرام، اگرچه در نمازهایی که باید حمد و سوره بلند خوانده شود.
2. اما دربارۀ نماز پشت سر شخص مؤمن (شیعه)، اگر قرینه و شاهدی، هرچند ظنی، دال بر دیانت و صلاحیت او باشد، کفایت میکند و نیازی به اطمینان قلبی نیست. اگر هیچ قرینه و شاهدی، هرچند ظنی، در میان نباشد، شخص میتواند بدون اینکه به او اقتدا کند، پشت سر او نماز بخواند و فقط متابعت طوری و ظاهری از او داشته باشد. در این صورت، شخص باید حمد و سوره را بخواند، هرچند بهصورت آرام، اگرچه در نمازهایی که باید حمد و سوره بلند خوانده شود.
از کلام مبارک امیر مؤمنان، حضرت علی (علیهالسلام)، برمیآید که اصل در روابط با انسانها احترام و تکریم و پاسداشت آنهاست. البته احترام و تکریم درجات متفاوت و متعدد دارد و تکریم مسلمان با کافرِ غیرحربی و نیز احترام و تکریم مؤمن (شیعه) با مسلم (سنی) در یک سطح نیست و درجات با هم تفاوت دارد. نهتنها درجات تکریم مؤمن و مسلم با هم تفاوت دارد، بلکه درجاتِ تکریمِ مؤمنان نیز با هم متفاوت است و هرکس ایمان قویتری داشته باشد، احترام بیشتری دارد.
با همۀ اختلاف در درجات، بهجز در شخص محارب، اصل احترام و تکریم برای همۀ ابنای بشر ثابت است.
1. درصورتِ وجوبِ نمازِ عیدِ فطر، خطبههای آن جزء نمازند [و درنتیجه باید در خطبهها حاضر شد و آنها را استماع کرد]. این حکم دربارۀ نماز جمعه نیز صادق است.
2. ولی درصورتِ استحبابِ نمازِ عیدِ فطر، حضور در خطبهها و استماع آنها مستحب است، نه واجب. البته در این صورت، برای اقامۀ نماز، اجازۀ فقیه لازم است.
3. در زمان غیبت، حضور در خطبهها و استماع آنها واجب نیست و شخص میتواند حضور در خطبهها یا استماع آنها را ترک کند.
شایسته است در خطبههایِ نمازِ عیدِ فطر، دربارۀ زکات فطریه و مسائل مربوط به آن و در خطبههای نماز عید قربان، دربارۀ قربانی و مسائل مربوط به آن سخن گفت.
1. قرض (وام) گرفتن از دولت جایز است به شرطی که شخص قصد جدی به پرداخت زیادۀ ربوی نداشته باشد و فقط ملتزم به پرداخت اصل وام باشد [بهطوری که اگر راه فرار از پرداخت زیادۀ ربوی باشد، زیاده را پرداخت نکند و فقط اصل وام را تسویه کند].
2. اگر حقوق ماهانه برای مخارج و هزینههای زندگی خرج نشود، به آن خمس تعلق میگیرد.
3. اگر حقوق ماهانه به حساب بانکی واریز شود، ملک شخص محسوب میشود و به آن خمس تعلق میگیرد، هرچند کارتِ اعتباریِ الکترونیکیِ آن به شخص تسلیم نشده باشد.
1. در نصوص روایات وارد شدهاست که حرمت و احترام شخص مرده مانند حرمت و احترام شخص زنده است. این قاعدهای است که در ابواب مختلف فقه تبیین شدهاست.
2. نهتنها حرمت و احترام شخص مرده مانند حرمت و احترام شخص زنده است، بلکه براساس برخی روایات، حرمت میت شدیدتر است.
3. در مرآةالعقول آمدهاست که امیر مؤمنان، حضرت علی (علیهالسلام) فرمودهاست: «اذكروا محاسن موتاكم؛ خوبیها و نیکیهای مردههایتان را بگویید.» در روایت دیگری میفرماید: «لا تقولوا في موتاكم إلا خيرا؛ دربارۀ مردههایتان بهجز خیر و خوبی و نیکوییشان چیز دیگری نگویید، [یعنی به بدی از آنها یاد نکنید و فقط خوبی آنها را بگویید].»
1. ابلیس چندین بار کشته خواهد شد و چندین بار به دنیا بر خواهد گشت. ابلیس و افراد شرور از انس و جن چندین رجعت و چندین مرگ خواهند داشت.
2. در روایات وارد شده است همزمان با صیحه، قبل از ظهور حضرت ولیعصر (عجاللهفرجه)، انصار بزرگوار آن حضرت (عجاللهفرجه) و نیز دشمنان آن حضرت (عجاللهفرجه) رجعت خواهند کرد.
1. اگر درصورت نفروختن زمین موجب نزاع و دعوا و ناسازگاری بین موقوفعلیهم میشود و انتفاع از زمین را برای آنها منتفی میکند و فروش آن به همین علت بودهاست، فروش زمین و انتفاعِ همۀ موقوفعلیهم از آن اشکالی ندارد. یکی از مواردِ جوازِ فروشِ وقفِ ذری (وقف بر اولاد) همین مورد (دوری از نزاع و دعوا و جلوگیری از انعدام فائده) است.
2. [از نظر ما، برای دوری از دعوا و نزاع و برای جلوگیری از انعدام فایدۀ موقوفه، میتوان وقف ذری را فروخت، ولی] اگر این مورد را مسوِّغ و مجوزی برای فروش موقوفه ندانیم، باز میتوان فروش موقوفه را از راه دیگری تصحیح کرد. در بدترین حالت، فروش موقوفه به معنای فروش سرقفلی آن است [و فروش سرقفلی موقوفه جایز است]. در فروش سرقفلی، عین موقوفه منتقل نمیشود و همچنان بر موقوفه بودن خود باقی میماند.
3. فروش سرقفلی مانند فروش خود کالا (اعم از زمین و…) است.
1. راهحل منحصر در نقلِ سخنِ دوستِ همسرش و آگاه کردن او از آنچه دربارهاش گفتهشده نیست.
2. زن بدون اینکه سخنِ دوستِ شوهرش را نقل کند، میتواند به شوهرش هشدار دهد و به او بگوید مراقب سخنان و عملکردش در پیش دیگران باشد و هر سخنی را پیش هر کسی نگوید یا میتواند بهصورت خاص درمورد دوستِ شوهرش تذکر دهد و بگوید چهبسا فلان دوستت چنین دیدگاهی داشته باشد. بهتر است در نزد او با احتیاط بیشتری رفتار کنی و سخن بگویی.
3. با این راهکارها و راهکارهای مشابه آن، هم میتواند شوهرش را آگاه سازد و حق شوهرش را به جا آورد و هم میتواند از غیبت و سخنچینی دوری کند.
4. باید بین احتیاط و توصیۀ به آن با سوءظن داشتن تفاوت قائل شد. احتیاط کردن و دعوت به آن بهصرف احتمال ممکن است و لازم نیز شخص یقین داشته باشد.
1. در این روایت متواتر اصناف مختلف بنیهاشم ذکر شدهاست، ولی باید دانست که مراد از تصنیف در روایت تصنیف نوعی است، نه حصر عددی.
2. در این روایت، ابتدا پنج تن آلعبا (علیهمالسلام) و سیادت و بزرگی و سروری آنها ذکر شدهاست و سپس به مقام مهدی و جایگاه والای ایشان پرداخته شدهاست. [این بزرگان و بزرگواران در حلقۀ اولِ برگزیدگی هستند و از دیگر حلقات برگزیدگی برتر هستند.] در این روایت علاوه بر حلقۀ اول، حلقۀ دومِ برگزیدگان نیز آمدهاست.
3. در روایات فریقین، «منصور» و «سفاح» و مقام این دو ذکر شدهاست.
4. بنیعباس این القاب و عناوین را به سرقت بردند و برای خود برگزیدند و خود را با این القاب و عناوین نامیدند [تا بگویند ما موعود زمان هستیم؛ ما همانهایی هستیم که پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) آمدن آنها را وعده داد!]
1. تکالیف دینی و شرعی، هم در عالم برزخ و هم در رجعت و هم در عالم برزخ بعد از رجعت وجود دارد و انسان در این عوالم نیز مکلف است و باید به وظائف و تکالیف دینی و شرعی عمل کند. تکالیف دینی و شرعی تا روز قیامت، تا نفخ صور، ادامه دارد و بعد از نفخ صور، شریعت تمام میشود و فقط وظائف دینی میماند.
2. [بین شریعت و دین و بین تکالیف شرعی و وظائف دینی تفاوت وجود دارد.] وظائف دینی همواره وجود دارد و ازبین نمیرود. این وظائف در قیامت کبری و در بعد از قیامت، حتی در بهشت و جهنم، وجود دارد.
3. سخن یادشده (وجود وظائف دینی) در عوالم قبل از دنیا نیز صادق است. [وظائف دینی در عوالم قبل از دنیا نیز وجود داشتهاست.]
4. «شرع» در لغت به معنای ابتدا کردن و شروع کردن است در حالی که «دین» به معنای نظام ارتباط بندگان با خداوند است.
5. خصوصاً که دین بیشتر از امور اعتقادی همراه با ارکان تشکیل شدهاست و عقیده و اعتقاد نه به جن و انس اختصاص دارد و نه به دار دنیا. اعتقاد برای ملائکه و در عالم ملائکه وجود دارد و بالاتر از این، برای همۀ مخلوقات الهی مطرح است.
6. [آیات زیادی به شعور مخلوقات و معتقد بودن آنها اشاره دارد.] خداوند در سورۀ مبارکۀ اسرا، آیۀ شریفۀ چهل و چهار، میفرماید:
«تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبعُ وَالأَرضُ وَمَن فيهِنَّ وَإِن مِن شَيءٍ إِلّا يُسَبِّحُ بِحَمدِهِ وَلكِن لا تَفقَهونَ تَسبيحَهُم إِنَّهُ كانَ حَليمًا غَفورًا
ترجمه: آسمان های هفتگانه و زمین و هر کس که در آنهاست، او را تسبیح می گویند، و هیچ چیزی نیست مگر اینکه همراه با ستایش، تسبیح او می گوید، ولی شما تسبیح آنها را نمی فهمید. یقیناً او بردبار و بسیار آمرزنده است (سورۀ اسرا، آیۀ 44، ترجمۀ انصاریان).»
7. در ارشادالقلوبِ دیلمی، از امیر مؤمنان، حضرت علی (علیهالسلام)، نقل شدهاست که حضرت فرمودهاست برزخ جایی در روی زمین است. در روایتی دیگر از حضرت امام صادق (علیهالسلام) دربارۀ برزخ پرسیدهاند و حضرت با اسم اشاره، به مکانی خاص اشاره فرمودهاست. البته روایات در این باره مستفیض، بلکه متواتر است و فقط به دو یا چند روایت محدود نیست. روایات مستفیض و متواتر بر این دلالت دارد که 1. عالم برزخ مادون آسمان اول است، نه برتر و بالاتر از آن و 2. عالم برزخ آخرت ابدی نیست و فقط آخر عالم دنیا و پایان آن است.
زادگاه و وطن خویشاوندان (وطن پدر و مادر و خانواده و طایفه) با ازدواج زن ازبین نمیرود و بعد از ازدواج نیز همچنان وطن شخص محسوب میشود، بلکه وطنی برای تداوم پیوندهای زندگی در آن باقی می ماند، زیرا زادگاه محل پیوندها و علقهها و دلبستگیهای شخص است و ریشۀ شخص در آنجاست. بنابراین شخص باید روزه بگیرد و نماز را تمام بخواند.
1. ما دربارۀ شهادت ثالثه در تشهد نماز احتیاط نکردهایم و فتوای به وجوب دادهایم. از نظر ما، گفتن شهادت ثالثه در تشهد نماز واجب است و این فتوا مطابق نظر هفت تن از فقهای بزرگ و استوانههای فقه و فقاهت از متقدمین و متأخرین است.
2. از نظر ما، گفتن شهادت ثالثه در تشهد نماز واجب است و غایت چیزی که در این باره میتوان گفت این است که از نظر ما، وجوب وجوه مختلفی دارد.
3. البته بسیاری از علمای امامیه برخی وجوه وجوب را مطرح کرده و به آن وجوه ملتزم شدهاند.
4. نهتنها بیشتر علمای امامیه، بلکه همۀ مسلمین، شیعه و سنی، به برخی وجوه وجوب ملتزم شدهاند.
5. هرچند همۀ افراد به این وجوه آگاهی تفصیلی ندارند و از جزئیات و تفصیلات آن غافلاند.
6. علاوه بر وجوه مختلف وجوب، چگونگی گفتن شهادت ثالثه در تشهد نیز مختلف و متنوع است و میتوان آن را با عبارتهای مختلف ادا کرد. برای مثال، درصورت سختی و مشقت زیاد یا در حال تقیه، میتوان شهادت ثالثه را آهسته گفت یا به سلام و صلوت بر محمد و آلمحمد (علیهوعلیهمالسلام) اکتفا کرد.
7. کفایت صلوات بر محمد و آلمحمد برای شهادت ثالثه از این رو است که صلوات بر آن ذوات قدسی (علیهمالسلام) با عقائد حقۀ دینی مرتبط است و معنا و مفهوم آن چیزی نیست جز اقرار و پذیرش برگزیدگی و والایی و بالایی محمد و آلمحمد (علیهوعلیهمالسلام).(شهادت ثالثه در تشهد نماز)
1. ما دربارۀ شهادت ثالثه در تشهد نماز احتیاط نکردهایم و فتوای به وجوب دادهایم. از نظر ما، گفتن شهادت ثالثه در تشهد نماز واجب است و این فتوا مطابق نظر هفت تن از فقهای بزرگ و استوانههای فقه و فقاهت از متقدمین و متأخرین است.
2. از نظر ما، گفتن شهادت ثالثه در تشهد نماز واجب است و غایت چیزی که در این باره میتوان گفت این است که از نظر ما، وجوب وجوه مختلفی دارد.
3. البته بسیاری از علمای امامیه برخی وجوه وجوب را مطرح کرده و به آن وجوه ملتزم شدهاند.
4. نهتنها بیشتر علمای امامیه، بلکه همۀ مسلمین، شیعه و سنی، به برخی وجوه وجوب ملتزم شدهاند.
5. هرچند همۀ افراد به این وجوه آگاهی تفصیلی ندارند و از جزئیات و تفصیلات آن غافلاند.
6. علاوه بر وجوه مختلف وجوب، چگونگی گفتن شهادت ثالثه در تشهد نیز مختلف و متنوع است و میتوان آن را با عبارتهای مختلف ادا کرد. برای مثال، درصورت سختی و مشقت زیاد یا در حال تقیه، میتوان شهادت ثالثه را آهسته گفت یا به سلام و صلوت بر محمد و آلمحمد (علیهوعلیهمالسلام) اکتفا کرد.
7. کفایت صلوات بر محمد و آلمحمد برای شهادت ثالثه از این رو است که صلوات بر آن ذوات قدسی (علیهمالسلام) با عقائد حقۀ دینی مرتبط است و معنا و مفهوم آن چیزی نیست جز اقرار و پذیرش برگزیدگی و والایی و بالایی محمد و آلمحمد (علیهوعلیهمالسلام).
1. براساس قوانین عام ارث، حضرت فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیها) بهطور کلی مانع ارث بردن حضرت علی (علیهالسلام) از پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) نمیشود، زیرا در اموری که ذکوریت (مرد بودن) شرط است (اموری که به اِعمال ولایت نیاز دارد) حضرت علی (علیهالسلام) اولین وارث است و مانع افراد دیگر در طبقات دیگر میشود. این بحث در باب تجهیز میت و مبحث ولایت در تجهیز آمدهاست و فقها بهتفصیل به آن پرداختهاند.
2. این مورد با «وصیت عهدی»* و «وصیت تملیکی»** قابلمقایسه است. وصیت عهدی به سلطنت داشتن میت نسبتبه شئون خودش برمیگردد و وصیت تملیکی به سلطنت داشتن میت نسبتبه اموال و املاکش برمیگردد.
3. در تجهیز میت، ذکوریت (مرد بودن) شرط است. اگر در طبقۀ متقدم فقط اناث باشد، تجهیز میت را یک مرد، هرچند از طبقۀ متأخر، باید برعهده بگیرد.
برای توضیح و تفصیل بیش از این، میتوان به بحثِ «احکامِ میتِ» عروه رجوع کرد.
[*: «وصیت عهدی» یعنی شخصی یک یا چند نفر را برای انجام کار یا تصرفات دیگری مأمور کند.
**: «وصیت تملیکی» یعنی وصیتی که به موجب آن مالی به دیگری تملیک شود.]
١- العقائد الواضحة إن قرئت بتسطيح قشري فتلك القراءة ستكون سبباً للشبهات وترسيخها .
٢- فمثلا رسالة الرسول إن فسرت بتسطيح المتكلمين فستكون تسجيلاً صوتياً للوحي ليس إلا ، ومن ثم يأتي مجال لقول (إن الرجل ليهجر) والعياذ بالله .
٣- وإن فسرت الإمامة بزعامة سياسية دينية ليس إلا فسيكون الأئمة ع فقهاء مجتهدين صالحين عدول .
٤- بل المدار هو القرب من بيانات الوحي البينة المبدهة في ذات الأدلة في نفسها وإن اتخذت مهجورة مجهولة .
٥- ومن المغالاة والغلو التطرف والتعصبات لأطراف ومواقف كحق محض لا يقبل الخطأ وكل ما عداه باطل صرف .
٦- مع أن مدرسة أهل البيت ع في الاجتهاد ليست على التصويب بل التخطئة .
٧- نعم الاستقامة عن الانحراف العقائدي تكون :
١/ باتخاذ القوالب الواردة في الوحي إطاراً وميزاناً .
٢/ تأويل الوحي بالوحي .
٣/ اعتماد القراءة العقلية البينة أو الفطرية المبدهة في تأويل وتفسير الوحي بالوحي .
٨- أما المشهور ، فيقع الخلط بين مشهور المعاصرين وبين المشهور بقول مطلق في طبقات قرون علماء الإمامية وفي شتى العلوم الدينية .
٩- فالوقوف على رأي المشهور بهذه الدائرة الوسيعة يحتاج إلى تتبع واسع وجهد مضنٍ وتدبر في كلماتهم لا سيما عند المتقدمين ولا سيما بدائرة كل العلوم الحوزوية الدينية .
١٠- أما قضية الاقتصار على الواضحة دون الغامضة الغريبة عن أذهان المعاصرة فضابطة مخطورة لأن الواضح أمر نسبي غير منضبط .
١١- فكلما كان هناك أفول عن معارف الدين وأدلته فستتضاءل الأمور الواضحة وبالتالي سيتم هجران كثير من حقائق الدين الحنيف
وستؤول إلى الاندراس .
١٢- فالصحيح من النهج هو نشر الأدلة وتبيينها لتتوسع دائرة واضحات الدين فلا تندرس ولا تهجر ولا ينفر منها .
زادگاه و وطن خویشاوندان (وطن پدر و مادر و خانواده و طایفه) با ازدواج زن ازبین نمیرود و بعد از ازدواج نیز همچنان وطن شخص محسوب میشود، بلکه وطنی برای تداوم پیوندهای زندگی در آن باقی می ماند، زیرا زادگاه محل پیوندها و علقهها و دلبستگیهای شخص است و ریشۀ شخص در آنجاست. بنابراین شخص باید روزه بگیرد و نماز را تمام بخواند.
1. اگر شرائط شرعی در طلاق قانونی رعایت شده باشد، ازدواج مرد با آن زن اشکالی ندارد و صحیح است.
2. رعایت شدن شرائط شرعی حتی میتواند براساس مستحق بودن زن برای طلاق اجباری، حتی در موارد خاص، باشد.
3. اگر شرائط شرعی، حتی بهلحاظ عناوین ثانویه، رعایت نشده باشد، ازدواج یادشده باطل است و درصورت همبستری و دخول، زن و مرد بر هم حرام ابدی میشوند.
1. تلقیح مصنوعی فینفسه جایز است.
2. چیزی که حرام است الف. تلقیح اسپرم مرد اجنبی با تخمک زن اجنبی و ب. قرار دادن تخمک بارورشده در رحم زن اجنبی است.
3. دلیل حرمت دو مورد گفتهشده این است که در آیات و روایات، تلقیح اسپرم با تخمک فقط در دو مورد جایز است: اسپرم با تخمک زوجه تلقیح شود؛ اسپرم با تخمک ملکیمین (کنیز) تلقیح شود.
4. البته نوزادی که با تلقیح حرام به دنیا بیاید، ولدالزنا نیست، هرچند منشأ تلقیحش حرام و غیرطیب بودهاست.
5. تلقیح اسپرم مرد اجنبی با تخمک زن اجنبی یا قرار دادن تخمک بارورشده در رحم زن اجنبی حرام است و تلقیح اسپرم مرد با تخمک یکی از محارم سببی یا نسبی اشدحرمتاً است. [هر شخصی زشتی تلقیح اسپرم با تخمک محارم سببی و نسبی را در خود مییابد و] این شاهدی بر حرمت و زشتی چنین کاری در دیگر موارد است.
إنا لله وإنا إليه راجعون
با تأسف و اندوه فراوان، خبر ارتحال رئیسجمهور محترم ایران، حجتالاسلاموالمسلمین سید ابراهیم رئیسی، و وزیر خارجۀ ایران و دیگر همراهان ایشان را دریافت کردم.
این ضایعۀ تأسفبار را محضر رهبری معظم و همۀ مؤمنان، خصوصاً به خانوادههای داغدیده و عزادار، تسلیت و تعزیت میگویم و از درگاه حضرت حق تعالی، برای درگذشتگان، اجر جزیل و علو درجات مسئلت دارم و از درگاه ربوبی میخواهم که جانشینان این عزیزان را از افراد شایسته و دارای همت عالی و ارادۀ فولادین قرار دهد.
1. صاحب رحم و صاحب تخمک، هردو، مادر نوزاد هستند. برای مادر بودن صاحب تخمک یا صاحب رحم (در فرضی که صاحب رحم زوجۀ مرد باشد) دخول شرط نیست.
2. حق حضانت و مواردی مانند آن برای هر دو مادر (صاحب رحم و صاحب تخمک) محفوظ است و بین آن دو تقسیم میشود.
3. نوزاد از هر دو آنها (صاحب رحم و صاحب تخمک) ارث میبرد.
4. اگر صاحب رحم به نوزاد شیر دهد [و شرایط گفتهشده در باب رضاع محقق باشد]، صاحب رحم مادر رضاعی نوزاد هم خواهد بود و احکام رضاع و حرمت رضاعی جریان خواهد داشت.
5. این احکام جاری و ساری است و بر توافق و قرارداد قبلی بین زوج و زوجه توقف ندارد.
(احکام تلقیح مصنوعی)
1. تلقیح مصنوعی فینفسه جایز است.
2. چیزی که حرام است الف. تلقیح اسپرم مرد اجنبی با تخمک زن اجنبی و ب. قرار دادن تخمک بارورشده در رحم زن اجنبی است.
3. دلیل حرمت دو مورد گفتهشده این است که در آیات و روایات، تلقیح اسپرم با تخمک فقط در دو مورد جایز است: اسپرم با تخمک زوجه تلقیح شود؛ اسپرم با تخمک ملکیمین (کنیز) تلقیح شود.
4. البته نوزادی که با تلقیح حرام به دنیا بیاید، ولدالزنا نیست، هرچند منشأ تلقیحش حرام و غیرطیب بودهاست.
5. تلقیح اسپرم مرد اجنبی با تخمک زن اجنبی یا قرار دادن تخمک بارورشده در رحم زن اجنبی حرام است و تلقیح اسپرم مرد با تخمک یکی از محارم سببی یا نسبی اشدحرمتاً است. [هر شخصی زشتی تلقیح اسپرم با تخمک محارم سببی و نسبی را در خود مییابد و] این شاهدی بر حرمت و زشتی چنین کاری در دیگر موارد است.
1. [اقتدای به این افراد صحیح نیست، ولی میتوان در صف جماعت ایستاد و] متابعت صوری از امام داشت به این صورت که شخص به امام جماعت اقتدا نکند، ولی در حرکات [مانند قیام و رکوع و سجود] از او تبعیت کند. هرچند چنین متابعتی صوری است و نماز جماعت محسوب نمیشود، ولی شخص با متابعت صوری به ثواب نماز جماعت نائل میشود.
2. متابعت صوری همۀ احکام جماعت را ندارد و شخص باید حمد و سوره را قرائت کند.
3. نماز جماعت صوری و متابعت صوری از امام جماعت به این مورد منحصر نمیشود و در فقدان هر شرطی از شروط امام جماعت مطرح میشود، یعنی اگر امام جماعت شرطی از شروط امام جماعت، مانند صحت قرائت، را نداشته باشد، اقتدای صوری و متابعت صوری از او مطرح میشود و اشکالی ندارد.
هرچند گوشت از کشورهای غیرمسلمان وارد شده باشد، اگر فروشندۀ گوشت مسلمان باشد، با رعایت سه شرط، میتوان از گوشت استفاده کرد:
1. احتمال مسلمان بودن ذابح وجود داشته باشد.
2. علم و یقین به بیمبالاتی ذابح وجود نداشته باشد، همانطوری که این شرط درمورد بازار مسلمانان نیز مطرح است.
3. عموم مسلمانان در حلیت این گوشتها شک و شبهه نداشته باشند و با آنها مثل گوشتهای حلال برخورد کنند.
اگر شرایط یادشده وجود داشته باشد، استفاده از گوشتهای خارجی اشکال ندارد، ولی اگر حتی یکی از سه شرط یادشده محقق نباشد، گوشتهای خارجی مذکی (تذکیهشده) نیستند و استفاده از آنها جایز نیست.
1. بهصورت اجمالی باید گفت براساس این روایت، پنج تن آلعبا (علیهمالسلام) ستونهایِ خیمۀ دعوتِ پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) هستند.
2. در این روایت، حضرت امام حسن و حضرت امام حسین (علیهماالسلام) دو چشم پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) معرفی شدهاند و این بهخاطر عزیز و شریف بودن این دو ذات قدسی در نزد پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) است. علت دیگر چنین وصفی (دو چشم نبی ــ صلیاللهعلیهوآلهوسلم ــ بودن) این است که بصیرت دینی و رهیافت به دین حق و صراط مستقیم با تمسک به این دو بزرگوار (علیهماالسلام) امکانپذیر است.
3. در این روایت، امیر مؤمنان، حضرت علی (علیهالسلام)، بهمنزلۀ دو دست پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) معرفی شدهاست و علت چنین وصفی این است که تمام کارها و [جهادهایی] که پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) برای دین و در راه دین انجام دادند بهوسیلۀ امیر مؤمنان، حضرت علی (علیهالسلام)، صورت پذیرفت و گویی امیر مؤمنان، حضرت علی (علیهالسلام)، در این وادی دو دست پیامبر بودهاست.
4. در این روایت، حضرت صدیقۀ طاهره، فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیها)، بهمنزلۀ قلب پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) معرفی شدهاست و چنین تعابیری دربارۀ حضرت فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیها) زیاد وارد شدهاست، مانند آنچه پیامبر فرمودهاست که فاطمه (سلاماللهعلیها) روح و جان دمیدۀ در تن من است. این تعبیر و تعابیر مشابه آن به این معنی است که دین و وحی نبوی و زنده ماندن دین و وحی مرهون وجود حضرت فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیها) و وابسته به مقام و شأن و جایگاه ایشان و وامدار تلاشهای ایشان است.
(تبادل پولهای کاغذی با همدیگر با تفاوت در قیمت)
1. بین مقام «امامت» با مقام «نبوت» و «رسالت» تلازمی وجود ندارد. امامت مقامی مجزاست و برای اینکه پیامبری امام شود، به جعلی مجزا نیاز دارد.
2. پیامبر عظیمالشأن اسلام، حضرت محمد مصطفی (صلیاللهعلیهوآلهوسلم)، هم مقام نبوت و رسالت را داشت و هم مقام امامت را. ایشان، هم نبی و رسول بود و هم امام امت.
3. برخی پیامبران الهی علاوه بر مقام نبوت، به مقام امامت نیز رسیدند، ولی باید دانست که مرتبۀ امامتِ پیامبران ، بهجز پیامبر خاتم، پایینتر از مرتبۀ امامتِ دوازده معصوم (علیهمالسلام) است.
4. مرتبۀ امامتِ پیامبر خدا محمد مصطفی (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) از مرتبۀ امامتِ دوازده معصوم (علیهمالسلام) بالاتر و والاتر است.
5. هر شأن و مقام و جایگاه و مرتبه و کمالی برای ائمۀ معصومین (علیهمالسلام) اثبات شود بهطریق اولی برای حضرت ختمیمرتبه محمد مصطفی (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) به نحو بالاتر و والاتر و راقیتر ثابت است.
6. همانطوری که امامتِ حضرتِ ختمیمرتبه (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) از امامتِ ائمۀ معصومین (علیهمالسلام) بالاتر و والاتر است، امامتِ حضرتِ امیرِ مؤمنان، علی (علیهالسلام) از امامت دیگر ائمه (علیهمالسلام) بالاتر و والاتر است.
7. «الرد إليه» درمورد امام مطرح است و پیامبری که به مقام امامت بار نیافته باشد، «الرد إليه» درمورد او مطرح نیست.
8. امامت مدیریت عمومی و سراسری است و این مقام گامبهگام در همۀ مسئولیتها و در همۀ امور و شئون مطرح میشود.
9. این مسئله با مسئله استنباط نیز مرتبط است. در مقام استنباط، نباید به ادله و قوانین عامه اکتفا کنیم و حتماً باید به ادلۀ خاصه و روایت ائمۀ معصومین (علیهمالسلام) نیز مراجعه کنیم و از راهنماییهای آن ذوات قدسی (علیهمالسلام) بهرهمند شویم.
10. شیخ مفید (قدسسرهالشریف) در «مقنعه» میفرماید اگر سلطان جور به فقیه شیعه اجازه دهد و فقیه توانایی یابد و بر مسند قضا نشیند، باید خود را رخصتیافته از سلطان حق بداند، نه سلطان جور، یعنی باید چنین قصد کند که با اجازه و رخصتِ حضرتِ امامِ زمان (عجاللهفرجه) و به نیابت از ایشان بر مسند قضا نشستهاست، نه با اجازه و رخصتِ سلطانِ جور.
11. چنین نگرشی در قضا انحصار ندارد و در مقام افتا و در قبول هر مسئولیتی و در انجام دادن هر فعالیتی مطرح میشود. شخص، چه در مقام قضا و چه در مقام افتا و چه در هر مقام و مسئولیتی، باید رضایت حضرتِ حجتبنالحسن (عجاللهفرجه) را درنظر داشته باشد و خود را مأذون از طرف ایشان و نائب ایشان بداند.
12. «الرد إلی الإمام» عام است و منحصر در امور علمی نیست. انسان باید در همۀ امور دنیوی و اخروی و دینی «رد إلی الإمام» کند.
13. در تبیین پایینترین مرتبۀ معرفت به امام باید بین همۀ ادله جمع کرد و حاصل آن را پایین مرتبۀ معرفت دانست. بنابراین همۀ آنچه در روایات مختلف بهعنوان «ادنی مرتبۀ معرفت به امام» معرفی شدهاست شرطِ لازمِ تحققِ چنین معرفتی است و با فقدان هریک از آنها ادنی معرفت به امام حاصل نشدهاست
1. اعمال منا در ایام تشریق واجب است و ترک برخی اعمال منا، علاوه بر قضا، موجب کفاره میشود و شخص باید گوسفندی قربانی کند، ولی این اعمال، علیرغم وجوب، داخل در ماهیت حج و از اجزای نیستند و درنتیجه با ترک آنها، به صحت حج آسیبی نمیرسد.
2. اگر زائر بهتنهایی قادر به ماندن در منا نباشد، مثلاً نتواند راه منا پیدا کند و چیزهایی از این قبیل، معذور است [و لازم نیست مرکز اقامتش منا باشد].
3. درصورت امکان، حاجی باید مرکز حضور و اقامتش را منا قرار دهد و اگر این امکان وجود نداشته باشد، مخصوصاً برای کسی که راهها و مکانها را نمیشناسد، معذور است و لازم نیست مرکز اقامتش منا باشد.
4. «مرکز حضور و اقامت» به این معنی نیست که در تمام اوقات باید در منا باشد [و حق خارج شدن از آن مکان را بههیچوجه ندارد]، بلکه به این معنی است علاوه بر مبیت و علاوه بر رمی جمرات، در منا باشد و تا حدودی به منا تردد کند، هرچند رفت و آمد و تردد در خیمهها و چادرهای تعیینشده یا موضع دیگری از منا باشد.
1. علائمی که در حد فاصل مزدلفه و عزیزیه نصب شدهاست و حدود و ثغور آن دو منطقه را مشخص میکند مبتنی بر شواهد حسی نیست و چنین حدودی سینهبهسینه از ساکنان آن مناطق نقل نشدهاست. این علائم مبتنی بر اجتهادات و استنباطهای ارگانهای رسمی است.
2. در کتابها و نشریههایِ چاپشدۀ ارگانهایِ رسمیِ یادشده تصریح شدهاست با حدود و ثغور تعیینشده با علائم، منطقۀ مزدلفه توسعه یافتهاست و این توسعه با تحقیقات صاحبنظران مطابق است.
3. بدون شک حدود و ثغور مشاعر امری توقیفی است، همانطوری که محدوده و وسعت مطاف و محدوده و وسعت مسعا و… توقیفی است و امور توقیفی را باید شریعت تبیین کند. به سخن دیگر، حدود و ثغور مشاعر از موضوعات مستنبطه است و فقها، براساس ادلۀ شرعی، باید محدوده و وسعت آن را تبیین کنند و درنتیجه نظر دیگران در این باره حجت نیست. بنابراین شخص یا باید خود مجتهد باشد و در این باره اجتهاد کند یا باید در این باره از مجتهد جامعالشرائط تقلید کند یا احتیاط کند.
4. نقشههای بهجامانده از دورۀ امپراتوریِ عثمانیِ ترکیه با وسعتِ گستردۀ امروزیِ مزدلفه از سمت عزیزیه مکه جدید همخوان نیست و آن را رد میکند.
5. در مصادر و منابع قدیمیای، دربارۀ مزدلفه «صعود از طرف محسِّر» آمدهاست و مزدلفه به «مرتفع بودن» وصف شدهاست.
6. آنچه در مصادر و منابع قدیمی آمدهاست (صعود از طرف محسِّر و مرتفع بودن) با روایات ما همخوان و مطابق است. در روایات ما، آمدهاست که رفتن به مزدلفه با بالا رفتن از منطقۀ محسر و حیاض و زمینهای مسطح شروع میشود و تا عرفات و مأزمین ادامه مییابد.
7. به مسئولین محترم حج و زیارت توصیه میکنم که با مقامات عربستانی در این رابطه توافق کنند که اتوبوسها، بهقدری که محقق رکن باشد، از راه مأزمین عبور کنند، هرچند بلافاصله از مزدلفه به سمت عزیزیه بروند. اگر از مزدلفه، حتی در شب، عبور کنند، رکن محقق میشود و حرکت به سمت عزیزیه اشکالی ندارد.
شما میتوانید با این راهکار سال خمسیتان را از ماه محرم به ماه ربیعالاول منتقل کنید: در محرم خمس خود را محاسبه و پرداخت کنید، ولی محاسبه و پرداختِ خمسِ سالِ بعد را تا محرم به تأخیر نیندازید، بلکه در ربیعالاولِ سالِ بعد خمس آن سال را محاسبه و پرداخت کنید. با این روش، از سال بعد، سال خمسی شما از محرم به ربیعالاول منتقل میشود.
از نظر ما، شهر جده محاذی میقات است. البته ما «محاذات» را در معنایی غیر از معنای مدنظر اعلام بهکار میبریم. از نظر ما، «محاذات مواقیت بودن» به معنی قرار گرفتن در منطقهای است که مرزهای مواقیت تعیینشده، بهعنوان «منطقۀ میقات»، به وجود میآورد و بنابر این مبنا، شهر جده بر روی محیط این منطقه قرار گرفتهاست و درنتیجه احرام بستن از آن شهر صحیح است. این حکم درمورد کل شهر جده، بهجز قسمتِ جنوبیِ آن، صادق است.
1. قضای نماز و روزه، بهاندازهای قطعی و یقینی است، دین محسوب میشود و از اصل ماترک محاسبه و هزینه میشود. شما باید یکسومِ مبلغِ قضایِ نماز و روزۀ قطعی را از سهم خود بپردازید.
2. وصیت مادر به اینکه بخشی از خانه بهعنوان حسینیه وقف شود و نیز وصیت به قضای نماز و روزۀ پدر وصیت است و بهقدرِ یکسومِ ماترک یا کمتر از آن، نافذ است.
3. شما باید یکسوم از یکسومِ مابقیِ ترکه را برای وصیت مادر اختصاص دهید، یعنی یکسوم از یکسومِ مابقی ترکه را برای قضای نماز و روزۀ پدرتان و سپس برای وقف حسینیه اختصاص دهید.
4. یکسوم از یکسومِ مابقیِ ترکه بعد از محاسبۀ هزینۀ قضایِ نماز و روزۀ مادرتان است، یعنی از کل ماترک باید هزینۀ قضایِ نماز و روزۀ مادرتان را خارج کنید و سپس از یکسومِ مابقیِ ترکه، هزینۀ قضایِ نماز و روزۀ پدرتان و نیز هزینۀ وقف حسینیه را بپردازید. اگر بقیۀ ورثه به وصیت عمل نکنند، شما باید یکسومِ سهمِ خودتان (یکسوم از یکسومِ مابقیِ ترکه) را برای عمل به وصیت مادرتان (قضایِ نماز و روزۀ پدرتان و وقف حسینیه) قرار دهید.
5. شما باید هزینۀ مربوط به حسینیه را بهعنوان امانت، تا زمانی که بقیۀ ورثه به وصیت عمل و حسینیه را وقف کنند، در نزد خود نگه دارید.
1. بعد از انجام دادن عمرۀ تمتع، خروج از مکه جایز است به این شرط که ماه خروج از مکه با ماهی که شخص دوباره به مکه برمیگردد یک ماه باشد.
2. به سخن دیگر، خروج از مکه جایز است به شرطی که در همان ماهی که از مکه خارج شد به مکه برگردد.
3. با رعایت این شرط، عمرۀ تمتع از حج جدا نمیشود و آسیبی به حج و عمرۀ حاجی نمیرسد.
1. حکم عام است و اختصاص به مناسک خاصی ندارد. پس همۀ مناسک، همۀ اقسام حج و همۀ اقسام عمره، را شامل میشود.
2. باید توجه داشت که ملاک صحت یکی بودن ماه خروج از مکه با ماه برگشت به مکه است، یعنی خروج و ورود دوباره و یکی بودن ماه ورود و خروج مهم است، نه ماهی که حاجی اعمال را در آن ماه شروع کردهاست و نه ماهی که حاجی در آن ماه اعمال را به جا آوردهاست و نه ماهی که حاجی اعمال را در آن ماه به اتمام رساندهاست. هیچیک از این موارد در محل بحث اهمیتی ندارد و آنچه مهم است یکی بودن ماه خروج و ورود دوباره است. اگر ماه خروج و ورود دوباره یکی باشد، هنگام داخل شدن به مکه، نیازی به احرام جدید نیست.
اگر حج بر او واجب شده باشد، نهتنها مانعی از حج وجود ندارد، بلکه باید به حج برود، ولی اگر حج واجب نباشد، الف. طلاق زن طلاق بائن است: در این صورت میتواند به حج مستحبی برود؛ ب. طلاق زن طلاق رجعی است و زن در عده است: در این صورت زن فقط با اذن همسرش میتواند به حج مستحبی برود، زیرا مطلقۀ رجعی در حکم همسر است.
از نظر ما، استطاعت شرط مشروعیت حج نیست، بلکه شرط تنجز است، یعنی چنین نیست که با نبود استطاعت، شخص نتواند حج واجب به جا آورد. استطاعت منجز تکلیف است و درصورت مستطیع بودن، ترک حج عقوبت دارد. پس شخص میتواند با استطاعت یا بدون آن حج به جا آورد و این حج از حج واجب کفایت میکند.
اما بنابر مسلک مشهور، استطاعت شرط وجوب است و برای اینکه حج از حج واجب کفایت کند، شخص باید قبل از حج یا نهایتاً هنگامِ عقدِ احرام برای عمرۀ تمتع مستطیع باشد. البته بنابر مسلک مشهور نیز راهی برای تبیین اجزای این حج از حج واجب وجود دارد.
1. نیت پرداخت خمس لازم و واجب است تا شخص از تمرد و تجری دوری کند، ولی صرف نیت برای ابرای ذمه کافی نیست. شخص میتواند پارچۀ احرام را بهصورت نسیه بخرد و پول آن را بدهکار شود و سپس با مال غیرمخمّس بدهی خود را تسویه کند. در این صورت احرام شخص صحیح است و اشکالی ندارد، هرچند احوط این است که ابتدا خمس پول را کنار بگذارد [و سپس اقدام به خرید یا تسویۀ دین و بدهکاری کند].
2. اما اینکه آیا بدون احتساب و پرداخت یا کنار گذاشتن خمس شخص مستطیع محسوب میشود یا نه، باید گفت از نظر ما، استطاعت شرط مشروعیت حج واجب نیست، بلکه شرط تنجز حج است و درنتیجه شخص، چه مستطیع باشد و چه نباشد، میتواند حج واجب به جا آورد. اما بنابر دیدگاهی که استطاعت را شرط مشروعیت حج واجب میداند، باید گفت اگر مقدارِ مالِ مخمّس موجب استطاعت شخص شود، حج واجب بر ذمۀ شخص میآید.
3. اگر حاجی در حج قادر بر مصالحه باشد، مصالحه مقدم بر «صرفِ نیتِ پرداختِ خمس» است.
1. صدق «مجلس واحد» بر آن محل تأمل و اشکال است و طلاق یادشده از این جهت اشکال دارد.
2. از طرف دیگر، تحمل شهادت باید از تقلب و تزویر و ابهام و فریب ایمن باشد در حالی که در ارتباطهای مجازی از طریق اَپها و پیامرسانها، این امور منتفی نیست.
3. آری، اگر ارتباط اینترنتی کنترلشده باشد بهطوری که دو مشکل یادشده پیش نیاید، میتوان گفت به چنین ارتباطی «مجلس واحد» صدق میکند.
۱. بین «خلاف ظاهر» و «خلاف واقع» تفاوت وجود دارد. وقوف با اهلسنت در این سال (۱۴۴۵) را نمیتوان خلاف واقع دانست.
۲. در خلاف واقع ما قطع و یقین به مخالفتِ روزِ اعلامیِ آنها با واقعیت داریم [در حالی که در اینجا چنین قطع و یقینی وجود ندارد].
۳. بین دو قسم (خلاف ظاهر و خلاف واقع) تفاوت بسیاری وجود دارد، ولی گاهی برخی افراد بین آنها خلط میکنند و حکم دو قسم بر آنها مشتبه میشود.
۴. وقوف امسال (سال ۱۴۴۵) مندرجِ تحتِ «خلاف ظاهر» است که در اصطلاح فقها، «وقوف با اهلسنت در صورت شک» نامیده میشود، نه مندرجِ تحتِ «خلافِ واقع» که همان قطع به خلاف است. [به سخن دیگر، در وقوف امسال ما علم به واقع نداریم و به مخالفتِ قطعیِ وقوف، در تاریخِ رسمیِ اعلامی، علم نداریم. ما شک به خلاف واقع بودن چنین وقوفی داریم و حکم صورت شک با حکم صورت قطع و یقین متفاوت است.] پس محل بحث از مصادیق خلافالظاهرِ مشکوکالواقع است، یعنی به خلاف ظاهر بودن علم داریم، ولی به خلاف واقع بودن شک داریم که حکم این صورت کفایت و اِجزای وقوف است.
ما به این مبحث در بحث «هلال و استهلال» اشاره کردهایم.
١- علم الباري تعالى بذاته علم بكل الأشياء الصادرة خلقة منه .
٢- وذاته حاضرة لذاته وغير غائبة .
٣- قد تقرر في مباحث المعقول أن العلم بالفصل الأخير للشيء يحتوي العلم بجنسه وأجناسه وفصوله المتوسطه فقوام هوية الإنسان بروحه وعقله لا ببدنه الغليظ ، فمن ثم مع تبدل خلايا بدن الإنسان أو تلف بعض أعضائه لا تتبدل هوية حقيقة الإنسان ، وكذلك عند موته وانفصال روحه عن بدنه الغليظ ، فإن ذاته وهوية حقيقته باقية .
٤- فالعلم بالفصل الأخير للشيء علم بكل طبقات ذات الشيء وأجزائه .
٥- وهذا يبين أن العلم بالأكمل علم بما دونه من الكمالات بنحو مطوي تنطوي تفاصيل الكمالات المحدودة في محض الكمال المطلق ، وبعبارة أخرى أن تكثر الكمالات لحدودها وانتهائها فلو أزيلت الحدود لتمحض الكمال المطلق عن حدود الكثرات ، فالمحض كمالاً يشمل كل الكمالات المحدودة ولا يحدد بحدود نقائصها .
٦- فالواحد المحض من الكمال هو كل الكمالات لا بحدودها المتكثرة فالعلم به علم بكلها من دون توقف على وجود الكثرات المحدودة .
٧- العلم بالشيء يتقوم بالعلم بحقيقته وحقيقته إنما هي كماله لا أعدامه فحدود الشيء وهي تناهيات كماله وأعدامه ليست هي من الحقائق ولا حقيقته بعد كون العدم هو البطلان لا التحقق والوقوع
فكماله المحدود من حيثية الكمال حقيقة للشيء لا من تناهي تلك الكمالات وزوالها ، وعلى ذلك فالعلم بمحض الكمال علم بكل كثرات الأشياء .
٨- تقرر في مباحث المعقول أن تعريف الشيء بالعلة الفاعلية أي السبب الموجد له أو بغايته أجلى حقيقة من تعريفه بفصله الأخير وبجنسه ، وذلك لكون فاعل وجوده أعظم تأثيراً وتقويماً للمخلوق من قوامه بجوهريته بفصله وجنسه وبصورته الجوهرية ومادته الجوهرية ، ولعله أحد معاني قول أمير المؤمنين ع : (إلهي كفى بي عزاً أن أكون لك عبداً وكفى بي فخراً أن تكون لي رباً) ومحصله أن إضافة ونسبة المخلوق للخالق أعظم تعريفاً وتقويماً وكمالاً للمخلوق من فصله وجنسه الماهوي .
٩- وعلى ضوء النقطة الأخيرة فعلم الخالق بذاته علم بكل المخلوقات أكمل من تعلق العلم بالمخلوقات متكثرة مفصلة في الوجود الخارجي العيني .
١٠- وبهذا البيان من النقاط السابقة يتضح أن المسمى للذات الإلهية أعظم كمالاً من الأسماء الإلهية متكثرة وأن واحدها وموحدها الذات الإلهية وكذلك الشأن في الصفات الإلهية مع الذات .
1. مشهور موافق مبنای صاحبقوانین (رحمهالله) نیستند و سخن ایشان را نپذیرفتهاند. البته علامه مجلسی (رحمهالله) قبل از صاحبقوانین (رحمهالله)، مبنای یادشده را مطرح کرده و پذیرفتهاست.
2. مشهور اَعلام و بزرگان منکر ضروری مذهب را از اسلام ظاهری خارج نکردهاند. از نظر این بزرگان منکر ضروری مذهب از اسلام حقیقی خارج است، ولی از اسلام ظاهری نه.
3. البته اگر ادلۀ مسئلهای قطعی و شخص از آن ادله آگاه باشد و باز هم آن را انکار کند، در این صورت شخص حتی از اسلام ظاهری نیز خارج است [و کافر محسوب میشود].
1. مبیت شبانه در مزدلفه (مشعرالحرام) واجب است، زیرا رکن حج، وقوف در مزدله (مشعرالحرام) با مبیت شبانه محقق میشود و درصورت ترک آن، رکن حج به جا آورده نمیشود.
حکم یادشده (وجوبِ مبیتِ شبانه در مشعرالحرام) مقتضای ادلۀ شرعی و مطابق ظاهر سخنان علمای سابق است.
2. وقوف در مزدلفه (مشعرالحرام) بعد از فجر کافی و مجزی است و کفاره هم لازم نیست، زیرا مبیت شبانه در مزدلفه (مشعرالحرام) مقدور شخص نبوده و اتیان نشدهاست.
1. عبداللهبن جعفر طیار در یکی از زیارتهایِ حضرتِ امام حسین (علیهالسلام) مدح شدهاست. در زیارتی نقلشده در کتاب شریف «مصباحالزائر»، ص 236، ایشان به «الناشئ في حجر رسول الله؛ پروردهشده و رشدیافته در محضر رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم)» وصف شدهاست و چنین وصفی مشعر به برگزیدگی و طیب و طاهر بودن موصوفش دارد.
2. عبدالله فرزند جناب جعفر طیار (سلاماللهعلیه) است [و این امارهای بر پاکی ایشان است].
3. عبداللهبن جعفر طیار همسرِ حضرتِ زینبِ کبری (سلاماللهعلیها) بود [و این گواهی دیگر بر پاکی ایشان است].
4. فرزندان عبدالله در واقعۀ جانسوزِ کربلا شهید شدند [و این گواهی دیگر بر پاکی ایشان است].
5. ایشان بعد از شهادتِ حضرتِ امامِ حسین (علیهالسلام) به مرجعی مهم در دفاع از اهلبیت (علیهمالسلام) تبدیل شد و علمدار دفاع از اهلبیت (علیهمالسلام) گشت [و این گواهی دیگر بر پاکی ایشان است].
6. ایشان در محضرِ حضرتِ امام حسن مجتبی و حضرتِ امام حسین (علیهماالسلام) درمقابل معاویه از اهلبیت (علیهمالسلام) و مقام و منزلت آن ذوات نوری دفاع میکرد و احتجاجات زیادی با معاویه داشت [و این گواهی دیگر بر پاکی ایشان و علو مقام ایشان است].
7. در منابع و تراجم اهلسنت آمدهاست که ایشان از افراد تأثیرگذار در تربیت عمربن عبدالعزیز بود بهطوری که دشمنی و خصومت با اهلبیت (علیهمالسلام) در وجود عمربن عبدالعزیز مهار شد.
8. ماجرای عبدالله در تأدیب و برخورد با خادمش به علت ناسزا گفتن و جسارت کردن خادم به حضرت امام حسین (علیهالسلام) معروف و مشهور است.
9. حاصل این است که امور فراوانی، نهتنها بر پاکی و جلیلالقدر بودن ایشان دلالت دارد، بلکه ایشان را بهعنوان مدافع حریم اهلبیت (علیهمالسلام) مطرح میکند بهطوری که گویی ایشان بازوی اجرایی و زبان گویای اهلبیت (علیهمالسلام) بود.
10. آری، ایشان در واقعۀ جانسوزِ کربلا حضور نداشت و حضرت امام حسین (علیهالسلام) را در آن واقعه یاری نکرد، ولی باید دانست که برای حضور نیافتن در کربلا و یاری نرساندن به حضرت امام حسین (علیهالسلام) میتوان وجوه فراوانی برشمرد که منافی شأن و منزلت ایشان نباشد. پس حضور نیافتن در کربلا وجوه گفتهشدۀ قبل را نفی نمیکند. آن وجوه به قوت باقی است و بر جلالت قدر ایشان دلالت دارد
(تشکیل حکومت مهدوی و جایگاه اراده و خواست و عملکرد مردم)
۱. اشتیاق و عطشِ فطریِ انسانها برای [آمدن] مصلح کل نسل به نسل بیشتر شده و امروزه به اوج خود رسیدهاست.
۲. این اشتیاق و اضطرار روحی به مصلح کل و منجی آخرین در قلوب انسانها، دلیلی فطری بر لزوم و وجوب جعل خلیفه از سوی خداوند تبارک و تعالی است که فرمودهاست: «إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً؛ من در روی زمین جانشینی قرار خواهم داد (سورۀ مبارکۀ بقره، آیۀ شریفۀ سی).» خداوند تعالی در روی زمین خلیفه و جانشین قرار داد تا جلو افساد و تباهی و خونریزی انسانها را بگیرد.
۳. افساد و تباهی و خونریزی نتیجۀ طغیانِ جوامع و لجامگسیختگیِ فرمانرواییهاست که بر روح و جان انسانها ظلم و ستم میکنند.
۴. اینها در حالی است که زمین دوران باشکوهی دارد که در آن دوران خلیفه و جانشین الهی بر روی کرۀ زمین حکمرانی خواهد کرد.
۵. شأن مهم و لازم و ضروریِ خلیفۀ الهی جلوگیری از سقوط نسل بشر در ورطۀ فساد و تباهی و نابودی کامل است.
۶. صدفه و اتفاق ذاتاً محال است و درنتیجه رسیدن به دورانِ باشکوهِ حکومتِ خلیفۀ الهی دراثر صدفه و اتفاق نیست. چنین نیست که جوامع بشری در زمانی خاص و کاملاً تصادفی و اتفاقی به آن دوران باشکوه نائل شود!
برای رسیدن به آن دوران باشکوه، عامل انسانی نیز تأثیرگذار است و چنین نیست که انسانها در رسیدن به آن هیچ نقشی نداشته باشند. شوق و اشتیاق رفتن و رسیدن و نائل شدن به آن دوران در نهان و نهاد هر انسانی هست و هرکسی فطرتاً آن را میطلبد.
۷. ناگزیر قیامِ فراگیر و تشکیل حکومت جهانی، برای جلوگیری از افساد و تباهی انسانها، فقط از آنِ خلیفه و جانشین و برگزیدۀ الهی است.
۸. زیرا چنین قیام فراگیر و تشکیل حکومت جهانی از عهدۀ فقها و بزرگان دینی یا از عهدۀ جوامع بشری برنمیآید و حتماً باید شخصی که برگزیدۀ الهی است و از سویِ حضرتِ حق برای این امر انتخاب شدهاست قیام کند و حکومت تشکیل دهد. روشن است که دیگران، خصوصاً علما و بزرگان دینی، باید حضرت را در این امر یاری دهند.
۹. [لزومِ قیامِ شخصی که برگزیدۀ الهی است و لزومِ یاریِ دیگران، خصوصاً علما و بزرگان دینی، با توجه به دو اصل قابلتبیین است.] سنت الهی چگونگی سرنوشت و تغییر آن را به دست بشر سپردهاست و تا بشر برای خود کاری نکند و در راه بهتر شدن و تغییر سرنوشت تلاش نکند، خداوند چیزی را تغییر نمیدهد:
«إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ؛
ترجمه: خداوند سرنوشت هیچ قوم (و ملتی) را تغییر نمیدهد مگر آنکه آنان آنچه را در خودشان است تغییر دهند (سورۀ مبارکۀ رعد، آیۀ شریفۀ یازده، ترجمۀ مکارم شیرازی)»؛
«إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ؛
ترجمه: اگر خدا را یاری کنید، خداوند نیز شما را یاری میکند (سورۀ مبارکۀ محمد، آیۀ شریفۀ هفت)».
خداوند از سویی میگوید سرنوشت و تغییر آن و نیز یاری خداوند متعال بستگی به عملکرد خود انسانها دارد و از سوی دیگر، هر فیض و نصرتی را منحصر در اعطای خودش میداند و میفرماید:
«وَمَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ؛
ترجمه: پیروزی تنها از جانب خداوند توانای حکیم است (سورۀ مبارکۀ آلعمران، آیۀ شریفۀ صد و بیست و شش)»؛
«فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ ۚ وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ؛
ترجمه: این شما نبودید که آنها را کشتید، بلکه خداوند آنها را کشت و این تو نبودی (ای پیامبر که خاک و سنگ به صورت آنها) انداختی، بلکه خدا انداخت! (سورۀ مبارکۀ انفال، آیۀ شریفۀ هفده، ترجمۀ مکارم شیرازی)
«أَفَرَأَيْتُمْ مَا تَحْرُثُونَ * أَأَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ؛
ترجمه: مرا خبر دهید آنچه را میکارید * آیا شما آن را میرویانید یا ما میرویانیم؟ (سورۀ مبارکۀ واقعه، آیات شریفۀ شصت و سه و شصت و چهار، ترجمۀ انصاریان).
۱۰. چنین حکومتی که بخواهد مقابل ظلم و فساد و تباهی بایستد، چه در بالاترین حد خود باشد و چه در پایینتر حد خود، باید بهوسیلۀ خلیفه و جانشین الهی تشکیل شود.
۱۱. اختلاف در سطح و حدِ حکومتِ خلیفۀ الهی، [اینکه در بالاترین حد خود اِعمال شود یا در پایینترین حد خود یا…]، به انسانها و عملکرد آنها بستگی دارد که در قبل به آن اشاره کردیم و گفتیم یکی از سنن الهی این است که سرنوشت و تغییر سرنوشت به انسانها و عملکرد آنها بستگی دارد.
۱۲. از اینجا میتوان به جایگاه بلند و مهم و تأثیرگذار انسانها در زمینهچینی و آمادهسازی و تشکیلِ حکومتِ الهی پی برد.
۱۳. جایگاهِ بلند و مهم و تأثیرگذارِ انسانها فقط در تشکیل و تا حین تشکیل حکومت الهی نیست، بلکه پس از تشکیل حکومت و در ادامۀ حکومت و در هر حد و سطحی از حکومت انسانها و عملکرد آنها مهم و تأثیرگذار است.
جعفر, [11/07/2024 04:28 م]
۱۴. برای همین، انذار و هشدار قرآنی برای ما نازل شدهاست که:
«وَلَمَّا جَاءَهُمْ كِتَابٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَهُمْ وَكَانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جَاءَهُمْ مَا عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ ۚ فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْكَافِرِينَ؛
ترجمه: و هنگامی که از طرف خداوند کتابی برای آنها آمد که موافق نشانههایی بود که با خود داشتند، و پیش از این، به خود نوید پیروزی بر کافران میدادند (که با کمک آن، بر دشمنان پیروز گردند.) با این همه، هنگامی که این کتاب و پیامبری را که از قبل شناخته بودند نزد آنها آمد به او کافر شدند! لعنت خدا بر کافران باد! (سورۀ مبارکۀ بقره، آیۀ شریفۀ هشتاد و نه، ترجمۀ مکارم شیرازی)».
در روایات وارد شدهاست: «والله لتمحصن والله لتميزن والله لتغربلن حتى لا يبقى منكم إلا الأندر؛ به خدا سوگند غربال خواهید شد، به خدا سوگند متمایز خواهید شد و به خدا سوگند غربال خواهید شد تا چیزی جز کمیاب از شما باقی نماند».
در روایتی دیگر وارد شدهاست: «لا بد للناس من أن يمحصوا ويميزوا ويغربلوا وسيخرج من الغربال خلق كثير؛ ناگزیر مردم باید الک شوند و [پاک و ناپاک] از هم باز شناخته شوند! مردم باید غربال شوند [و وقتی غربال شدند] بسیاری از مردمان از غربال خواهند افتاد!».
در روایتی دیگر وارد شدهاست: «وَاَللَّهِ لَتُمَيَّزُنَّ وَ اَللَّهِ لَتُمَحَّصُنَّ وَاَللَّهِ لَتُغَرْبَلُنَّ كَمَا يُغَرْبَلُ اَلزُّؤَانُ مِنَ اَلْقَمْحِ؛ به خدا قسم حتما بايد تميّز يابيد! به خدا قسم حتما بايد پاک شويد! به خدا قسم حتما بايد غربال شويد، همانطوری كه گندم را از زؤان (دانۀ كوچكى كه در ميان گندمها مىرويد) غربال میكنند!»
(عاشوراییها 2)
(بررسی اجمالی کتب مقاتل)
(وجوه صناعتی و فنی برایِ اعتبارِ اجمالیِ مقاتلِ متأخر)
(حقائق تاریخی و ضوابط آن)
1. برخی دربارۀ معتبر بودن مقاتل متأخر شک و شبهه دارند، مقاتل متأخری که در چند قرن اخیر نوشته شدهاست، اعم از اینکه در ابتدای قرن حاضر نوشته شده باشد یا در دو یا چند قرن اخیر یا پیشتر از این تاریخها نوشته شده باشد. برخی به اعتبار مقاتل متأخر را قبول ندارند و میگویند این مصادر قدیمی و درنتیجه قابلاعتنا و اعتماد نیست، ولی باید دانست چنین نگرشی ناصحیح است و موجب میشود که بسیاری از حقایق و وقایع تاریخی نادیده گرفته شود.
ناراستی این دیدگاه، با توجه کردن به چند وجه و جهت، قابلتبیین است:
الف. هرچند به صحتِ تکتکِ وقایعِ نقلشده در این مقاتل علم نداریم و نمیتوانیم وقوعِ تکتکِ آن وقایع را اثبات کنیم، به وقوع اجمالی وقایع علم اجمالی داریم و میدانیم وقایع نقلشده در این منابع فیالجمله واقع شدهاست. به سخن دیگر، ما علم اجمالی، با مراتب مختلف آن، داریم که [همۀ گفتهها و نقلهای این کتب باطل و دروغ نیست و] برخی وقایع نقلشده واقع شدهاست.
از سوی دیگر، معتبر بودن نقل و خبر منحصر در علم تفصیلی نیست و علم اجمالی را نیز شامل میشود، [یعنی لازم نیست حتماً به صحت و صدور نقلی علم تفصیلی داشته باشیم و وجود علم اجمالی نیز برای اصل اعتبار کفایت میکند.] البته معتبر بودن نقل و خبر با علم تفصیلی و معتبر بودن نقل و خبر با علم اجمالی تفاوتهایی دارد و هر کدام بحثی مجزا و مستقل دارد. خبری که اعتبارش از راه علم تفصیلی تأمین شدهاست آثار و لوازمی ویژه دارد و خبری که اعتبارش از راه علم اجمالی تأمین شدهاست اثار و لوازمی دیگر دارد، ولی در اصل معتبر بودن با هم تفاوتی ندارد.
فقها و اصولیین به این بحث توجه داشتهاند و در تنبیهات قطع و در ادلۀ حجیتِ خبرِ واحد و در بحث انسداد و در بحث منجّز بودنِ علمِ اجمالی به این نکته تنبّه دادهاند.
ب. [همانطوری که علم اجمالی و علم تفصیلی و ظنِ معتبرِ تفصیلی وجود دارد، اعتبار تفصیلی قطعی و اعتبار اجمالی و اعتبار تفصیلی ظنی وجود دارد و] همانطوری که علم اجمالی از ظنِ معتبرِ تفصیلی برتر و بر آن مقدم است، اعتبار اجمالی در نظام حجیت از اعتبارِ تفصیلیِ ظنی برتر و بر آن مقدم است، زیرا علم و یقین و قطع تخلفپذیر نیست و واقعنماییِ صددرصدی دارد در حالی که ظن چنین ویژگیای ندارد. [پس علم و یقین و قطع مقدم بر ظن و] حجیت علم و قطع مقدم بر حجیت ظن معتبر، حتی ظنِ معتبرِ تفصیلی، است.
بزرگان اصولی معتبر بودن علم را مشروط یا مقید به تفصیلی نکردهاند و معتبر بودن را در علم تفصیلی منحصر نمیدانند. علم و یقین و قطع مطلقاً معتبر است، اعم از اینکه تفصیلی باشد یا اجمالی و علم و یقین و قطع مطلقاً بر ظن، حتی ظن تفصیلی مقدم و از آن برتر است، اعم از اینکه علم و قطع تفصیلی باشد یا اجمالی.
ج. معتبر بودن علم مطلقاً بهلحاظ کبروی متفقعلیه است و همۀ بزرگان آن را قبول دارند و لازمۀ آن تنجز علم اجمالی و لزوم اخذ به آن است. علم اجمالی، مانند علم تفصیلی، معتبر و حجت است و نمیتوان آن را نادیده گرفت و به آن بیاعتنا بود و درنتیجه باید به آن اخذ کرد.
2. واقعۀ کربلا و حوادث آن سینهبهسینه و نسلبهنسل نقل شدهاست. نسل امروزی وقایع کربلا را از نسل قبل از خود و آن نسل از نسل قبل از خود گرفتهاست و در این بین، انقطاعی رخ ندادهاست. چنین نیست که نقل و انتقال این حوادث بزرگ در نسلی متوقف شده باشد یا نسلی در نقل و انتقال آن سستی و رخوت نشان داده باشد! هرگز چنین نشدهاست و همۀ نسلها کربلا و وقایع و حوادث آن را به نسل بعدی انتقال دادهاند. پس آنچه در مقاتل متأخر گفته شدهاست اجمالاً مُسند (سنددار، دارای سند) است [و مُسندِ اجمالی مُسند واقعی است]، هرچند در ظاهر بهصورت مرسل نقل شدهاست. این سخن دربارۀ برخی کتبِ معتبرِ متقدم، مانند نهجالبلاغه و تفسیر عیاشی و المزارِ شیخ مفید، نیز صادق است. این کتب از کتب معتبر است و ما علم اجمالی صغیر به اَسناد روایات آنها داریم.
3. افزون بر آنچه گذشت، علم اجمالی دیگری داریم که بسیاری از این نقلها مُسند بود و اَسناد آنها حتی به دست متأخرین نیز رسیده بود [و آنها این نقلها را معتبر یافته بودند]، ولی اَسناد یادشده به دست ما، در این زمان، نرسیدهاست. اینک با وجود چنین علم اجمالیای، چگونه میتوان آن را معتبر ندانست و همۀ این نقلها را نامعتبر دانست؟!!
4. بیشتر آنچه نقل شدهاست با علم اجمالی کبیر تطابقت دارد. ما به وقایع و حوادث کربلا علم اجمالی کبیر داریم و تا وقتی تفاصیل و جزئیات نقلشده با علم اجمالی کبیر سازگار باشد، اجمالاً مطابق واقعیت خواهد بود.
جعفر, [15/07/2024 07:55 ص]
٥. در منهج و روش علمي كه جزئياتي از يك روايت متواتر را اجزاء غير متواتر تشكيل ميدهند، نميشود جزئيات را به بهانه اينكه متواتر نيستند كنار گذاشت در حالي كه همين جزئيات متفرقه متواتر را تفصيل و توضيح ميدهند
6. همۀ حقائق و اثبات آنها در قیل و قالهای علمی منحصر نیست و راه قلب (حال) باز است و بهتر و وسیعتر و سهلالوصولتر از راه قیل و قال است.
7. همۀ مسلمانان، شیعه و سنی، داستانها و ماجراها و وقایع زندگی پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) را نقل و تاریخ اسلام و سیرۀ نبوی را حفظ کردهاند. این روش به شیعه یا سنی و حتی به مسلمانان اختصاص ندارد و همۀ انسانها، با هر دین و ملت و مذهبی، این ویژگی را دارند [و وقایع را تحت عنوان «تاریخ» نقل میکنند و به نسل بعدی منتقل میکنند. همۀ انسانها چنین روشی را معقول و قابلاتکا (به تعبیر اصولی حجت) میدانند]. البته ممکن است برخی نقلها با برخی نقلها سازگار نباشد یا برخی نقلها با برخی اصول مسلم و پذیرفتهشده ناسازگار باشد که در این مواقع، با بررسی تحلیلی و موازنه و مقابلۀ نقلها و با در نظر گرفتن امور قطعی و مسلم و پذیرفتهشده، به نقلی ویژه و سازگار دست پیدا میکنند. [به سخن دیگر، معتبر بودن مقاتل متأخر امری غریب و ناآشنا و دورازذهن نیست، بلکه شیوه و منهج همۀ مسلمین، بلکه فراتر از آن، شیوه و منهج همۀ مردمان، با هر دین و مذهبی، این است که وقایع تاریخی را ثبت و ضبط کنند و به نسل بعدی انتقال دهند. تاریخ نقلشده از نظر انسانها قابلاتکا و، به تعبیر اصولیین، حجت است. قابلاتکا بودن تاریخ به این معنی است که نسلهای بعدی تاریخ را بهکلی از اعتبار ساقط نمیکنند و آن را معتبر میدانند و وقتی نقلی با نقلی سازگار نباشد یا وقتی نقلی با وقایع قطعی دیگر سازگار نباشد، با روشهای معقول و مرسوم، به نقل معتبر و حجت میرسند.]
8. نقلهای مختلف در کتب مقتل از هم دور و بیارتباط نیست. مضمون نقلهای مختلف با هم ارتباط شبکهای و مجموعهای دارد [و برخی برخی دیگر را تأیید میکند و برخی برخی دیگر را توضیح میدهد و برخی پرده از اجمال برخی دیگر برمیدارد.] ارتباط شبکهای بین کتب معتبر با دیگر کتب، [ازجمله مقاتل متأخر]، ما را به مجموعهای بزرگ و گنجینهای ارزشمند میرساند که نقلهای آنها با هم مرتبط است و همدیگر را تأیید میکند. از چنین مجموعهای با این ارتباطهایِ شبکهایِ علمی، علوم تفصیلی و معرفتهای جدید به دست میآید و افزون بر آن، مطابق نکتهای که آقابزرگ تهرانی (رحمهالله) نیز به آن تنبّه دادهاست، ما میتوانیم از این مجموعۀ ارزشمند به برخی ضروریات دینی نیز برسیم.
جمعبندی بین دو دسته از روایات یادشده از چند وجه ممکن است:
1. عالم برزخ گاهی در قوس صعود است (برزخ صاعد) و گاهی در قوس نزول (برزخ نازل). در برزخ نازل امور و حوادث عالم مادی، قبل از وقوع در عالم مادی، مقدر میشود و قضای الهی تعلق میگیرد. نظیر این را میتوانیم در خوابهای [صادقی] ببینیم که قبل از وقوع حادثهای دیده میشود.
2. انسان در این دنیا دو بدن، بلکه بیش از دو بدن، دارد (مراد از «دنیا» در اینجا عام و مقابل قیامت است [و فقط امور محسوس مراد نیست]). یک بدن انسان دیدنی و قابلمشاهده است و احکام ویژۀ خود را دارد. بدن دیگر انسان امری تکوینی و واقعی است، ولی دیدنی و محسوس نیست و احکام آن بدن با احکام بدن قابلمشاهده متفاوت است. [با این بیان، بهراحتی میتوان بین دو دسته از روایات جمعبندی کرد.] چهبسا پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم)، در روز عاشورا، بدن غیرمحسوس را دفن کرده و حضرت امام سجاد (علیهالسلام)، در سیزدهم محرم، بدن قابلمشاهده را.
3. این وجه نزدیک به وجه اول است، به این توضیح که: خواب امسلمه و اِخبار پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) به دفن بدنِ مطهرِ حضرتِ امام حسین (علیهالسلام) و سایر شهدای کربلا (سلاماللهعلیهم) تمثلی حکائی است از آنچه قرار است واقع شود. [براساس این وجه، خواب امسلمه حاکی از امری واقعشده نیست، بلکه بهعنوان رویای صادقه، از امری که واقع خواهد شد خبر میدهد. این توضیح با توجه به اینکه اهلبیت (علیهمالسلام) جان و نفس پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) هستند و بین آن ذوات نورانی فرقی نیست، تأیید میشود، یعنی دفن پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) در خواب امسلمه همان دفن حضرت امام سجاد (علیهالسلام) است در دنیای واقعی.]
این وجه نزدیک به وجه اول است و فرق بین آن دو در این است که در وجه اول، خواب امسلمه از امری واقعی و جوهری حکایت دارد و در وجه دوم از امری واقعی، ولی عرضی و ذهنی.
با هر یک از این سه وجه، میتوان بین دو دسته از روایات جمعبندی کرد و چهبسا وجوه دیگری نیز باشد که بتوان با توجه به آنها، بین روایات جمعبندی کرد.
1. براساس آیات قرآن و نیز براساس سنت و روایات، روشن است که وحی اعم از نبوت است، [نه مختص به نبی].
2. براساس آیات قرآن و نیز براساس سنت، روشن است که حضرت مسیح، عیسای نبی (علیهالسلام)، و حضرت ادریس نبی و حضرت خضر نبی (علیهمالسلام) [زندهاند و] بعد از پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) زندگی میکنند. از این سخن به دست میآید که ختم نبوت و خاتمالنبیین بودن پیامبر اسلام (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) به معنی انقطاع وحی نیست؛ به این معنی نیست که هیچ پیامبری و هیچ سفیر الهیای بعد از ایشان نخواهد آمد و هیچ پیامبری هیچ سفیر الهیای بعد از ایشان نخواهد بود، بلکه به معنای هیمنه و سیطره و سلطنت پیامبری و دین و شریعت است. «ختم نبوت» و «خاتمالنبیین بودن پیامبر اسلام» به این معنی است که دین و شریعت پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) مهیمن و مسیطر و مسلط بر همۀ ادیان و مذاهب است و با هیچ دین و شریعتی نسخ نخواهد شد.
3. در قرآن کریم، «بعثت» به امام و پیشوای جامعه اطلاق شدهاست [و درنتیجه مختص به نبی و مقام نبوت نیست.] برای مثال، در شأن طالوت «بعث» به کار رفتهاست:
«وَقَالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكًا؛
ترجمه: و پیامبرشان به آنها گفت: خداوند (طالوت) را برای زمامداری شما مبعوث (و انتخاب) کردهاست (سورۀ مبارکۀ بقره، آیۀ شریفۀ دویست و چهل و هفت، ترجمۀ مکارم شیرازی».
خداوند دربارۀ نزول اوامر و فرامین به مادر حضرت موسی و مأموریتهای ایشان میفرماید:
« وَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ أُمِّ مُوسَىٰ أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ وَلَا تَخَافِي وَلَا تَحْزَنِي إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَجَاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ؛
ترجمه: و به مادر موسى وحى كرديم كه: او را شير ده، و چون بر او بيمناک شدى او را در نيل بينداز، و مترس و اندوه مدار كه ما او را به تو بازمىگردانيم و از [زمرۀ] پيمبرانش قرار مىدهيم (سورۀ مبارکۀ قصص، آیۀ شریفۀ هفت، ترجمۀ فولادوند)».
در این آیۀ شریفه «وحی» به مادر حضرت موسی نسبت داده شدهاست [و این گویای این است که وحی اختصاص به نبی ندارد و شئون نبوت نیست، بلکه به غیرنبی نیز ممکن است وحی شود.]
فرشتۀ الهی (جبرئیل) بر حضرت مریم نازل شد و مأموریت الهی را به او ابلاغ کرد:
« فَاتَّخَذَتْ مِنْ دُونِهِمْ حِجَابًا فَأَرْسَلْنَا إِلَيْهَا رُوحَنَا فَتَمَثَّلَ لَهَا بَشَرًا سَوِيًّا؛
ترجمه: و جدا از آنان پوشش و پرده ای برای خود قرار داد. و ما روح خود را به سوی او فرستادیم، پس برای او [به صورت] بشری خوش اندام و معتدل نمودار شد (سورۀ مبارکۀ مریم، آیۀ شریفۀ هفده)».
[از این آیه به دست میآید که نزول جناب جبرئیل مختص به انبیا نیست و ممکن است ایشان بر غیرنبی نیز نازل شود.]
4. براساس آیات قرآن و نیز براساس سنت، روشن است که امامت امری فرعی و فقهی نیست، بلکه منصبی الهی و آسمانی و اصل سوم از اصول اعتقادی دین است.
اگر خمس از حقوق و مستمریِ بازنشستگیِ میت باشد، به آن خمس تعلق میگیرد و خمس بر ذمۀ میت است [و ورثه (گیرندگان مستمری باید آن را از طرف میت بپردازند]، ولی اگر بهعنوان حقوق و مستمریِ بازنشستگیِ میت نباشد، هدیهای از طرف دولت محسوب میشود و به آن خمس تعلق نمیگیرد، مگر اینکه مبلغ اعطایی، با توجه به سطح درآمدی شخص، مبلغی قابلتوجه و تأثیرگذار در سطح معیشتی باشد [که در این صورت، به آن خمس تعلق میگیرد، هرچند بهعنوان حقوق و مستمریِ بازنشستگیِ میت نباشد و هدیهای از طرف دولت محسوب شود.]
1. در آیات و روایات وارد شدهاست که انسان با اعمال و طاعاتش به خداوند و به رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و به اهلبیت عصمت و طهارت (علیهمالسلام) تقرب میجوید و نزدیک میشود.
2. البته معبود فقط خداوند تبارک و تعالی است و هیچکسی شریک او در عبادت نیست.
3. تقرب به خداوند تبارک و تعالی غایت نهایی و مقصود آخرین است. تقرب به رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و اهلبیت عصمت و طهارت (علیهمالسلام) راه تقرب به خداوند و وسیلهای برای نزدیک شدن به خداوند است. پیامبر و اهلبیت هیچگاه و بههیچوجه معبود نیستند. فقط و فقط خداوند تبارک و تعالی معبود است و در معبودیت هیچ شریکی ندارد.
4. شفیع و شریک با هم تفاوت دارند، همانطوری که راه و وسیله با جبت و طاغوت تفاوت دارد. [وسیله ما را به هدف میرساند و ما با طی سبیل به هدف میرسیم در حالی که] جبت و طاغوت راه را میبندد و مسیر را مسدود میکند و انسان را از هدف باز میدارد. ما برای تقرب و نزدیک شدن به خداوند تبارک و تعالی به راه و وسیله نیاز داریم و راه و وسیله برای تحقق این منظور لازم و ضروری است [که فرمودهاست: « يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسِيلَةَ وَجَاهِدُوا فِي سَبِيلِهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید! از (مخالفت فرمان) خدا بپرهیزید! و وسیلهای برای تقرب به او بجوئید! و در راه او جهاد کنید، باشد که رستگار شوید! (سورۀ مبارکۀ مائده، آیۀ شریفۀ سی و پنج، ترجمۀ مکارم شیرازی)»].
برای تقرب و نزدیک شدن به خداوند راه و وسیله لازم و ضروری است در حالی که جبت و طاغوت ما را از خداوند دور میکند و مانع تقرب است و باید از آن دوری کرد.
5. تقرب به رسول خدا (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و اهلبیت عصمت و طهارت (علیهمالسلام) در طول تقرب به خداوند متعال است، در عرض آن، یعنی تقرب به رسولالله و آل ایشان وسیلۀ تقرب به خداوند متعال است. [به سخن دیگر، شخص بههیچوجه نباید تقرب به پیامبر و اهلبیت ایشان را در عرض تقرب به خداوند و مستقل از تقرب به خداوند بداند و در نظر گیرد و همواره باید طولی بودن تقرب به پیامبر و اهلبیت را در نظر داشته باشد.]
6. خداوند تبارک و تعالی اطاعت از پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و اطاعت از اهلبیت عصمت و طهارت (علیهمالسلام) را با اطاعت از خودش همراه کردهاست. خداوند بعد از بیان اطاعت از خودش، اطاعت از پیامبر و اهلبیت را مطرح میکند، همانطوری که ولایت پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و ولایت از اهلبیت عصمت و طهارت (علیهمالسلام) را با ولایت خودش همراه و بعد از بیان ولایتالله، ولایت آن ذوات مقدس و نورانی را مطرح کردهاست.
چنین اقتران و همراهیای به این معنی است که الف. تقرب به آن ذوات قدسی و نورانی (علیهمالسلام) راه عبادت حضرت حق تعالی است و ب. تنها راه تقرب به خداوند پیامبر اکرم و اهلبیت مکرم ایشان است. تقرب و نزدیک شدن به آن بزرگواران موجب میشود که عبادات ما خالصاً لوجه الله باشد.
خداوند تبارک و تعالی میفرماید:
« إِنَّ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَاسْتَكْبَرُوا عَنْهَا لَا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاءِ وَلَا يَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّىٰ يَلِجَ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِيَاطِ ۚ وَكَذَٰلِكَ نَجْزِي الْمُجْرِمِينَ؛
ترجمه: کسانی که آیات ما را تکذیب کردند و دربرابر آن تکبّر ورزیدند (هرگز) درهای آسمان به رویشان گشوده نمیشود و (هیچگاه) داخل بهشت نخواهند شد، مگر اینکه شتر از سوراخ سوزن بگذرد!! این گونه گنهکاران را جزا میدهیم! (سورۀ مبارکۀ اعراف، آیۀ شریفۀ چهل، ترجمۀ مکارم شیرازی).»
خداوند متعال در این آیه، تصدیقِ آیاتِ ناطقه (حجج الهی) و خضوع مقابل آنها، با اطاعت کردن و گوش سپردن به فرامینشان، را طریق و سبیلِ صعودِ اعمال و صعود ایمان و باب ورود به بهشت معرفی کردهاست.
7. الف. خداوند در آیۀ دیگری میفرماید:
« وَمِنَ الْأَعْرَابِ مَنْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ وَيَتَّخِذُ مَا يُنْفِقُ قُرُبَاتٍ عِنْدَ اللَّهِ وَصَلَوَاتِ الرَّسُولِ ۚ أَلَا إِنَّهَا قُرْبَةٌ لَهُمْ ۚ سَيُدْخِلُهُمُ اللَّهُ فِي رَحْمَتِهِ ۗ إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ؛
ترجمه: گروهی (دیگر) از عربهای بادیهنشین، به خدا و روز رستاخیز ایمان دارند و آنچه را انفاق میکنند، مایۀ تقرّب به خدا و دعای پیامبر میدانند. آگاه باشید اینها مایۀ تقرّب آنهاست! خداوند بهزودی آنان را در رحمت خود وارد خواهد ساخت. به یقین، خداوند آمرزنده و مهربان است! (سورۀ مبارکۀ توبه، آیۀ شریفۀ نود و نُه، ترجمۀ مکارم شیرازی).»
این آیۀ شریفه بر اخذ تقرب به خدا و تقرب به پیامبر و تقرب به اهلبیت در نیتِ عبادات دلالت دارد. بیان سخن این است که در این آیۀ شریفه، نیت عبادت و نیت صدقات مایۀ تقرّب به خدا و صلوات و دعای پیامبر معرفی شدهاست و صلوات و دعای پیامبر همان شفاعت ایشان است و شفاعت به این معنی است که مؤمنان به پیامبر اکرم تقرب جستهاند و به ایشان نزدیکاند و بهوسیلۀ ایشان، به خداوند متعال متوسل شدهاند.
ب. خداوند تبارک و تعالی در آیۀ دیگری میفرماید:
«خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِمْ بِهَا وَصَلِّ عَلَيْهِمْ ۖ إِنَّ صَلَاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ ۗ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ؛
ترجمه: از اموال آنها صدقهای (بهعنوان زکات) بگیر، تا بهوسیلۀ آن، آنها را پاک سازی و پرورش دهی! و (به هنگام گرفتن زکات،) به آنها دعا کن که دعای تو مایۀ آرامش آنهاست. و خداوند شنوا و داناست! (سورۀ مبارکۀ توبه، آیۀ شریفۀ صد و سه).»
این آیۀ شریفه نیز از آیات سورۀ توبه است و چندین آیه بعد از آیۀ قبل است. این آیه مفاد آیۀ قبل را تأکید میکند و گویای این است که غایت و هدف صدقه محقق نمیشود، مگر با شفاعت پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم).
ج. خداوند تبارک و تعالی در آیۀ دیگری میفرماید:
« وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطَاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ ۚ وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّابًا رَحِيمًا؛
ترجمه: ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر برای اینکه به فرمان خدا، از وی اطاعت شود. و اگر این مخالفان، هنگامی که به خود ستم میکردند (و فرمانهای خدا را زیر پا میگذاردند)، به نزد تو میآمدند و از خدا طلب آمرزش میکردند و پیامبر هم برای آنها استغفار میکرد، خدا را توبهپذیر و مهربان مییافتند. (سورۀ مبارکۀ نسا، آیۀ شریفۀ شصت و چهار، ترجمۀ مکارم شیرازی).»
توبه و بازگشت به سوی حضرت حق تعالی عبادت است و در این آیۀ شریفه، ابتدا و شروع توبه توسل به پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و توجه به ایشان مطرح شدهاست.
د. خداوند تبارک و تعالی در آیۀ دیگری میفرماید:
« رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِيُقِيمُوا الصَّلَاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ؛
ترجمه: پروردگارا، من بعضی از فرزندانم را در سرزمین بیآب و علفی، در کنار خانهای که حرم تو است، ساکن ساختم تا نماز را برپا دارند. تو دلهای گروهی از مردم را متوجّه آنها ساز و از ثمرات به آنها روزی ده! شاید آنان شکر تو را به جای آورند! (سورۀ مبارکۀ ابراهیم، آیۀ شریفۀ سی و هفت، ترجمۀ مکارم شیرازی).»
در این آیۀ شریفه، هدف و غایت عبادتِ حجْ توجهِ قلب و جانِ مردم به ذریه و نسل حضرت ابراهیم و حضرت اسماعیل (علیهماالسلام) معرفی شدهاست.
این آیات و آیات دیگر که بسیار است، بر این دلالت دارد که تقرب به پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) و اهلبیت عصمت و طهارت (علیهمالسلام) و توجه و توسل به آن ذوات قدسی راه عبادت حضرت حق تعالی است.
افزون بر آیات قرآن، روایات فراوانی نیز به این مطلب دلالت دارد. برای مثال، روایاتی که بر مستحب بودن توجه به پیامبر و اهلبیت عصمت و طهارت، در ابتدای نماز، قبل از تکبیرهای احرام یا در اثنای آنها، دلالت دارد، بر مدعا ما نیز دلالت میکند.
در زیارت عاشورا ــ هم در زیارت عاشورای معروفه و هم در زیارت عاشورای غیرمعروفه ــ وارد شدهاست:
«يا أبا عَبدِ اللهِ، إنّي أتَقَرَّبُ إلى اللهِ وَإلى رَسُولِهِ وَإلى أمِيرِ المُؤمِنِينَ وَإلى فاطِمَةَ وَإلى الحَسَنِ وَإلَيكَ بِمُوالاتِكَ وَبِالبَراءَةِ مِمَّنْ قاتَلَكَ وَنَصَبَ لَكَ الحَرْبَ؛
ترجمه: یا اباعبدالله، من به خداوند متعال و به رسولالله و به امیر مؤمنان و به فاطمه و به حسن و به شما تقرب میجویم بهوسیلۀ موالات و دوستی شما و بهوسیلۀ برائت و دشمنی با کسانی که آتش جنگ با تو را افروختند و تو را کشتند».
همچنین در زیارت عاشورا وارد شدهاست:
«وَأتَقَرَّبُ إلى اللهِ ثُمَّ إلَيكُم بِمُوالاتِكُم وَمُوالاةِ وَلِيِّكُم وَالبَراءَةِ مِن أعدائِكُم وَالنَّاصِبِينَ لَكُم الحَربَ؛
ترجمه: من به خداوند و سپس به شما تقرب میجویم بهوسیلۀ موالات و دوستی شما و دوستی با دوستداران شما و با برائت از دشمنان شما و از کسانی که آتش جنگ با شما را افروختند».
1. صحت کتاب با صحت طریق و صدور و نیز با صحت مضمون متفاوت است. صحت کتاب چیزی مجزا از صحت طریق و صدور است، همانطوری که صحت مضمون چیزی مجزا از آن دو است.
2. از نظرِ بیشترِ علمایِ امامیه (رحمهمالله)، غالبِ روایاتِ کتبِ اربعه صحت مضمونی دارد، یعنی از نظرِ بیشترِ علمایِ امامیه (رحمهمالله)، مضمونِ غالبِ روایاتِ کتبِ اربعه صحیح است.
3. از نظر ما، نمیتوان به صحتِ طریقِ همۀ روایاتِ کتب اربعه قائل شد، همانطوری که نمیتوان ادعا کرد همۀ روایاتِ آن کتب قطعاً و حتماً از معصوم (علیهمالسلام) صادر شدهاست. بزرگان اخباری همۀ روایاتِ کتبِ اربعه را بهلحاظ طریق صحیح و بهلحاظ صدور از معصوم قطعی و حتمی میدانستند. محدث بزرگ، میرزای نوری (رحمهالله) و اصولی و فقیه بزرگ، میرزای نائینی (رحمهالله) در خصوص کتاب کافی، چنین دیدگاهی داشتهاند. از نظر ایشان، همۀ روایاتِ کتابِ شریفِ کافی بهلحاظ طریق صحیح و بهلحاظ صدور از معصوم قطعی و حتمی است. فقیه و اصولی بزرگ، محقق خوئی (رحمهالله) در خصوص کتاب کاملالزیارات و تفسیر قمی چنین دیدگاهی داشتهاست.
ما این دیدگاهها را محل تأمل میدانیم و قبول نداریم. نمیتوان گفت همۀ روایات کتب اربعه یا همۀ روایات برخی از کتب اربعه بهلحاظ طریق صحیح و بهلحاظ صدور قطعی است.
4. قدما وصف «صحت» را در معنایی غیر از معنای مرسوم امروزی به کار میبردند. آنها «صحت» در وصف متن و مضمون روایت یا در وصف کتاب روایی به کار میبردند، نه در وصف طریق روایت و سند روایت. البته چنین استعمالی عام بود و مختص به علمای امامیه نبود. قدما، اعم از عامه و خاصه، «صحت» را در وصف متن و مضمون روایت یا در وصف کتاب روایی به کار میبردند.
5. ما در این باره تحقیق و تتبع کردیم. ما سطربهسطر سخنان نجاشی را و خطبهخط سخنان شیخ طوسی در الفهرست را و واوبهواو سخنان ابنغضائری در رجالی که به ایشان منسوب است را بررسی کردیم، [ولی نیافتیم که حتی یکبار هم «صحت» را بهعنوان وصف طریق و سند به کار برده باشند!]
6. ما چنین تتبع و استقصای خطبهخط و سطربهسطر را در کتب اربعه و دیگر کتب قدما نداشتهایم، ولی در آنها نیز به چنین کاربردی برنخوردهایم. ما، نه در کتب اربعه و نه در دیگر کتب قدما، تا به حال ندیدهایم «صحت» وصف طریق و سند قرار بگیرد.
7. مرادِ صاحبانِ کتبِ اربعه، شیخ کلینی و شیخ صدوق و شیخ طوسی (رحمهمالله)، از «صحت»، صحت مضمون بودهاست، نه صحت طریق و سند، همانطوری که ابنقولویه در کاملالزیارات و علیبن ابراهیم قمی در تفسیرش و حزاز قمی در کفایةالأثر «صحت» را بهعنوان وصف متن و مضمون به کار بردهاند، نه بهعنوان وصف طریق و سند. مراد همۀ این بزرگان و اَعلام از «صحت»، صحت مضمون بودهاست، نه صحت طریق و سند.
8. قدمای اهلسنت نیز صحت را بهعنوان وصف طریق و سند نمیگرفتند. «صحیح» در« صحیح بخاری» یا «صحیح مسلم» وصف کتاب است، نه وصفِ طرقِ مطرحشدۀ در این دو کتاب.
9. قدما «صحت» را وصف متن و مضمون خبر یا وصف کتاب میگرفتند، ولی در قرن هفتم، بهصورت همزمان، این اصطلاح در معنای دیگری غیر از این دو معنی به کار رفت. شیعه و سنی بعد از قرن هفتم، «صحت» را در وصف طریق و سند به کار بردند و از اینجا، «صحت» معنای جدیدی یافت و در اصطلاحی جدید به کار رفت.
10. همانطوری که صدور نیز در دو معنا به کار میرود. «صدور» گاهی در صدور متن به کار میرود [که در این معنا، همان صدور و سند و طریق مراد است] و گاهی در صدور جعل و وضع و تشریع به کار میرود که در این معنا، بر صحت مضمون منطبق است.
11. [ما «صحت» را در معنایی که قدما به کار میبردند به کار میبریم و معتقدیم «صحت» به معنای صحت مضمون است و در این معنا مهم و ارزشمند است.] ملاک و معیار در صحت حدیث و روایت این است که مضمون آن با اصول تشریع و با قوانین قطعی و بالادستیِ شریعتِ غرّا و با محکمات دینی، با محکمات کتاب و سنت معصومین (علیهمالسلام) و با ضرورتهای دینی و شرعی و با اخبار متواتر و مستفیض مطابق و همخوان باشد و آنها را نفی نکند. پس تعیین صحیح بودن یا صحیح نبودن روایت و حجت بودن و حجت نبودن آن و نیز برای عمل کردن و عمل نکردن به آن باید به منظومۀ دینی (اصول تشریع و محکمات دینی و سایر اخبار و روایات، خصوصاً اخبار متواتر و مستفیض) نگاه کنیم و براساس نگاه منظومهای، صحیح بودن یا نبودن و حجت بودن یا نبودن آن را تبیین کنیم. به سخن دیگر، برای ارزیابی روایات و تعیین صحیح بودن یا نبودن آن، نگاه آحادی و تکگزارهای [که امروزه روش مقبول و مرسوم است] صحیح نیست. نباید تکگزاره و سند آن ملاک ارزیابی روایات باشد.
12. با این تبیین معنای «عمل نکردن قدما به خبر واحد» روشن میشود. قدما خبر واحد را حجت نمیدانستند و به آن عمل نمیکردند. معنای این سخن این است که آنها نگاه تکگزارهای نداشتن و روایتها را براساس سند به صحیح و حجت متصف نمیکردند، بلکه نگاهی منظومهای داشتند و روایات را در منظومۀ دین، میدیدند و تبیین میکردند.
13. روشی که بین متأخرین، اعم از متأخرین اخباری یا اصولی، رایج و دارج شد و تا به امروز ادامه یافتهاست، بررسی تکگزارهها و تمرکز روی اسناد روایات است. در این نگاه، صدور طریقی و سندی مهم است [و اگر روایتی سند قابلاتکایی داشته باشد، حجت است و باید مطابق آن عمل کرد و اگر روایتی سند قابلاتکایی نداشته باشد، حجت نیست و مطابق آن نمیتوان حکم داد و عمل کرد.] چنین نگاهی نگاه آحادی و تکگزارهای است و برخی روایات و حجتها را از برخی دیگری جدا و سوا میکند [و سپس در صحت آنها، به بحث مینشیند]. در این دیدگاه، به منظومۀ روایات نگاه نمیشود و منظومۀ روایات ارزش چندانی ندارد.
تراث و اخبار و روایات در عرض هم و در مقابل همدیگر نیستند. اخبار و روایات طبقهطبقه است و برخی طبقات بر برخی طبقات هیمنه و سیطره دارد. برخی طبقاتروایات برتر از برخی طبقات است و همدیگر را تأیید و تسدید و تأکید میکنند در حالی که در نگرش رایج و دارج امروزی، در نگرش تکگزارهای و آحادی، اخبار و روایات همرتبه و همطبقه و درنتیجه در عرض همدیگر و در مقابل همدیگر هستند در حالی که نمیتوان به چنین تقابلی بین روایات قائل شد.
1. در آیۀ شریفۀ صد و سیِ سورۀ مبارکۀ صافات، اختلاف قرائت وجود دارد. در برخی قرائات، این آیۀ شریفه «سَلَامٌ عَلَىٰ إِلْ يَاسِينَ» است و در برخی قرائات «سَلَامٌ عَلَىٰ آلِ يَاسِينَ» است. از روایات نیز چیزی بهروشنی متعین نمیشود. اینک کسی که آیه را بهصورت جمع (آل یاسین) میخواند ضمایر مفرد در قبل و بعد آیه را باید به چه شکلی بخواند؟ آیا میتواند ضمایر مفرد را به جمع تبدیل کند؟ برای مثال، آیا جایز است «إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ» را «إِنَّهُم مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ» بخواند؟
خداوند در این سوره دربارۀ حضرت نوح (علیهالسلام) میفرماید:
«سَلَامٌ عَلَىٰ نُوحٍ فِي الْعَالَمِينَ * إِنَّا كَذَٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ * إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ؛
ترجمه: سلام بر نوح در میان جهانیان * به راستی ما نیکوکاران را این گونه پاداش میدهیم. * بیتردید او از بندگان مؤمن ما بود.» (سورۀ مبارکۀ صافات، آیات شریفۀ 79 تا 81، ترجمۀ انصاریان)
سپس دربارۀ حضرت ابراهیم (علیهالسلام) میفرماید:
«سَلَامٌ عَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ * كَذَٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ * إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ؛
سلام بر ابراهیم. * [ما] نیکوکاران را این گونه پاداش میدهیم. * بیتردید او از بندگان مؤمن ما بود.» (سورۀ مبارکۀ صافات، آیات شریفۀ 109 تا 111، ترجمۀ انصاریان)
سپس دربارۀ حضرت موسی و حضرت هارون و حضرت الیاس (علیهمالسلام) میفرماید:
«سَلَامٌ عَلَىٰ مُوسَىٰ وَهَارُونَ * إِنَّا كَذَٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ * إِنَّهُمَا مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ؛
ترجمه: سلام بر موسی و هارون. * ما نیکوکاران را این گونه پاداش میدهیم. * بیتردید هر دو از بندگان مؤمن ما بودند.» (سورۀ مبارکۀ صافات، آیات شریفۀ 120 تا 122، ترجمۀ انصاریان)
سپس دربارۀ حضرت الیاس [یا آل یاسین] میفرماید:
وَإِنَّ إِلْيَاسَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ… * سَلَامٌ عَلَىٰ إِلْ يَاسِينَ * إِنَّا كَذَٰلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ * إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِينَ؛
ترجمه: و بیتردید الیاس از پیامبران بود… . * سلام بر آل یاسین. * ما نیکوکاران را این گونه پاداش میدهیم. * بیتردید او از بندگان مؤمن ما بود.» (سورۀ مبارکۀ صافات، آیات شریفۀ 123 و آیات 130 تا 132، ترجمۀ انصاریان)
2. سؤال دوم این است که خداوند سبحان حضرت نوح را یاد میکند و به ایشان سلام و درود میفرستد؛ حضرت ابراهیم را یاد میکند و به ایشان سلام و درود میفرستد. آیا هنگامی که حضرت الیاس را یاد میکند، به ایشان سلام و درود میفرستد؟ آیا در آیۀ « سَلَامٌ عَلَىٰ إِلْ يَاسِينَ»، به حضرت الیاس سلام و درود میفرستد یا به کسی غیر از ایشان؟
پاسخ
1. ما آیۀ شریفه را چه با کسر (إل یاسین) بخوانیم و چه با فتح (آل یاسین)، آیه جمع است. مراد از «إل یاسین» / «آل یاسین» حضرت الیاس نبی (علیهالسلام) نیست، زیرا نام مبارک ایشان یا و نون جمع ندارد (نام ایشان «الیاس» است، نه «اِلیاسین» یا «اِل یاسین»).
2. کلمۀ در آیه «یاسین» است و قبل از آن یا «اِل»، به معنای اهل رحِم و خویشاوند است یا «آل» به معنای قربا و طایفه.
«اِل» به معنای رحِم و خویشاوند در سورۀ مبارکۀ توبه به کار رفتهاست:
« لَا يَرْقُبُونَ فِي مُؤْمِنٍ إِلًّا وَلَا ذِمَّةً ۚ وَأُولَٰئِكَ هُمُ الْمُعْتَدُونَ؛
ترجمه: در حق هیچ مؤمنی رعایتِ [پیوندِ] خویشاوندی و پیمانی را نمیکنند و آنان همان تجاوزکاراناند (سورۀ مبارکۀ توبه، آیۀ شریفۀ 10).
3. بنا بر هر دو قرائت، معنای آیه یکی است و «اِل» و «آل» به یک معنی است و این لفظ به لفظ «یاسین» اضافه شدهاست و «یاسین» اسمِ مبارکِ پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) است.
4. از احتجاجِ حضرتِ امام رضا (علیهالسلام) در مجلس مأمون عباسی و در حضور علمای بزرگ اهلسنت، بهوضوح و روشنی به دست میآید که هر دو قرائت معنای واحد دارد و منظور از آن «قربا و خویشاوندان پیامبر (اهلبیت و عترت پیامبر)» است و سلام و درود به آن ذوات مقدس (علیهمالسلام) فرستاده شدهاست.
5. اما پاسخ به پرسش سیاق ضمایر و مطابق مرجع ضمیر بودن یا نبودن ضمایر این است که همانطوری که علمای فریقین گفتهاند، ترتیب در جمعِ مصحفِ شریف مطابق ترتیب نزول نیست. برای مثال، در موارد متعدد، آیۀ ناسخ قبل از آیۀ منسوخ آمدهاست و این نشان میدهد که ترتیبِ جمعِ مصحف با ترتیبِ نزولِ آن مطابق نیست و با آن تفاوت دارد. [اگر ترتیب جمع با ترتیب نزول مطابق بود، باید ابتدا آیۀ منسوخ میآمد و سپس آیۀ ناسخ، زیرا در نزول، ابتدا آیۀ منسوخ نازل شدهاست و سپس نسخ شده و آیۀ ناسخ نازل شدهاست.]
6. از همینجا میتوان فهمید که برای استظهار معنی، نمیتوان بر سیاق تکیه کرد و آیه را براساس سیاق معنی کرد، خصوصاً اگر قرینۀ لفظیای نیز وجود داشته باشد، زیرا قرینۀ لفظی مقدم است بر سیاقی که اضعف قرائن است.
7. برخی از اَعلام و بزرگان دربارۀ معنی این آیه نوشتهای نوشته و تصریح کردهاند که مخاطب این آیه قربا و خویشاوندان (اهلبیت) نبی است.
1. اختیار اموال غیرمنقول، مانند زمین و امثال آن، که قانوناً به اسم شخص و مال آن شخص است، در گرو قانون است و مالک برای دخل و تصرف در آن و نیز برای ثبت کردن آن باید جهات قانونی را در نظر بگیرد بهصورتی که اگر اقدامی و دخل و تصرف و ثبتنامی قانونی نباشد، شخص نسبت به آن اقدام، سلطه و سلطنت ندارد.
2. اگر وقف زمین بهعنوان مسجد قانونی نباشد، پس اقباض که شرط تحقق وقف است، محقق نشدهاست.
3. منع قانونی از وقف به معنای ممانعت از اقباض است و اقباض شرط تحقق وقف است. پس در فرض سؤال، وقف محقق نشدهاست. وقتی وقف زمین بهعنوان مسجد منع قانونی دارد، مجرد نماز خواندن در آن مکان به قصد و نیت مسجد بودن، نه به معنی قبض است و نه محقِّق آن.
4. بنابر آنچه گذشت روشن میشود که وقف زمین بهعنوان مسجد از ابتدا محقق نشدهاست و لازم نیست مالک [واقف در فرض سؤال] زمینی دیگر را به جای آن، بهعنوان مسجد، وقف کند، هرچند وقف زمینی دیگر مطابق احتیاط مستحب است.
1. تقسیم و توزیع و تعداد و تعیین حد و مرز آیات شریفه مبتنی بر وحی است و با وحی تعیین شدهاست، همانطوری که تقسیم و توزیع و تعیین حد و مرز سورهها امری وحیانی و مبتنی بر وحی است.
2. آری، هر آیه و هر سورهای حقیقتی ملکوتی دارد. به این مطلب روایات مستفیض دلالت دارد.
3. وحدت در هر آیه و سوره محور منظومهای و خوشهای دارد که این محور در معانی جملهها و ترکیبها و کلمهها حضور دارد. این محور به مثابۀ [معنایِ] محکمی است که تفاصیل و جزئیات بر آن عرضه میشود و بر آن تکیه میکند و براساس آن معنا مییابد. البته نباید این وحدتِ محورِ حاضر در معانی را با وحدت سیاق خلط کرد. بیشتر مفسرین وحدت محور را با وحدت سیاق خلط کرده و به اشتباه و خطا رفتهاند، هرچند تعدادی از آنها به تفاوت بین آن دو التفات و توجه کردهاند.
4. کشف و فهم این محور در فهم معنا و تفسیر آیه و سوره و خصوصاً در تأویل آیه و سوره اهمیتی وصفنشدنی دارد.
1. بسنده کردن به سورۀ حمد و نخواندن سورهای بعد از آن در هر نماز مستحبیای جایز است، ولی بهتر است شخص بعد از حمد، سوره نیز بخواند، هرچند از سورههای کوتاه باشد. این حکم همۀ نمازهای مستحبی را شامل میشود، اعم از اینکه نمازِ مستحبیِ مطلق باشد یا نمازِ مستحبیِ خاص.
2. در برخی نمازهای مستحبی کیفیت خاصی برای ادای آن بیان شدهاست، [مثلاً بعد از حمد، ده بار فلان سوره خوانده شود.] اکتفای به سورۀ حمد در این نمازهای مستحبی نیز جایز است، ولی آن نماز، فاقدِ آثار و اثرات خاصی خواهد بود که برای آن نماز گفته شدهاست.
1. بسنده کردن به سورۀ حمد و نخواندن سورهای بعد از آن در هر نماز مستحبیای جایز است، ولی بهتر است شخص بعد از حمد، سوره نیز بخواند، هرچند از سورههای کوتاه باشد. این حکم همۀ نمازهای مستحبی را شامل میشود، اعم از اینکه نمازِ مستحبیِ مطلق باشد یا نمازِ مستحبیِ خاص.
2. در برخی نمازهای مستحبی کیفیت خاصی برای ادای آن بیان شدهاست، [مثلاً بعد از حمد، ده بار فلان سوره خوانده شود.] اکتفای به سورۀ حمد در این نمازهای مستحبی نیز جایز است، ولی آن نماز، فاقدِ آثار و اثرات خاصی خواهد بود که برای آن نماز گفته شدهاست.
1. نه به جبر و نه به تفویض، بلکه سنت الهی بر امربینالامرین تعلق گرفتهاست. پس نه سخن از اعجاز محض است و نه اهمال محض.
2. سنت الهی در دو آیۀ قرآنِ کریم بیان شدهاست:
«إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ» (ترجمه: اگر خدا را یاری کنید، شما را یاری میکند و گامهایتان را استوار میدارد. سورۀ مبارکۀ محمد، آیۀ شریفۀ 7)؛
«إِنَّ اللَّهَ لَا يُغَيِّرُ مَا بِقَوْمٍ حَتَّىٰ يُغَيِّرُوا مَا بِأَنْفُسِهِمْ» (ترجمه: خداوند سرنوشت هیچ قوم (و ملتی) را تغییر نمیدهد مگر آنکه آنان آنچه را در خودشان است تغییر دهند. سورۀ مبارکۀ رعد، آیۀ شریفۀ 11).
3. خداوند از سویی سرنوشت و تعیین سرنوشت را در اختیار بشر قرار دادهاست و از سویی میفرماید:
«كَتَبَ اللَّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِي إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ» (ترجمه: خداوند چنین مقرر داشته که من و رسولانم پیروز میشویم، چراکه خداوند قوی و شکستناپذیر است! سورۀ مبارکۀ مجادله، آیۀ شریفۀ 21).
در آیۀ دیگری وارد شدهاست:
«يُرِيدُونَ أَنْ يُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَيَأْبَى اللَّهُ إِلَّا أَنْ يُتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ» (ترجمه: کافران میخواهند که نور خدا را با دهانشان (به نَفَس تیره و گفتار جاهلانه خود) خاموش کنند و خدا نگذارد تا آنکه نور خود را در منتهای ظهور و حد اعلای کمال برساند، هرچند کافران ناراضی و مخالف باشند. سورۀ مبارکۀ توبه، آیۀ شریفۀ 32، ترجمۀ الهی قمشهای).
در آیۀ دیگری وعده داده شدهاست که:
«هُوَ الَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَىٰ وَدِينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ وَلَوْ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ» (ترجمه: اوست خدایی که رسولش، محمد مصطفی صلیاللهعلیهوآله، را به هدایت خلق و ابلاغ دین حق فرستاد تا آن را هرچند مشرکان خوش ندارند، بر همۀ ادیان عالم غالب گرداند. (سورۀ مبارکۀ صف، آیۀ شریفۀ 9، ترجمۀ الهی قمشهای).
4. خداوند این وعدهها را داده و عاقبت را از آنِ متقیان دانسته و فرمودهاست:
«وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ» (ترجمه: ما میخواهیم بر مستضعفان زمین منت نهیم و آنان را پیشوایان و وارثان روی زمین قرار دهیم! (سورۀ مبارکۀ قصص، آیۀ شریفۀ 5، ترجمۀ مکارم شیرازی).
ولی وراثت مستضعفین به این معنی نیست که آنها بدون تلاش به این مرحله میرسند، بلکه:
«كُلًّا نُمِدُّ هَٰؤُلَاءِ وَهَٰؤُلَاءِ مِنْ عَطَاءِ رَبِّكَ وَمَا كَانَ عَطَاءُ رَبِّكَ مَحْظُورًا» (ترجمه: هر یک از این دو گروه را از عطای پروردگارت، بهره و کمک میدهیم؛ و عطای پروردگارت هرگز (از کسی) منع نشده است. سورۀ مبارکۀ اسرا، آیۀ شریفۀ 20، ترجمۀ مکارم شیرازی).
خداوند تبارک و تعالی خوبان و بدان را با اسباب اختیاری یاری میدهد تا حجت بر آنها تمام شود و امتحان پس دهند و آزموده شوند.
[اگر خوبان مجبور به خوبی یا مجبور به انجام دادن وظیفه بودند یا آنچه میخواستند و آنچه به آنها وعده داده شدهاست، بهراحتی و بدون تلاش و کوشش، به آنها برسد یا اگر بدها مجبور به بدی کردند بودند یا اگر همۀ نعمتها و یاریها از آنها منقطع میشد، زمینۀ امتحان و آزمون الهی برچیده میشد.] امتحان الهی فرع این است که هر دو فرقۀ خوب و بد موردآزمایش و در دوراهیها قرار گیرند و با انتخاب و اختیار خود یکی از راهها را برگزینند:
«وَكَذَٰلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا شَيَاطِينَ الْإِنْسِ وَالْجِنِّ يُوحِي بَعْضُهُمْ إِلَىٰ بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورًا وَلَوْ شَاءَ رَبُّكَ مَا فَعَلُوهُ فَذَرْهُمْ وَمَا يَفْتَرُونَ» (ترجمه: و همچنین ما هر پیغمبری را از شیطانهای انس و جن دشمنی در مقابل برانگیختیم که آنها برخی با برخی دیگر برای اغفال مؤمنان سخنانِ آراستۀ ظاهرفریب اظهار کنند و اگر پروردگار تو میخواست چنین نمیکردند، پس اینها را با دروغشان واگذار. (سورۀ مبارکۀ انعام، آیۀ شریفۀ 112، ترجمۀ الهی قمشهای).
5. در پرتو این بیانات، از حضرت امام صادق (علیهالسلام) نقل شدهاست که در غلبه و پیروزی و تشکیل حکومتِ حضرتِ مهدی (عجاللهفرجه)، همۀ امور با معجزه اداره نخواهد شد و با اعجاز و کنفیکون پیش نخواهد رفت، بلکه بعد از ابتلای عظیم و جهاد بزرگ محقق خواهد شد، همانطوری که جد ایشان، حضرت محمد مصطفی (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) نیز چنین بود و نصر و پیروزی برای ایشان بعد از جهاد بزرگ محقق شد.
6. بنابراین میتوان گفت سلاح حضرت مهدی (عجاللهفرجه) سلاحهای مدرن خواهد بود، ولی توانایی و توانمندیشان، از سویی، و جهد و تلاش و کوشششان، از سوی دیگر، بسیار بیشتر از دیگران خواهد بود، همانطوری که توانایی و تدبیر جدشان، محمد مصطفی و حضرت امیرالمؤمنین و پداران بزرگ و بزرگوارشان (علیهمالسلام)، در جنگها و در ادارۀ نهضت اسلامی و حکومت دینی، بر دیگران تفوق و برتر داشت.
7. برای همین، خداوند تبارک و تعالی مسئولیت کمک و یاری و زمینهسازی را بر عهدۀ مؤمنان قرار داده و فرمودهاست: «وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَمِنْ رِبَاطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَعَدُوَّكُمْ وَآخَرِينَ مِنْ دُونِهِمْ لَا تَعْلَمُونَهُمُ اللَّهُ يَعْلَمُهُمْ» (ترجمه: و شما (ای مؤمنان) در مقام مبارزه با آن کافران خود را مهیا کنید و تا آن حد که بتوانید از آذوقه و تسلیحات و آلات جنگی و اسبانِ سواریِ زینکرده برای تهدید و تخویف دشمنان خدا و دشمنان خودتان فراهم سازید و نیز برای قوم دیگری که شما بر (دشمنی) آنان مطلع نیستید (مراد منافقاناند که ظاهراً مسلم و باطناً کافر محضاند) و خدا بر آنها آگاه است. ــ سورۀ مبارکۀ انفال، آیۀ شریفۀ 60، ترجمۀ الهی قمشهای).
در بسیاری از روایات و زیارات، به حمایت و یاری اهلبیت (علیهمالسلام) ترغیب شدهاست. جناب ابیبصیر (قدسسره) از حضرت امام صادق (علیهالسلام) نقل کردهاست:
«لَيُعِدَّنَّ أَحَدُكُمْ لِخُرُوجِ اَلْقَائِمِ وَ لَوْ سَهْماً فَإِنَّ اَللَّهَ تَعَالَى إِذَا عَلِمَ ذَلِكَ مِنْ نِيَّتِهِ رَجَوْتُ لِأَنْ يُنْسِئَ فِي عُمُرِهِ حَتَّى يُدْرِكَهُ فَيَكُونَ مِنْ أَعْوَانِهِ وَ أَنْصَارِهِ؛
ترجمه: ابو بصير از حضرت امام صادق (عليهالسلام) نقل کردهاست: هر يک از شما براىِ خروجِ قائم (عجاللهفرجه)، باید هر آنچه میتواند، هرچند یک تیر، را آماده کند. اگر خداوند متعال نيت او را بداند [یعنی اگر شخص چنان قصد و نیتی داشته باشه]، اميد دارم كه در عمر او تأخير اندازد تا آنکه قائم را درک كند و از ياران و ياوران و حامیان او باشد.»
«آماده کردن تیر» کنایه است از تأمین سلاح و ابزارآلات و نیروهای جنگی و…. «آماده کردن تیر» بهطور کلی هر چیزی را شامل میشود، چیزهایی که برای تشکیل و گسترش حکومت عدل الهی و برای پیشبرد برنامهها و نقشههای حضرت ولیّعصر (عجاللهفرجه) لازم است یا آن را تسریع یا تسهیل میکند.
1. اگر خریدار گوشت مسلمان است و اگر شرکتِ واردکنندۀ گوشت مسلمانی بیمبالات است و حرف و حدیث و گمانهزنی در پشت سرش زیاد است، در اینصورت اگر گوشتها از کشورهای غیرمسلمان وارد شود، نمیتوان به گفتار و تصدیق و گواهی واردکننده اعتماد کرد.
2. اما اگر [از جایی دیگر، جز گواهی و شهادت واردکننده] بداند که افرادی مسلمان بر فرایند ذبح و رعایت قوانین شرعی نظارت داشتهاند و آن افراد به بیمبالاتی متهم نیستند، میتوان بنا را بر تذکیه و طاهر بودن گوشتها گذاشت.
1. توسل به هر فردی که در نزد خداوند تبارک و تعالی وجاهت و شأن و جایگاه دارد و از مقربان درگاه الهی است رجحان شرعی دارد و ادلۀ فراوانی به وجاهت و جلالتقدر و شأن و جایگاه حضرت اباالفضل العباس (علیهالسلام) دلالت دارد. مقتضای وجاهت و قرب الهی این است که ما میتوانیم به آن بزرگ توسل کنیم و ایشان را در درگاه الهی شفیع قرار دهیم و از این طریق به حضرت حق توجه کنیم و تقرب جوییم.
2. خداوند تبارک و تعالی به این مسئلهای که عقلی نیز است، اشاره کردهاست:
«أُولَٰئِكَ الَّذِينَ يَدْعُونَ يَبْتَغُونَ إِلَىٰ رَبِّهِمُ الْوَسِيلَةَ أَيُّهُمْ أَقْرَبُ وَيَرْجُونَ رَحْمَتَهُ وَيَخَافُونَ عَذَابَهُ إِنَّ عَذَابَ رَبِّكَ كَانَ مَحْذُورًا» (ترجمه: آنهایی که (کافران به خدایی) میخوانند آنان خود به درگاه خدا وسیله تقرب میجویند ــ تا که مقربتر باشد ــ و امیدوار به رحمت و ترسان از عذاب اویند، که البته از عذاب پروردگارت باید سخت هراسان بود. ــ سورۀ مبارکۀ اسرا، آیۀ شریفۀ 57، ترجمۀ الهی قمشهای).
3. آیۀ مودت افزون بر برگزیدگانِ در محدودۀ اولِ برگزیدگی، برگزیدگان در محدودۀ دوم را نیز، به تبع برگزیدگان محدودۀ اول، شامل میشود. نصوص قرآن و اخبار و روایت برگزیدگیِ در محدودۀ دوم را بهلحاظ کبروی و نیز برگزیدگانِ در محدودۀ دوم را بهلحاظ صغروی تبیین کردهاست، [یعنی هم چیستی و هستی و لوازمِ برگزیدگیِ محدودۀ دوم را تبیین کردهاست و هم مصادیقِ برگزیدگانِ در این محدوده را معرفی کردهاست]. به هر حال، آیۀ مودت برگزیدگانِ در محدودۀ دوم را نیز، به تبع برگزیدگان محدودۀ اول، شامل میشود و براساس تعالیم قرآنی و روایی و دادههای عقلانی، مقتضای مودت مطرحشده در آیه وسیله بودن آن ذوات نورانی (علیهمالسلام) برای طی طریق و رسیدن به خداوند متعالاند.
4. توسل به آن ذوات نورانی (علیهمالسلام) و شفیع قرار دادن آنها در زیارات شریف ایشان وارد شدهاست. ما در زیارت این بزرگواران، مانند زیارت حضرت ابیالفضل العباس و حضرت علیاکبر و حضرت فاطمۀ معصومه و نیز در زیارت حضرت حمزهبن عبدالمطلب و جناب ابراهیمبن محمد و فاطمه بنت اسد و جناب نرجس خاتون و دیگران، به آنها توسل میکنیم و آنها را شفیع در نزد خداوند قرار میدهیم. همۀ این بزرگواران افرادی برگزیده و در محدودۀ دومِ برگزیدگیاند.
5. اهلسنت روایت کردهاند که مسلمانان به همراه خلیفۀ دوم برای بارش باران به عباس، عموی پیامبر، توسل کردند.
6. ما این بحث را بهصورت تفصیلی در کتاب امامت الهیه، جلدهای 4 و 5 مطرح کردهایم.
1. تفسیر به رأی تفسیری است که فقط به استحسان و قیاس مبتنی باشد و کاملاً ذوقی باشد. به سخن دیگر، تفسیر به رأی تفسیری است که نه براساس موازین و ضوابط علوم لغوی و ادبی باشد و نه به حدیث و روایت اهلبیت عصمت و طهارت (علیهمالسلام) مستند باشد و شاهد و مؤیدی از دیگر آیات قرآن کریم داشته باشد و نه شاهد و قرینۀ بیّنِ عقلی داشته باشد و نه مطابق ضرورت دینی و شرعی باشد.
2. اگر تفسیر به یکی از وجوه گفتهشدۀ بالا مستند باشد، تفسیر به رأی نیست.
3. برای صحت تفسیر، ذکر آن در اقوال علمای سلف شرط نیست. شاهد تفسیر و مؤید صحت آن در روایات ذیل آن آیه نیز منحصر نیست. چنین نیست که تفسیر فقط از یک راه تأیید و تقویت شود و آن هم آمدن آن در روایات ذیل آیه باشد. بلکه هر چیزی که صلاحیت حجیت داشته باشد مؤید تفسیر و قرینه و دلیلی بر آن خواهد بود. اینکه چه چیزهایی صلاحیت حجیت دارد و چه چیزهایی صلاحیت حجیت ندارد در بحثِ حججِ علمِ شریفِ اصولِ فقه مطرح شدهاست.
4. «تدبر» با «تفسیر» تفاوت دارد. در تدبر ما معنی یا معانی آیه را احتمال میدهیم. ممکن است در تدبر و احتمال معنایی ویژه، دلیل و شاهد معتبری نداشته باشیم و قرینه و شاهدی غیرمعتبر استناد کنیم. در این صورت میتوانیم مجموع قرائن و شواهد را کنار هم بگذاریم و مجموع قرائن و شواهد را در نظر بگیریم. با انضمام شواهد، احتمال صادق بودن معنای احتمالدادهشده بالا و بالاتر میرود.
5. به سخن دیگر، گاهی شاهد و قرینه اعتبار زیادی دارد و بهعنوان دلیل و مدرک ارائه میشود و ما براساس آن معنایی ویژه را برای آیه تصدیق میکنیم. این اعتبار تصدیقی است [و حاصل آن تفسیر است]. گاهی قرینه و شاهد ما اعتبار زیادی ندارد و بهعنوان دلیل و مدرک مطرح نمیشود. در این صورت، معنایی احتمالی برای آیه تصدیق نمیشود و در حد احتمال باقی میماند و رهاورد آن تصور است، نه تصدیق. این اعتبار تصوری است که احتما معتدبه عقلایی دارد.
6. تدبر صرفِ طرحِ احتمال است و جزم و تصدیقی در آن نیست. شخص هنگام تدبر معنایی خاص را برای آیه تصدیق نمیکند.
7. با توجه به آنچه گذشت، تفاوت بین تدبر و تفسیر و نیز تفاوت بین تفسیر مقبول و معقول با تفسیر به رأی دانسته میشود. تفسیر به رأی تفسیری است که فقط بر قیاس و استحسان یا دیگر موارد غیرمعتبر [و منهیعنه] مبتنی باشد و هیچ شاهد و قرینۀ معتبری آن را تأیید نکند.
1. اگر مرد سنی با اهلبیت عصمت و طهارت (علیهمالسلام) دشمنی ندارد یا دشمنی خود را اظهار نمیکند، ازدواج خانم شیعه با او صحیح و جایز است. البته احوط این است که مرد سنی عداوت باطنی نیز با اهلبیت عصمت و طهارت (علیهمالسلام) نداشته باشد.
2. آنچه گذشت در صورتی است که خوفی بر دین خانم شیعه وجود نداشته باشد. اگر خوفی بر دین او باشد، ازدواج با مرد سنی حرام تکلیفی است. [یعنی ازدواج صحیح است و باطل نیست، ولی فرد مرتکب حرام شدهاست.]
1. گرانقیمتی هدیه به حسب وضعیت مالی و شأن و جایگاه اجتماعی هر شخص تعیین میشود و به حسب افراد متفاوت است [ممکن است هدیهای نسبت به شخصی گرانقیمت محسوب شود و خمس داشته باشد، ولی نسبت به شخص دیگری گرانقیمت محسوب نشود و خمس نداشته باشد].
ملاک در تشخیص این است که آیا قیمت هدیه موجب تحول نسبی در زندگیِ معیشتی و اقتصادیِ فرد میشود یا نه! برای مثال، کسی که توانایی خرید خودرو ندارد، اگر یک خودرو یا مبلغ آن را هدیه بگیرد، این هدیه برای او گرانقیمت محسوب میشود و خمس دارد یا اگر کارمند یا کارگری به اندازۀ چند ماه حقوق خود هدیه بگیرد، این هدیه گرانقیمت است و خمس دارد.
2. اگر کسی با ملاکی که گذشت، هدیۀ ارزشمندی بگیرد و آن را تا پایانِ سالِ خمسی مصرف نکند، باید خمس آن را، از باب بخشی از سود مازاد سال، بپردازد.
1. اگر بانک در کشور غیراسلامی است و بیشتر مشتریهای آن غیرمسلمان هستند، کار کردن در این بانکها اشکالی ندارد. البته جوار کار کردن در این بانکها با دو شرط یادشده از این باب نیست که خرید و فروش رمز ارز و ارزهای دیجیتال شرعاً جایز است و اشکالی ندارد، بلکه از باب الزام آنها (غیرمسلمانان) به چیزی است که خودشان آن را قبول دارند و پذیرفتهاند و به آن ملتزماند.
2. اگر معاملۀ رمز ارز در جامعۀ اسلامی باشد، اعم از بانک یا مؤسسات مالی و اعتباری یا مؤسساتی که فقط برای این منظور (معاملۀ رمز ارز) پدید آمدهاست، ولی بیشتر مشتریان آن غیرمسلمان باشند، در این صورت نیز کار در آن بانک یا مؤسسه مالی و اعتباری و معاملۀ رمز ارز در آن جایز است.
1. اگر شرایط تقریر باشد، چنین برداشتی صحیح است، مثل مثالی که در سؤال مطرح شد یا در مواردی که قصائدی در نزد ائمه (علیهمالسلام) خوانده شده و ایشان به شاعر صله و ارمغانی دادهاند، مانند آنچه در قصیدهسرایی و قصیدهخوانی فرزدق و حمیری و دیگران اتفاق افتادهاست.
2. علامه امینی (رحمهالله) برای نشان دادن واقعۀ غدیر و اثبات آن به اشعار و قصائدی که در آن واقعه، توسط شعرای حاضر در آن، انشاد شدهاست، استناد کردهاست.
3. در روایات وارد شدهاست که پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) به حضرت رضا (علیهالسلام) فرمودهاست که پیروان و دوستداران خود را به حفظ قصیدۀ حمیری امر کن و هرکس قصیدۀ حمیری را حفظ کند چنان و چنین اجر و ثواب دارد.
4. از چیزهایی که گویای تحقق تقریر در این مورد است تصحیح مضامین برخی اشعار توسط معصومین (علیهمالسلام) است. معصومین (علیهمالسلام) نسبت به مضامین اشعار ساکت نمیماندند و اگر شعری مضمونی باطل و اشتباه میداشت، آن را تصحیح میکردند. برای مثال، پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) در چندین مورد به تصحیح مضامین اشعار پرداختهاست.
حضرت امام صادق (علیهالسلام) در تفسیر این آیه فرمودهاست: صلوات فرستادن خداوند تبارک و تعالی برای پیامبر، رحمت است و صلوات فرستادن ملائکه برای پیامبر، تزکیه است و صلوات فرستادن مردم برای پیامبر، دعاست.
اما اینکه خداوند فرمود: «وَسَلِّمُوا تَسْلِيمًا» به معنای تسلیم بودن و گردن نهادن مردم به فرمودهها و رهنمودهایِ وحیانیِ پیامبرِ اعظم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) است.
بنابر آنچه گذشت، روشن میشود که صلوات خداوند برای پیامبر اعظم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم)، به معنای رحمت و اِنعام و فضل و فیض الهی برای آن حضرت است.
1. بذل مال برای صدقه دو گونه است:
الف. گاهی ما مالی از اموالمان را جدا میکنیم و کنار میگذاریم تا بعداً آن را صدقه بدهیم. در این فرض، ما نیت صدقه نکردهایم و صدقه ندادهایم و فقط مال را برای صدقه دادن کنار گذاشتهایم.
ب. گاهی ما فقط مالی از اموالمان را جدا نمیکنیم، بلکه آن را به متولیِ شرعیِ یک نهادی، اعم از نهاد وقفی یا نهاد خیریهای، اعطا میکنیم. در این فرض، تصدق فعلی صدق میکند (یعنی ما صدقه دادهایم) و مال از ملکیت ما خارج میشود، هرچند آن مبلغ یا آن مال هنوز در مورد صدقه، استفاده نشود.
2. انداختن پول در صندوقصدقات از نوع دوم (نوع ب) است، یعنی با انداختن پول در صندوقصدقات، تصدق فعلی صدق میکند و مبلغ از ملکیت شخص خارج میشود
1. [غسل جنابت حدث اکبر (چیزی که موجب غسل جنابت میشود) و حدث اصغر را معاً رفع میکند.] اگر در اثنای غسل جناب، از شخص حدث اصغر صادر شود، غسل رافعیتِ حدث اکبر را خواهد داشت، ولی رافعیتِ حدثِ اصغر را نه، [یعنی در فرض یادشده، غسل جنابت حدث اکبر را رفع میکند و دیگر غسل جنابتی بر گردن شخص نخواهد بود، ولی حدث اصغر را رفع نمیکند و شخص برای کارهایی که به وضو نیاز دارد، باید وضو بگیرد.]
2. وقتی اثنای غسل جناب، حدث اصغر صادر شود، شخص بین دو کار مخیر است:
الف. همان غسل را ادامه دهد و به پایان رساند و برای کارهایی که به وضو نیاز دارد، وضو بگیرد؛
ب. غسل را اعاده کند. در صورت دوم، غسل او رافع حدث اکبر و حدث اصغر معاً خواهد بود و لازم نیست برای نماز و امثال آن، وضو بگیرد.
دفتر مرجع دینی حضرت آیتالله شیخ محمد سند (دامـظله)
1. نهتنها حضرت فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیها) ولایت دارد، بلکه ولایت ایشان مهیمنِ بر ولایت فرزندان معصومشان (یازده امام) است. این مسئله روشن است و اگر مستشکل به کتاب «مقامات فاطمة علیها السلام» مراجعه کند، این مطلب را مییابد و تصدیق میکند.
2. مستشکل میگوید معنای «ولایت» در محل بحث با معنای آن در «ولایت خویشاوندان پیامبر و اهلبیت ایشان» متفاوت است در حالی که این ادعا صحیح نیست. قرآن در بیشتر موارد از «امامت» با «ولایةالقربی (ولایت خویشاوندان پیامبر و اهلبیت ایشان)» یاد میکند و قُرَبا و اهلبیت پیامبر (علیهو علیهمالسلام) از پنج تن آلعبا شروع میشود و همۀ نُه امام معصوم از فرزندان حضرت اباعبدالله را شامل میشود.
3. پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) در اخبار و روایات متواتر از عترت و اهلبیت سخن گفتهاست و مطرح کردن عترت و اهلبیت سیرۀ پیامبر بودهاست، همانطوری که در آیۀ تطهیر نیز سخن از «اهلبیت» است و «اهلبیت» عام است و حضرت فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیها) را نیز شامل میشود: «إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا؛ جز این نیست که همواره خدا میخواهد هرگونه پلیدی را از شما اهلبیت برطرف نماید و شما را چنانکه شایسته است [از همۀ گناهان و معاصی] پاک و پاکیزه گرداند».
مستشکل حدیث غدیر را کامل نخوانده یا توجه نکردهاست تا بداند پیامبر این سیره را در حدیث متواتر غدیر نیز حفظ کردهاست. در حدیث غدیر، پیامبر (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) فقط نامِ مبارکِ حضرتِ امیرالمؤمنین را نیاوردهاست، بلکه اسامی چهارده معصوم (علیهمالسلام) را ذکر کردهاست. پس با توجه به حدیث غدیر و اینکه نام چهارده معصوم (علیهمالسلام) در آن ذکر شدهاست، آیۀ شریفۀ «النَّبِيُّ أَوْلَىٰ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ؛ پیغمبر اولی و سزاوارتر به مؤمنان است از خود آنها (یعنی مؤمنان باید حکم و اراده او را مقدم بر ارادۀ خود بدارند و از جان و مال در اطاعتش مضایقه نکنند)» بر قُرَبا و اهلبیت پیامبر نیز تطبیق میکند.
4. فدک مال حضرت فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیها) بود. از شأن نزولهایی که برای آیۀ فیء گفته شدهاست، همین مسئلۀ فدک است. این شأن نزول نهتنها موردقبول شیعیان، بلکه موردقبول اهلسنت نیز هست. البته با غضنظر از شأن نزول، نص آیه نیز بر این مسئله دلالت دارد. در این آیه، «وَلِذِي الْقُرْبَى» آمدهاست و «ذِي الْقُرْبَى» قطعاً حضرت فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیها) را شامل میشود:
«مَا أَفَاءَ اللَّهُ عَلَى رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَى فَلِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ كَيْ لَا يَكُونَ دُولَةً بَيْنَ الْأَغْنِيَاءِ مِنْكُمْ وَمَا آتَاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ؛
ترجمه: آنچه خدا از [دارایی] ساکنان آن قریهها عاید پیامبرش گردانید، از آنِ خدا و از آنِ پیامبر [او] و متعلق به خویشاوندان نزدیک [وی] و یتیمان و بینوایان و درراهماندگان است تا میان توانگران شما دست به دست نگردد و آنچه را فرستاده [او] به شما داد آن را بگیرید و از آنچه شما را بازداشت بازایستید و از خدا پروا بدارید که خدا سختکیفر است (سورۀ مبارکۀ حشر، آیۀ شریفۀ 7).
5. منزلت و مرتبه در مراتب اصطفا و برگزیدگی مطرح است، نه در ابعاد دیگر.
6. پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) به حضرت فاطمه وصیت کرد و به حضرت امیرالمؤمنین (علیهالسلام) امر کرد در مواردی که حضرت فاطمه نظری میدهد، سخن و نظر ایشان را بپذیرد.
7. اینکه گفته شود ما دوازده امام داریم، نه سیزده امام، صحیح نیست. «دوازده امام» به معنای حضر تعداد ائمه نیست. به سخن دیگر، دوازده امام بودن ائمه منافیِ امامتِ رسولالله (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) نیست. در برخی نقلها، دوازده امام آمدهاست. در برخی نقلها، پنج تن آل عبا مطرح شدهاست، مانند آیۀ تطهیر و آیۀ مباهله. در برخی نقلها، چهارده معصوم آمدهاست، مانند آیۀ مودت و در برخی نقلها، نُه امام از فرزندان و نوادگانِ حضرتِ امام حسین (علیهالسلام) آمدهاست.
1. گاهی به زیارت آن جناب رفتن آسان است و سختی و مشقتی ندارد و شخص صحت بدن و وقت کافی و توان مالی برای رفتن به زیارت حضرت معصومه را دارد. در این صورت، ترک زیارت آن جناب گونهای جفا در حق ایشان است.
2. اما اگر زیارت حضرت معصومه موجب سختی و مشقت باشد در حالی که زیارت حضرت رضا آن سختی و مشقت را ندارد، فرصت را غنیمت شمارد و زیارت حضرت امام رضا (علیهالسلام) را از دست ندهد.
1. إذا كانت هذه الأشياء مفيدة [حلال] وتسبب ضررًا وخسارة وخسارة من جانبها أو قد تؤدي إلى ضرر وخسارة من جانبها، ففي هذه الحالة، ستتحمل هذه الأضرار المال وشرائها وبيعها نتيجة لهذا الهدف لا شيء.
2. إن شروط هذه جوازات السفر تجعل الحصول على المزيد من المال والمصاريف أكثر ضررًا وخسارة أو ضررًا على جانبها من المنتج أو إلى حد أقل. [بعد ذلك، إذا تم عرض مسار عمل خاص للحصول على جزء من قطع الغيار أو عرضه بشكل سليم، فيتعين عليك توفير المزيد من الإرشادات والمواد وطرحها على الفور.]
1. فتوای شیخ طوسی (رحمهالله) در الخلاف و طبرسی (رحمهالله) در المؤتلف و کیدری در الاصباح این است که سلام و صلوات فرستادن بر پیامبر و اهلبیت عصمت و طهارت (علیهوعلیهمالسلام) در تشهد رکن نماز است و از عبارات علامه حلی (رحمهالله) تقریرِ فتوایِ علامه به دست میآید.
2. هرچند سلام و صلوات بر بر پیامبر و اهلبیت عصمت و طهارت (علیهوعلیهمالسلام) قالب و صیغۀ تشهد را ندارد، درواقع متضمن شهادت ثالثه است و شهادت ثالثه محسوب میشود. در این باره روایات مختلفی وارد شدهاست.
3. اخبار و روایاتی گویای این است که ماهیت و قوام تشهد به شهادت ثالثه است و مراد از تشهدی که در نماز باید گفته شود، شهادتهای سهگانه (شهادت به وحدانیت خداوند تبارک و تعالی و شهادت به نبوت رسولالله و شهادت به ولایت حضرت امیرالمؤمنین) است. لازمۀ این سخن این است که اگر شخص عمداً در تشهد نماز شهادت ثالثه را ترک کند، باید قضا کند و اگر سهواً ترک کند، بنابر احوط باید قضا کند. البته در برخی موارد، مانند تقیه، ترکِ شهادتِ ثالثه اشکالی ندارد و لازم نیست قضا شود، مشروط بر اینکه از صلوات بر رسولالله و اهلبیت (علیهوعلیهمالسلام) شهادتهای سهگانه را قصد کند.
4. اگر شخص شهادتین را بگوید و بر رسولالله و اهلبیت ایشان (علیهوعلیهمالسلام) صلوات بفرستد، ولی شهادت ثالثه را فراموش کند و قبل از اتمام نماز، در حین گفتن صلوات یا بعد از آن، یادش بیاید، باید شهادت ثالثه را بگوید.
استخدام در نیروهایِ انتظامیِ کشورهایِ غیرمسلمان با رعایت چند شرط جایز است:
1. مقصود شخص از استخدام در آن ارگان، اعانۀ مؤمنین و دفع ضرر از آنها باشد؛
2. شخص به انسانهای دیگر ظلم و ستم نکند؛
3. از فرماندهان ردهبالا و عالیرتبه نباشد مگر درصورتی که زمینۀ تحقق شرط اول و دوم مهیا باشد و آن دو شرط [در آن جامعه] از اهمیت بسیار زیادی برخوردار باشد. [برای مثال، مؤمنین در آن جامعه تحت ظلم و ستم حکومت باشند و شخص با عضویت در آن ارگان و از افسران عالیرتبه شدن، این توانایی را بیابد که ظلم و ستم را از مؤمنین دفع کند.]
1. حضرت فاطمۀ زهرا و حضرت امیرالمؤمنین، علی (علیهماالسلام) معصوماند و بین دو معصوم نزاع و دعوایی نیست. آنچه در روایت عللالشرائع و مانند آن آمدهاست با ماجرای حضرت موسی و حضرت هارون (علیهماالسلام) و گفتوگوی آن دو پیامبرِ بزرگِ الهی قابلمقایسه است.
2. حضرت موسی و حضرت هارون (علیهماالسلام) دو پیامبرِ بزرگ و والامقام بودند، ولی کسی که آیۀ نود و چهارِ سورۀ طه را بخواند، در نگاه اول، گمان میکند بین آن دو پیامبر دعوا و نزاعی رخ دادهاست. خداوند تبارک و تعالی ماجرا و گفتوگوی آن دو پیامبر عظیمالشأن را چنین نقل میکند:
«أَلَّا تَتَّبِعَنِ أَفَعَصَيْتَ أَمْرِي * قَالَ يَا ابْنَ أُمَّ لَا تَأْخُذْ بِلِحْيَتِي وَلَا بِرَأْسِي إِنِّي خَشِيتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلِي؛
ترجمه: از اینکه مرا [در برخورد شدید با گمراهان] پیروی کنی؟ آیا از فرمان من سرپیچی کردی؟ * گفت: ای پسر مادرم، نه ریش مرا بگیر و نه سرم را!! من ترسیدم که بگویی: میان بنیاسرائیل تفرقه و جدایی انداختی و سفارش مرا [در حفظ وحدت بنیاسرائیل] رعایت نکردی!!» (سورۀ مبارکۀ طه، آیات شریفۀ 93 و 94، ترجمۀ انصاریان)
3. کسی که آیۀ سیِ سورۀ بقره را میخواند، در نگاه ابتدایی، از آن آیه، اعتراض و سرپیچی ملائکۀ الهی را برداشت میکند. قرآن کریم گفتوگوی خداوند تبارک و تعالی با ملائکه و پاسخ ملائکه را چنین توصیف میکند:
«وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ؛
ترجمه: و آن زمان را یاد آر که پروردگارت به فرشتگان گفت: به یقین جانشینی در زمین قرار می دهم. گفتند: آیا موجودی را در زمین قرار میدهی که در آن به فساد و تباهی برخیزد و به ناحق خونریزی کند و حال آنکه ما تو را همواره با ستایشت تسبیح میگوییم و تقدیس میکنیم؟!! [پروردگار] فرمود: من [از این جانشین و قرار گرفتنش در زمین اسراری] میدانم که شما نمیدانید. (سورۀ مبارکۀ بقره، آیۀ شریفۀ 30، ترجمۀ انصاریان)
4. افزون بر آنچه گذشت، در مورد سؤال، احتمال دیگری نیز وجود دارد و آن این است که حضرت امیرالمؤمنین و حضرت فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیهما) معصوماند، ولی راویِ ماجرا و روایت معصوم نیست. راوی واقعهای را دیده و گفتوگویی را شنیده و مطابق برداشت خود، آن را نقل کردهاست و چهبسا در فهم و تحمل و نقل آن واقعه و گفتوگو اشتباه کرده باشد!! این سخن به محل بحث اختصاص ندارد و در موارد متعددی مطرح است. در موارد زیادی، از روایات شیعه و سنی، راوی فهم درستی از فعل معصوم نداشته و همان فهم ناصحیح و ناقص خود را روایت کردهاست.
چنین شرکتهایی معمولاً شرکتهایی ساختگی است و به منظور کلاهبرداری و پولشویی تأسیس میشود. این شرکتها سرمایههای مردم را میگیرند و در طول چند ماه، مبلغی اندک از همین پولها را بهعنوان سود ماهانه به افراد میدهند و بعد از جلب اعتماد مردم و جذب سرمایهای هنگفت، اعلام ورشکستگی و به این بهانه، سرمایههای مردم را تصاحب میکنند.
1. حجیتِ اصطفائیه و برگزیدگی که از عصمت برمیخیزد، اعم از امامت است. بزرگوارانی مانند حضرت مریم و مادرِ حضرت موسی و حضرت خدیجه و حضرت زینب و جناب [ام]کلثوم معصوم و حجت و برگزیده بودند، [ولی به مقام امامت نائل نشده بودند و امام نبودند].
2. امامت اخص از حجیت اصطفائیه و برگزیدگی است، ولی خود مقام امامت ذومراتب است و درجات مختلف دارد، همانطوری که رسالت و نبوت نیز ذومراتب است و درجات مختلف دارد و برخی انبیا از برخی انبیا افضلاند.
3. امامتِ حضرتِ امیرالمؤمنین، علی (علیهالسلام)، به معنای امامت بر انبیا و اوصیا (بهجز پیامبر عظیمالشأن اسلام ــ صلیاللهعلیهوآلهوسلم) است. در اخبار و زیارات، حضرت امیرالمؤمنین با چنین اوصافی وصف شدهاست: «امام مخلصین، مقتدا و پیشوای صادقان، مقتدا و پیشوای صدیقین، ولیِّ اولیایِ الهی، عصمتِ اولیایِ الهی، رکن اولیا، رکن اوصیا، عصمتِ دین، وصیِّ اوصیا، سید و بزرگ اوصیا، عماد اصفیا، تکیهگاه برگزیدگان، امام و رهبر صالحان، و… . این اوصاف به این معناست که حضرت امیرالمؤمنین، علی (علیهالسلام)، امامِ ائمه و امامِ انبیا و اوصیا و امامِ رسولان الهی است و امور آن ذوات قدسی را تدبیر میکند. این در حالی است که شخصیت بزرگ و عظیمالشأنی مانند حضرتِ ابراهیمِ خلیل (علیهالسلام)، امام و رهبر و پیشوای مردمِ همعصر خود بود.
4. [مقام امامت و نبوت و رسالت مراتب دارد]، همانطوری که مقام شاهد و شهادت نیز مراتب دارد. انبیا و رسولان الهی (علیهمالسلام) شاهد امتهای خود هستند. انبیا و رسولان الهی بر امتهایشان نظارت میکنند و بر افعال و کردار آنها شهادت خواهند داد و، به نص و تصریح قرآن، در سوری مانند سورۀ بقره و سورۀ حج و دیگر سور قرآنی، اهلبیت عصمت و طهارت (علیهمالسلام) شاهد انبیا و رسولان الهی هستند و رسول عظیمالشأن اسلام (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) شاهدِ اهلبیتِ عصمت و طهارت و شاهد اعمال آن ذوات قدسی است.
5. مقام بالا و والای امامت طبقات و درجات و انواع دارد. پیامبر خدا، حضرت ابراهیم خلیلالله (علیهالسلام)، بعد از اینکه به نبوت مبعوث شد و سپس به مقام خلّت و دوستی با حضرت حق تعالی رسید و سپس به مقامِ والایِ امامت بار یافت، از خداوند تبارک و تعالی درخواست کرد که باز لطف و رحمت خود را بر او نازل کند و او را به مراتبِ بالاتر و والاترِ امامت برساند و او را از اهلبیتی قرار دهد که رسول خاتم از آنهاست. [حضرت ابراهیم از خداوند تبارک و تعالی درخواست کرد که او را به صالحان (اهلبیت عصمت و طهارت) ملحق کند و از زمرۀ آنها قرار دهد: «رَبِّ هَبْ لِي حُكْمًا وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ؛
ترجمه: پروردگارا، به من حکمت بخش و مرا به شایستگان ملحق کن» (سورۀ مبارکۀ شعرا، آیۀ شریفۀ 83، ترجمۀ انصاریان)
خداوند در سورۀ مبارکۀ بقره، درخواست ابراهیم خلیل (علیهالسلام) را چنین بازگو میکند: «وَإِذِ ابْتَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ ۖ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا ۖ قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي ۖ قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ؛
ترجمه: و [یاد کنید] هنگامی که ابراهیم را پروردگارش به اموری [دشوار و سخت] آزمایش کرد. پس او همه را بهطور کامل به انجام رسانید. پروردگارش [به خاطر شایستگی ولیاقت او] فرمود: من تو را برای همۀ مردم پیشوا و امام قرار دادم. ابراهیم گفت: و از دودمانم [نیز پیشوایانی برگزین]. [پروردگار] فرمود: پیمان من [که امامت و پیشوایی است] به ستمکاران نمی رسد». (سورۀ مبارکۀ بقره، آیۀ شریفۀ ۱۲۴، ترجمۀ انصاریان)
سپس خداوند تبارک و تعالی میفرماید:
«وَمَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْرَاهِيمَ إِلَّا مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ ۚ وَلَقَدِ اصْطَفَيْنَاهُ فِي الدُّنْيَا ۖ وَإِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ؛
ترجمه: و کیست که از آیین ابراهیم روی گردان شود، جز کسی که [خود را خوار و بیارزش کند و] خویش را به نادانی و سبک مغزی زند؟!! یقیناً ما ابراهیم را در دنیا [به امامت و رسالت] برگزیدیم، و قطعاً در آخرت از شایستگان است.» (سورۀ مبارکۀ بقره، آیۀ شریفۀ ۱۳۰، ترجمۀ انصاریان)]
6. پس امامت گاهی به نمازگزار استناد داده میشود و به جماعت در نماز اضافه میشود (امامِ جماعتِ نماز) و گاهی به شخص نظامی استناد داده میشود و به سپاه و ارتش و تیپ و گردان اضافه میشود (اِمام الجیش: فرمانده سپاه) و گاهی به مردم یا به همۀ مردم (الناس) اضافه میشود و شخصِ امام «امامالناس» میشود و گاهی به ائمه و انبیا و رسل الهی (علیهمالسلام) اضافه میشود و شخصِ امام «امامالأنبیا» و «امامالرسل» و «امامالصدقین» و «امامالمخلصین» میشود.
7. حضرتِ فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیها) همکفو و همشأن و هممرتبۀ حضرتِ امیرالمؤمنین (علیهالسلام) است و ولایت و حجت بودن آن حضرت مانند ولایت و حجت بودن امیرالمؤمنین است. به نص قرآن و اخبار و روایات، حضرتِ فاطمۀ زهرا، مانند حضرت امیرالمؤمنین، بر بیتالمال و خمس ولایت دارد و در وراثت اصطفایی و برگزیدگی، اولویت دارد، چراکه از نسل پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) است. البته حضرت امیرالمؤمنین در برخی فضائل و خصائص برتر از حضرت زهراست و بر ایشان اولویت دارد.
ما این بحث را بهصورت مفصل، در چهار جلد از کتاب مقامات فاطمه (سلاماللهعلیها) مطرح کرده و آیات و روایات متواتر و مستفیض در این باره را آوردهایم.
8. حضرت امام حسن و حضرت امام حسین (علیهماالسلام) ولایت را از حضرت امیرالمؤمنین و حضرت فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیهما) به ارث بردهاند و حضرت فاطمۀ زهرا بر آن دو امام بزرگوار تقدم رتبی دارد، زیرا حضرت فاطمه به پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) نزدیکتر است و مقامات و ولایت را [بدون واسطه] از ایشان به ارث بردهاست.
این مسئله (تقدمِ رتبیِ حضرتِ فاطمه بر امام حسن و امام حسین) بهلحاظ دینی امری روشن است و در آیات راجع به امامت، اعم از اینکه عنوان «امامت» در آنها ذکر شده باشد یا ذکر نشده باشد، تبیین شدهاست. بزرگان ما برای اثبات اصل امامت یا شئون آن، مانند عصمت و علم به غیب و…، به آیات مختلف استدلال میکنند، مانند آیۀ تطهیر و آیۀ مودت و آیۀ فیء و آیۀ خمس و آیۀ اولیالامر و آیاتی که دربارۀ قدر و روح امری است و دیگر آیات شریفه. [بزرگان ما حضرت فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیها) را مصداق این آیات شریفه میدانند و در ذیل این آیات، تذکر میدهند که مقام حضرت زهرا از فرزندان معصومش بالاتر و والاتر است.]
مقامِ حضرتِ فاطمۀ زهرا از مقام امام حسن و امام حسین و نیز از مقام نُه امامِ همامِ از نسل امام حسین و نیز از همۀ انبیا و اوصیا و رسولان الهی ــ به جز پیامبر عظیمالشأن اسلام ــ بالاتر و بر ایشان حجت است و آن ذوات قدسی باید از حضرت فاطمۀ زهرا تبعیت کنند.
این مطلب بهلحاظ دینی روشن است و آیات قرآنی و اخبار متواتر و روایات مستفیض بر آن دلالت دارد. ما این آیات و روایات را در کتاب «مقامات فاطمه» آورده و تبیین کردهایم.
9. حضرت فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیها) مفترضالطاعة برای همه است. ایشان دو بار به انصار فرمان جهاد دادن، برای جمع کردن و پایان دادن به غائلۀ سقیفه، ولی آنها از دستور حضرت سر باز زدند و سرپیچی کردند و حضرت زهرا را یاری نکردند و حق ایشان و مقام ولایی ایشان را رعایت نکردند.
حضرت زهرا و حضرت امیرالمؤمنین (علیهماالسلام) وارث مقامات و شئون پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) بودند و از جایگاه ولایت، بر شئون امت اسلامی نظارت داشتند و امت اسلام را یاری میکردند. فدک فقط باغ بزرگ و سرسبز نبود، بلکه فِیْئی بود که محل ولایت آن دو بزرگوار بود. برای همین، ابوبکر برای آرام کردن اوضاع و پیشگیری از حمایت و اقدامات احتمالی از سوی مسلمانان، خصوصاً انصار، به این مسئله اعتراف کرد و گفت:
«وَ اَنْتِ سَیدَةُ اُمَّةِ اَبیكِ وَ الشَّجَرَةُ الطَّیبَةُ لِبَنیكِ، لایدْفَعُ مالَكِ مِنْ فَضْلِكِ، وَ لایوضَعُ فی فَرْعِكِ وَ اَصْلِكِ، حُكْمُكِ نافِذٌ فیما مَلَّكَتْ یدای، فَهَلْترین اَنْ اُخالِفَ فی ذاكَ اَباكِ (صَلَّی اللَّـهُ عَلَیهِ وَ الِهِ وَ سَلَّمَ)؛
ترجمه: توئی سرور بانوان امت پدرت و درخت بارور و پاک برای فرزندانت. فضائلت انکار نشدهاست و از شاخه و ساقهات فرونهاده نمیگردد. حُکمت در آنچه من مالک آن هستم نافذ است. آیا میپسندی که در این زمینه مخالف سخن پدرت عمل کنم؟!»
سپس حضرت فاطمۀ زهرا (سلاماللهعلیها) به ابوبکر پاسخ داد و سپس ابوبکر گفت:
«صَدَقَ اللَّـهُ وَ رَسُولُهُ وَ صَدَقَتْ اِبْنَتُهُ، مَعْدِنُ الْحِكْمَةِ، وَ مَوْطِنُ الْهُدی وَ الرَّحْمَةِ، وَ رُكْنُ الدّینِ، وَ عَینُ الْحُجَّةِ، لا اَبْعَدُ صَوابَكِ وَ لا اُنْكِرُ خِطابَكِ، هؤُلاءِ الْمُسْلِمُونَ بَینی وَ بَینَكِ قَلَّدُونی ما تَقَلَّدْتُ، وَ بِاتِّفاقٍ مِنْهُمْ اَخَذْتُ ما اَخَذْتُ، غَیرَ مَكابِرٍ وَ لا مُسْتَبِدٍّ وَ لا مُسْتَأْثِرٍ، وَ هُمْ بِذلِكَ شُهُودٌ؛
ترجمه: خدا راست گفتهاست و پیامبر خدا و دختر پیامبرش راست گفتهاند. دختر پیامبر معدن حکمت و جایگاه هدایت و رحمت و رکن دین و سرچشمۀ حجت و دلیل است و راست میگوید! سخن حقّت را دور نمیافکنم و گفتارت را انکار نمیکنم! این مسلمانان بین من و تو حاکم هستند، و آنان این حکومت را به من سپردند و من به رأی و تصمیم آنها این منصب را پذیرفتم! من نه متکبر و نه مستبد هستم و نه چیزی را برای خود برداشتهام و اینها همگی گواه و شاهدند!!»
ابوبکر اعتراف کرد مطابق آیات قرآن و سنت رسولالله، ولایت از آنِ حضرت فاطمۀ زهرا و همسر بزرگوار ایشان، امیرالمؤمنین، حضرت علی، است، ولی مسلمانان برخلاف نصوص قرآنی و روایات و سیرۀ رسولالله، ابوبکر را برای خلافت انتخاب کردند و او ناگزیر آن را پذیرفت. ابوبکر گفت:
«یا بِنْتَ رَسُولِاللَّـهِ! لَقَدْ كانَ اَبُوكِ بِالْمُؤمِنینَ عَطُوفاً كَریماً، رَؤُوفاً رَحیماً، وَ عَلَی الْكافِرینَ عَذاباً اَلیماً وَ عِقاباً عَظیماً، اِنْ عَزَوْناهُ وَجَدْناهُ اَباكِ دُونَ النِّساءِ، وَ اَخا اِلْفِكِ دُونَ الْاَخِلاَّءِ، اثَرَهُ عَلی كُلِّ حَمیمٍ وَ ساعَدَهُ فی كُلِّ اَمْرٍ جَسیمِ، لایحِبُّكُمْ اِلاَّ سَعیدٌ، وَ لایبْغِضُكُمْ اِلاَّ شَقِی بَعیدٌ، فَاَنْتُمْ عِتْرَةُ رَسُولِاللَّـهِ الطَّیبُونَ، الْخِیرَةُ الْمُنْتَجَبُونَ، عَلَی الْخَیرِ اَدِلَّتُنا وَ اِلَی الْجَنَّةِ مَسالِكُنا، وَ اَنْتِ یا خِیرَةَ النِّساءِ وَ ابْنَةَ خَیرِ الْاَنْبِیاءِ، صادِقَةٌ فی قَوْلِكِ، سابِقَةٌ فی وُفُورِ عَقْلِكِ، غَیرَ مَرْدُودَةٍ عَنْ حَقِّكِ، وَ لامَصْدُودَةٍ عَنْ صِدْقِكِ؛
ترجمه: ای دختر رسول خدا، پدر تو بر مؤمنین مهربان و بزرگوار و رئوف و رحیم و بر کافران عذاب دردناک و عقابی بزرگ بود. اگر به نسب او بنگریم، وی پدر تو است و پدر هیچیک از زنان ما نیست و او برادرِ شوهر تو است و برادر هیچیک از ما نیست! او شوهر تو را بر هر دوستی برتری داد و شوهر تو نیز در هر کار بزرگی پیامبر را یاری نمود. جز سعادتمندان شما را دوست نمیدارند و فقط بدکاران شما را دشمن میشمرند. پس شما خاندان پیامبر، پاکان برگزیدگان جهان و ما را به خیر و خوبی و نیکوییها راهنما و به سوی بهشت رهنمون هستید! و تو، ای برترین زنان و دختر برترین پیامبران، در گفتارت صادق و در عقل فراوان پیشقدم هستی و هرگز از حقت بازداشته نخواهی شد و از گفتار صادقت مانعی ایجاد نخواهد گردید.»
1. آری، عالم بزرگ و محقق سترگ، استاد مراجع، غروی اصفهانی (رحمهالله)، با اینکه در تتبعات و پژوهشهایش به صحتِ خبرِ مسمار نرسیدهاست، ولی آن را نفی و انکار نمیکند، بلکه آن را در بقعۀ امکان قرار میدهد و وقوعِ آن حادثه را محتمل میداند. چهبسا فحص و تحقیق ایشان کافی نبودهاست و با فحص و تتبع بیشتر، صحت خبر اثبات و قرائن و شواهدی در تأیید آن یافت شود.
2. گسترۀ چیزهایی که به دست ما رسیدهاست بسیار وسیعتر از گسترۀ فحص و تحقیق ماست. چهبسا کتابهایی و چهبسا شواهد و قرائنی و چهبسا حوادث و وقایعی که نوشته شده و نقل شدهاست، ولی ما آنها را ندیده و نخوانده و از وجود آنها بیخبریم. محقق اصفهانی (رحمهالله) نهتنها فحص و تتبع خود را ملاک نفی و انکار قرار نمیدهد، بلکه گسترۀ وقایع و حوادث را وسیعتر از نقلهایی میداند که به دست ما رسیدهاست. از نظر ایشان، وقایع و حوادث تاریخی نه منحصر در در یافتهها و تتبعات ماست و نه در نقلهای موجود منحصر است. چهبسا حادثهای به وقوع پیوسته و نقل شده باشد، ولی ما آن نقل را ندیده باشیم و چهبسا واقعهای به وقوع پیوسته باشد، و نقل شده باشد، ولی در طول تاریخ، ازبین رفته و به دست ما نرسیده باشد. چنین نیست که همۀ کتب و همۀ نقلها بیکموکاست در دسترس ما باشد!
پس با چندین گستره روبهرو هستیم:
گسترۀ پژوهش و تتبع؛
گسترۀ نقلهای موجود که بسیار وسیعتر از گسترۀ پژوهش و تتبع است؛
گسترۀ نقلها، اعم از اینکه به دست ما رسیده باشد یا نه، که بسیار گستردهتر از گسترۀ نقلهای موجود است؛
گسترۀ وقایع و حوادث که بسیار وسیعتر از گسترۀ نقلهاست.
حوادث بسیار بر حضرتِ صدیقۀ طاهره (سلاماللهعلیها) رفتهاست که اصلاً نقل نشدهاست و افزون بر آن، از بسیاری از حوادث، کسی بهجز آن حضرت آگاهی نداشت، زیرا بسیاری از وقایع را حضرت نزد خود نگه داشت و به کسی نگفت. حضرت امیرالمؤمنین (علیهالسلام)، بعد از دفنِ پیکرِ مطهرِ حضرتِ فاطمه و هنگامِ زیارتِ پیامبر و تعزیت گفتن به ایشان، به این مسئله تصریح کرده و سخن ایشان در برخی منابع و مصادر قدیمی آمدهاست، مانند کافی و امالی شیخ مفید و دلائلالامامتِ طبری و امالی شیخ طوسی و بشارةالمصطفایِ طبریِ آملی.
با توجه به این مطالب، چگونه میتوان حوادث و وقایع را در یافتهها و تتبعات منحصر کرد و هر چیز بیش از آن را نفی و انکار کرد؟!!
3. سخن ایشان در بیت دوم از باب استعاره و مجاز نیست، بلکه مطابق موازین و روشهای تحقیقات جنایی است. در تحقیقات جنایی به چندین مطلب توجه و اتکا میشود:
الف. جمعآوری اطلاعات و سرنخها، هرچند ارزش و اعتبار آنها کم باشد؛
ب. توجه به اطلاعات و سرنخهای به دست آمده و تحلیل جنایی آنها براساسِ قوانین و ضوابطِ علمیِ پذیرفتهشده؛
ج. مختومه اعلام نکردن پرونده [خصوصاً در پروندههای پیچیده و خاص] و باز بودنِ راهِ تحقیق و تفحص.
4. برای همین، محقق بزرگ و فقیه سترگ، غروی اصفهانی (رحمهالله)، واقعۀ مسمار در را از راه آثار و سرنخهایی اثبات میکند و چنین رویکردی در تفحصات و تحقیقات جنایی پذیرفتهشده است.
5. روش و رویکرد محقق اصفهانی (رحمهالله) با روش و رویکرد آقابزرگ تهرانی (رحمهالله) در کتابش، النقد اللطيف، مطابقت دارد.
1. اگر مراد از دو تکبیر دو فصلِ پایانیِ اقامه باشد، یعنی اگر شخص فقط اقامه را گفته و بعد از آن حمد را شروع کردهاست، اگر شخص نیتِ اجمالیِ نماز داشته باشد، در این صورت نماز او صحیح است، خصوصاً اگر تکبیرِ قبل از رکوع را نیز گفته باشد و خصوصاً اگر گمان میکرد که بعد از «قدقامتالصلاتِ» اقامه، تکبیر گفتهاست، زیرا [شخص باید اجزای نماز را اتیان کند]، هرچند اسامی اجزا را بهصورت مشخص و متمایز از همدیگر نداند.
2. اگر مراد از سؤال این است که شخص بعد از اتمام اقامه، به جای یک تکبیر دو تکبیر گفتهاست و اسم آن (تکبیرةالاحرام) را نمیدانست، در این صورت صحت نماز واضحتر و روشنتر است.
1. در ذکر رکوع و سجودِ نمازِ جعفر طیار، میتوان به تسبیحات اربعه اکتفا کرد و میتوان افزون بر آن، ذکر رکوع یا سجود را هم گفت.
2. امر در مستحبات موسَّع است و شخص میتواند تسبیحات را قبل از قنوت یا بعد از قنوت اتیان کند، ولی اولی این است که ابتدا قنوت را به جا آورد و بعد از قنوت، تسبیحات را بگوید.
1. زن باید به فقیه جامعالشرایط، هرچند با وسائطی، مراجعه میکرد، [یعنی اگر مراجعه به فقیه جامعالشرائط ممکن نبود، باید به افرادی که فقیه تعیین کردهاست مراجعه کند. برای مثال، قضات خانواده در ایران، از سوی فقیه جامعالشرائط، اجازه دارند].
2. اگر رجوع به فقیه جامعالشرائط، هرچند با واسطه، ممکن نباشد، اگر قاضیِ دادگاه حُسنِ ظاهر داشته باشد و شهود طلاق افرادی عادل باشند، صحت طلاق بیوجه نیست، خصوصاً با حضورِ ارحام و بستگانِ نزدیکِ شوهر.
3. این موارد درصورتی است که نشوز از طرف شوهر باشد، [نه از طرف زن].
1. اگر میت برادر داشته باشد، اعم از برادر تنی (ابوینی) و ناتنی (از طرف مادر یا پدر)، برادرزادۀ تنی (ابوینی) ارث نمیبرد و همۀ میراث به برادر میرسد.
2. آری، پسرعمویِ تنی (ابوینیِ) میت مانعِ ارث بردنِ عمویِ ناتنیِ از طرف پدر است و با وجود پسرعمویِ تنی (ابوینیِ) میت، عمویِ ناتنیِ از طرف پدر ارث نمیبرد. عمو یا عمۀ میت بودن در طبقۀ سومِ ارث قرار دارد در حالی که فرض سؤال دربارۀ برادر است که در طبقۀ دوم است.
1. موالات بین طواف و نماز طواف تکلیفی محض است و شرطِ صحتِ طواف و نماز طواف نیست، [یعنی رعایت موالات بین طواف و نماز طواف واجب است و درصورت رعایت نکردن موالات، شخص مرتکب گناه میشود، ولی آسیبی به صحتِ طواف و نماز وارد نمیشود].
2. نماز طواف از اعمال و مناسک حج نیست، بلکه امری واجب است کهبعد از اتمام طواف، اتیان آن واجب است.
3. مقدار فاصلهای که میتوان بین طواف و نماز طواف انداخت بهطوری که به موالات تکلیفی آسیبی نرسد، در حدی است که بعد از طواف، زمینۀ نماز را فراهم کند و نماز را بخواند، [یعنی نباید عرفاً بگویند بعد از طواف به کاری دیگر مشغول است، نه به نماز].
1. «نور» معانی مختلفی دارد و هم بر عالم اسما اطلاق میشود و هم بر عالمِ مادونِ عالمِ اَسما. عالم «نور»، در معنایی که بر عالم یا عوالمِ مادون اطلاق میشود، پایینتر از عالم اَسماست.
2. اولین مخلوق الهی نور محمدی (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) است و نور محمدی با توجه به مراتب خلقتش، با عالم اسما یکی نیست و با آن تفاوت دارد. نور محمدی و حقیقت محمدیه (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) طبقه و مرتبهای ویژه است، همانطوری که عالم اسما طبقه و مرتبهای خاص است. حقیقت محمدیه آفریدۀ الهی است و از عالم خلق برتر است.
3. از آنچه گذشت شأن و جایگاه «اسم مکنون» روشن میشود. اسم مکنون احکام و لوازم طبقات مادون را تعیین میکند.
در این باره روایات متعددی وارد شدهاست. برای مثال، میتوانید به بصائرالدرجات و جلدهای یک و دو اصول کافی مراجعه کنید.
قرآن قرائات مختلفی دارد، ولی اختلاف قرائات به متنِ اصلیِ قرآنِ کریم مربوط نمیشود و مانند حاشیهای بر قرآن است. اختلاف قرائات به اِعراب و امور صرفی و نحوی و بلاغی مربوط میشود که اموری حاشیهای هستند و به متن و اصل قرآن ربطی ندارد. برخی افراد بین تحریف مصطلح و اختلاف قرائات خلط میکنند و اختلاف قرائات را تحریف میدانند در حالی که این دو یکی نیست. تحریف مصطلح اجماعاً باطل است و واقع نشدهاست [در حالی که اختلاف قرائات وجود دارد و به معنی تحریف یا منجر به تحریف نیست].
1. به ضرورت دین، تناسخ باطل است. تناسخ مستلزمِ ردِ هویتِ شخصی افراد و مستلزم رد و انکار معاد و روز حساب و جنت و جحیم است.
2. ادعای آن افراد از روی هوا و هوس و بهخاطر فریفته شدن به متاع دنیوی است. این سخنان ادعاهایی بیدلیل و بیمدرک است و بههیچوجه صحیح نیست.
3. نظریۀ تناسخ [مسئلهای نوظهور نیست و] از قدیمالأیام مطرح بودهاست. این نظریه در جوامع و مذاهب غیرتوحیدی و در نزد ملل مشرک و افرادی که رویکردهایِ باطنیِ غیردینی و غیرتوحیدی داشتند مقبول بودهاست.
4. آنچه در شریعت الهی مطرح است، مسئلۀ «رجعت» است. رجعت با تناسخ تفاوت دارد. در رجعت، خود شخص، با هویت خودش، از قبر و نه از رحِمِ مادر و صلب پدر، به دنیا باز خواهد گشت. برای مثال، ماجرای حضرت عُزَیر رجعت بودهاست. خداوند تبارک و تعالی جانِ حضرتِ عزیر را گرفت و او به مدت صد سال مُرد. سپس خداوند او را زنده کرد. آنچه برای حضرت عزیر رخ داد و داستانهای مشابه آن که در قرآن کریم آمدهاست، مصادیقی برای رجعت است.
5. هویتِ شخصیِ هر کسی در همۀ عوالم محفوظ است و هیچگاه یک شخص هویت خود را از دست نمیدهد و شخصی دیگر نمیشود. هویتِ شخصیِ هر کسی در عوالم طین و اظلّه و اشباح و میثاق و ذر محفوظ است.
1. تقلید ابتدایی از میت جایز نیست، ولی بقای بر تقلید، درصورتی که میت از احیا اعلم بوده باشد، جایز است. اگر مکلف بر تقلید از میت باقی بماند، فقط در مسائلی که در زمان حیات مرجع از او یاد گرفتهاست، میتواند باقی در تقلید باشد.
2. اما در دیگر مسائل، مسائلی که نیاموختهاست و در آن مسائل به تعلم نیاز دارد، تقلید تقلید ابتدایی است، نه بقای بر تقلید، و در آن مسائل، حتماً باید به مرجع زنده رجوع کند. برای مثال، اگر مرجع در مسئله یا مسائلی فتوایی داشته باشد و مبتلابه مقلد نباشد و مقلد از آن آگاه نباشد، نمیتواند در آن مسئله از مرجع میت تقلید و به فتوای یادشده عمل کند. نسیان و فراموشی نیز همین حکم را دارد. اگر مرجع میت در مسئلهای فتوایی داشته باشد و مقلد در قبل آن را آموخته و از آن آگاه باشد، ولی بعدها، [در زمان حیات مرجع]، فتوا را فراموش کرده باشد بهطوری که نیاز به تعلم دوباره داشته باشد، در آن مسئله نمیتواند از میت تقلید و به فتوای او عمل کند، زیرا این مورد نیز تقلید ابتدایی محسوب میشود، نه بقای بر تقلید. از دیگر مصادیقِ تقلیدِ ابتدایی تقلید در مسائل مستحدثه است. در مسائل مستحدثه نیز تقلید از میت جایز نیست و حتماً باید از مرجع زنده تقلید کرد.
3. در مسائلی که فتوای اعلم با دیگر فتاوی تفاوت دارد، باید از اعلم تقلید کرد. در این موارد اختلافی تقلید از غیراعلم جایز نیست. ولی اگر در مسائلی، فتوای اعلم و دیگران تفاوتی نداشته باشد، در آن مسائل، شخص مخیّر است و میتواند از اعلم یا از غیراعلم تقلید کند. اگر در مسائلی، فتوای برخی فقها مطابق فتوای اعلم باشد و فتوای برخی دیگر از فقها با فتوای اعلم تفاوت داشته باشد، در این صورت شخص مخیر است که از اعلم تقلید کند یا از فقهایی که فتوایشان مطابق فتوای اعلم است، ولی نمیتواند از فقهایی که فتوایشان مطابق فتوای اعلم نیست، تقلید کند. البته احوط این است که حتی در فتاویِ مطابق با فتوای اعلم شخص [از اعلم یا] به صورت مجموعی تقلید کند، یعنی در مواردی که فتوای اعلم و غیراعلم یکی است، شخص از همۀ آنها، که اعلم نیز جزوشان است، تقلید کند.
از آنچه گذشت میتوان دریافت که تبعّض در تقلید جایز است و در هر مسئله به حسَب آن مسئله مطرح میشود. چنین نیست که انسان حتماً باید در همۀ مسائل از یک مرجع تقلید کند، همانطوری که ممکن است، بلکه غالباً چنین است که فقیهی در باب یا ابوابی اعلم است و فقیهی دیگر در باب یا ابوابی دیگر. بلکه ممکن است فقیهی در مسئله یا مسائلی اعلم باشد و فقیهی دیگر در مسئله و مسائلی دیگر.
4. چنانکه گذشت، در مسائلی که فتوای اعلم با فتوای غیراعلم تفاوت دارد، تقلید از اعلم لازم و ضروری است و برای احراز اعلمیت در هر مسئله و در هر بابی، اطمینان کفایت میکند، اطمینانی که از شهرت علمی فقیه در میان اهل علم و فضلای حوزههای علمیه به دست آمدهاست.
1. «عبوس بودن» به معنی ترشرویی و ابرو در هم کشیدن همراه با بداخلاقی و بدخلقی است، ولی «حزن» به معنای فقدان شادی و نشاط است، با غم و اندوه و نگرانیای در چهره، بدون اخم کردن و تُرُش بودن و بداخلاق و بدخلق بودن. شخصی که حزن دارد، ولی عبوس نیست، با دیگران بیگانه نخواهد بود و از آنها دوری نخواهد کرد.
2. اما تفاوت بین سخا و بخشندگی با اسراف! «سخا» و «بخشندگی» به این معنی است که شخص اهل امساک و قبض نباشد و در بخشش و انفاق کوتاهی نکند. در حد توان و مکنتش ببخشد بهطوری که بخشش و انفاق به حدی نباشد که شخص را از دیگر وظایف و مسئولیتهایش باز دارد، یعنی آنقدر نبخشد که در انجام دادن دیگر وظایف و مسئولیتها ناتوان شود و به اهلش و به اندازه عطا و بخشش کند بهطوری که آن عطا و بخشش به سود و مصلحت گیرنده باشد و او را به تباهی نکشاند. ولی اسراف چنین نیست. «اسراف» یعنی اعطای بیش از حد یا هزینه بیش از حد (اعطای و هزینهای که بر شخص سخت و گران است و او را به زحمت و مشقت میاندازد و از قیام به دیگر مسئولیتها باز میدارد) یا اعطای به کسی که مستحق آن نیست یا هزینه کردن در مواردی که نباید در آن موارد به آن اندازه هزینه کرد.
3. راه تشخیص صفات اخلاقی و ملاک تمیز آنها از همدیگر این است که شخص در معنای لغوی آنها و در استعمالات آنها در لسان شرع و در موارد استعمال آنها در شریعت دقت کند و به نظرات و برداشتهای علما، در طی قرون متمادی، مراجعه کند و با مطالعه و پژوهش در این باره به نتیجه رسد.
1. اگر مقلد به اعلمیتِ فقیهِ زنده علم یا اطمینان حاصل کند [و مرجع زنده را اعلم از مرجع میت بداند]، میتواند عدول کند، وگرنه باید بر تقلید خود باقی بماند.
2. در بیشتر موارد، کسی که خود را در معرض تقلید قرار میدهد، [مثلاً برای تقلید دیگران، رساله میدهد]، خود را اعلم از دیگران میداند، ولی همیشه چنین نیست. ممکن است کسی خود را اعلم و از فقهای طراز اول نداند، ولی خود را در جهات دیگری برتر بداند و چنین تشخیص دهد که برخی خلأها را بهتر از دیگران میتواند پر کند و برخی مسئولیتها را بهتر میتواند انجام دهد و برای همین، بدون اینکه خود را اعلم بداند، خود را در معرض تقلید قرار میدهد، [مثلاً برای تقلید دیگران، رساله میدهد].
اما بحث تعارض شهادتها! اگر شهادتهای بر اعلمیت متعدد و متعارض باشد، جانبی که شهادت بیشتری دارد یا بهلحاظ شأن و مقام شهود، کیفاً قویتر است اخذ میشود. اگر شهادتها مساوی و شأن و مقام شهود نزدیک به هم باشد، در این صورت نوبت میرسد به تخییر یا عمل به فتاویای که احوط است.
بدان که مدارس علم رجال در میان علماي امامیه مختلف است و مسلک رجالی که مرحوم آیتالله خوئی (رحمة الله علیه) پیش گرفت تنها یکی از این مدارس است و نمایانگر مسلک متقدمان تا قرن ششم نیست.
۲- معتبرترین مدرسه رجالی، مدرسه شیخ وحید بهبهانی است که شاگرد شیخ انصاری در کتابی به نام «رجال الخاقانی» آن را به طور مفصل شرح داده است.
۳- این مدرسه با مدرسه شیخ مفید، سید مرتضی، طوسی، نجاشی و بسیاری از متقدمان تا ابن ادریس مطابقت دارد و شهید اول نیز در بیشتر آثارش با آنها همنظر است.
۴- آنها به خبر علمی که با قرائن همراه است بیشتر از خبر آحاد حتی اگر صحیح باشد، اعتماد دارند.
۵- در واقع، علماي امامیه در حجیت خبر، مسلکهای متعددی دارند که مشابه مسلکهای مختلف آنها در علم رجال است؛ یکی از این مسلکها، مسلک خبر علمی است نه آحاد حتی اگر صحیح باشد. این مسلک در میان متقدمان مانند شیخ مفید، مرتضی، نجاشی، غضائری پدر و پسر، کلینی، صدوق، ابن براج، سلار، ابن حمزه، ابن زهرة، حلبيها، رواندی و بیشتر قدما تا ابن ادریس و همچنین شهید اول رایج بوده است. همینطور، بسیاری از اصولیون متأخر مانند قائلین به مسلک انسداد از جمله شیخ وحید بهبهانی و چهار طبقه از شاگردان او و برخی از علماي قرن معاصر از این مسلک پیروی میکنند. ۶- پیش از مرحوم وحید بهبهانی، محقق بحرانی و شیخ سلیمان ماحوزی این مدرسه رجالی را پذیرفته بود و او اولین کسی بود که باب اجتهاد در علم رجال را در میان متأخرین باز کرد. بعد از او، این روش را مرحوم وحیدبهبهانی، میرداماد، سید بحر العلوم در رجال خود، صاحب کتاب «منهج المقال» استرآبادی و شیخ علی نمازی در کتاب «مستدركات رجال الحديث» و دیگر بزرگان پذیرفتند. همچنین زعیم حوزات علمیه مرحوم سید حسین بروجردی این روش را پذیرفت.
۱- عبوس بودن به معنای چین و چروکیدن صورت به دلیل زشتی خلق یا بدخلقی است، در حالی که حزن به معنای عدم شادابی و خوشحالی است که در آن غم و اندوه ظاهر میشود بدون اینکه صورت عبوس یا نگران باشد، همچنین هیچ نوع بیمیلی نسبت به دیگران احساس نمیشود.
۲- تفاوت بین سخاوت و اسراف این است که سخاوت به معنای عدم امساك و بخل در عطا است، بهگونهای که در حدود توانایی و امکان فرد، بدون افراط در مسئولیتهای مالی دیگر، و فقط به اندازهای که مناسب و مفید است، داده میشود. این در حالی است که اسراف به معنای افراط در خرج کردن و بخشش است که ممکن است موجب فشار مالی بر فرد یا دادن چیزی بیش از آنچه که شایسته است، باشد.
۳- ضابطه در تشخیص و تمایز بین صفات مشابه اخلاقی، مراجعه با دقت به معانی لغوی و استفادههای موجود در متون دینی و وحیانی است، و همچنین بهرهگیری از تلاشهای علمای گذشته در طول قرون.
در صورت تعارض خونها، یعنی:
هر دو خون بیش از سه روز ادامه داشته باشند.
فاصله پاکی بین دو خون کمتر از 10 روز باشد.
مجموع مدت خونها همراه با پاکی بین آنها بیش از 10 روز باشد.
در این حالت، باید به خونی که پس از بههمریختگی عادت، به ویژگیهای حیض نزدیکتر است، عمل کرد.
در صورت عدم تعارض خونها (یعنی فراهم نبودن یکی از دو شرط آخر):
هر دو خون، خون حیض محسوب میشود و احکام حیض برای هر دو جاری است.
اگر خون مشاهدهشده شرایط تعارض را داشته باشد، خونی که صفات حیض را بیشتر دارد، ملاک عمل است. اما اگر شرایط تعارض وجود نداشته باشد، هر دو خون حیض محسوب میشوند.
اگر مانع وجود داشته باشد، غسل باطل نمیشود بلکه ناقص میگردد. او میتواند غسل را از همان محل نقص تکمیل کند و همین کافی است. همچنین کافی است فقط محل نقص را بشوید و نیازی به شستن سایر اعضای بدن ندارد.
این حکم حتی در صورتی که پس از غسل و پیش از جبران نقص، حدث اصغر از او صادر شود نیز جاری است. تنها تفاوت این است که در این حالت، غسل رافع حدث اصغر نخواهد بود.
فروش شراب و هرگونه فعالیت مرتبط با آن، ازجمله ثبت قیمت، حمل و تحویل آن، بهطور مطلق حرام است. حتی اگر فروشنده و خریدار هر دو غیرمسلمان باشند، برای مسلمان جایز نیست که بهعنوان نماینده یا صندوقدار این فروش را انجام دهد و همچنین معامله شراب بهدست او حلال نیست.
بر مسلمان واجب است که موقعیت شغلی خود را در این فروشگاه تغییر دهد تا گرفتار معاملهی شراب نشود.
اما اگر وظیفه او تنها دریافت پول بهعنوان صندوقدار باشد، میتواند بدون قصد اینکه این پول در برابر شراب است، بلکه با نیت اینکه پول متعلق به غیرمسلمان است، آن را دریافت کرده و به دیگری بدهد.
چگونه ممکن است نداند، در حالی که معمولاً الگوی خونریزی در زنان مشخص و ثابت است؟ و اگر نسبت به عادت خود ناآگاه است، باید براساس عادت رحم یا زنان مشابه او اطمینان حاصل کند. در غیر این صورت، تنها به مدت یقینی که از خونریزی مشاهده کرده، اکتفا کند.
بحث بر سر اعتقاد او نیست، بلکه بر سر مشاهده خون است.
ابراز اراده خواهر مالک، مبنی بر اینکه ساختمان وقف امور خیریه شود، به منزله وصیت شرعی تلقی میشود که بعد از وفات او اجرا خواهد شد.
اما اقدام خواهران به وقف کردن ساختمان بهصورت خیریه، برای اجرای وصیت قبل از فوت مالک، منوط به اجازه حاکم شرعی و در نظر گرفتن مصلحت برای خواهر وصیتکننده است. این امر دور از انتظار نیست، بهویژه اگر دو خواهر وارث حق ارث خود را به نفع خواهر وصیتکننده ساقط کنند.
عصمت اصطفائی دارای چند رکن است که یکی از آنها امتحان در عالم پیشین است.
رکن دیگر، امتحانات در طول زندگی است.
علم الهی (دانستن اینکه آنها به عهد خود وفادار خواهند ماند) سبب شد خداوند ابزارهای اصطفا را به آنها عطا کند.
منظور از نفی اکتساب، نفی اختیار نیست. بلکه اصطفا، اوج اختیار است؛ در حالی که اکتساب، اوج استفاده از اختیار نیست.
بله، گاهی میان اصطفا و اکتساب اشتباه میشود. عصمت هرگز اکتسابی یا جبری نیست، بلکه اختیاری و اصطفائی است.
عصمت شرایط دیگری نیز دارد، همانطور که در صدر دعای ندبه و منابع دیگر ذکر شده است.
اگر امکان جمع میان فتاوای مرجع متوفی، وصی، و ورثه وجود داشته باشد، این راهکار ارجح است.
در غیر این صورت، باید میان تقلید مرجع متوفی و تقلید مرجع ورثه (در صورت امکان) جمع شود، حتی اگر این امر با رضایت و مصالحه میان طرفین حاصل گردد.
اگر هیچکدام از این دو حالت ممکن نباشد، تقلید مرجع ورثه ملاک قرار میگیرد؛ زیرا ورثه، اولیاء ترکهی متوفی و صاحب حق در آن هستند.
سخن شهید صدر در مورد احکام عقلی مستقل تمام است.
اما احکام عقلی غیر مستقل بسیار زیاد در مباحث اصول و فقه یافت میشود.
حکم عقلی غیر مستقل، احکامی هستند که عقل بر اساس حکم شرعی به آنها حکم میکند و تابع احکام شرعی هستند. مانند وجوب مقدمه، ترجیح بین دو امر متزاحم، امتناع اجتماع امر و نهی، فساد عبادت یا معامله به سبب نهی، مراحل حکم شرعی، اقسام جعل شرعی و دهها حکم دیگر از این قبیل.
۱. کافر، یعنی کسی که دینی ندارد یا دینی غیر از اسلام دارد، نجس محسوب میشود و حکم انتقال نجاست با رطوبت همانند سایر اشیای نجس است.
۲. اگر بهصورت عرفی و قطعی بداند که غذاها در یک مکان پخته میشوند، حکم به نجاست آن میشود.
اما اگر احتمال عرفی بدهد که مکان پخت جداست یا برای تهیه غذاهای غیرحرام از وسایل خاصی استفاده میشود، حکم به نجاست غذاهای حلال داده نمیشود.
۱- یکی از دلایل شهادت ائمه (علیهمالسلام) و آنچه بر ایشان رخ داده، کوتاهی و بیتوجهی مؤمنان در نصرت اهل بیت (علیهمالسلام) است.
۲- از زمان سقيفه تا تأخير ظهور امام مهدی (علیهالسلام) تا زمان ما،
۳- اهل بیت (علیهمالسلام) هزینه کوتاهی و بیتوجهی شیعیانشان در مسئولیت عمومی را میپردازند.
۴- و آنچه که بر ایشان (علیهمالسلام) میگذرد، فدیهای است از طرف آنان برای آزمایش و بلای شیعیانشان.
۵- در خطبههای سیدالشهداء (علیهالسلام) در روز عاشورا، ایشان از فریب و خیانت کسانی که خود را از پیروان اهل بیت میدانستند، ابراز تأسف میکنند.
۶- این یکی از وجوه و دلایل آنچه بر اهل بیت (علیهمالسلام) میگذرد است، نه تمام دلایل و وجوه.
۱- این موقعیت و فداکاری چندین بار تکرار شده است. زمانی که امت از انجام وظیفه خود در یاری حق کوتاهی کند، گروهها و احزاب باطل فضا را برای انتقامگیری از گروه حق، بهویژه سران آن، باز میکنند.
۲- این اتفاق پس از وفات پیامبر صلیاللهعلیهوآله رخ داد، زمانی که انصار از یاری علی علیهالسلام و فاطمه سلاماللهعلیها خودداری کردند. حضرت زهرا سلاماللهعلیها در خطبه خود به این مسأله اشاره کرده و به آنها هشدار داد که دشمنان اهل بیت علیهالسلام به جان و ناموس آنها هجوم خواهند برد. این موضوع در واقعه حَرَّه و دیگر حوادث به وقوع پیوست.
۳- همچنین هنگامی که امت از یاری حسین بن علی علیهالسلام کوتاهی کرد، با وجود اینکه شرایط برای پیروزی اهل بیت علیهالسلام و تأسیس دولت مهدوی آماده بود، فدای دین و قربانی شدن در راه آن، به شهادت امام حسین علیهالسلام و یاران ایشان انجامید.
۴- وضعیت مشابهی نیز در مورد موسى بن جعفر علیهالسلام رخ داد. با وجود اینکه شرایط برای پیروزی و تأسیس دولت مهدوی برای اهل بیت علیهالسلام آماده بود، امت از یاری ایشان کوتاهی کرد و این سبب غضب خداوند بر تقصیر آنها در انجام مسئولیت خود در حمایت از پرچم حق شد.
۵- هنگامی که دشمن از این شرایط آگاه شد، باید اقدام به حمله و تهاجم به اردوگاه حق میکرد، که این حمله یا به قاعده مردمی و یا به رأس هرم آن صورت میگرفت.
۶- بنابراین، امام کاظم علیهالسلام همانند سایر ائمه علیهمالسلام با قربانی کردن جان خود، فدای مسیر هدایت و حقیقت شد.
۱. در ذیل آیه، مجموعهای از روایات آمده است که بیان میکنند منظور از «مصلّین» کسانی هستند که بر پیامبر و اهل بیت او (صلی الله علیه و آله) صلوات میفرستند، یعنی ولایت آنها را پذیرفته و به آنها محبت دارند.
۲. همچنین این روایات نشان میدهند که قوام و استواری نماز واجب، که زمانی خاص و با شرایط مشخص دارد، به ارتباط با خداوند و نیز ارتباط با پیامبر و اهل بیت (صلی الله علیه و آله) و انعطاف در برابر ایشان است.
۳. بنابراین، صلوات بر پیامبر و اهل بیت او جزء ماهیت نماز واجب است و نماز واجب تجلیگر ولایت خداوند و پیامبر و اهل بیت (صلی الله علیه و آله) میباشد و این موضوع به حسب دقتهای عقلی در معانی لغوی، روشن است. البته این مسأله توسط گروههایی از روایتها در نظام آیات تبیین شده که در اینجا مجال تفصیل آن نیست.
۴. همانطور که حج، زکات، روزه و سایر عبادات تجلیاتی از ولایت خداوند متعال و پیامبر و اهل بیت (صلی الله علیه و آله) هستند و ماهیت آنها بر اساس ولایت استوار است.
۵. همچنین ارکان فروع دین (عبادات اصلی و رکنی) شاخههایی از ولایت خداوند متعال و پیامبر و اهل بیت (صلی الله علیه و آله) هستند.
۶. این امر را معنای هماهنگ و کلی آیات و روایات موجود در باب عبادات روشن میکند، که در آنها طبقات مختلف عبادت اعم از عبادت بدنی، نفسانی، روحی و قلبی مورد اشاره قرار گرفته است.
هیچ اشکالی ندارد که آن را بپوشید به شرط اینکه لباس بسیار گشاد باشد و اندامهای بدن زن مانند باسن و سینهها را نمایان نکند و شفاف نباشد و بهطور کامل بدن را بپوشاند مانند پوشش جلباب.
جلباب به طور کلی در فرهنگ دینی، لباس یا پوششی است که سر و شانههای زن را پوشش دهد تا حدی که تا روی رانها برسد. اگر لباس مذکور به قدری گشاد باشد که بدن را همانند جلباب بپوشاند، آن را میتوان مناسب دانست.
باید توجه داشت که جلباب به عنوان شرط برای پوشاندن بدن در نماز یا طواف ضروری نیست، بلکه مهم این است که لباس پوشیده و مناسب باشد و بدن به طور شرعی پوشش داده شده باشد.
به فتوای بنده، نماز طواف بخشی از اعمال اصلی (نسک) عمره نیست، بلکه یک واجب مستقل است که پس از طواف انجام میشود. این نظر مطابق دیدگاه اکثر فقهای پیشین است.
بهطور کلی، در نماز آنچه که واجب است، بجا اوردن قرائت تا حد توان است. بنابراین، اگر فرد قادر به تصحیح اشتباهات (لحن) خود نباشد، قرائت او پذیرفته است و وظيفه اش را انجام داده و تکلیف از او ساقط میشود.
صرف روبهرو شدن (استقبال) یا پشت کردن (استدبار) طواف را باطل نمیکند، مگر اینکه فرد در همان حالت مسافتی را طی کرده باشد.
اگر تنها یک شوط (دور) از طواف باطل شده باشد، اصل طواف باطل نمیشود، بهویژه اگر چهار شوط صحیح را بهجا آورده باشد.
اگر طواف بهطور کلی باطل باشد، عمره نیز فقط در صورتی باطل میشود که فرد از حکم آگاه بوده و عمداً تصحیح نکرده باشد. اما اگر خلل ناشی از جهل یا فراموشی باشد، عمره صحیح است، اما در صورت شک و آگاهی بعدی، سعی نیز باطل میشود.
اگر هم طواف و هم سعی باطل شده باشند، فرد باید هر دو را دوباره انجام دهد و تا زمان انجام آنها در احرام باقی میماند. در صورتی که امکان بازگشت به مکه را نداشته باشد، میتواند کسی را به نیابت از خود برای انجام اعمال در مکه تعیین کند.
بستن احرام با گفتن تلبیه، هرچه دورتر از سمت مکه باشد، صحیحتر است زیرا بیشتر در منطقه «حِلّ» قرار میگیرد.
همچنین، احرام عمره محدود به مسجد تنعیم نیست، بلکه میتوان آن را از هر نقطهای در محدوده «حِلّ» که اطراف حرم مکی قرار دارد، انجام داد؛ مانند جِعرانه، اضاة لبن و دیگر مناطق. حتی اگر شخص از سرزمین عرفات که در نزدیکی عزیزیه است، یا مسیر مأزمین بین عرفات و مشعرالحرام (مزدلفه) احرام ببندد، صحیح است.
اگر پسر قبل از پدرش فوت کرده باشد، فرزندان او ارث نمیبرند، زیرا فرزندان صلبی متوفی (فرزندان زنده) نزدیکتر هستند و نوهها را از ارث محروم میکنند.
با این حال، مستحب و توصیهشده است که از ارث چیزی به نوهها داده شود.
اما اگر پسر بعد از پدرش فوت کرده باشد، دخترش (نوه متوفی) سهم پدرش را به ارث میبرد.
در مورد مادر (همسر متوفی)، طبق نظر مشهور، او از زمین ارث نمیبرد و فقط از ارزش ساختمان سهم دارد. اما نظر صحیحتر که برخی از قدما نیز با آن موافقاند، این است که اگر زن از متوفی فرزند داشته باشد، از املاک و تمام ترکه ارث میبرد.
همانگونه که در پاسخ اول گفته شد، اینکه آنان نامهای الهی هستند به این معنا نیست که نامهای الهی متعلق به آنان باشد، بلکه نامهای نیکو مخصوص خداوند است، و آنان برای خداوند به عنوان نامهای الهی معنا مییابند، نه اینکه نامهای الهی به آنها تعلق داشته باشد.
آنان مخلوق و تحت ربوبیت الهی هستند و اینگونه نیست که نامهای نیکوی الهی متعلق به آنان باشد، بلکه آنان برای خداوند هستند.
همانطور که اشاره شد، مباحث مربوط به نامهای الهی بسیار پیچیده است و باید به نصوص وحیانی به طور دقیق پایبند بود و از اجتهادهای شخصی که به انحراف میانجامد پرهیز کرد.
به همین دلیل، نامهای الهی توقیفی هستند و در روایات از آنان نقل شده است: «بگویید آنچه ما میگوییم و نگویید آنچه ما نگفتهایم.»
اگر در احکام فروع دین، عقل بشری بهتنهایی نمیتواند به احکام الهی دست یابد، پس در اصول دین چگونه میتواند بدون هدایت وحی، حقیقت را درک کند؟
البته این سخن به معنای نفی حجیت عقل در فهم نیست، بلکه به این معناست که عقل انسانی برای هدایت به آموزههای وحی نیاز دارد و وحی در مقام معلم است و عقل، متعلم.
اصل تشهد با سه شهادت، خطاب با خداوند متعال است و اقرار به یگانگی او و اقرار به اینکه او پیامبر را به رسالت فرستاد و علی علیهالسلام را امام و هادی قرار داده است.
در چارچوب نماز که از ابتدا تا انتها نجوا و خطاب با خداوند است، احتمال اینکه این شهادات خطاب به غیر او باشد، وجهی ندارد.
خطاب با پیامبر (ص) و امامان (ع) در نماز به تبع از خطاب با خداوند جایز شمرده شده است، همانگونه که سلام بر پیامبر (ص) و آل او قبل از دو سلام پایانی نماز مشروع دانسته شده است. این امر در روایات خاص مربوط به نماز آمده و شیخ مفید و بعضی دیگر و از متأخران، نائینی، به آن تصریح کردهاند.
حتی اگر از همه این موارد چشمپوشی کنیم، این عبارت که در برخی روایات وارد شده، صریحاً خطاب به خداوند در سه شهادت را بیان میکند و هیچ شائبهای از سخن گفتن با غیر خدا در آن وجود ندارد.
۱. احتمال دارد که این علم از طریق وحی الهی به مورچه اعطا شده باشد، اما نه بهعنوان یک امر عمومی و همگانی.
۲. ممکن است برخی از علوم، خداوند بهحکمتی خاص به برخی حیوانات عطا کرده باشد، درحالیکه همان علم به برخی از پیامبران داده نشده است. مانند داستان پرنده هدهد که حضرت سلیمان (ع) برای کشف منابع آب در زیر زمین به آن نیاز داشت.
۳. ثابت شده است که برخی از حیوانات دارای حسی نسبت به امور جاری یا آینده هستند که انسان و حتی دستگاههای پیشرفته علمی نیز از درک آنها عاجزند.
۱. توقف زن حائض در صحن غیرمسقف مسجد که خارج از دیوارهای مسجد قرار دارد، جایز است.
۲. اما احتیاط مستحب آن است که از توقف در محدوده بین بقیع و مسجدالنبی (ص) که به زقاق بنیهاشم معروف بوده و شامل چندین خانه از ائمه اهلبیت (ع) بوده است، پرهیز شود. این مکان را میتوان با استفاده از نقشههای قدیمی شناسایی کرد.
حیوانی که خوردن گوشت آن جایز نیست: اگر از پوست یا برخی اعضای بدن آن میتوان بهره برد، تذکیه آن برای پاکیاش جایز است. همچنین، اگر زنده ماندن آن موجب آزار باشد، میتوان آن را کشت.
درمان آن: نیکی به حیوانات کار پسندیدهای است، بهویژه اگر از حیوانات دارای خون جهنده باشد و از جمله حیوانات مضر نباشد.
حیوانی که خوردن گوشت آن جایز است: در صورتی که تنها دچار جراحت شده باشد و بیمار نباشد، میتوان آن را ذبح کرد و از پوست و گوشت آن بهره برد، چنانکه در نص آیه آمده است. همچنین، اگر حیوان ارزش مالی بالایی داشته باشد، درمان آن برای جلوگیری از ضرر مالی مناسب است.
منظور از عصمت در اینجا این است که خداوند او را از شر دشمنان حفظ میکند.
حسن نیت بهمعنای قلب پاک و سالم از صفات بد است که باعث نزول برکات و روزی و هرگونه خیر میشود.
در روایات آمده است که اهل جهنم به دلیل نیتهایشان در جهنم ماندگار میشوند و اهل بهشت نیز به دلیل نیتهایشان در بهشت جاودان خواهند بود.
میتوانید افطار را زودتر از اذان شیعه انجام دهید، زیرا اذان شیعیان حدود ۱۸ تا ۲۰ دقیقه پس از غروب قرص خورشید گفته میشود، در حالی که ۱۰ دقیقه بعد از غروب خورشید برای افطار کافی است، یعنی چند دقیقه پس از پایان اذان اهل سنت.
زیرا اذان آنها همزمان با غروب خورشید آغاز میشود و تکمیل اذان بیش از پنج دقیقه طول میکشد. اگر چند دقیقه نیز درنگ کنید، وقت واقعی مغرب داخل میشود.
در مورد عقاید:
اصل نزد بیشتر متکلمان و فقها، عدم حجیت ظن است، مگر اینکه تراکم آن به قطع برسد، یا موجب تنبه به برهان عقلی یا وحیانی قطعی شود که در متن ظنی به آن اشاره شده است.
البته، در جزئیات فراوانی که اساس آنها با قطعیت ثابت شده است، گروهی به حجیت ظن در آنها قائل شدهاند. اسامی این گروه را شیخ انصاری در مباحث «تنبیه الانسداد»، «تنبیهات القطع» و «تنبیهات خبر الواحد» ذکر کرده است.
اما در این ظنون، عمده توجه به مضمون و شیوه استدلال بر اساس مواد متن است. بنابراین، تراکم ظنون و تطابق متن با محکمات قطعی از ثقلین، مرجح قویتری نسبت به صرف بررسی طریق صدور است.
همچنین، پذیرش مضمون از سوی بزرگان راویان و شاگردان ائمه (علیهمالسلام) تأییدکننده این است که آن مضمون، از آموزههای مورد قبول ائمه (علیهمالسلام) بوده است.
در نتیجه، صرف مرجحات صدور و دلالت، بهعنوان کاشف، پایه و اساس معارف اعتقادی محسوب نمیشود، بلکه فقط بهعنوان مؤیدات ظنی فرعی مطرح است. همچنین، اصل در تعارض روایات اعتقادی، تساقط یا حذف متون متعارض نیست، بلکه مهمتر از آن، تأویل و تلفیق دلالتهای احتمالی با قرائن عقلی یا قواعد نقلی قطعی است.
دلیل این امر آن است که هرچه درجه ظن بیشتر باشد، درک اعتقادی قویتری ایجاد میکند، حتی اگر روایتی از نظر دلالت و صدور، در ظاهر قویتر باشد اما ظن کمتری ایجاد کند.
در مورد تفسیر:
تفسیر بستگی به زمینه استناد به آیات دارد؛ اگر در فقه باشد، همانند احکام فقهی بررسی میشود، و اگر در عقاید باشد، تابع قواعد عقیدتی است، و همینطور در سایر علوم دینی.
بله، اگر قواعد تفسیری عام بر حجیت ظنی تکیه کنند، قواعد تعارض در آنها نیز مطرح میشود، وگرنه، اصل بر رجحان درجه قویتر از ظن است.
در نتیجه، در باب درمان تعارض در روایات تفسیری یا عقیدتی، چارهای جز حل آن نیست، اما مبنای اصلی در این موارد، قواعد عقاید و قواعد تفسیر است، نه صرفاً مرجحات تعارض یا روشهای متداول در فقه فروع.
در مورد اخلاق و علوم روحی:
در این موارد نیز، اصل بر تحلیل معنایی و تنظیم قواعد است.
بهویژه اینکه این مباحث بر مبانی مقتضیات و تزاحم ملاکی متکی هستند.
البته، احوال راویان نیز برای کشف سیره متشرعه و موارد مشابه آن، مورد استفاده قرار میگیرد.
1- شهادت سوم در هر تشهدی که در نماز گفته میشود، واجب است، همانطور که شهادت دوم در هر تشهد واجب است.
2- همین حکم در تشهد اذان و اقامه نیز جاری است.
3- شیخ در «المبسوط»، علامه در «المنتهى» و شهید در «البيان» و «الذكرى» اشاره کردهاند که این دیدگاه، یکی از اقوال امامیه در این مسئله است. همچنین گروهی از علمای متأخر نیز به این نظر گرایش داشتهاند.
4- پیشتر اشاره کرده بودیم که وجوب شهادت سوم، حتی اگر فقط یک بار باشد، بر اساس برخی از دلایل مطرح شده است، نه بر اساس سایر دلایلی که دلالت بر این دارند که تشهد در دین باید با مجموع سه شهادت محقق شود.
سرخی مشرقی همان سرخیای است که در افق شرقی گسترده میشود.
اگر از بین رفتن سرخی مشرقی بیش از ۱۲ دقیقه طول بکشد، معیار همان مقدار واقعی خواهد بود، مشروط بر اینکه دلیل باقی ماندن سرخی، استمرار حضور خورشید و عدم نزول آن به زیر افق واقعی باشد، حتی اگر از افق حسی و مرئی پایینتر رفته باشد.
اما اگر باقی ماندن سرخی برای مدت طولانی ناشی از عوامل نوری دیگر در افق باشد و نه به دلیل عدم نزول خورشید از افق واقعی، در این صورت، معیار همان میانگین زمانی معمول خواهد بود.
با این فرض که خورشید غروب نکند و از افق واقعی پایینتر نرود و بالای افق واقعی باقی بماند، حتی اگر از افق حسی و مرئی پایینتر رفته باشد، معیار در این صورت، میانگین زمانی از بین رفتن سرخی افق خواهد بود.
این مشابه باقی ماندن خورشید بالای افق حسی و مرئی در تابستان و عدم غروب آن است، که این مسئله، محاسبه زمان شب و روز را مختل نمیکند، همانطور که در پاسخهای دیگر بهطور مفصل توضیح دادهایم.
تمام انواع موسیقی که با آلات موسیقی ساخته شده باشد، نواختن و گوش دادن به آن حرام است.
استثنا شدهاند: موسیقی نظامی برای ایجاد حماسه و بسیج، مانند طبل و امثال آن، و همچنین دف در مراسم عروسی.
آنچه حرام است، «گوش دادن» عمدی و با تمرکز به موسیقی است. اما «شنیدن» بدون توجه، مانند موسیقیهای سبک اخبار و فیلمها، حرام نیست.
شنیدن صداهای طبیعی مانند صدای آبشار، وزش باد در برگها، امواج دریا، چهچه بلبلان و دیگر اصوات طبیعی و ترکیبات حاصل از آنها جایز است.
تأثیرگذاری بر صداها از طریق دستگاههای مدرن که تن صدا را تقویت و کنترل میکنند، مادامی که وسیلهای موسیقایی نباشند، جایز است.
موسیقی مصنوعی حتی اگر با ابزارهای غیرموسیقایی مانند ضربه زدن بر ظروف فلزی یا کف زدن منظم با ریتم موسیقی ایجاد شود، حرام است.
۱. اگر حسابرسی تنها به بررسی وضعیت مالی، ثبت حسابها و شفافسازی منابع مالی محدود باشد و هدف از آن جدا کردن اموال حلال از حرام باشد، این کار فینفسه اشکالی ندارد، بهشرطی که سبب ایجاد یا استمرار حرام جدیدی نشود.
۲. اما حسابرسی حرام است اگر مربوط به معاملات حرامی باشد که هنوز انجام نشده یا در جریان است، یا اگر هدف از آن محاسبه و تسویه حساب برای دریافت و پرداخت اموال حرام میان طرفین معامله باشد.
۱. نماز ایستاده از نظر رکنیت بر نماز نشسته مقدم است، حتی اگر لازم باشد رکوع و سجود با اشاره انجام شود، چه رسد به اینکه فقط سجود با اشاره باشد.
۲. این برتری، هم در نمازهای واجب و هم در نمازهای مستحبی وجود دارد.
البته در نماز مستحبی، مکلف بین نشسته و ایستاده مخیر است، اما نماز ایستاده ثواب بیشتری دارد، حتی اگر سجودش بر زمین باشد
۱. طلاق در اختیار کسی است که مهار زندگی را در دست دارد، یعنی در اختیار شوهر است نه زن، چنانکه در روایات وارده و آیات قرآن کریم آمده است.
۲. بنابراین، قرار دادن اختیار طلاق برای زن بهگونهای که وی مستقلاً بتواند طلاق دهد و شوهر نتواند این اختیار را از او سلب کند، صحیح نیست.
۳. البته، در صورتی که شوهر بهطور لجوجانه و از روی عناد بر ناسازگاری اصرار ورزد و حقوق زن را ادا نکند، حاکم شرعی میتواند او را مجبور به طلاق کند.
۱. طلاق در اختیار کسی است که مهار زندگی را در دست دارد، یعنی در اختیار شوهر است نه زن، چنانکه در روایات وارده و آیات قرآن کریم آمده است.
۲. بنابراین، قرار دادن اختیار طلاق برای زن بهگونهای که وی مستقلاً بتواند طلاق دهد و شوهر نتواند این اختیار را از او سلب کند، صحیح نیست.
۳. البته، در صورتی که شوهر بهطور لجوجانه و از روی عناد بر ناسازگاری اصرار ورزد و حقوق زن را ادا نکند، حاکم شرعی میتواند او را مجبور به طلاق کند.
درباره محل تحصیل او، بعید نیست که این مکان حکم محل اقامت کاری را داشته باشد، که این خود دلیلی برای خواندن نماز کامل (اتمام) است و با موضوع “کثرت سفر” تفاوت دارد.
اما درباره مسیر سفر، اینکه او مشمول حکم “کثیرالسفر” باشد، محل اشکال است، زیرا مدت سفرهای او تنها شش ماه از یک سال است.
اگر او پیش از ظهر در محل تحصیل باشد، روزهاش صحیح است، اما اگر هنگام زوال (اذان ظهر) هنوز در مسیر باشد، روزه او صحیح نخواهد بود.
مقداری که پرداخت کرده است، اگر در مؤونه (هزینههای زندگی) مصرف نشده باشد، سود محسوب میشود و مشمول خمس خواهد بود.
اما مقداری که هنوز پرداخت نشده است، سود محسوب نمیشود و اگر قرض گرفتهشده در مؤونه مصرف شده باشد، این بدهیها جزو دیون مؤونه به حساب میآیند.
ولی اگر قرض در مؤونه صرف نشده باشد، این بدهیها از مؤونه محسوب نمیشوند.
۱. ما مجموعهای از روایات را گردآوری کردهایم که نشان میدهد محمد بن حنفیه در دایره برگزیدگان دسته دوم قرار دارد. این مجموعه هنوز تکمیل نشده، اما برخی از این روایات در الکافی و دیگر منابع معتبر امامیه آمده است. حتی امام حسن مجتبی، علیهالسلام، میراثی انتخابشده از علم امیرالمؤمنین، علیهالسلام، به او سپرده است. همچنین، تجهیز و غسل او توسط امام باقر، علیهالسلام، انجام شده است، که خود از ویژگیهای اختصاصی این دسته از برگزیدگان است.
۲. این روایت چندین احتمال دارد:
• در برخی روایات این ماجرا بدون ذکر نام محمد بن حنفیه نقل شده است.
• شاید خروج او برای این بوده است که دیگران را در موقعیتی مشابه حفظ کند.
• شاید بازگشت او بنا بر امر مخفیانهای بوده که راوی از آن آگاه نبوده است.
• این مسئله شامل برخی از یاران خاص نیز میشود که نسبت به آنها چنین احتمالاتی بعید نیست.
و دلایل دیگری نیز میتوان در نظر گرفت.
۱. استفاده از عنوان “نماز” در مورد درود بر پیامبر و خاندان او در آیهای از قرآن آمده است:
“إن الله وملائكته يصلون على النبي يا أيها الذين صلوا عليه وسلموا تسليما .”
۲. حتی نماز نیز هدف نهاییاش ذکر خدا و یاد پیامبر (ص) است، چنان که خداوند در قرآن فرموده:
“ورفعنا لك ذكرك.”
این آیه نشان میدهد که نام پیامبر (ص) در کنار نام خدا در اذان، اقامه، ابتدای تکبیرهالاحرام، تشهد و سلام نماز قرار گرفته است.
۳. اصل معنای “نماز” انعطاف و توجه است، و این توجه به سوی خدا و پیامبر اوست.
۴. این ارتباط میان نماز و درود بر پیامبر (ص) با آیهای دیگر نیز تأیید میشود که درباره زکات آمده و نشان میدهد که نیت عبادات هم قرب به خدا و هم طلب شفاعت پیامبر (ص) است:
“وَمِنَ الأَعرابِ مَن يُؤمِنُ بِاللَّهِ وَاليَومِ الآخِرِ وَيَتَّخِذُ ما يُنفِقُ قُرُباتٍ عِندَ اللَّهِ وَصَلَواتِ الرَّسولِ أَلا إِنَّها قُربَةٌ لَهُم سَيُدخِلُهُمُ اللَّهُ في رَحمَتِهِ إِنَّ اللَّهَ غَفورٌ رَحيمٌ.”
۵. این معنا در زیارت عاشورا نیز آمده است:
“يا أبا عَبدِ اللهِ إنّي أتَقَرَّبُ إلى اللهِ وَإلى رَسُولِهِ وَإلى أمِيرِ المُؤمِنِينَ وَإلى فاطِمَةَ وَإلى الحَسَنِ وَإلَيكَ بِمُوالاتِكَ.”
و نیز:
“وَأتَقَرَّبُ إلى اللهِ ثُمَّ إلَيكُم بِمُوالاتِكُم.”
۶. در اصول فقه، در باب عبادات، اطاعت از امر الهی بدین معناست که در نماز، دو رکعت اول به فرمان خدا، دو رکعت آخر به فرمان پیامبر (ص) و سایر اجزا و شرایط آن به دستور امامان (ع) انجام میشود.
۷. در اساس توبه نیز که یک عبادت بزرگ است، نقش پیامبر (ص) تأکید شده است:
“وَلَو أَنَّهُم إِذ ظَلَموا أَنفُسَهُم جاءوكَ فَاستَغفَرُوا اللَّهَ وَاستَغفَرَ لَهُمُ الرَّسولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوّابًا رَحيمًا.”
۸. در نهایت، رابطهای بین حقیقت نماز و درود بر پیامبر و خاندانش وجود دارد، بهطوری که شیخ طوسی در کتاب الخلاف و طبرسی در المؤتلف فتوا دادهاند که درود بر پیامبر و خاندانش جزئی از نماز است. کِیدَری نیز در الإصباح این فتوا را معنا نموده و گفته صلوات، رکن تشهد است
کرار نماز عید از باب رجاء مطلوبیت جایز است، به چند دلیل:
احتمال وجود اشتباه در شهادت شهود درباره رؤیت هلال (شبهه موضوعیه).
احتمال اینکه نظر فقهی دیگر درباره رؤیت هلال و تطبیق آن بر افقها، مطابق با واقع باشد (شبهه حکمیه).
یا به دلیل برخی نظرات فقهی که معتقدند اگر نماز عید در روز خودش اقامه نشود، میتوان آن را در روز بعد بجا آورد.
بر این اساس، اگر مأمومین بخواهند نماز را اقامه کنند، امام جماعت نیز میتواند به این دلیل نماز عید را مجدداً برگزار کند.
۱. تا زمانی که فتوا مجمل باشد یا نیاز به یادگیری و فهم داشته باشد، تقلید از مرجع فوتشده، ابتدایی است نه بقایی، و تقلید ابتدایی از میت جایز نیست.
۲. مبنای ما در تعیین مسافت شرعی، از انتهای روستا یا شهر مبدأ سفر تا ابتدای روستا یا شهر مقصد سفر است.
۳. معیار صحت، رجوع به مرجعی است که در حال حاضر از او تقلید میشود.
۱. در مورد قضاوت، ظاهر ادله این است که وظیفه پیامبر صلّیاللهعلیهوآله و اوصیای او علیهمالسلام، عمل بر اساس معیارهای ظاهری در نزاعهای فردی است، نه در نزاعهای عمومی بشری.
۲. اما در حوزه اجرایی در جامعه سیاسی، غالباً معیار، بررسی با اسباب و شواهد مادی موجود است.
۳. به طور کلی، در زمینهها و محیطهای مختلف، تفاوتهایی در وظایف امام علیهالسلام دیده میشود که از ادله بهدست میآید.
۴. در مورد دولت ظهور نیز، وظایف حضرت ولیعصر عجلاللهتعالیفرجهالشریف تفاوتهایی با پدران بزرگوارشان علیهمالسلام دارد و تفصیل خاص خود را دارد.
۱. اگر در قرارداد اجاره به کار حرام تصریح نشده باشد و از نظر قانونی هم محدودیتی وجود نداشته باشد، اجاره و اجرت آن اشکالی ندارد و گناه بر عهده مستأجر است نه مؤجر (مالک).
۲. اما اگر چنین قیدی وجود داشته باشد، اجاره با توجه به آن شرط حرام باطل است، ولی نسبت به سایر شروط حلال و مجاز، اگر طبق عرف بازار قابل تفکیک باشد، صحیح است.
۱- روایتی که میان مردم رایج است، با سند از علمای اعلام ما نقل شده و مورد اعتماد آنان و جزو سیرهی ایشان است.
۲- مهمتر آنکه تمام بخشها و جملات آن، شواهدی در روایات هر دو گروه (شیعه و اهل سنت) دارد، افزون بر مفاد آیاتی که در فضائل ایشان وارد شده است.
۳- افزون بر این، مسائل اعتقادی از خبر واحد—اگر سندش صحیح باشد—گرفته نمیشود، بلکه از خبر علمی و سند ظنیِ صحیح و بلکه خبر علمی گرفته میشود؛ یعنی خبری که شواهدی از آیات محکم، بیانات محکم پیامبر و اهلبیت علیهمالسلام، و دلایل عقلی و فطری داشته باشد.
۴- پس در مسائل اعتقادی، مدار بر قوت یا ضعف سند ظنی نیست، بلکه مدار بر خبر علمی است؛ چنانکه شیخ مفید، سید مرتضی، شیخ طوسی و دیگر متقدمان نیز بر آن تأکید کردهاند.
در صورت دارا بودن پولک، نصی بر جواز وارد شده است،
و همین فتوا در کتابهای «المقنعه»، «النهایه»، «المبسوط» و «المراسم» آمده و از علی بن بابویه و دیگران نیز نقل شده است.
ابن ادریس در «السرائر» تفصیل داده و گفته اگر مرده باشد، حرام است؛ و جمعی نیز در این باره توقف کردهاند.
و ظاهر آن است که خوردن آن حلال است، شبیه به ماهیای که در تور یا قفس صید میشود، به شرط آنکه مرگ آن در آب معلوم نباشد، مانند اینکه بدنش متلاشی شده باشد.
۱- در آیات و روایات بسیاری، حرمت افشای اسرار اهل بیت علیهمالسلام آمده است و یکی از معانی غلو نیز، افشای اسرار است.
۲- همچنین در قرآن و سنت، پنهانداشتن حق، کتمان آنچه خدا نازل کرده، و کتمان براهین، حرام دانسته شده است.
۳- جمع میان این دو اصل (حرمت افشای اسرار و حرمت کتمان حق) با وجوه گوناگونی ممکن است.
۴- یکی از این وجوه آن است که حقایق دین با استدلالهای روشن و به زبانی امروزی که عقلها آن را درک کنند، بیان شود.
۵- وجه دیگر آن است که معانی حقایق دین به زبانی پوشیده و رمزآلود گفته شود، بهگونهای که ذهنها آن را بفهمند، حتی اگر حقیقت باطنی آن را به دلیل تفاوت در مراتب عقل نتوانند درک کنند.
۶- مهم آن است که حقیقت وحیانی دین نباید از بین برود، حتی اگر در قالبی پوشیده بیان شود.
۷- مانند بیانی که پیامبر (ص)، امیرالمؤمنین (ع) و امام رضا (ع) داشتهاند که صلوات بر پیامبر و آل او، بهویژه در تشهد نماز، دلیلی بر شهادت به سه توحید، نبوت و ولایت است؛ و سید مرتضی این موضوع را به تفصیل در پاسخ به مسائل توضیح داده است.
۸- یا بیان امام رضا (ع) که حدیث نبوی «از فراست مؤمن بترسید که با نور خدا مینگرد» دلیلی بر کانال وحیانی غیرنبوی اهل بیت (ع) است.
۹- و بیان امام رضا (ع) که سلام از سوی خداوند به «آل یاسین» ـ و نه دیگر خاندان پیامبران ـ دلالت بر برتری و برگزیدگی آل پیامبر خاتم (ص) دارد.
۱۰- و نیز دیگر متون قرآنی، احا
١- اگر مضمون روایت از مستحبات یا مکروهات باشد، طبق قاعده تسامح در ادله سنن، پذیرفته میشود؛ همانطور که مشهور فقها بر این نکته تأکید کردهاند، البته به شرط دوم نیز نیاز است، و آن اینکه مضمون روایت در عمومات اولیه (ادله کلی اولیه) داخل باشد.
٢- و اگر مفاد روایت دلالت بر وجوب یا الزام کند، باز هم حمل بر مطلق رجحان میشود و با همان شرط قبلی، در قاعده تسامح قرار میگیرد.
٣- در هر صورت، صرفِ غرابت مضمون یا شدت ارسال روایت باعث نمیشود که آن را کاملاً کنار بگذاریم، اگرچه به تنهایی نمیتوان بر آن اعتماد کرد؛ چراکه هر متنی – هرچند ارزش اندکی داشته باشد – میتواند در کنار سایر شواهد و قرائن انباشته شده، مورد بهرهبرداری قرار گیرد.
٤- همچنین روشن است که بسیاری از اصول روایی در قرن دهم یا پیش و پس از آن به دست علما رسیده است، چنانکه بزرگان مانند صاحب وسائل و دیگران به این مطلب تصریح کردهاند، ولی در این قرن پانزدهم، آن اصول در نسخههای چاپی موجود نیستند، اگرچه کوتاهی اهل زمان در تتبع نسخههای خطی پراکنده در سراسر جهان نیز در این زمینه بیتأثیر نبوده است.
١- اگر عمره مفردهای که انجام داده برای منوبعنه (کسی که نیابت از او میکند) واقع شده باشد، میتواند آن را به عمره تمتع برای منوبعنه تغییر دهد.
• اما اگر عمره مفرده را برای خودش انجام داده باشد، نمیتواند آن را به عمره تمتع برای منوبعنه تغییر دهد.
٢- احرام عمره تمتع از «أدنی الحل» صحیح نیست، حتی اگر با عمره مفرده وارد مکه شده باشد.
٣- باید برای احرام عمره تمتع از میقاتهای دور (مثل جده یا قرن المنازل یا وادی السیل) مُحرم شود، و خروج از حرم به «أدنی الحل» کفایت نمیکند.
١- اگر شخصی که نیابت از او انجام میشود نزد واسطه و کسی که نیابت را اعطا کرده مشخص باشد ـ هرچند به نائب اظهار نکرده باشد ـ و نائب همان چیزی را قصد کند که واسطه قصد کرده است، سپس هنگام احرام حج در مکه، نام منوبعنه برای نائب آشکار شود، در این صورت نیابت صحیح واقع میشود.
٢- اما اگر شخص منوبعنه اصلاً مشخص نباشد، نه نزد نائب و نه نزد واسطه، تحقق نیابت در عمره تمتع با صرف قصد از منوبعنه مبهمی که قرار است در احرام حج در مکه تعیین شود، محل اشکال است.
پاسخ:
١. این پرسش دارای نوعی بیاحترامی و نسبت ناروا به ساحت ائمه معصومین علیهمالسلام است، که از خطا و اشتباه پاکاند.
٢. همچنین، در پرسش، هدفی سوء بهطور پیشفرض برای اختلاف روایات و راویان فرض شده، که نشان از ناآگاهی از حکمت این امر دارد و تعجیل در قضاوت، بدون تأمل علمی است.
٣. این همان بحران در روش علمی است که عجولانه به نتیجهگیریهای نادرست میرسد و آنها را بدیهی میپندارد.
٤. با تسلط بر علم حقوق و فقه، پژوهشگر درمییابد که نظام حقوقیِ چندلایه، قواعد گوناگونی را با قالبهای متفاوت اما با جوهر واحد تولید میکند، که به اهداف تشریع میانجامد.
٥. مانند قانونگذاری پارلمانها که در دورههای مختلف، قوانین با قالبهای متفاوت تصویب میکنند، ولی معنا و هدف آنها یکی است؛ همینگونه در قانونگذاری وزارتخانهها یا شهرداریها در استانهای مختلف، تفاوت در شکل و ساختار وجود دارد اما معنا و هدف مشترک است.
٦. این هنر قانوننویسی همان چیزی است که اهل بیت علیهمالسلام به آن اشاره کردهاند، که سخن میتواند هفتاد وجه داشته باشد و گویندهاش تکذیب نمیشود.
٧. متأسفانه علم اصول حقوق، فقه مقاصد و روح شریعت را علمای اهل سنت معاصر اهل بیت علیهمالسلام درک نکردند و نادیده گرفتند، و در نتیجه، حقیقت نورانی اهل بیت در نگاه آنان تاریک جلوه کرد، چرا که «مردم دشمن چیزی هستند که نمیدانند». اگر از اهل ذکر ـ یعنی اهل بیت علیهمالسلام ـ میپرسیدند، حقیقت برایشان روشن میشد.
٨. شیخ طوسی در آغاز دو کتاب «تهذیب» و «استبصار» اشاره میکند که استادش، شیخ مفید، از او خواسته بود تا وجوه تأویل صحیح برای احادیث مختلف را روشن کند تا کسانی که دانش کافی ندارند، دچار اشتباه نشوند؛ که این خود دلیلی دیگر است، و نشان میدهد که اختلافها در روشهای بیانی و دلالتهای لفظی و معنایی ریشه دارد.
٩. علمای اهل سنت همواره به مذهب اهل بیت علیهمالسلام اتهام باطنگرایی، غنوصگرایی و تأویل وارد کردهاند.
١٠. اما در دوران معاصر، عقل بشری به این درک رسید که تعدد قرائات یک متن، یک توان علمی است که بر پایه دانش زبانشناسی و قواعد علمی استوار است، و این خود اعجاز روش اهل بیت علیهمالسلام را نشان میدهد.
١١. نظام شگفتانگیز قرآن نیز بر پایه تأویل و فنون گوناگون دلالتهای معنایی استوار است، چنانکه بسیاری از آیات به آن اشاره دارند.
١٢. حکمت ظاهریِ اختلاف در مفاد روایات، جنبه امنیتی برای حفظ جان پیروان اهل بیت علیهمالسلام در برابر حکومتهای ستمگر بوده، تا وحدت و قدرت آنان فاش نشود. (حِکمةٌ بالغةٌ فما تُغنِ النُذر)
١٣. همانگونه که حضرت موسی علیهالسلام به کارهای خضر علیهالسلام اعتراض کرد، چون به وجه حکمت آنها پی نبرده بود؛ یا اصحاب امام حسن علیهالسلام که از صلح ایشان انتقاد کردند، چون حکمت آن را درک نکردند.
پاسخ ۱: حکم فقهی خلق پول، تفصيل دارد و دارای دو بخش حلال و حرام میباشد، بسته به رعایت سه ضابطهی اساسی:
۱. خلق پول اعتباری باید در حد توان بانک در پرداخت واقعی آن باشد؛ یعنی بانک باید بتواند در قبال مقدار پولی که خلق میکند، پشتوانهی لازم برای پرداخت آن را داشته باشد، چه این توانایی از محل سپردههای مشتریان باشد و چه از سایر منابع مشروع.
۲. خلق اعتبار و پول نباید به صورت تصاعدی، افراطی و بیحد و مرز انجام گیرد؛ بهگونهای که شبیه به تورمهای مهارناپذیر، معاملات قمارگونه، پولشویی یا بدهیهای ربوی گردد. چنین وضعی موجب فساد اقتصادی و شرعا ممنوع خواهد بود.
3. نباید پول اعتباری در معاوضه با مشابه اعتباری خود مندرج در (بيع دين به دين ) يا (بيع كالي به كالي) شود، چون در فقه اسلامی «بیع دین به دین» و «بیع کالی به کالی» ممنوع است.
نتیجه: در صورتی که خلق پول بدون رعایت این ضوابط انجام شود، از منظر شرعی، حرام و مصداق پولشویی یا قمار یا ربای دینی و فساد اقتصادی است؛ اما اگر این ضوابط رعایت شود، خلق پول مشروع و مجاز خواهد بود.
____________________________________
پاسخ ۲: دلیل حرمت خلق پول (در مواردی که فاقد ضوابط فوق باشد) همان تفصیل مشروحی است که در سیرهی عقلایی و سیرهی شرعی دربارهی تفاوت در اعتبار ذمّهی اشخاص با توجه به این ضوابط مطرح شده است؛ مسائلی که در ابواب بیع و معاملات در فقه اسلامی بهطور مفصل مورد بحث فقها قرار گرفته است. بر همین اساس، عدم رعایت این ضوابط منجر به فقدان اعتبار واقعی و وقوع مفاسد اقتصادی سه گانه (ربا قمار پولشویی) میگردد.
____________________________________
پاسخ ۳: از دو پاسخ فوق، روشن میشود که خلق پول تنها در صورتی شرعی است که:
• 1 – دارای پشتوانهی پرداخت واقعی به شرحی که یاد شد باشد،
• 2 – از توسعهی افسارگسیختهی پول پرهیز گردد،
• 3 – و معاملات آن بر اساس داراییها یا خدمات واقعی باشد، نه صرفاً اعتبار در برابر اعتبار که منجر به اندراج معاملات در عنوان بیع دین به دین یا کالی به کالی یا مندرج در قمار یا ربا یا پولشویی بشود.
۱. بین این دو آیه تعارضی نیست، چون موضوع آیه دوم مجازات شخص بر اساس عمل خودش است، نه اعمال دیگران.
۲. اما آیه اول درباره چیزهایی است که از نیکی یا بدی والدین به فرزند میرسد، مانند ارث، که در برخی موارد ممکن است به او نرسد.
۳. به عبارت دیگر، موضوع آیه اول آن چیزی است که خارج از عمل انسان است ولی به واسطه شرایط اطراف، به او میرسد؛ نه نتیجهی مستقیم اعمال خودش یا مجازات آنها.
۴. همچنین میتوان بین این دو آیه هماهنگی برقرار کرد بدین صورت که تقدیر الهی درباره شخصی همچون این پدر و مادر یا اجداد به خاطر علم پیشین خداوند به نوع عملکرد آن شخص بوده است؛ پس مناسب دانسته که در چنین محیطی قرار گیرد.
۵. همانگونه که در مورد برگزیدگان (علیهمالسلام) آمده که خداوند برای ایشان سلسلهای از پدران و اجداد قرار داد، چون از قبل میدانست که آنان در طاعت و بندگی برتر خواهند بود، پس این انتخاب نسل برایشان پاداشی پیش از عمل محسوب میشود.
۶. مانند آنچه که برخی دانشآموزان را پیش از شروع تحصیل و امتحان، بر اساس علم قبلی به تلاش و جدیتشان، در مدارس ممتاز ثبتنام میکنند؛ این پاداشی قبل از عمل به واسطه علم قبلی به عملکرد آینده است.
۱- معیار در نزد ما تعداد سفرها در ماه نیست، بلکه معیار این است که بین سفرها، غالباً اقامت ده روزهای چه در وطن و چه در محل کار حاصل نشود.
۲- سفر برای زیارت در زمره کثرت سفر شغلی قرار نمیگیرد؛ در نتیجه در چنین سفری باید نماز را شکسته خواند و روزه نیز گرفته نمیشود، مگر اینکه قبل از زوال (ظهر شرعی) به وطن یا محل کار خود که سفر شغلی محسوب میشود بازگردد.
حقیقت این مسئله تنها با دقت در تمام زبانها و انواع روایات واردشده روشن میشود.
در روایات آمده است که اهل بیت (علیهمالسلام) دارای چندین روح هستند که برخی از آنها دچار سهو و غفلت میشوند. اما «روحالقدس» که در آنان وجود دارد، نه میخوابد، نه غفلت میکند، نه لهو دارد و نه تکبر. حتی با اینکه روحالقدس جایگاهی عظیم دارد، در روایات آمده که در وجود آنان مراتبی هست که بسیار بالاتر از آناند.
این نشان میدهد که در وجود اهل بیت (ع) مراتب و طبقات مختلفی از روح یا مراتب وجودی هست. اگر ضعفی در یکی از این مراتب ظاهر شود، به این معنا نیست که سایر مراتب نیز دچار ضعف شدهاند.
نحوه جمع میان این مراتب نیز آسان است؛ چرا که آن مراتب پایینتر ممکن است حالاتی مانند سهو و نسیان داشته باشند، اما این حالتها آنقدر قوی نیستند که بر مراتب بالاتر غلبه کنند.
این مطلب را میتوان در وجود خود انسان نیز مشاهده کرد: مثلاً شهوت یا خشم ممکن است چیزی را طلب کنند، اما نیروی عقل و بازدارنده در برابر آن ایستادگی میکند.
اگر کارت ویزا پس از شارژ مبلغ، کارمزد اضافهای دریافت کند، اشکالی ندارد و ربا محسوب نمیشود، چون این اضافه از بدهکار (یعنی صادرکننده کارت) گرفته میشود.
اما اگر کارمزد اضافه قبل از شارژ گرفته شود، این اضافه ربا محسوب میشود، و در هنگام خرید چنین کارتی نباید متعهد به پرداخت این مبلغ اضافه شد، حتی اگر به اجبار از فرد گرفته شود.
۱- روش عمدهای که علمای امامیه (از جمله کلینی در ابواب مختلف کتاب کافی) برای حل تعارض ظاهری میان دلالات روایات به کار میبرند، جمع عرفی و توجیه معنایی بین روایات متعارض بر اساس قرائن متصل و منفصل است. قاعده «الجمع أولى من الطرح» هر جا ممکن باشد، بر تأویل یا حمل بر وجوه مختلف مقدم است.
۲- اگر قرائن برای ترجیح یا تأویل یافت نشدند ـ و این حالت بهندرت در سیرهی علمی ایشان در کتب روایی روی میدهد (چنانکه با مراجعه به کتب اربعه و فقه متقدمان روشن میشود) ـ در این صورت نوبت به ترجیح یا تخییر میرسد. چه در قرائن مرتبط با ظهور و چه در قرائن تفسیری.
۳- ترجیح یا تخییر تنها در موارد محدودی به کار میرود؛ با این حال، مشاهده میشود که کلینی نیز در ابواب کافی گاه به ترجیح پرداخته است. بنابراین، سخن او در مقدمه احتمالاً ناظر به ترجیحی است که به حدّ علم و یقین برسد، نه صرف ترجیح بر اساس ظن و گمان.
۴- بهعلاوه، روشن است که علم عرفی و معمولی نسبت به احکام از دل روایات، در بیشتر ابواب حاصل میشود و نمیتوان گفت که آگاهی از احکام بسیار اندک است. پس سخن کلینی باید حمل شود بر آن دسته از ترجیحات که مستند به قطع و یقین است، نه آن مواردی که بر اساس ظن باشد، و همچنین نه در مسائل جزئی و بسیار فرعی.
۱. ارکان فروع، خود فروع نیستند، بلکه ارکان و ستونهایی هستند که فروع بر آنها استوارند. در این زمینه، بسیار خلط و ابهام بین فروع و ارکان فروع رخ داده است.
۲. بنابراین، ارکان فروع از اصول دیناند، نه از فروع.
۳. مراد از دهگانه (فروع دین)، حکم آنهاست نه صرف انجام آنها؛ یعنی وجوب نماز، وجوب زکات، وجوب حج و…
اما انجام نماز، انجام زکات و مانند آنها، از فروع بهشمار میروند.
۴. همینگونه است در مورد تولی و تبری؛ پس وجوب آنها از اصول دین و ارکان است، نه از فروع.
بله، اطاعت عملی در تولی سیاسی و تبری، از فروع است.
۵. افزون بر این، ولایت به معنای اعتقاد و معرفت، اصل سوم از اصول دین است، و از وجوب تولی و تبری نیز مقدمتر میباشد.
۶. اینها عناوین گوناگونیاند که نباید در هم آمیخته شوند و بر پژوهشگر معرفت مشتبه شوند؛ زیرا اشتباه در این امور، باعث آشفتگی در استخراج ادله میگردد.
۷. همچنین از جمله اختلاطهایی که در این زمینه رخ میدهد، خلط میان دو معنای «فروع» است:
گاهی مراد از فروع، حکم ظنی و ظاهری است که ممکن است درست باشد یا اشتباه؛
و گاهی مراد از فروع، احکام عملی است، هرچند قطعی و ضروری و از اصول دین باشند، اما چون متعلق آنها عمل و انجام بدنی است، نه اینکه حکم آنها ظنی باشد.
بین این دو معنای فروع، تفاوت بسیار زیادی وجود دارد و در استنباط از ادله، بسیار میان آنها خلط شده است.
١- استفاده از ابزارهایی که خارج از بدن زن و شوهر باشند برای تحریک یکدیگر جایز نیست؛ زیرا لذتبردن هر یک از غیر دیگری محسوب میشود.
٢- همانطور که روایت اشاره دارد که نباید با غیر از بدن خودش از او کمک بگیرد، چون این کار لذتبردن از غیر همسر به شمار میآید و منافات دارد با حکم کلی حفظ فروج از لذتبردن و تماس با غیر از همسران.
٣- این حرمت، چه منجر به انزال شود و چه نشود، برقرار است؛ هرچند در صورت انزال، حرمت آن جنبهٔ شدیدتری دارد، زیرا نوعی استمناء از غیر همسر محسوب میشود.
١- اگر زن از درخواست طلاقش برگردد، طلاق خلع فسخ میشود و نوع طلاق از “بائن” به “رجعی” تغییر مییابد.
٢- وجود کراهت از طرف زن لازم نیست که حتماً از ابتدا وجود داشته باشد، بلکه ممکن است به دلیل تصمیم شوهر برای اتخاذ موضعی نسبت به او، حتی به خاطر عملی که بهنظر شوهر از زن سر زده، به وجود آمده باشد.
٣- بخشش مهریه توسط زن نوعی بذل محسوب میشود، مشروط به اینکه کراهت از سوی زن وجود داشته باشد، حتی اگر آن کراهت ناشی از موضعگیری شوهر در پی اختلاف میان آنها باشد.
١- اگر زن با ابراز علاقه و میل به نزدیکی، به شوهر سابقش روی آورده باشد، این کار به منزله بازگشت از درخواست طلاق خلع، و فسخ آن خلع، و تمایل به رجوع شوهر از طلاق تلقی میشود. بنابراین طلاق از حالت خلع به طلاق رجعی تبدیل میشود. زندگی آن دو پس از این واقعه در چارچوب زناشویی، این نیت و قصد را تقویت میکند.
٢- اما فرزند، در هر صورت (حتی اگر خلع فسخ نشده باشد یا طلاق همچنان باقی باشد)، فرزند زنا محسوب نمیشود، حتی اگر آمیزش به شبهه انجام شده باشد.
١- حیض میتواند با بارداری همزمان شود، چه پیش از آشکار شدن بارداری و چه پس از آن.
٢- در صورت شک در ماهیت خونی که خارج شده، باید با توجه به یکی از این موارد تشخیص داده شود:
• آیا خون در ایام عادت ماهانه او نازل شده؟
• یا دارای صفات خون حیض است؟
• یا پیش از مشخص شدن بارداری بوده است؟
بر این اساس، اگر خون، حائضی تشخیص داده شود، نماز ساقط میشود و غسل حیض واجب است.
۱- بله، همه مادران امامان علیهمالسلام بهدلیل ارتباط نسبی با فرزندانشان، که از امامان معصوم هستند، در دایره دوم اهل بیت علیهمالسلام (دایره اصطفا) قرار میگیرند.
۲- روایات متعددی وجود دارد که دلالت بر طهارت و عصمت مادران ائمه علیهمالسلام دارد؛ به این معنا که آنان از گناه پاک و مطهر بودهاند.
۳- البته میزان عصمت در دایره اول و دوم یکسان نیست. همانگونه که در میان پیامبران و رسولان نیز درجات متفاوتی از عصمت و کمال وجود دارد، در میان افراد دایره دوم اهل بیت علیهمالسلام نیز تفاوتهایی از این جهت دیده میشود.
۴- درباره جناب عبدالعظیم حسنی نیز احتمال قرار گرفتن ایشان در دایره دوم اهل بیت علیهمالسلام وجود دارد و این امر بعید نیست.
دریافت اجاره برای چنین مکانی تنها در صورتی صحیح است که شرایط زیر رعایت شده باشد:
۱. آن مکان در حریم خانه باشد یا شخص زودتر از دیگران آن را اشغال کرده باشد (حق تقدم).
۲. استفاده از آن مکان برای دیگران و عابران ضرری نداشته باشد.
۳. ممانعتی از طرف دولت برای اشغال آن مکان – حتی بهصورت موقت – وجود نداشته باشد.
۴. در این صورت، مبلغ اجاره در واقع بهعنوان عوض حق حریم یا حق تقدم گرفته میشود.
۵. وضعیت مالی صاحب خانه باید متوسط یا پایینتر از آن باشد.
6. مبلغ اجاره ظالمانه یا بیش از حد سنگین برای مستأجر نباشد.
7. مبلغ اجاره جزو سود سالانه محسوب میشود که اگر تا پایان سال خمسی باقی بماند، خمس آن واجب است.
۱. زکات در صورت آبیاری با وسیله و پمپ، پنج درصد (۵٪) است.
و اگر با آب جاری (رودخانه) باشد، ده درصد (۱۰٪) است.
اگر آبیاری بهصورت ترکیبی باشد (مثلاً بخشی با پمپ و بخشی با آب جاری)،
زکات به نسبت هر بخش محاسبه میشود؛ برای مثال، اگر یکسوم آبیاری با پمپ و دوسوم با آب جاری باشد، زکات نیز به همین نسبت محاسبه میشود.
۲. ملاک در تعیین نوع آبیاری (و در نتیجه میزان زکات) زمان آغاز میوهدهی یا محصولدهی است.
۳. هزینههای کشاورزی (مؤنه) مانع از تحقق نصاب زکات نیستند؛
یعنی اگر محصول به نصاب (پنج وسق شرعی) برسد،
حتی اگر با کسر هزینهها چیزی باقی نماند، زکات همچنان واجب است.
پس هزینهها شرط وجوب زکات نیستند.
۴. اما این هزینهها ممکن است در محاسبه مقدار زکات واجبالاداء نقش داشته باشند؛
یعنی اگر بهقدری هزینه شده که محصول باقیمانده واقعاً قابل پرداخت نیست،
ممکن است در ادای مقدار زکات مؤثر باشد، نه در اصل وجوب آن.
پاسخ به این دو سؤال با احتمالاتی قابل تبیین است:
۱. درخواست حسین بن علی ممکن است صوری بوده باشد، و فقط برای اینکه قیام خود را فراگیر و مشروع نشان دهد، این تقاضا را در حضور اصحابش از امام کاظم علیهالسلام کرده باشد،
و پس از آن، به امام اجازه داده که اگر نمیخواهد همراهی کند، مجبور به بیعت نباشد.
۲. ممکن است حسین نسبت به امامت امام کاظم علیهالسلام جاهل بوده باشد،
و این جای تعجب ندارد؛ چنانکه حضرت یعقوب علیهالسلام نیز نبوت حضرت یوسف را از سایر فرزندانش پنهان کرد:
﴿قالَ يا بُنَيَّ لا تَقصُص رُؤياكَ عَلى إِخْوَتِكَ فَيَكيدوا لَكَ كَيداً إِنَّ الشَّيْطانَ لِلإِنسانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ﴾
و در چنین مواردی، ناآگاهی و جهل قابل عذر است؛ بر خلاف زمانی که حجت تمام شده باشد و با علم مخالفت صورت گیرد.
همچنین نقل شده که امّ ایمن از اهل بهشت است، ولی نسبت به امامت دوازده امام علیهمالسلام آگاهی نداشت.
۳. در روایات، از حسین صاحب فخّ تمجید شده است؛
و این نشان میدهد که ممکن است شرایط و احوال پنهانی و پیچیدهای در پس ظاهر قضیه وجود داشته باشد که از دید عموم مخفی بوده است.
۴. از ضروریات در تحلیل تاریخی بهویژه درباره حوادث مربوط به پیامبر صلّیاللهعلیهوآله و اهلبیت علیهمالسلام، این است که:
بر اساس ظاهر وقایع قضاوت شود، بدون آنکه در پی دست یافتن به آنچه در پس پردهها و پشتصحنهها بوده باشیم؛
همانطور که در دوران ما نیز بسیاری از واقعیتهای سیاسی و اجتماعی تا سالها مخفی میمانند و تنها با دسترسی به اسناد پنهانی مشخص میشوند.
در زمانهای گذشته نیز چنین بوده و خصوصاً با توجه به پیچیدگیها و تدابیر مخفی شخصیتهای درگیر، شناخت حقیقت کامل، دشوار و گاه ناممکن است.
در صورتی که موضوع از نظر پزشکی دارای احتمال خطر باشد و درمان آن منحصر به پزشک مرد گردد (بهدلیل نبود پزشک زن در دسترس)،
معاینه جایز است،
به شرط آنکه:
۱. شوهر یا یکی از محارم زن هنگام معاینه در محل حضور داشته باشد.
۲. قسمتهای بدن فقط به اندازه ضرورت آشکار شود.
۳. تماس بدنی مستقیم انجام نشود و از دستکش یا وسایل مشابه برای جلوگیری از تماس غیرضروری استفاده گردد.
۴. هرگونه حرام غیرضروری پرهیز شود و فقط در حد ضرورت اقدام صورت گیرد.
۱. میان این دو سخن، نه تناقضی وجود دارد و نه تضادی، اگرچه در نگاه اول چنین بهنظر برسد.
زیرا وظیفهی اظهار امامت و معرفی آن، متوجه افراد مکلف و شایسته امتحان الهی است؛
اما در برابر طاغوتها و حکومتهای ظلم، لازم است که این حقیقت پنهان بماند و از اظهار آن خودداری شود.
۲. اینگونه رفتار، در سیره پیامبران الهی نیز وجود داشته است؛
چنانکه حضرت یوسف علیهالسلام و حضرت موسی علیهالسلام نیز، نبوت و امامت خود را از پادشاهان زمانشان مخفی کردند.
۳. بر پژوهشگر لازم است که در تحلیل و بررسی، از تعمیم و اطلاق نادرست بپرهیزد؛
بلکه باید شرایط، زمینهها و قرائن خاص هر سخن را بررسی کند و با دقت، به تفاوت موقعیتها توجه داشته باشد.
۱. قرآن پیش از آنکه حضرت ابراهیم علیهالسلام وارد احتجاج با پرستشکنندگان ستارگان شود، فرموده است:
﴿وَكَذلِكَ نُرِي إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ﴾
پس چگونه میتوان پنداشت که او پرستندهٔ ستارگان بوده است؟
۲. بلکه او با آنها مجادله میکرد، و گفتنِ «این پروردگار من است» از جانب ایشان، خبری واقعی نبوده، بلکه ممکن است بر سبیل پرسش و همسویی موقتی با پرستشکنندگان ستارگان آمده باشد.
۳. سپس آنها را قدم به قدم به سوی درک نادرستی این عبادت کشاند؛ چرا که ستاره و ماه و خورشید غروب میکنند و کوچکاند، در حالیکه معبود باید از غروب و نقصان و کوچکی منزه باشد.
۴. سپس آنان را به سوی پروردگار آفریننده آسمانها و زمین راهنمایی کرد؛ نامی که از هر ستاره و ماه و خورشیدی برتر است، و پروردگار این نام، نه غروبی دارد و نه کوچکی.
۵. خلاصه آنکه توریه و فنون سخن فقط در ظاهر ابتدایی و بدوی گفتار محدود نمیشود، بلکه معانی ضمنی، کنایهها، و تعریضها در گفتوگوهای کلامی بسیارند.
۶. پس بنگرید به سخن حضرت ابراهیم علیهالسلام که فرمود:
﴿قالَ بَل فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذَا فَسْأَلُوهُمْ إِنْ كانُوا يَنْطِقُونَ﴾
آیا نسبت دادن عمل به بت بزرگ، دروغ است؟ حاشا! بلکه خبر را معلق به توانایی آنها بر سخن گفتن کرد، و چون آنها ناطق نیستند، معلق نیز منتفی است.
و این سبک توریه در سخن، برای تنبیه بتپرستان بر جهالتشان به کار رفت.
۱. تا زمانی که تحصیل تو برای چند سال در کربلا ادامه دارد، آنجا به منزلهٔ محل کار و اقامت تو محسوب میشود، و باید نماز و روزه را در آن کامل بجا آوری، همانند وطن.
۲. اما در مورد سفر: چون این سفر مکرر ناشی از کار و تحصیل است، و در اغلب اوقات نه در شهر خود و نه در محل کار و تحصیل ده روز اقامت کامل نداری، مشمول حکم «کثیر السفر» میگردی.
۱. اعمال انسان که به سبب آن پاداش یا عقاب میبیند، منحصر به مباشرت نیست، بلکه شامل اعمالی است که بهواسطهٔ سببسازی انجام میگیرد، مانند انسانی زنده – مانند پيرمردی ناتوان از انجام حج – که به جهت داشتن مال و استطاعت مالی، کسی را نایب خود برای حج قرار میدهد.
۲. عبادت به نیابت از اموات نیز غالباً از مواردی است که میّت خود در آن سببسازی کرده و در نتیجه، از اعمال او به واسطه به شمار میآید.
۳. زیرا نایب یا از خویشان میّت است، یا از دوستان و آشنایان او، یا اجیری است که توسط یکی از آنها برای انجام عمل اجیر شده، و در هر دو صورت، رابطهای که بین میّت و نایب برقرار شده، میّت در ایجاد آن نقش داشته است.
۴. این نکته در حدیث نبوی نیز آمده است، آنجا که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود:
«إِذَا مَاتَ الرَّجُلُ انْقَطَعَ عَمَلُهُ إِلَّا مِنْ ثَلَاثَةٍ: صَدَقَةٍ جَارِيَةٍ، وَعِلْمٍ يُنْتَفَعُ بِهِ، وَوَلَدٍ صَالِحٍ يَدْعُو لَهُ»
یعنی اعمالی که به واسطهٔ سببسازی انجام میشوند، در شمار اعمال میّت ثبت میگردند.
۵. همچنین نظیر این معنا در فرمایش پیامبر صلیاللهعلیهوآله آمده است:
«مَنْ سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً كَانَ لَهُ أَجْرُهَا وَأَجْرُ مَنْ عَمِلَ بِهَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ، وَمَنْ سَنَّ سُنَّةً سَيِّئَةً كَانَ عَلَيْهِ وِزْرُهَا وَوِزْرُ مَنْ عَمِلَ بِهَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ»
۱- مبيت با صرف حضور در کربلا محقق میشود، بهویژه اگر همراه با شرکت در عزاداری و شعائر حسینی باشد؛ اما ورود به حرم مطهر و مخصوصاً حضور نزد ضریح شریف برای زیارت، فضیلت بیشتری دارد.
۲- زمان شروع مبيت از هنگام غروب آفتاب آغاز میشود و تا اذان صبح ادامه دارد؛ و هر مقدار حضوری در این بازه زمانی—برای یک ساعت—به عنوان مبيت محسوب میشود.
🔹
1. حکم نافذ حاکم در تدبیر امور عمومی یا امور حسبیه، با فتوا تفاوت دارد؛ مانند تفاوت حکم قضایی با حکم فتوایی.
2. برای نفوذ حکم در تدبیر امور عمومی – برخلاف مطلق امور حسبیه – شرایطی لازم است: از جمله اینکه حاکم فقیه باشد، و نیز در امور مرتبط با مسائل عمومی، از شایستگی و اعلمیت بیشتری برخوردار باشد، و نیز دارای قدرت اجرایی (بسط ید) باشد، و همچنین اجتهاد او مطابق با معیارهای صحیح استنباط باشد؛ بهگونهای که مخالف با دلیل قطعی علمی یا دلیل اجتهادی نباشد، مگر از روی غفلت و مانند آن.
اما در صورت تعارض حکم حاکم در تدبیر با فتوای فقیه دیگر، تفصیل آن در جای خود بیان شده است.
بهطور کلی، جزئیات نفوذ حکم حاکم و عدم نقض آن توسط فتواهای دیگر در کتاب «القضاء» بهتفصیل آمده است.
🔹
۱. اعمال انسان که به سبب آن پاداش یا عقاب میبیند، منحصر به مباشرت نیست، بلکه شامل اعمالی است که بهواسطهٔ سببسازی انجام میگیرد، مانند انسانی زنده – مانند پيرمردی ناتوان از انجام حج – که به جهت داشتن مال و استطاعت مالی، کسی را نایب خود برای حج قرار میدهد.
۲. عبادت به نیابت از اموات نیز غالباً از مواردی است که میّت خود در آن سببسازی کرده و در نتیجه، از اعمال او به واسطه به شمار میآید.
۳. زیرا نایب یا از خویشان میّت است، یا از دوستان و آشنایان او، یا اجیری است که توسط یکی از آنها برای انجام عمل اجیر شده، و در هر دو صورت، رابطهای که بین میّت و نایب برقرار شده، میّت در ایجاد آن نقش داشته است.
۴. این نکته در حدیث نبوی نیز آمده است، آنجا که رسول خدا صلیاللهعلیهوآله فرمود:
«إِذَا مَاتَ الرَّجُلُ انْقَطَعَ عَمَلُهُ إِلَّا مِنْ ثَلَاثَةٍ: صَدَقَةٍ جَارِيَةٍ، وَعِلْمٍ يُنْتَفَعُ بِهِ، وَوَلَدٍ صَالِحٍ يَدْعُو لَهُ»
یعنی اعمالی که به واسطهٔ سببسازی انجام میشوند، در شمار اعمال میّت ثبت میگردند.
۵. همچنین نظیر این معنا در فرمایش پیامبر صلیاللهعلیهوآله آمده است:
«مَنْ سَنَّ سُنَّةً حَسَنَةً كَانَ لَهُ أَجْرُهَا وَأَجْرُ مَنْ عَمِلَ بِهَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ، وَمَنْ سَنَّ سُنَّةً سَيِّئَةً كَانَ عَلَيْهِ وِزْرُهَا وَوِزْرُ مَنْ عَمِلَ بِهَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ»
«کسی که سنت نیکویی را پایهگذاری کند، پاداش آن و پاداش کسانی که تا روز قیامت به آن عمل کنند برای او خواهد بود.
و کسی که سنت بدی را پایهگذاری کند، گناه آن و گناه کسانی که تا روز قیامت به آن عمل کنند بر عهدهٔ او خواهد بود.»
۱. فرزندآوری و تولید نسل از حقوق شوهر نسبت به همسرش میباشد.
۲. بنابراین اگر شوهر درصدد فرزندآوری باشد و سلامت زن نیز در خطر نباشد، جایز نیست زن با مصرف قرص از آن جلوگیری کند.
۳. مگر در صورتی که بارداری برای زن ضرر داشته باشد، چه رسد به اینکه موجب از بين رفتن او گردد.
۴. همچنین استثنا میشود اگر شوهر خود درصدد فرزندآوری نباشد یا قصد جلوگیری از آن را داشته باشد.
۱. ممکن است برای یک آیه یا یک عنوان، تأویلات متعددی وجود داشته باشد.
۲. همچنین، ممکن است این تأویلات متعدد با یکدیگر مطابقت داشته باشند؛ بهگونهای که فرشته بودن آن دو، با پیامبر (صلىاللهعليهوآله) و وصی بودن آنها منافاتی نداشته باشد.
۳. همانگونه که عرش، به پیامبر (صلىاللهعليهوآله) و کرسی، به امیرالمؤمنین (علیهالسلام) تأویل میشود؛ با لحاظ اینکه عرش، روحی ملکوتی از ارواح خادمه است که در ذات پیامبر (صلىاللهعليهوآله) قرار دارد یا او را تأیید میکند.
۴. همانگونه که در سورهی شوری، حقیقت قرآن به «روح أمری» تفسیر شده که در ذات پیامبر (صلىاللهعليهوآله) نهاده شده و او بهصورت گزینشی و تکوینی، آن را به اوصیای خود به ارث میسپارد.
۵. اینکه گفته شود نون و قلم اولین صادرین هستند، میتواند به این معنا باشد که این دو عنوان، بر اولین صادرین اطلاق شدهاند؛ نه بهعنوان اسم خاص، بلکه بهصورت وصفی.
۶. همچنین ممکن است معنای آن، اولیت نسبی باشد نه مطلق؛ همانگونه که در روایات آمده: «اولین چیزی که خدا آفرید، مشیت بود»، یا «نور بود»، یا «عقل بود» و مانند آن. مقصود از «اول بودن» در اینجا، اولیت نسبت به عالمی خاص است، نه نسبت به همهی عوالم.
١. بلکه صحیحتر آن است که این کتاب توسط برخی از حجاج از شهر قم آورده شده و به سید علی خان مدنی یا یکی دیگر از علمای امامیه که در قرن دهم در مدینه منوره ساکن بوده، داده شده است.
٢. همانطور که میرزا نوری این مطلب را به تفصیل در خاتمه مستدرک بیان کرده است.
٣. همچنین، متون این کتاب با فتاوای ابن بابویه (پدر) تطبیق داده شده و بیشتر مطالب آن مطابق با فتاوای وی بوده است، چنانکه صاحب حدائق خود نیز به این نکته اشاره کرده است.
٤. و نسخهای ناقص از کتاب ابن بابویه (پدر) با عنوان «الشرائع» اخیراً در نجف اشرف پیدا شده و به چاپ رسیده است؛ این نسخه تا حدی که از آن یافت شده، با فقه رضوی مطابقت دارد.
🔹
۱. روایات متعددی در این زمینه وارد شده که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
در کتاب تحف العقول از امام صادق علیهالسلام روایت شده است:
«…به خدا قسم این امر (فرج) سه بار نزدیک شد، ولی شما آن را افشا کردید پس خداوند آن را به تأخیر انداخت. به خدا قسم هیچ سری نزد شما نیست مگر اینکه دشمنانتان از آن آگاهتر از شما هستند… و اینک که امر شما نزدیک شده، آن را در مجالس خود فاش کردید…».
و نیز عیاشی از ابیحمزه نقل میکند که به امام باقر علیهالسلام عرض کردم: علی علیهالسلام میفرمود: «تا سال هفتاد، بلا و پس از آن، گشایش است»، ولی سال هفتاد گذشت و مردم گشایشی ندیدند. امام باقر علیهالسلام فرمود:
«ای ثابت! همانا خداوند این امر را برای سال هفتاد وقتگذاری کرده بود، ولی هنگامی که حسین علیهالسلام کشته شد، خشم خدا بر اهل زمین شدت گرفت، پس آن را تا سال ۱۴۰ به تأخیر انداخت، اما شما این مطلب را بازگو کردید و پرده را کنار زدید، پس خداوند باز هم آن را به تأخیر انداخت و دیگر زمانی مشخص برای آن نزد ما قرار نداد»، سپس فرمود: «يَمْحُو اللَّهُ ما يَشاءُ وَ يُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ».
۲. در روایات زیادی از پیامبر صلیاللهعلیهوآله و اهل بیت علیهمالسلام آمده است که مهدی از ایشان است و خداوند او را از میان ایشان برمیگزیند.
۳. بنابراین روشن میشود که مقام مهدویت، مقام برگزیدگی (اصطفا) برای مؤسس دولت محمدی است؛ دولتی که تا قیامت باقی خواهد ماند، و این مقام تابع بداء است.
۴. همچنین روشن میشود که ظهور و برپایی آن دولت الهی، مسئولیتی است که از جهات مختلف بر دوش امت نهاده شده و از سوی دیگر در تقدیر الهی است.
۵. اینکه ظهور مشمول بداء است، با این حقیقت که امور محتوم در علم الهی ثابتاند، منافاتی ندارد. همانگونه که علم خداوند نیز با اختیار انسان منافاتی ندارد؛ چنانکه در بحث اختیار و نفی جبر و تفویض تبیین شده است.
۱. در مورد روش اول که همان اجاره نمایندگی به بیگانگان است، اشکالی ندارد؛ زیرا عمل حرامی که بیگانه انجام میدهد ارتباطی با قرارداد اجاره نمایندگی ندارد.
۲. در مورد روش دوم که شراکت سهامی است، اگر شرکت بر اساس فعالیتهای حلال باشد و عمل حرام (مثل خرید و فروش مشروبات) توسط شریک و از سرمایه شخصی خودش انجام شود نه از سرمایه مشترک، در این صورت نیز اشکالی ندارد.
اما اگر بیگانه اعمال حرام را از سرمایه مشترک انجام دهد، شرکت با این شرط صحیح نیست، گرچه در فعالیتهای حلال صحیح است.
در این فرض، شرکت به نسبت فعالیتهای حلال صحیح است و سود آن نیز حلال میباشد؛ ولی نسبت سودی که از فعالیت حرام حاصل شده، باطل است و باید آن مقدار از سود را صدقه دهند.
اجاره دادن آن جایز است با رعایت شرایط زیر:
۱. اگر این قطعه زمین در آینده نزدیک برای دفن مورد استفاده قرار نگیرد، بلکه استفاده از آن در آینده دور محتمل باشد.
۲. اجاره به گونهای باشد که مانعی برای استفاده از آن به عنوان قبرستان در صورت نیاز جدید نباشد؛ مثلاً اجاره بهعنوان پارکینگ خودرو.
۳. با حفظ نشانهای که وقفی بودن آن بهعنوان زمین قبرستان را مشخص کند.
ملاک در عزاداری برای سیدالشهداء علیهالسلام، حالت حزن، جزع یا حماس است و باید از رقص و سبکسری پرهیز شود. تفاوت هست میان حماس، جزع و حزن از یکسو و میان رقص و سبکسری از سوی دیگر. مورد اول معتبر و مطلوب است و باید از مورد دوم اجتناب کرد.
تلفظها گاهی بهگونهای است که حروف در تکرار در هم ادغام میشوند ولی معنای آنها روشن و قابل فهم باقی میماند.
۱- این موضوع را بهطور مفصل در رسالهای به نام «لسان الحال» شرح دادهام که در جلد سوم از مجموعه الشعائر آمده است.
۲- آنچه شما از این نمونهها ذکر کردهاید، همه از مقتضیات حال هستند، که خود نام دیگری برای زبان حال است.
و من تصمیم دارم این بحث را گسترش دهم؛ هم بهعنوان یک نظام بیانی و دلالی، و هم بهعنوان نظامی برای فهم واقعیتها و وقایع.
۳- بلکه ما بیان کردهایم که محدود شدن به آنچه فقط بهصورت لفظی در منابع آمده، خلاف واقعیت است؛ زیرا آنچه قطعاً و یقیناً رخ داده، تنها همین گزارشها نیست.
۴- بلکه آن وقایع دارای لوازمی پیش از وقوع، در حین وقوع و پس از آن هستند؛ گاه بر اساس عادت، گاه عقل، گاه پیوستگی تکوینی، و گاه با عوامل دیگر.
۵- تمام این موارد در سطح واقعیتهای مادی، دیداری و شنیداری است.
اما در سطح صحنههای روانی و روحی، افق بسیار گستردهتر و عظیمتر است و نمیتوان آن را نادیده گرفت.
این مورد میتواند ذیل زبان حال به معنای عام قرار گیرد.
قرآن نیز بر اهمیت این بعد در صحنههای مهمی چون بدر، احد، خیبر، حنین و دیگر موارد تأکید فراوان کرده است.
۶- افزون بر اینها، بُعد ملکوتی هر حادثه مادی نیز هست که قرآن بهشدت بر آن تأکید دارد.
۷- بله، در زبان حال باید میان آن و نقل لفظی از متن، تفاوت قائل شد؛ و وجود قرینه حالیه (یعنی شرایط و فضای مجلس) برای فهم این تمایز کافی است.
۱- سید مرتضی در کتاب تنزیه الأنبياء سؤالی را درباره تفاوت رفتار امام حسن علیهالسلام و امام حسین علیهالسلام مطرح کرده و خلاصه پاسخ او چنین است:
۲- گزینههایی که «ابن مرجانه» (ابن زیاد) پیشنهاد داد، همه به معنای تسلیم مطلق، سپس ذلت و قتل یا قتل بدون قید و شرط بود؛ و این، با جایگاه سبط پیامبر و اهل بیت رسالت همخوانی ندارد.
3- در مقابل، پیشنهادهایی که سیدالشهداء علیهالسلام مطرح کرد، نه بیعت با یزید بود و نه پذیرش ذلت؛ بلکه کاهش تنش و گفتوگو برای جلوگیری از خونریزی بود، مشروط بر اینکه یزید از قصد خود برای ریختن خون آن حضرت دست بردارد.
4- بنابراین، فرمول پیشنهادی امام حسین علیهالسلام یک طرح مذاکرهمحور برای حفظ کرامت و اصول بود، نه تسلیم و خضوع؛ و این با نیت خبیثانه ابن زیاد کاملاً تفاوت دارد.
5- به همین دلیل، وقتی نامه عمر بن سعد به ابن زیاد رسید، او صراحتاً گفت: «حسین میخواهد با این پیشنهادها از مرگ بگریزد، در حالی که در چنگ ما گرفتار شده»، و این جمله نشان میدهد که گزینههای ارائهشده از سوی امام حسین با اهداف ابن زیاد – یعنی ذلت و قتل – کاملاً متفاوت بود.
6- و در نهایت، امام حسین علیهالسلام هدف ابن زیاد را رد و افشا کرد و فرمود:
«هیهات منّا الذلّة! یأبى الله لنا ذلك و رسوله والمؤمنون، وحجور طابت وطهرت…»
(هرگز زیر بار ذلت نمیرویم! خدا و پیامبرش و مؤمنان چنین چیزی را برای ما نمیپسندند؛ و دامنهای پاکی که ما را پروریدهاند، چنین اجازهای نمیدهند…)
که نشان میدهد هدف ابن زیاد، ذلت و تحقیر بود، نه حفظ صلح و مصالح.
۱/ در بیانات قرآن، خطابهای متنوعی نسبت به حقیقت و لایههای هویتی پیامبر اکرم ص وارد شده است. گاهی جنبهی بشری ایشان مورد خطاب قرار میگیرد، مانند:
﴿ما كُنتَ لَدَيهِم …﴾ که ناظر به امتهای پیشین است، و در آیات متعددی چنین خطاب آمده است.
۲/ و در مواردی دیگر، قرآن پیامبر ص را از منظر روح و نور و سیطرهی ملکوتیاش بر امتهای گذشته و پیامبران آنها مخاطب قرار میدهد:
﴿فَكَيفَ إِذا جِئنا مِن كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهيدٍ وَجِئنا بِكَ عَلى هؤُلاءِ شَهيدًا﴾
در این آیه، پیامبر ص به عنوان گواه بر پیامبران و امتهای پیشین، نسبت به ملکوت آنان معرفی شده است.
۳/ بنابراین، ممکن است مفاد آیهی «لا تعلمهم» ناظر به فقدان اسباب عادی شناخت (از نگاه بشر معمولی) باشد، نه ناآگاهی مطلق پیامبر ص.
۲.
این جمله کنایه از ناپذیرفتن استغفار نیست، بلکه کنایه از نداشتن ظرفیت استغفار در وجود منافقان است؛ نه اینکه دعا و استغفار پیامبر ص پذیرفته نمیشود. شبیه آیه:
﴿يَعلَمُ ما بَينَ أَيديهِم وَما خَلفَهُم وَلا يَشفَعونَ إِلّا لِمَنِ ارتَضى وَهُم مِن خَشيَتِهِ مُشفِقونَ﴾
یعنی پیامبر ص شفاعت نمیکند مگر برای کسی که خداوند از او راضی باشد.
۳.
نسبت میان دو عنوان “منافق” و “ناصبی”، عموم و خصوص من وجه است؛ یعنی در برخی موارد، ناصبی ممکن است منافق نباشد و بالعکس.
با این حال، ممکن است عنوان “نصب” از جهت دشمنی آشکار، اعم مطلق در نظر گرفته شود.
۱. در روایات، بهصورت مشخص تنها نام سلمان و مقداد بهعنوان کسانی که در صدر اسلام ثابت قدم بودند آمده است، و دربارهی ابوذر و عمار چنین تصریحی نیافتیم.
۲. بههرحال، این یاران، نخبههایی رهبریمحور هستند که دارای تیزبینی، حکمت و توان بالای تحمل و پایداری میباشند.
۳. همچنین احتمال دارد که بداء الهی رخ دهد و نیاز به افرادی دیگر پیش آید؛ مانند رجعت برخی از امامان علیهمالسلام از نسل امام حسین علیهالسلام که در فضیلت تابع حضرت صاحبالامر علیهالسلام هستند.
چنانکه امام صادق علیهالسلام فرمود:
«لو أدرکته لخدمته»
و نیز امام باقر علیهالسلام فرمود:
«أمَا إنّی لو أدركتُ ذلك، لَاستبقيتُ نفسي لصاحب هذا الأمر»
(یعنی اگر آن زمان را درک میکردم، خود را برای خدمت به صاحبالامر حفظ میکردم).
۱. تقیهای که در ابواب «امر به معروف و نهی از منکر» در کتابهای فقهی مطرح شده، مربوط به فقه فردی است؛ همانگونه که مرحوم سید محسن حکیم در پاسخی به یک استفتا بیان کرده و مجله الأضواء آن را نقل کرده و مرحوم شیخ عبدالهادی الفضلی نیز در کتاب «در انتظار امام» آن را گزارش کرده است. یعنی آنچه فقها در آن باب تدوین کردهاند، تنها مربوط به فقه فردی است، نه فقه سیاسی و اجتماعی عمومی، چه برسد به اموری که با اساس دین و قوام آن در ارتباط است.
۲. بنابراین، شرایط و قیود ذکرشده در آن تقیه، به حوزههای دیگر قابل تسری نیست.
۳. همچنین تقیه در اصل، یک نظام و منظومهی قواعد امنیتی است برای حفظ انجام وظایف و مسئولیتها؛ نه برای تعطیلی، خاموشی یا ترک مسئولیت. برداشتهایی که تقیه را به معنای سکوت و ترک عمل میدانند، کاملاً واژگون و نادرستاند.
۴. به آیهی شریفه دقت کنید:
﴿وَكَأَيِّن مِن نَبِيٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّيّونَ كَثيرٌ فَما وَهَنوا لِما أَصابَهُم في سَبيلِ اللَّهِ وَما ضَعُفوا وَما استَكانوا وَاللَّهُ يُحِبُّ الصّابِرينَ﴾
هدف از تقیه، ضعف، سستی، ساکت ماندن یا تسلیم شدن نیست.
۵. نیز به فرمایش امام هادی علیهالسلام در زیارت غدیر خطاب به جدّش امیرالمؤمنین علیهالسلام توجه کنید:
«گواهی میدهم که نه از روی ضعف تقیه کردی، نه از روی جزع از حق خود دست کشیدی، نه از جهاد با غاصبان خود شانه خالی کردی، نه به خلاف رضای خدا مداهنه نشان دادی، نه بهخاطر آنچه در راه خدا بر تو وارد شد، سست و ضعیف و تسلیم شدی و نه از طلب حق خود کوتاه آمدی؛ پناه بر خدا که چنین بوده باشی.»
این بیان، به روشنی نشان میدهد که تقیه برای سستی، ضعف، مداهنه، ترس یا ناتوانی تشریع نشده؛ بلکه برای اقتدار، استقامت، فعالیت، پویایی، و مقابلهی پنهانی با دشمن مشروعیت یافته است.
۶. همچنین از امام صادق علیهالسلام در کامل الزیارات آمده که بنیانگذار حرکت توابین، تأیید شده است؛ و افزون بر آن، سه امام معصوم یعنی سجاد، باقر و صادق علیهمالسلام، حرکت مختار را ستودند. این نشان میدهد که آن قیام، بخشی از دولت الهی مخفی بود که هدف آن، پاکسازی سرزمین عراق از سیطرهی جریان اموی بود.
۷. پس تقیه نظام و روشی برای فعالسازی مسئولیتها در برابر مانعتراشی دشمن است، نه ترک آن.
۸. به عنوان نمونه، یهودیان جهان را در نظر بگیرید: آنها با مخفیکاری و سریّت، توانستند با وجود اقلیت بودن و نفرت عمومی، به قدرت و سلطه در سراسر جهان دست یابند. این یک نمونه از کتمان برنامههای فعالانه و گسترش فعالیت در پوشش پنهانی برای آمادگی و قدرتسازی است.
۱. توجیه روایت نخست به نقل از میرداماد در تعلیقه بر رجال کشی:
زراره دربارهی «التحیات و الصلوات» در تشهد سؤال میکند. امام صادق علیهالسلام آن را تأیید میکنند، اما چون زراره احتمال میدهد پاسخ امام از باب تقیه باشد (تا مبادا نقل شود که حضرت با نظر عامه مخالفاند)، تصمیم میگیرد فردا دوباره سؤال کند. بار دوم نیز همان پاسخ را میشنود و باز هم گمان میکند پاسخ از سر تقیه است. بار سوم نیز همین روند تکرار میشود.
در پایان، زراره در مقام اعتراض به کسانی که این بخش را از تشهد واجب میدانند – نه حضرت – میگوید: «لا يفلح أبداً»، یعنی کسی که آن را جزء دین امامیه میداند، موفق نمیشود. بنابراین، این جملهی نهایی نه در حق امام است (العیاذ بالله) و نه نشانهی بیادبی، بلکه در تقبیح برداشت غلط از تقیه است.
۲. روایت دوم (ناکح نفسه لا شیء علیه):
این روایت گرچه بهظاهر غریب است، اما از نظر برخی علما، اینگونه پاسخها در پاسخ به مسائل بسیار ابتدایی یا پیشپاافتاده، برای رفع حیا یا از باب تخفیف، یا حتی تقیه صادر شده است و لزوماً حمل بر سبکسری نمیشود. بلکه باید در چارچوب زمانه و ادبیات عرب آن عصر سنجیده شود.
۳. دیدگاه صحیح در مورد علم امام و اجتهاد علما:
دیدگاه مکتب اهل بیت علیهمالسلام دربارهی فقها و مجتهدان، اعتدالی است:
• ما «مخطئه» هستیم، نه «مُصوِّبه» (مانند اشاعره) و نه «مُفسّقه» یا «مُكفّره» (مانند خوارج).
• یعنی معتقد به عصمت فقهای امامیه نیستیم و نظرات آنان قابل نقد است.
• ولی در عین حال، اشتباهات علمی آنان به معنای فسق یا کفر نیست.
• برای مثال، در مورد قائلان به وحدت وجود – با آنکه گفته میشود سخن باطل است و با توحید ناسازگار – اما بزرگان مانند صاحب عروه و محشین آن، قائل به کفر گویندگان نشدند.
۴. نتیجهگیری:
از مجموع این مباحث درمییابیم که مذهب امامیه مسیر اعتدال را میپیماید:
نه در مورد علما دچار افراط است (قائل به عصمت آنها)، و نه دچار تفریط (قائل به فسق یا کفر آنان).
بلکه نقد علمی منصفانه را میپذیرد و معیار حق، دلیل و برهان علمی است، نه جایگاه افراد.
در فرض مذکور، با توجه به امتناع جدی زن از ادامهی رابطه و عدم همکاری مرد در بخشش مدت، و همچنین نبودن موارد فسخ، راه شرعی برای پایاندادن به عقد موقت، توسل به طلاق خلع اضطراری (اجباری) با رعایت شرایط زیر است:
۱. بذل مالی از سوی زن:
زن در صورت کراهت شدید، میتواند با بذل مهریه و نفقاتی که از مرد دریافت کرده است، تقاضای طلاق خلع نماید. این بذل بهعنوان عوض برای پایاندادن به عقد است.
۲. امتناع مرد از بذل مدت:
اگر مرد حتی در برابر بذل مالی نیز از انحلال عقد خودداری کند و کراهت زن نیز همچنان شدید و ثابت باشد، در این صورت حاکم شرع میتواند بهعنوان ولایت شرعی و برای رفع ضرر زن، با احراز شرایط، صیغه بذل مدت باقیمانده را از طرف زن و قبول آن از طرف مرد بهطور نیابی جاری نماید.
۳. سابقهی فقهی این نظر:
این حکم مورد تأیید برخی فقیهان بزرگ شیعه، از جمله شیخ طوسی و جمعی از قدما بوده است که در صورت امتناع زن از ادامهی زندگی و فقدان راهحل دیگر، و برای دفع ضرر و حرج شدید، اقدام به طلاق خلع بهصورت اجباری جایز دانستهاند.
اینجانب نیز بر همین مبنا قائل به جواز چنین طلاقی هستم، مشروط بر تحقق همه شرایط یادشده، از جمله:
• کراهت شدید و مستمر زن؛
• امتناع مرد از بذل مدت؛
• آمادگی زن برای بذل مالی به مرد؛
• احراز شرایط از سوی حاکم شرع.
١- در روایاتی که به مستحبات ماه رمضان اشاره دارند، آمده که آغاز سال، ماه رمضان است؛ ولی ظاهر این روایات نشان میدهد که مقصود، آغاز سال در محاسبات ملکوتی است، نه در تقویم زمینی هجری.
▪️٢- همچنین تعیین هجرت پیامبر صلیاللهعلیهوآله به عنوان مبنای تقویم هجری به این معنا نیست که روز هجرت، آغاز سال هجری باشد؛ بلکه منظور این است که سالی که هجرت در آن رخ داد، نخستین سال تقویم هجری است، نه اینکه مثلا ماه ربیعالاول آغاز سال هجری قمری باشد.
خروج حضرت زینب سلاماللهعلیها به میدان نبرد همانند خروج حضرت فاطمه سلاماللهعلیها در برابر قوم بود، زمانی که قصد حمله به خانه را داشتند، و بار دیگر هنگامی که میخواستند امیرالمؤمنین علیهالسلام را برای بیعت مجبور کنند، و بار سوم برای نجات امیرالمؤمنین علیهالسلام از دست آنان در مسجد. همچنین برخی محققان از منابع یاد کردهاند که در مجموع منابع، حدود ده مورد رویارویی میان حضرت فاطمه سلاماللهعلیها و قوم ثبت شده است.
بخش سوم: باورها و دیدگاههای پژوهشی الزامآور برای دیگران نیست که همه را وادار کند همان را بپذیرند و از دیگر تحقیقات یا آراء چشمپوشی کنند. بلکه همهی گفتوگوها و مباحث، ثمرهای جز غنای پژوهش علمی و گسترش دایرهی جستوجو و بررسی ندارد، تا حقیقت و واقعیت روشنتر شود، پس از آنکه سلاطین جور و پیشوایان گمراهی بر آن شدند که همهی ستمها و مظلومیتهای اهلبیت علیهمالسلام را محو و پنهان کنند. همانگونه که در عصر حاضر میبینیم که حاکمان، دستگاه رسانهای و نویسندگان را برای نابود ساختن حقوق پیروان اهلبیت علیهمالسلام به کار گرفتهاند.
۱- در باب تقلید، فتوای اعلم در کنار فتاوای دیگر فقها حجت تخییری است، مادامی که توافقی—even با یکی از فقهای دیگر—وجود داشته باشد. اما اگر او در میان همهی معاصرانش منفرد باشد، فتوایش در تقلید، حجت تعیینی خواهد بود.
۲- در غیر باب تقلید، فتوای اعلم از جهتی دیگر حجت تخییری است؛ یعنی میان تقلید از اعلم یا عمل به احتیاط (در برابر او و دیگر فقها) مخیّر است، چه احتیاط مطلق باشد و چه احتیاط جزئی.
۳- همچنین تخییر دیگری نیز در فتوای اعلم مطرح است، و آن در صورت تعدد اعلم در ابواب مختلف است؛ به این معنا که ممکن است کسی در باب عبادات اعلم باشد، دیگری در باب معاملات، و سومی در ابواب احکام، قضا و فقه سیاسی. حتی ممکن است اعلمیت در فصول هر باب یا در برخی مسائل یک باب نیز میان چند فقیه تقسیم شود.
۴- اما آنچه در سیرهی جاری دیده میشود، که تقلید بهصورت مطلق و در همه حالات به یک مجتهد اختصاص داده میشود، نوعی تسامح نسبت به این ضوابط است.
۱- از حیث مقایسه، این قیاس درست است، گرچه سنخ فعل متفاوت است.
۲- جزا بر پایۀ استحقاق است.
۳- عموم آیۀ شریفه «فمن یعمل مثقال ذرة خیراً یره و من یعمل مثقال ذرة شراً یره» تنها به جزای اخروی و ابدی اختصاص ندارد، بلکه شامل هر نوع جزا قبل از بهشت و دوزخ نیز میشود.
۴- اما شرط قبولی یا صحت اعمال به ولایت و اخلاص، ناظر به جزای ابدی است.
۵- بر اساس این تفصیل در باب جزا، ابلیس پیش از انحرافش در دنیا با کشف ملکوت پاداش گرفت و همچنین بلعم بن باعوراء پیش از انحرافش پاداش یافت، اما هنگامی که منحرف شدند آن پاداش از آنان گرفته شد.
۶- بنابراین، کار درست و صحیحی که انجام دادند موجب دریافت جزای دنیوی شد، ولی وقتی منحرف شدند از آنان سلب گردید، و این مقتضای عدالت است.
۷- همینگونه است دربارۀ گشایش فرصتهای تکیه زدن بر مناصب حکومتی؛ تا زمانی که فرد دارای معیارهای ظاهری است به او میدان داده میشود، اما زمانی که انحراف او در ظاهر آشکار شد، استحقاق از او سلب میگردد.
در این فراز شریف از امیرالمؤمنین (علیهالسلام) میتوان به دو نکته اشاره کرد:
1. امیرالمؤمنین (علیهالسلام) بیان میکند که با رحلت پیامبران پیشین (علیهمالسلام) مراتب وحی که نزد آنان بود، قطع نشد؛ بلکه تمام آن مراتب وحی که در اختیار پیامبران گذشته بود، نزد پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله) نیز موجود بود. افزون بر این، درجهای برتر و والاتر از وحی، ویژه پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله) بود که به هیچ پیامبر دیگری داده نشده بود. بنابراین، کسانی که پس از پیامبران پیشین آمدند ـ بهویژه برگزیدگان الهی ـ از آن مراتب وحی محروم نشدند؛ زیرا این مراتب از پیامبری به پیامبر دیگر منتقل میشد و در وجود پیامبر اعظم (صلى الله علیه وآله) کامل شد. پس به برکت وجود آن حضرت، این درجات باقی ماند و گسسته نشد.
2. هنگامی که پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله) وحی را دریافت میکرد، امیرالمؤمنین (علیهالسلام) نیز به تبع ایشان از آن بهرهمند میشد. چنانکه رسول خدا (صلى الله علیه وآله) خطاب به علی (علیهالسلام) فرمود:
«إنّك تسمعُ ما أسمعُ وترى ما أرى إلّا أنّك لستَ بنبيّ ولكنّك وزيرٌ وإنك لعلى خير»
[نهج البلاغة، خطب امام علی (ع)، ج ۲، ص ۱۵۸]
یعنی: «تو میشنوی آنچه را من میشنوم و میبینی آنچه را من میبینم، جز اینکه تو پیامبر نیستی بلکه وزیر منی و بر خیر قرار داری».
مقصود این است که شنیدن علی (علیهالسلام) شنیدن استقلالی نبود، بلکه هرچه پیامبر (صلى الله علیه وآله) میشنید سبب میشد که علی (علیهالسلام) نیز آن را بشنود. همچنین دیدن او نیز به تبع دیدن پیامبر (صلى الله علیه وآله) بود. بنابراین، هرچه به پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله) وحی میشد، به تبع آن به امیرالمؤمنین (علیهالسلام) نیز وحی میشد.
این توانایی ویژه، نعمتی بود که علی (علیهالسلام) به برکت رسول خدا (صلى الله علیه وآله) به دست آورد. اما با رحلت پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله) به عالم برزخ، آن درجه خاص و ممتاز که تنها در اختیار ایشان بود، از علی (علیهالسلام) نیز سلب شد؛ هرچند سایر درجات همچنان باقی بود. پس این مرتبهی منحصر به فرد که همان شنیدن و دیدن همطراز با شنیدن و دیدن پیامبر (صلى الله علیه وآله) بود، اختصاص به آن حضرت داشت و با رحلت ایشان از دنیا به برزخ، این رشته گسسته شد؛ هرچند دیگر پیوندهای ویژه اهلبیت (علیهمالسلام) همچنان برقرار ماند.
۱- اصلًا نکاح متعه (ازدواج موقت) مقیّد به هیچیک از شرایط ذکر شده در سؤال نیست.
۲- مگر اینکه متعه با زنی از اهل کتاب باشد و ازدواج با او علنی یا طولانیمدت گردد، در این صورت باید با اجازه همسر مسلمان انجام شود، برخلاف متعه کوتاه و گذرا.
۳- اگر زن مجرد باشد، میتواند ازدواج موقت متعددی داشته باشد، اما به صورت پیدرپی و با رعایت شرایط عدّه در صورت وقوع دخول؛ همانگونه که در عقد دائم لازم است. مانند آنچه درباره “اسماء بنت عمیس” ذکر شده است.
۴- مشروعیت نکاح موقت به معنای نبود کراهت در برخی موارد نیست؛ همانطور که در ازدواج دائم با همسر دوم یا سوم و چهارم، گرچه مشروع است، اما در برخی شرایط کراهت دارد.
۵- مشروعیت نکاح موقت یا دائم میتواند در قالبها و صیغههای گوناگون و بر اساس شرایط دو طرف و نیز عرفهای اجتماعی تحقق یابد.
۶- تفاوت بسیاری است میان کلیت و شمول حکم شرعی مشروعیت هر دو نوع ازدواج و میان شکلهای محدودِ رایج در عملِ عرف متدینان.
۷- بنابراین باید دقت داشت که عمومیت و کلیت مشروعیت این دو نوع نکاح، فراتر از دایرهی محدودِ آن چیزی است که در عرف اجتماعی متدینان رواج دارد. آنچه در عرف معمول میشود، تمام گسترهی آنچه شرعاً مشروع است را نمایندگی نمیکند.
۸- به عبارت دیگر، آنچه در عرف به عنوان امر مشروع انجام میشود، متأثر از سیاستهای تدبیری و ملاحظات اجتماعی است و تمام گسترهی تشریع را نشان نمیدهد.
۹- غالباً دایرهی عرفی بسیار محدودتر از دایرهی مشروعیت شرعی است؛ چراکه عرف اجتماعی برای مصلحتها و ملاحظات خاص، قیود زیادی بر رفتارها اعمال میکند.
۱- مشروعیت و صحت حج در همه اقسام آن وابسته به درک وقوف در مزدلفه است، زیرا رکن اصلی تمام انواع حج، وقوف در مزدلفه است نه عرفات.
۲- بلکه حج با درک وقوف اضطراری در مزدلفه نیز صحیح است.
۳- بلی، اگر حج به نیابت باشد نیز صحیح است، ولی از جهت اینکه آیا وفای به اجاره محسوب میشود یا نه، تابع توافق میان طرفین خواهد ب
۱- جذب مشتری کاری محترم و جایز است و گرفتن اجرت بر آن صحیح میباشد.
۲- چه از طریق واسطههای زنجیرهای باشد و چه به صورت مستقیم.
۳- به شرط آنکه در جذب، فریب، غش و گمراهسازی وجود نداشته باشد.
۴- چه قرارداد به صورت جعل و جعاله باشد یا به صورت اجاره یا مشابه آن.
۵- و باید از بازاریابی برای شرکتهای موهوم و متقلب که با حیله و نیرنگ به بهانه سرمایهگذاری و سودهای کلان، اموال مردم را غارت میکنند، اجتناب کرد.
شهادت محسن فرزند حضرت فاطمه سلاماللهعلیهما، رخدادی بس بزرگتر از کربلا و شهادت عبدالله رضیع و علیاصغر است؛ زیرا نخستین حماسه در منهج اهلبیت علیهمالسلام و در برابر منهج کسانی است که از ایشان جدا شدند.
چنانکه سیدالشهداء (ع) عبدالله رضیع و علیاصغر را به قربانگاه برد و تقدیم کرد، دختر رسول خدا (ص) نیز محسن را تقدیم نمود؛ قربانی بزرگی در مسیر و منهج اهلبیت علیهمالسلام.
سپس شهادت خودِ ایشان سلاماللهعلیها بدین معناست که تا پایان عمر، در برابر منهج دیگر (سقیفه) مقاومت و معارضه داشت، تا آنجا که بهای این ایستادگی را با جان شریف خود پرداخت؛ پس از رحلت رسول خدا صلیاللهعلیهوآله، برای استوار ساختن مسیر امامت.
نخستین شهید در مسیر امامت، محسن بود و سپس فاطمه علیهماالسلام؛ برای بنیانگذاری راه ایمان، نخست فرزندش محسن را فدا کرد و سپس جان پاک خویش را تقدیم نمود.
۱- شناخت خداوند به کنه ذات و احاطهی کامل بر او برای مخلوق محال است، و تعطیل شناخت او نیز باطل است.
۲- پس ناگزیر معرفت او منحصر میشود به آیات مخلوقه که همچون دلالت و آیینهای برای افعال و صفات و سپس ذات او هستند.
۳- هرچه مخلوقی عظیمتر باشد، آیت بزرگتری برای خالق خواهد بود.
۴- همانگونه که در آیینه، آنچه محکی است تجلی مییابد، آیات نیز چنیناند که همچون آیینهاند.
۵- و چون آیینه وسیلهی نظر به مرئی است و تجلی مرئی در آیینه ظهور میکند، پس شناخت مرئی همان شناخت مستقیم اوست، و در عین حال «به واسطهی تو تو را شناختم و تو مرا به سوی خودت راهنمایی کردی».
۶- پس درست است که گفته شود: تو را در آیینه دیدم، و نیز درست است که گفته شود: خودِ آن شیء مرئی را دیدم. از اینرو تحقق مییابد «بِکَ عَرَفتُک» و تثبیت میشود «مَن عَرَفَکُم فقد عَرَفَ الله».
۷- و چون آیات همان اسما هستند، معرفتْ در حقیقت برای مُسمّی است، و مُسمّی همان ذات الهی است به دلالت اسما.
۱- از نظر وقت، کوتاه کردن نماز خللی به صحت نماز جمعه وارد نمیکند، و ظاهر آنچه از پیامبر صلیاللهعلیهوآله و اهلبیت علیهمالسلام نقل شده آن است که هر خطبه به اندازه یک یا دو صفحه باشد؛ بر اساس قاعده «خیر الکلام ما قلّ و دلّ» یعنی سخنی کوتاه و پرمغز.
۲- امام در انتخاب سوره در نماز جمعه مخیّر است، جز اینکه انتخاب سورههای «جمعه» و «منافقون» به شدت تأکید شده تا جایی که برخی شرطیت قرائت آن دو را در نماز جمعه گفتهاند، و این احتیاط واجب است.
۳- اصلح آن است که میان جهات مختلف موازنه شود؛ از یک سو فایده و نفع بیشتر و از سوی دیگر ارشاد اکثریت؛ و در این حالت انجام راجحتر و سودمندتر است.
اگر نماز و روزه را ترک کرده باشد و حکم به ارتداد او در واقع ثابت شود، باید قضا کند.
اما اگر نماز و روزه را ترک نکرده باشد، حکم به ارتداد او نمیشود؛ زیرا همچنان بر التزام به مراسم دینی باقی است، هرچند به زبان سخنان ملحدانه گفته باشد. در این صورت عباداتی که در آن دوره انجام داده صحیح است و صرف توصیف او به کفر، انشای ارتداد و التزام جدی به آن محسوب نمیگردد.
صادق آل محمد (صلوات الله علیه) در تفسیر این آیه شریفه:
«إِنَّ اللَّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً» فرمود: صلوات از جانب خداوند (عزّ وجل) رحمت است و از فرشتگان تزکیه و از مردم دعا. و اما مراد از فرمایش خداوند (عزّ وجل): «وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً» آن است که در برابر آنچه از پیامبر رسیده، تسلیم باشید. پس صلوات خداوند بر پیامبرش همان رحمت، نعمت و بخششهای ویژه او بر پیامبر است.
ابتلاء و رنج به اشکال مختلف چیزی جز امتحان برای بنیآدم نیست؛ چه برای خود فرد مبتلا و چه برای دیگران در برابر او. حکمتهای امتحانات الهی متعدد است که عقل محدود بشر به آن احاطه نمییابد. زندگی انسان ابدی در دنیا نیست، بلکه دنیا حیاتی موقت و بسیار کوتاه است. زندگی جاودانه و بیپایان همان حیات آخرت و سرای جزا است.
نکته دیگر این است که ارزش انسان به شکل و رنگ او نیست، بلکه به اخلاق نیکو، پاکی کردار و درستی اعتقادات اوست.
در حدیثی آمده است:
حضرت موسی (علیهالسلام) از خداوند خواست که ولیای از اولیائش را در شهری به او معرفی کند. خداوند به او وحی کرد: آن مرد همان نابینا و ناتوانی است که چند عضو بدنش معیوب است. موسی (ع) از او پرسید: آیا از خداوند راضی هستی؟ آن مرد پاسخ داد: بلی، اگر میان من و پروردگارم خصوصیتی نبود، مرا به این ابتلاء ویژه گرفتار نمیکرد.
این سخن سبب شد تا میان آن مرد و پروردگارش محبتی ویژه پدید آید.
1- اگر این کار صرفاً شکل و قالب تحقیق را ترمیم کند و تنها در حد تنظیم و چارچوب باشد، ضرری به حقیقت نمیزند.
2- اما اگر نوشتن محتوای تحقیق و نسبت دادن آن به دانشجو باشد:
• اگر دانشجو بهخوبی محتوای تحقیق را درک و هضم کرده باشد، از جهت سطح علمی وجهی دارد.
• ولی اگر دانشجو محتوای تحقیق را درک نکند، نسبت دادن آن به او دروغ و نوعی فریب است.
۱- اقسام اسلام در فتاوای علما در ابواب فقهی و نيز در نصوص ادله، گاهی به نُه قسم میرسد.
۲- از جمله آن اقسام «اسلام ظاهری» است كه حتی شامل منافقان میشود، همانها كه پيامبر ص و قرآن بر آنان حكم به اسلام ظاهری كردند، با اينكه قرآن گواهی میدهد كه آنان در شهادت به اسلام دروغ میگفتند.
۳- يعنی اسلام واقعی از آنان نفی میشود، گرچه بر آنان اسلام ظاهری بار میگردد و خون و مال و عرضشان محفوظ میشود و آثار اسلام به ظاهر بر آنان مترتب میگردد.
۴- اما اسلام واقعی كه ملازم با ايمان است از آنان نفی میشود؛ همانگونه كه درباره برخی اعراب فرمود: برای آنان اسلام ظاهری ثابت است، ولی هنوز ايمان در دلشان وارد نشده است.
۵- بر اساس آيه شريفه: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا» خداوند رضايت خويش به شهادتين را مشروط كرد به آنكه با شهادت سوم (ولايت اميرالمؤمنين ع) همراه باشد كه در روز غدير اعلام شد. پس بدون شهادت سوم، خداوند دو شهادت را اسلام برای بندگان نمیپسندد.
۶- دلالت اين آيه بر لزوم اقتران شهادت سوم با دو شهادت، در حدّ ضرورت است؛ چنانكه سيد خوئی قدس سره در شرح «عروة الوثقى» در بحث اذان از كتاب الصلاة بر آن تصريح كرده است.
۱- این عملیات میتواند در چند صورت تحقق یابد و هر صورت آثار متفاوتی دارد.
صورت اول: صرفاً نوعی تبانی و توافق میان دو طرف باشد بدون تعهّد و التزام. در این صورت مشتری اختیار دارد بعد از خرید بانک کالا را بخرد یا نخرد.
• در این صورت اشکالی ندارد.
• بله، در این حالت مشتری اگر از خرید منصرف شود ضامن هزینههای خرید نیست.
• همچنین اگر بانک کالا را به قیمتی کمتر بفروشد، مشتری ضامن زیان نخواهد بود.
صورت دوم: خرید به عوض کلی از مشتری باشد، یعنی مشتری تعهّد کند کالایی را بالاتر از قیمت بازار بخرد و سپس بانک کالا را از بازار خریداری کند.
• این صورت تنها در کالای کلی ممکن است نه در کالای جزئی و مشخص مانند ملک معین یا خودرو یا دستگاه خاص.
• در این صورت مشتری نمیتواند از خرید تخلّف کند و ناچار باید ثمن را بپردازد.
صورت سوم: بین مشتری و بانک صلح و قرارداد بسته شود؛ بانک متعهّد خرید شود و مشتری متعهّد خرید با قیمت بالاتر گردد. همچنین شرط کنند که در صورت تخلّف مشتری، مبلغی بهعنوان جریمه بپردازد تا بانک حق فسخ صلح را داشته باشد در برابر الزام مشتری به خرید دوم و جریمه در مقابل اخذ حق فسخ باشد.
• در این مقدار اشکالی وجود ندارد.
نتیجه: این معامله میتواند در چند صورت تحقق یابد؛ لذا باید به نحوۀ تنظیم و صیاغت قرارداد میان دو طرف توجه شود.
۱- لازم است معیار و میزان صحیح را از سقیم در استدلال بهخوبی بشناسی.
۲- امّا تردید و انسداد معیار و میزان در تشخیص صحیح از سقیم در دلیل و استدلال، سفسطه و وسواس و نوعی بیماری در قوّهٔ فکر است.
۳- فرض بر این است که سبب شک، تردید در این است که آیا این ادلّه یقین و علم میآورند یا نه. بنابراین ادعای شک در حقیقت نوعی جستوجو و طلب علم و یقین است؛ پس ناگزیر باید معیاری برای علم و یقین در استدلال و دلیل وجود داشته باشد.
۴- در این صورت، حبس کردن فکر و نفس در دایرهٔ شک و بیرون نیامدن از آن به میدان علم و یقین، روش علمی نیست، بلکه روشی برای تثبیت وسواس و سفسطه است.
۵- افزون بر این، اگر تو به معیار و میزان علم و یقین دست نیافتهای، چگونه بر اساس شک، یقین به الحاد و ترک نماز پیدا کردهای؟ این خود تناقض است.
۶- نتیجه آنکه باید معیار و ضابطهٔ یقین و علم را بشناسی و نگذاری اضطراب و ناتوانی، شک را بر فکر و جانت مسلّط کند، بلکه باید بر اصرار بر تحقیق و پژوهش علمی پایدار باشی.
۷- ما مجموعهای شامل چهل جلسه دربارهٔ ضرورت دین و انگیزههای الحاد در دسترس داریم که میتوانی از آنها بهره ببری.
۱- هنگام کاشت و پیوند تخمدان و اتصال آن به بدن و رحم زن، آن عضو جزئی از بدن او میشود؛ همانگونه که در مورد کلیه، قلب یا اعضای ظاهری همچون دست و چشم اتفاق میافتد.
۲- بلی، اتصال و پیوند از طریق جریان خون و رگها با عضو صورت میگیرد و اینکه ژنهای آن از اهداکننده است مانع از پیوند و اتحاد عضو با بدن گیرنده نمیشود؛ همانند سایر اعضای پیوندی.
۳- البته از نظر نسب، احتیاط ترک نشود؛ به این معنا که کودک متولدشده از آن تلقیح، هم به صاحب اصلی تخمدان و تخمک منسوب باشد و هم به همسر (گیرندهٔ پیوند) بهعنوان مادر، و البته به شوهر بهعنوان پدر.
۴- بلی، عمل اهدای تخمدان از سوی زن اهداکننده از جهت تکلیفی اشکال دارد؛ زیرا موجب نقص در بدن او میشود و چنین کاری برای او جایز نیست.
۵- امّا اگر پیوند صورت گرفت و تخمدان در بدن همسر کاشته و با بدن او یکی شد، آنگاه تلقیح نطفهٔ شوهر با آن تخمکها اشکالی ندارد.
۱- پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله از همان روزهای آغازین اسلام، وصیت به امیرالمؤمنین علیهالسلام را ترک نکرد؛ چنانکه در واقعه «حدیث دار» هنگام نزول آیهی شریفه:
﴿وَأَنذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ * وَرَهْطَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ﴾، این حقیقت روشن شد.
۲- نصب الهی و نبویِ امیرالمؤمنین علیهالسلام در سلسلهای از آیاتِ بسیاری از سورهها ادامه یافت، که بر امامت آن حضرت دلالت دارد.
۳- در واقعه «غدیر خم» وصیت پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله نسبت به امیرالمؤمنین علیهالسلام به درجهای از صراحت رسید که دیگر هیچ عذری—even برای جاهلان و معاندان— باقی نگذاشت و برای همهی امت بیعت گرفته شد.
۴- حاشا از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله که اصل سوم دین (امامت) را کتمان کند. آنچه در روایات فریقین آمده مبنی بر اینکه پیامبر ص برخی از مقامات عالی امیرالمؤمنین علیهالسلام را کتمان فرمود، به جهت ضعف عقول و ناتوانی عموم—even خواص— از تحمل آن مقامات بود، تا مبادا گرفتار غلوّ و الوهیتپنداری شوند؛ همانگونه که نصاری در مورد حضرت عیسی علیهالسلام لغزیدند.
1. واژهی «فراموشی» در زبان به معنای بیتوجهی تا حد عدم رعایت آمده است، و در قرآن نیز مکرراً به کار رفته است:
﴿فَذوقوا بِما نَسيتُم لِقاءَ يَومِكُم هذا إِنّا نَسيناكُم وَذوقوا عَذابَ الخُلدِ بِما كُنتُم تَعمَلونَ﴾
نسبت دادن فراموشی به خداوند در اینگونه موارد، به معنای بیاعتنایی و عدم توجه او به کسانی است که در طاعت خداوند کوتاهی کردهاند.
2. اما دربارهی حضرت داوود علیهالسلام، موضوع از باب «ترک اولی» است؛ یعنی انجام کاری که از کار بهتر فروتر است، و این به تفاوت میان پیامبران در مراتب کمالات باز میگردد.
3. پیامبران، رسولان و اوصیاء، افزون بر عصمت، برگزیدگی و مراتب نوریشان، یکی از ابعاد شخصیتشان، برتری بشری آنها در اراده، انتخاب و دیگر ویژگیهای انسانی است. آنان در این بُعد نیز با یکدیگر تفاوتهایی دارند.
اقوی آن است که در هر دو فرض، ضمان مال ثابت است:
۱. بذل (بخشیدن یا صرف مال) در هر دو مورد، چه به عنوان هدیه باشد و چه صدقه، به شرطی ارتکازی مقید است.
۲. فرقی ندارد این شرط به صورت قید در عمل باشد یا به صورت التزام در ضمن آن.
۳. لازمهٔ این امر، ضمان مال بخشیدهشده است؛ زیرا تملیک یا بذل بهطور رایگان نبوده بلکه در مقابل عوض (شرط) صورت گرفته، پس با عدم تحقق آن عوض، باید غرامت داده شود.
۴. چه مال موقوف باشد (مانند فرض دوم)، چه هبهٔ معوضه (مانند فرض اول)، یا بذل مشروط به عوض باشد — در همۀ این موارد، ضمان ثابت است.
۱. ترک غسل جنابت موجب بطلان نماز، طواف حج و روزهٔ ماه رمضان و قضای آن میشود، حتی اگر از روی ناآگاهی نسبت به حکم باشد، در صورتی که تعمد در ترک غسل وجود داشته باشد.
۲. بله، هر غسلی که انجام شود (مانند غسل جمعه یا غسل دیگر) جایگزین غسل جنابت محسوب میشود، هرچند نیت غسل جنابت در آن نباشد.
۳. اما خروج مایع تنها در صورتی موجب جنابت میشود که همراه با تحریک شهوت و همراه با خروج با فشار (دفق) یا احساس سستی و بیحالی در بدن باشد.
١. روايات متعددی وارد شده است كه:
«ما مِنّا إلّا مَقتولٌ أو مَسمومٌ»؛
و اين تعبير حتی شامل شخص پيامبر اكرم ﷺ نيز میشود.
و در تعبير ديگری آمده است:
«ما من نبيٍّ ولا وصيٍّ إلّا مقتولٌ أو مسمومٌ».
عموم اين دو روايت، حضرت صاحبالزمان (عج) را نيز دربرمیگيرد، بلكه شامل امامان اهلبيت (ع) در دوران رجعت نيز میشود.
٢. اما اين پرسش پيش میآيد كه: چگونه قتل امامان با دولت ظهور و دولت رجعت آنان كه بر همه دولتها غالب است، سازگار خواهد بود؟
پاسخ اين است كه ميان غلبه دولت و سلطه الهی از يكسو، و بقای گروهها و تيمهای شرّ و فساد از سوی ديگر، منافاتی وجود ندارد.
زيرا هرچند دولت حق برپا میشود، اما وجود جماعتهای فاسد، شياطين جن و انس و در رأس آنان ابليس ادامه دارد.
گرچه ابليس كشته میشود، ولی طبق روايات، دوباره بازمیگردد (در رجعت اول و دوم و سوم).
اين جريان نيز تا نزديك پايان دولتهای رجعت اهلبيت (عليهمالسلام) ادامه خواهد داشت.
بله، ترقّی و تکامل در مراتب بهشت همواره وجود دارد؛ زیرا آیهی شریفهی
«لَهُمْ مَا يَشَاؤُونَ فِيهَا وَلَدَيْنَا مَزِيدٌ»
(ق/٣٥)
به صورت عام، شامل تکامل و ارتقاء درجات نیز میشود.
همچنین آیهی
«وَرِضْوَانٌ مِنَ اللَّهِ أَكْبَرُ»
(توبه/٧٢)
بیانگر آن است که میان مراتب کمال در بهشت تفاوت و ترقّی وجود دارد، و رضوان الهی بالاتر از نعمتهای مادی و محسوس است.
در بهشت، گرچه شریعت و تکلیف به معنای دنیوی وجود ندارد، امّا دین و روح عبودیت همچنان جاری است، و مقتضای آن، حرکت در مسیر کمال و قرب بیشتر به خداوند است.
در برخی روایات نیز آمده است که برخی از اهل بهشت در «دریاهای نور» غوطهور میشوند، و پس از مدّتهای طولانی، از آن حالت بیرون میآیند،
در حالیکه احساس میکنند لحظهای بالاتر از همه نعمتهای بهشت را درک کردهاند.
بله، از شواهد متعدد استفاده میشود که کتاب فقه الرضا (عليه السلام) همان فتاوای علی بن بابویه قمی ـ پدر شیخ صدوق ـ است.
از جمله دلایل این انتساب آن است که فتاوایی که شیخ صدوق در کتاب من لا یحضره الفقیه و سایر آثار خود از پدرش نقل کرده، با مطالب مندرج در فقه الرضا (ع) تطابق فراوان دارد.
مرحوم میرزا حسین نوری در خاتمه مستدرک الوسائل این تطابق را به تفصیل بیان کرده و یادآور شده است که صاحب الحدائق و علامه بحرالعلوم نیز همین نظر را پذیرفتهاند.
افزون بر این، اخیراً نسخهای از کتاب «الشرائع» که در واقع مجموعه فتاوای علی بن بابویه (پدر صدوق) است، به چاپ رسیده و محتوای آن نیز با فقه الرضا (ع) کاملاً همخوانی دارد، هرچند این نسخه تنها ربع یا ثلث کتاب اصلی را دربر دارد و ناقص است.
۱. در مسئلهی خلق پول، معروض شد که زیادهبودنِ اعتبارِ ذمه بر توان مالیِ صاحبِ ذمه – خواه بانک باشد یا شرکت، یا هر شخصیت حقیقی یا حقوقی – امری باطل است و مشمول عنوان «أکل مال به باطل» و نیز پولشویی میگردد.
۲. بر این اساس، سودهایی که از این اعتبار باطل بهدست میآید نیز فاسد است و ملکیت شرعی برای صاحبان آن تحقق نمییابد.
۳. اموال عمومی بانکها، اعم از بانکهای اهلی (خصوصی) یا دولتی، از مصادیق اموال مجهولالمالک نیستند، بلکه در زمرهی بیتالمال عمومی محسوب میشوند.
۴. البته، آن بخش از اموالی که از طریق استثمارِ پولهای اعتباریِ باطل بهدست آمده است، ممکن است مجهولالمالک یا معلومالمالک باشد؛ اما اختلاط این بخش با اموال عمومی بانک موجب نمیشود که کلّ دارایی بانک در حکم اموال مجهولالمالک باشد، و ازاینرو، موجب لزومِ احتیاط در معاملات با بانک نخواهد بود.
١. قد عُرض في مسألة خلق المال أنّ زيادةَ الاعتبار في الذمّة على القدرة المالية لصاحب الذمّة – سواء أكان بنكاً أم شركةً أم أيّ جهةٍ حقوقية أو شخصيةٍ حقيقية – أمرٌ باطل، ويُعدّ من أكل المال بالباطل ومن غسل الأموال.
٢. وبناءً على ذلك، فإنّ الأرباح الحاصلة من هذا الاعتبار الباطل أيضاً فاسدة، ولا تتحقّق الملكية الشرعية لأصحابها.
٣. إنّ الأموال العامة للمصارف، سواء كانت أهلية (خاصة) أو حكومية، لا تُعدّ من الأموال المجهولة المالك، بل هي من بيت المال العام.
٤. نعم، الجزء من الأموال الناتج عن استثمار المال الاعتباري الباطل قد يكون مجهول المالك أو معلوم المالك، إلّا أنّ اختلاط هذا الجزء بالأموال العامة للمصرف لا يجعل جميع أموال المصرف مجهولة المالك، ولا يوجب الاحتياط في المعاملات مع البنك.
۱. ضابطهی وجوب خمس، صرف تحققِ سود و تملکِ آن نیست، بلکه شرطِ سوم نیز دارد، و آن این است که آن سود در مؤونه مصرف نشده باشد.
۲. بر این اساس، اگر کسی در سالی صد میلیون سرمایه داشته و خمس آن را پرداخته باشد و سرمایهاش هشتاد میلیون گردد، ولی در سال دوم با وجود سودهایی که به دست آورده، مجموع سرمایهاش از همان هشتاد میلیون فراتر نرود یا حتی به هفتاد و نه میلیون کاهش یابد ـ زیرا سودها در مؤونه مصرف شدهاند ـ و در سال سوم نیز همینگونه باشد، یعنی از هفتاد و نه میلیون بیشتر نشود یا به هفتاد و هشت میلیون برسد، با اینکه در همان سال نیز سودی داشته اما آن را صرف مؤونه کرده است، و این روند در سالهای بعد نیز ادامه یابد، در چنین وضعی موضوعِ خمس محقق نمیشود.
۳. علت آن این است که خمس تنها در سودی واجب است که ملکِ انسان باشد و در مؤونه مصرف نشده باشد.
۴. ضابطه در بقای سود و عدمِ صرف آن در مؤونه، افزایشِ مجموعِ سرمایه و سود نسبت به سرمایهی مُخمّسِ سال پیشینِ متصل است. پس اگر مجموع مال افزایش نیابد یا کمتر شود، بهطور قهری بقای سود منتفی است.
۵. بنابراین، اگر در مثال یادشده، در یکی از سالهای میانی، مجموع سرمایه از سال قبلِ آن بیشتر گردد، خمس تنها در مقدارِ این افزایش واجب خواهد بود.
۶. نتیجه آنکه، ملاک در وجوب خمس، افزایش سرمایه نسبت به سرمایهی مُخمّسِ سال قبل است؛ و اگر این افزایش در هیچ سالی رخ ندهد، حتی اگر این وضعیت تا پایان عمر مکلف ادامه یابد، خمس بر او واجب نخواهد بود.
۱. لازم است در مفادِ شهادتِ گواهانِ مدّعیِ وقفیت، تحقیق و بررسی دقیق صورت گیرد؛ بدین معنا که روشن شود آیا شهادت آنان ناشی از شهرتی متصل به زمان آغازِ وقف است، یا بر اساسِ نقل از گواهان پیشین، یا بر حسّ مستقیم و مشاهدهی شخصی است.
۲. همچنین باید در مفادِ شهادتِ گواهانِ منکرِ وقفیت تحقیق شود که آیا محتوای شهادت آنان همزمان با مفادِ شهادت گروه نخست است، و آیا ادعای آنان بر ملکِ طِلق بودن زمین از روی حسّ و مشاهده است یا نه.
۳. در صورت تعارض یا اجمالِ شهادتها، حکم بر مالکیتِ فروشنده به مقتضای یَد جاری میشود و معامله صحیح خواهد بود.
۴. اما اگر فرض شود که وقفیت زمین برای وقف دیگری ثابت گردد و درآمد آن باید در مورد خاصی صرف شود، در این صورت برای جمع میان حقّ وقف و حقّ مالکِ بنا، باید به اندازهی ارزش زمینِ وقفی، زمینی دیگر با همان ارزش خریداری شود تا آن زمین جدید وقف گردد، و در نتیجه خریدار، مالک زمینِ مورد معامله شود و سپس خریدار میتواند به فروشنده برای مطالبهی ارزش زمین مراجعه کند.
۱. گشودگی و ارتباط آزاد میان زنان و مردان بیگانه از طریق شبکههای اجتماعی اینترنتی، منشأ لغزشها و آسیبهای خطرناک فراوانی شده است، چنانکه در واقعیت زمانهی ما بهروشنی مشاهده میشود.
۲. آشنایی و ارتباط آزاد میان زن و مرد بیگانه، موجب از بین رفتن حیاء و حجاب معنوی میگردد و زمینهساز شکلگیری روابط حرام است. این کار در حقیقت نوعی پایین آوردن ارزش زن و قرار دادن او در معرض ابتذال است.
۳. برقراری هر نوع رابطه میان زن و مرد بیگانه، به قصد زمینهسازی برای هر مرتبهای از مراتب لذت جنسی یا گرایش غرامی، جایز نیست؛ حتی اگر این ارتباط تنها در قالب گفتوگوهای شوخطبعانه و سبک (رفث و سخنان ناپسند) یا از طریق لطافت و نرمی در گفتار، آهنگ تحریکآمیز صدا، یا واژههای دارای بار شهوانی و عاطفی باشد.
۱. بله، در قاضی شرط است که مرد باشد.
۲. البته، اگر زن از اهل تخصّص و خبرگی در زمینههای مرتبط با قضاوت باشد، میتواند در دستگاه قضایی بر اساس نوع تخصّص خود در بخشهای غیر از مقام قضاوت فعالیت و همکاری داشته باشد.
۳. همین حکم در مورد قوّهی اجراییه (دولت) نیز جاری است؛ یعنی زن میتواند بر حسب تخصّص خود در بخشهای اجرایی مشارکت کند.
۴. امّا در قوّهی مقنّنه (پارلمان)، زن میتواند بر اساس تخصّص و توان علمی خود عضویت و مشارکت داشته باشد.
در مورد فعالیتهای شرکت که در فرض سؤال مربوط به غیر زمین است، ارث بردن زن از آن، مورد اتفاق علمای امامیه است.
اما در خصوص املاک و زمینها، نظر اقوی نزد ما ـ مطابق با دیدگاه علمای قدیم ـ آن است که زنِ دارای فرزند از شوهر متوفایش از ترکه زمین نیز ارث میبرد، چه در کنار ارث او از سایر اموال باشد و چه بهتنهایی.
۱. پرهیز از اختلاط مکانی تا حد امکان مطلوب است.
۲. همچنین اختلاط غیرمکانی (مانند گفتوگو و تعامل) اگر بدون حجاب معنوی و اخلاقیِ بازدارنده از تحریک باشد، ناپسند است.
۳. ملاک، پرهیز از تحریک جنسی و تماس حواس پنجگانهی بدنی است؛ مانند ناز و لحن لطیف در صدا یا ارتباط دونفرهی خلوت.
۴. اما ارتباط عمومی ـ نه خصوصی ـ همراه با مانع اخلاقی اشکالی ندارد، چنانکه در سیرهی پیامبر (ص) و اهلبیت (ع) دیده میشود.
۱. باید میان تحریفِ اصطلاحی (که بطلان آن به اجماع مسلم است) و باب قرائتها (که جواز قرائت به آنها مورد اتفاق است) تفکیک کرد.
۲. همچنین باید میان باب قرائتها و قرائت حفص از عاصم که در مصحف چاپی عثمانی در بسیاری از کشورهای خاورمیانه رایج است، تفاوت نهاد؛ چرا که در شماری از کشورهای مغربی، مصحف با قرائت «ورش» یا دیگر قرائتها چاپ شده است.
۳. نیز باید میان متن رسم قرآنیِ متواتر و مصحفهای چاپشده با قرائت خاص فرق گذاشت.
۴. این سه مقام باید شناخته و از یکدیگر تمییز داده شوند؛ زیرا بسیاری میان آنها و متن متواتر قرآنیِ مصحف خلط کردهاند.
۵. روشن است که نسخههای قرآن که از قرن نخست هجری به ما رسیدهاند، غالباً در حاشیهی خود قرائتهای مشهور متعددی را ثبت داشتهاند.
۶. ولی در قرون بعدی، این قرائتها از حواشی قرآن حذف گردید و هر مجموعه از کشورهای اسلامی مصحف خود را با قرائتی واحد چاپ کردند؛ این امر موجب شد تا توهّم شود که همان قرائتِ چاپی، جزء متن متواتر قرآن است.
۷. بیشتر روایاتی که در منابع ما وارد شده، مربوط به قرائتها است نه تحریف به معنای مصطلح، چنانکه بسیاری گمان کردهاند.
۸. و نهی ائمه علیهمالسلام از قرائت غیر از آنچه مردم میخوانند، ظاهراً نه از جهت حرمت قرائتهای دیگر، بلکه برای رعایت انس و عادت مردم به قرائتی خاص و پرهیز از استیحاش آنان بوده است.
۹. همانگونه که امروز نیز بسیاری از مردم از شنیدن قرائتهای معروف دیگر جز قرائت حفص از عاصم احساس بیگانگی میکنند.
۱۰. نتیجه آنکه: خلط میان این اصطلاحات و مقامات سهگانه، حتی در میان بسیاری از پژوهشگران متخصص نیز رخ داده است، چه رسد به عموم مردم.
۱. مقصود آن است که نزد نواصب (دشمنان اهلبیت) از یاد کردن فضائل یا سیرهٔ آن دو بزرگوار علیهماالسلام، یا شاید از یاد کردن حق ایشان در ولایت و خلافت، خودداری شود، زیرا این امر ممکن است موجب تنش امنیتی و تحریک روحی در میان آنان گردد.
۲. بنابراین، توصیهٔ امام علیهالسلام راهنمایی به این معناست که در برخورد با آنان، از روش غیرمستقیم استفاده شود؛ یعنی به جای تصریح، با اشاره، کنایههای دور، برانگیختن وجدان، یا بیان حکمتها و سخنان زیبا و نغز اهلبیت علیهمالسلام آنان را جذب کرد. این روشی علمی و لطیف است.
۳. و این توصیه مطابق است با دستور قرآن کریم:
﴿اُدعُ إلى سبيلِ ربِّكَ بالحِكمةِ والموعظةِ الحسنةِ وجادِلهُم بالَّتي هي أحسن﴾
«با حكمت و پند نیكو به راه پروردگارت دعوت كن و با آنان به شیوهای كه بهتر است، مجادله نما.»
۱. ابرا در این مورد مشروط نبوده و از ایقاعات غیرقابل رجوع است.
۲. با این حال، تو نیکوکار و صاحب احسانی؛ «فمن یعمل مثقال ذرةٍ خیراً یره».
۳. و در پیشگاه خداوند، خصمان روبهرو خواهند شد: «یوم لا ینفع مال ولا بنون».
۴. بنابراین، بدی آنان در برابر احسان تو سبب افزونی پاداش و طول عمر و برکت برای تو خواهد بود.
۱. با گسترش آموزش مجازی و اینترنتی، بهویژه با ظهور هوش مصنوعی، معیار بینالمللی در کشورهای پیشرفته در زمینه پژوهشهای علمی دگرگون شده است.
۲. در نتیجه، ملاک دیگر خودِ پژوهشِ ارائهشده توسط دانشجو نیست، بلکه میزان توانایی او در فهم، تسلط و دفاع از پژوهش و نظریه مطرحشده است، چه آن نظریه ابتکار خودش باشد، چه محصول هوش مصنوعی.
۳. این معیار بر پایه مهارت و توان فنی خودِ پژوهشگر استوار است.
۴. همچنین در زمینه استخدام نیز معیار همین است؛ یعنی میزان رشد مهارتها، تواناییهای فنی، تجربهها و تمرینهای فرد، نه صرفاً مدرک رسمی ارائهشده.
۵. و این معیارها در واقعیت، از جنبه خلاقیت و نوآوری یا رسمیت مدرک، معتبرتر و حقیقیترند.
۱. در مورد وقفهایی غیر از مسجد، صحت وقف متوقف بر ابدی بودن مورد وقف نیست.
۲. در مورد مسجد نیز همینگونه است؛ چنانکه در وقف مسجد در زمینهای انفال نیز چنین است، زیرا مالکیت اینگونه زمینها در حکم حق سرقفلی است، چون ملک امام (عج) باقی میماند. با این حال، احیای زمین موجب ایجاد حق سلطنت بر آن میشود، نه مالکیت مطلق بر عین زمین، و با این وجود وقف آن حق جایز است.
۳. همچنین در زمینهای فتح عنوة (زمینهایی که با جنگ در اختیار مسلمانان قرار گرفتهاند)، مالکیتِ عین زمین برای افراد نیست بلکه ملک همهی مسلمانان است، ولی وقف آن از جهت حق سرقفلی جایز است، نه از جهت مالکیت مطلق بر رقبهی زمین.
۱. جدایی ایجاد نمیکند، چه بر مبنای هر دو دیدگاه در صحت جماعت. بنابر دیدگاه شیخ در المبسوط که ما نیز اخیراً همان را پذیرفتیم، ملاک، هیئت عرفی اتصال جماعت است، هرچند فاصله بیش از مقدار «مربض غنم» (تقریباً به اندازهی دو نفر) باشد.
۲. همچنین بر مبنای دیدگاه مشهور متأخرین نیز، جدا شدن یک نفر باعث انقطاع جماعت نمیشود.
۱. جدایی ایجاد نمیکند، چه بر مبنای هر دو دیدگاه در صحت جماعت. بنابر دیدگاه شیخ در المبسوط که ما نیز اخیراً همان را پذیرفتیم، ملاک، هیئت عرفی اتصال جماعت است، هرچند فاصله بیش از مقدار «مربض غنم» (تقریباً به اندازهی دو نفر) باشد.
۲. همچنین بر مبنای دیدگاه مشهور متأخرین نیز، جدا شدن یک نفر باعث انقطاع جماعت نمیشود.
در هر دو مورد:
۱. مسجد را نمیتوان با زمین دیگری جایگزین کرد، مگر اینکه مالکین سابق عنوان «مسجد بودن» را از آن مکان بهکلی محو کرده باشند. در این صورت جایز است زمینی دیگر بهعنوان عوض گرفته شود و آن را مسجد قرار دهند بهجای مسجدی که عنوان مسجدیت از آن زایل شده است.
۲. اما سایر موقوفات (غیر از مسجد) را میتوان با زمینهای دیگر جایگزین کرد، به شرطی که زمین عوضشده منفعت بیشتری در همان جهت وقف پیشین داشته باشد، در صورتی که زمین قبلی دیگر قابل استفاده و انتفاع نباشد (بهسبب انزوا و تعطیلی محل).
۱. این شرکتها خیالیاند، نه بازاریابی واقعی و نه شرکتهای حقیقی؛ بلکه هدف آنها گرفتن پول از شرکتکنندگان است. آنچه به اعضای قدیمیتر میدهند، تنها بخش اندکی از پولی است که از مجموع شرکتکنندگان فریبخورده جمعآوری میکنند.
۲. معاملات آنها میان دزدی از سرمایهی اعضا (پولشویی)، قمار، و معاملات ربوی قرار دارد.
۳. این شرکتهای خیالی با معاملات ارز دیجیتال تفاوت دارند، هرچند فضای کلی هر دو نوع بر پایهی سراب و توهم معاملات و فریب برای غارت اموال مشترکان و مشتریان استوار است
▫️۱. موضوعاتی که مستنبط هستند، یعنی احراز وجود آنها متوقف بر بررسی و تنقیح مقدمات استنباطی است؛ نظر فقیه در اینجا از سنخ فتوا است.
▫️۲. موضوعاتی که با قدرت و ولایت حاکم شرعی ارتباط دارند، زیرا متضمن جنبهی اجتماعی یا سیاسی عمومیاند؛ مانند مسئلهی هلال و جهاد یا موضعگیریهای اجتماعی دارای بُعد عمومی.
ولی این قسم متوقف بر پذیرش ولایت نیابتی فقیه از جانب امام علیهالسلام است؛ اما کسی که این ولایت را نمیپذیرد، چنین صلاحیتی را برای فقیه قائل نیست.
نظر فقیه در اینجا از سنخ حکم ولایی است نه فتوای اصطلاحی، هرچند گاهی بهصورت توسعهای «فتوا» نامیده میشود.
▫️۳. فصل خصومت میان متخاصمین بر اساس موازین قضایی؛ نظر فقیه در اینجا حکم قضایی است نه فتوا.
▫️۴. بله، گاهی ممکن است فصل نزاع با فتوای فقیه انجام گیرد؛ در این صورت نظر او فتوا است، نه حکم قضایی.
▫️۵. فصل نزاع در اختلافات عمومی، اجتماعی یا سیاسی؛ نظر فقیه در اینجا حکم سیاسی عام است نه حکم قضایی، و صدور آن متوقف بر قول به ولایت نیابتی فقیه از معصوم علیهالسلام است.
▫️۶. الزام به اتخاذ موضع در یکی از زمینههای عمومی (سیاسی، اقتصادی، امنیتی و…) نیز از سنخ حکم ولایی است نه فتوا، هرچند گاهی توسعهای «فتوا» نامیده میشود.
▫️۷. موارد پیشگفته از جهت ماهیت متفاوتاند، و الزام آنها نسبت به غیرمقلدان آن فقیه تفصیل دارد؛ بسته به اینکه از سنخ حکم باشند یا فتوا، و نیز بسته به اینکه بر پایهی موازین استدلالی صادر شده باشند یا نه.
١- بعد توثيق الوقفية لكل من المأتم والأرض الأخرى ووجود اليد الوقفية والتعاطي الوقفي معهما طيلة هذه المدة .
٢- فلا محالة تحمل الوثيقة المتأخرة من الأخوين على تأكيد الوقفية لا إنشاء وقفية مبتدأة .
٣- ولعلها بلحاظ تولية الوقف ذكرت في فريضة الإرث ، لان التولية تورث إن لم ينص في الوقفية على غير ذلك .
۱. با توجه به ثبت رسمی وقف برای هر دو مورد ـ مأتم و زمین دیگر ـ و استمرار تصرفات و فعالیتهای وقفی در طول این مدت،
۲. بیتردید سند متأخر مربوط به دو برادر، حمل بر تأیید وقفیت سابق میشود، نه بر ایجاد وقف جدید.
۳. و شاید به جهت تولیت وقف در فریضه ارث ذکر شده باشد، زیرا تولیت در صورتی که در وقفنامه به دیگری اختصاص داده نشده باشد، قابل ارث بردن است.
۱. فرمایش «كان في حال لا يدري…»
بر اساس نص قرآن، پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله فقط یک مرتبه و یک وجود نداشت، بلکه دارای عوالم و مراتب گوناگون بود.
﴿وَما كُنتَ بِجانِبِ الغَربِيّ﴾، ﴿وَما كُنتَ لَدَيهِمْ إذْ يُلْقُونَ أَقْلامَهُمْ﴾ و …
اینها اشاره به وجود جسمانی پیامبر دارد که در عامالفیل متولد شد.
۲. اما آیات:
﴿لِتَكونوا شُهَداءَ عَلَى النّاس وَيَكونَ الرَّسولُ عَلَيكُم شَهيدًا﴾
و
﴿وَيَومَ نَبعَثُ في كُلِّ أُمّةٍ شَهيدًا… وَجِئْنا بِكَ شَهيدًا عَلَى هؤُلاء﴾
بیانگر این است که پیامبر صلیاللهعلیهوآله شاهد بر همهٔ پیامبران و اوصیاء آنان است.
پس این وجودِ شاهدِ پیامبر وجودی روحانی و فراگیر بر ملکوت پیامبران و اوصیاء است.
۳. همچنین آیهٔ:
﴿إِنّا أَرسَلناكَ شاهِدًا وَمُبَشِّرًا وَنَذيرًا﴾
نخستین ارسال، ارسالِ شاهد بودن است که مربوط به وجود روحانی اوست؛ اما «مبشّر» و «نذیر» بودن برای وجود جسمانی زمینی اوست که در عامالفیل پدیدار شد.
۴. آیهٔ:
﴿ولَو جَعَلناهُ مَلَكًا لَجَعَلناهُ رَجُلًا﴾
اشاره به مرتبهٔ ملائکی پیامبر دارد که پیش از وجود جسمانی او بوده و سپس به صورت انسانی در عالم ماده ظاهر شده است.
۵. همچنین:
﴿قُل إنّما أنا بَشَرٌ مِثلُكُم يُوحى إليّ﴾
یعنی پیامبر هم دارای مرتبهٔ بشری است
و هم مرتبهٔ وحیانی و جوهری که شامل تمام طبقات وحی و ملکوت از کرسی و عرش تا عالم اسماء است.
۶. این عوالم و مراتب، هر یک شئون و احکام مخصوص خود را دارند و با یکدیگر متفاوتاند.
۷. پس نفی در «ما كنت…» مربوط به وجود روحانی او نیست،
و نه مربوط به مرتبهٔ وحیانی او.
۸. آیهٔ
﴿ما كنتَ تدري ما الكتاب ولا الإيمان﴾
مربوط به وجود جسمانی زمینی اوست، و حکم این مرتبه با مراتب بالاتر متفاوت است.
۹. همچنین آیهٔ:
﴿إن هو إلا وحيٌ يُوحى﴾
مرتبهای از پیامبر را بیان میکند که بالاتر از روحِ امری است.
۱۰. بلکه مقام «یس» و مقام حروف مقطعهٔ آغاز سُوَر، برتر از روح امری است؛ چنانکه قرآن و روح امری چون بارانی از آن مقامات غیبی بر مراتب پایینتر فرود میآیند.
۱۱. غلوّ یعنی بسندهکردن به مراتب غیبی پیامبر و نفی مراتب زمینی او.
و تقصیر یعنی نفی مراتب غیبی و بسندهکردن به مرتبهٔ بشری او.
۱۲. ازهمینروست که با وجود مرتبهٔ بشریاش، دربارهٔ او فرمودهاند:
او کرسی، عرش، اسم اعظم و مقام مستأثر نیز هست.
۱۳. همهٔ این مراتب برای پیامبر اکرم حقیقتاً ثابت است و احکام تکوینی هر مرتبه با مرتبهٔ دیگر تفاوت دارد.
🔹
۱. یک موردِ واحد ممکن است مجمع چند عنوان و چند قاعده باشد و همهٔ آنها بر آن صدق کند.
۲. همانگونه که صلاحیت و مشروعیتِ یک امر ممکن است از مجموع چند سبب بهصورت همزمان ناشی شود، و این هیچ منافاتی ندارد.
۳. اسباب و دلایلی که حضرت به آنها احتجاج فرمودند بیش از سه مورد است.
۴. شمارش اسباب و بیان وجوه متعدد، تأکیدی بر استحکام و قطعیتِ مطلب است.
۱. در صورتی که در صحن اصلی مطاف ـ ولو بهصورت پراکنده ـ طوافکننده وجود داشته باشد، طواف در طبقهٔ بالا جایز است.
۲. برای صحّت طواف با خودروهای برقی وجه قابل قبولی وجود دارد، ولی احتیاط آن است که فقط در صورت ضرورت انجام شود.
۳. برای صحّت استفادهٔ اختیاری از عربههای سعی نیز وجهی هست، اما احتیاط آن است که فقط در حالت اضطرار به آن اکتفا شود.
۱. در مورد شماری از فرزندان صلبی ائمه علیهمالسلام روایت شده که «بَدا لله» در امامت آنان واقع شد؛ مانند: محسن بن امیرالمؤمنین علیهالسلام، فرزند بزرگ امام حسین علیهالسلام، اسماعیل بن امام صادق علیهالسلام، محمد بن امام هادی علیهالسلام، و حتی در مورد ابراهیم فرزند پیامبر صلیاللهعلیهوآله آمده که اگر زنده میماند پیامبر میشد، با اینکه پس از پیامبر، پیامبری نیست. و نیز همینگونه دربارهٔ دیگر فرزندان ایشان از نسل مستقیمشان نقل شده است.
۲. این متون با روایات قطعیِ متواتر که عدد و نام و شخصیت دوازده امام را با صراحت تعیین میکند، هیچ تعارضی ندارد؛ زیرا آن دسته روایات در مقام بیان «قابلیت» و «اهلیت» برخی از فرزندان ائمه برای مقام امامت هستند، هرچند در رتبهٔ دوازده امام قرار نگیرند. میتوان آنان را «در مرتبهٔ پس از ائمهٔ دوازدهگانه» تعبیر کرد.
۳. در زیارت امیرالمؤمنین علیهالسلام تعبیر «الأئمة المستودَعین» در برابر «الأئمة الراشدین» وارد شده است؛ و این شاید شبیه تعبیر «ایمان مستعار» در مقابل «ایمان مستقر» باشد.
۴. محبّت امام کاظم علیهالسلام نسبت به امام شدن قاسم، نظایر فراوانی دارد؛ مانند محبّت امام صادق علیهالسلام به امامت اسماعیل. این امور به معنای مخالفت با مشیت الهی نیست، بلکه ناظر به بیان قابلیتها و زمینههای موجود در آنان است.
۵. ارادهٔ امام صادق و امام کاظم علیهماالسلام تجلی و ظهور ارادهٔ الهی است؛ و بیان «تعدد ارادهٔ الهی» همانند آن چیزی است که در «بداء تکوینی» رخ میدهد. مثلاً برای مرگ شخصی اجلی مقدّر میشود، اما او صدقه میدهد یا صلهٔ رحم میکند و خداوند عمرش را به ارادهای حاکم بر ارادهٔ پیشین طولانی میکند. این امر برای نشان دادن توازن مقتضیات و غلبهٔ مقتضی قویتر است؛ از این رو دربارهٔ آنان آمده که «بدا لله» در امامتشان.
۶. همچنین همانند روایاتی که میگویند برای یک شخص چند اجل مقدر است؛ آیا این موجب تزاحم یا تنافی در مشیت و ارادهٔ الهی میشود؟ هرگز. بلکه بیانگر تزاحم یا تعادل مقتضیات و تقدّم مقتضی قویتر است.
۱. مقصود از عرضه، عرضه کردن بر محکمات قرآن است.
۲. معیار کلی این است که متشابهاتِ روایات و متشابهاتِ آیات بر مجموعهٔ محکمات قرآن و محکمات سنت پیامبر صلیاللهعلیهوآله و اهلبیت علیهمالسلام عرضه شود.
۳. معیار بزرگتر آن است که متشابهاتِ آیات، متشابهاتِ روایات، متشابهاتِ حکم عقلی و متشابهاتِ وجدان همگی بر مجموعهٔ محکمات کتاب، سنت، عقل و فطرت عرضه گردند.
۴. بلی، در نسبت میان قرآن و حدیث یک «ساختار در ظهور» وجود دارد؛ همانگونه که آیات قرآن برای یکدیگر قرینهاند و روایات نیز برای یکدیگر قرینهاند، نسبت میان آیات و روایات نیز چنین است و ظهور آنها با هم سنجیده میشود.
۵. بلی، بیشتر روایات برای تبیین ظاهر آیات آمدهاند، نه برای تأویل آنها؛ چنانکه گروهی از بزرگان علمای امامیه نیز بر همین باورند.
۶. هرچند بسیاری از علما در علوم دینی با روایات چنان برخورد میکنند که گویا تأویلی هستند نه در مقام توضیح و تقویت ظهور آیات؛ اما نظر صحیح و استوار همان دیدگاه نخست است.
۱. عرضه، تنها بر محکمات قرآن است.
۲. معیار عمومی آن است که متشابهات روایات و متشابهات آیات بر مجموعهٔ محکمات قرآن و محکمات سنّت پیامبر صلیاللهعلیهوآله و اهلبیت علیهمالسلام عرضه شود.
۳. معیار بزرگتر آن است که متشابهات آیات، متشابهات روایات، متشابهات احکام عقلی و متشابهات وجدان بر مجموعهٔ محکمات کتاب، سنت، عقل و فطرت عرضه گردد.
۴. بلی، میان «دو ثقل» ـ قرآن و حدیث ـ یک ساختار واحد در ظهور وجود دارد؛ یعنی همانگونه که آیات قرآن برای یکدیگر قرینهاند و روایات نیز برای هم قرینهاند، نسبت میان آیات و روایات نیز چنین است و ظهور آنها سنخیت و همآهنگی دارد.
۵. بلی، بیشتر روایات برای تبیین و توضیح ظاهر آیات آمدهاند، نه برای تأویل آنها؛ چنانکه گروهی از بزرگان علمای امامیه نیز بر این باورند.
۶. هرچند بسیاری از علما در علوم دینی با روایات به گونهای رفتار میکنند که گویا روایات جنبهٔ تأویلی دارند نه اینکه در مقام توضیح ظهور آیات باشند، اما نظر درست و استوار همان قول نخست است.
۱. چگونه میتوان گفت ائمه علیهمالسلام آن را نمیگفتند، در حالی که امام باقر و امام صادق علیهماالسلام در دو روایت صحیح حلبی دستور به گفتن نام ائمه در نماز دادهاند؟
۲. چگونه ممکن است ائمه علیهمالسلام در نماز شهادت ثالثه را نگویند، در حالی که قرآن – طبق بيان علما دلالت دارد بالضرورة در آيات اكمال الدين – در کنار شهادتین، ولایت را نیز لازم دانسته است؟
آیا ائمه علیهمالسلام میتوانند برخلاف دستور قرآن عمل کنند؟
۳. چگونه یک صحابیِ پیامبر صلیاللهعلیهوآله شهادت ثالثه را در نماز میگفته باشد، ولی ائمه علیهمالسلام آن را نگویند؟
۴. کتاب تکلیف شلمغانی و کتاب شرایع ابن بابویه متضمن يك روايتي که به دستور خود ائمه علیهمالسلام به گفتن شهادت ثالثه در تشهد نماز تصریح دارند؛
پس چگونه ممکن است خود ائمه علیهمالسلام آن را نیاورده باشند؟
۵. در روایت صحیح فضل بن شاذان از امام رضا علیهالسلام آمده است که:
تشهد اذان همان تشهد داخل نماز است.
اگر چنین باشد، با توجه به اینکه شیخ صدوق در «من لا یحضره الفقیه» سه طايفه از روايات شهادت ثالثه در اذان آورده و شیخ طوسی نیز در «مبسوط» و «تهذیب» به آن اشاره کرده،
پس چگونه میتوان گفت امام رضا علیهالسلام و سایر ائمه علیهمالسلام در تشهد نماز شهادت ثالثه را نمیگفتهاند؟
۱. بنا بر فرمایش علامه بحرالعلوم در ارجوزه فقهیِ ایشان، در بحث شهادت ثالثه در تشهد و اذان، از زمان نزول آیات غدیر در سوره مائده، ایشان ادعای ضرورت و وجوب جزئیت شهادت ثالثه در هر تشهد – چه تشهد اذان و چه تشهد نماز – نمودهاند.
۲. سید مرتضی، شاگرد شیخ مفید و استاد شیخ طوسی، در یکی از پاسخهای استفتائات خود در کتاب رسائل تصریح میکند که:
از زمان پیامبر صلیاللهعلیهوآله، هنگامی که صلوات فرستادن در تشهد نماز به ضرورة مذاهب اسلامی تشریع شد، شهادت ثالثه نیز در تشهد نماز واجب شده است.
۳. در عده از کتابهای علمِ تراجمِ صحابه که اهلسنت نوشتهاند، در شرح حال صحابیای به نام کُدَیر ضَبّی نقل کردهاند که او در تشهد نماز شهادت ثالثه را نیز میگفته است.
۴. در کتابِ حَلَبی – که مؤلف آن از شاگردان امام باقر و امام صادق علیهماالسلام است – دو روایت صحیح از امامین ذکر شده که در آنها امام علیهالسلام دستور به گفتن نام ائمه در نماز فرمودهاند.
۵. در کتاب تکلیف شَلمَغانی – که رساله عملیه دوران غیبت بوده غالب شیعیان زمانش از آن تقلید میکردهاند – شهادت ثالثه را جزء تشهد نماز نوشته است.
۶. همچنین در رسالهی عملیه علی بن بابویه (پدر شیخ صدوق) با عنوان شرائع، چنین حکمی آمده است.
۷. کتاب حلبی از زمان امام باقر و امام صادق علیهماالسلام مورد عمل شیعیان بوده و این سیره تا زمان سید مرتضی ادامه یافت. سید نیز در رسائل خود اجازه استمرار عمل به این کتاب را صادر کرد.
دو رسالهی دیگر (تکلیف شلمغانی و شرائع ابن بابویه) نیز در دوران غیبت صغری – اواخر قرن سوم و اوایل قرن چهارم – مورد عمل عموم شیعیان بوده و این عمل تا زمان سید مرتضی ادامه داشته و توسط ایشان اجازه استمرار عمل به اين دو كتاب داده است.
۸. در کتاب مراسم سلار دیلمی نیز – که رساله عملیه و متعلق به شاگرد مفید و سید مرتضی است – همین حکم آمده و او از مراجع تقلید زمان خود بوده است.
۹. آیتالله خوئی در شرح عروه در بحث اذان میفرماید:
مطلوبیت شهادت ثالثه همراه شهادتین، از ضروریات آیات ولایت غدیر است.
۱۰. در دولت شیعی آلبویه (ایران، بغداد، موصل) و دولت حمدانیان (موصل تا حلب سوریه)، از نیمه قرن چهارم تا پایان قرن پنجم، تشهد نماز و اذان با شهادت ثالثه بهصورت علنی در مساجد انجام میشده است.
۱۱. همزمان با این دو دولت، در دولت فاطمیان (مصر) نیز – با آنکه اسماعیلی بودند – شهادت ثالثه در اذان و تشهد نماز گفته میشده است.
۱۲. دولت آلبویه در فتاوا زیر نظر مرحوم صدوق عمل میکرد. همچنین در بغداد، مرحوم شیخ مفید و استادش ابنقولویه – که هر دو مرجع اعلى شیعه بودند – و سپس سید مرتضی و بعد از آن شیخ طوسی، همگی بر این روش بودند.
۱۳. شیعیان بغداد در برابر نواصب برای حفظ شهادت ثالثه سالها مقاومت کردند. بسیاری از مورخان اهلسنت نوشتهاند که این درگیریها حدود ۲۵۰ سال ادامه داشته و شیعیان در راه آن جان و مال فراوان فدا کردند.
۱۴. شدت فتنهها به حدی بود که شیخ مفید دو یا سه بار از بغداد تبعید شد، و نیز سید مرتضی با وجود آنکه مرجع اعلى شیعه بود، هرگز از شهادت ثالثه عقبنشینی نکردند.
پس از آنها نیز شیخ طوسی در مرجعیت خود عقب ننشست، تا آنکه در سال ۴۴۴ هجری دشمنان ناصبی، حرم امام کاظم و امام جواد علیهماالسلام را آتش زدند و تخریب کردند، اما باز هم شیخ طوسی از این امر کوتاه نیامد.
۱. چگونه میتوان گفت ائمه علیهمالسلام آن را نمیگفتند، در حالی که امام باقر و امام صادق علیهماالسلام در دو روایت صحیح حلبی دستور به گفتن نام ائمه در نماز دادهاند؟
۲. چگونه ممکن است ائمه علیهمالسلام در نماز شهادت ثالثه را نگویند، در حالی که قرآن – طبق بيان علما دلالت دارد بالضرورة در آيات اكمال الدين – در کنار شهادتین، ولایت را نیز لازم دانسته است؟
آیا ائمه علیهمالسلام میتوانند برخلاف دستور قرآن عمل کنند؟
۳. چگونه یک صحابیِ پیامبر صلیاللهعلیهوآله شهادت ثالثه را در نماز میگفته باشد، ولی ائمه علیهمالسلام آن را نگویند؟
۴. کتاب تکلیف شلمغانی و کتاب شرایع ابن بابویه متضمن يك روايتي که به دستور خود ائمه علیهمالسلام به گفتن شهادت ثالثه در تشهد نماز تصریح دارند؛
پس چگونه ممکن است خود ائمه علیهمالسلام آن را نیاورده باشند؟
۵. در روایت صحیح فضل بن شاذان از امام رضا علیهالسلام آمده است که:
تشهد اذان همان تشهد داخل نماز است.
اگر چنین باشد، با توجه به اینکه شیخ صدوق در «من لا یحضره الفقیه» سه طايفه از روايات شهادت ثالثه در اذان آورده و شیخ طوسی نیز در «مبسوط» و «تهذیب» به آن اشاره کرده،
پس چگونه میتوان گفت امام رضا علیهالسلام و سایر ائمه علیهمالسلام در تشهد نماز شهادت ثالثه را نمیگفتهاند؟
۱. در توصیف «مصحف فاطمه(س)» از امام باقر(ع) چنین وارد شده است:
«… و در آن علمِ قرآن همانگونه که نازل شده، و علم تورات همانگونه که نازل شده، و علم انجیل، و زبور …»
این نشان میدهد که حضرت زهرا(س) بهرهای عظیم از علم الهی و معارف کتابهای آسمانی داشتهاند.
۲. با اینکه آنچه در مصحف حضرت زهرا(س) آمده تنها بخش اندکی از آن علوم است، اما نصوص مستفیضی وجود دارد که علم گسترده حضرت را اثبات میکند و عالمان امامیه این روایات را پذیرفتهاند. بنابراین، تطبیق روایت «یبعث» بر حضرت زهرا(س) از باب اینکه ایشان یکی از مظاهر علم الهی در اهلبیتاند، مانعی ندارد.
۳. روایت مشهور «ما منّا إلّا مقتول أو مسموم» (هیچیک از ما نیست مگر آنکه کشته یا مسموم شود) شامل حضرت زهرا(س) نیز میشود؛ بهویژه با توجّه به حدیث نبویِ مستفیض میان دو گروه درباره اصحاب کساء که فرمود:
«إِنَّكُمْ قَتْلَى وَمَصارِعُكُمْ شَتّى»
(شما کشته خواهید شد و شهادتتان گوناگون است)،
که شاهدی بر عموم این حکم است.
اما روایت خاصی که تصریح کند شهادت حضرت زهرا(س) به وسیلهٔ تازیانه و از طریق سمّ بوده، در منابع معتبر به این شکل نیامده است؛ بلکه اصلِ شهادت و مظلومیت آن حضرت قطعی و ثابت است و کیفیت تفصیلی آن در نقلها متفاوت است.
۱. اگر سخن دربارهی سایر پیامبران و اوصیا باشد، از دلایل موجود برنمیآید که آنان در همهی علوم و فنون بر تمام مردم زمان خود برتری مطلق داشته باشند.
۲. اما دربارهی پیامبر اکرم(ص) و اوصیای ایشان، برتری مطلق در همهی شؤون نسبت به همهی رعیت با دلایل فراوان قرآنی و روایی ثابت است، و اکنون مجال بیان تفصیلی آنها نیست.
۳. اهلسُنّت بر این باورند که پیامبر(ص) علوم مربوط به زندگی دنیوی را نمیدانسته است، در حالی که قرآن کریم و روایات مستفیض و متواتر بر احاطهی کامل پیامبر(ص) و اوصیای ایشان بر همهی علوم دلالت دارد، و هیچکس از خلق در هیچ دانشی بر آنان پیشی نمیگیرد.
۱. اصل اولیه هرچند اقتضا دارد که عقد واقع نشده باشد.
۲. اما با این حال ثابت نمیشود که فرزند حرامزاده یا ناشی از زنا است؛
و لذا در مسئلهٔ استیلاد (انتساب فرزند) و اصالةالصحة، جانب کسی معتبر است که مدعی مشروعیت است، نه مدعی حرمت.
۳. بنابراین، قولِ مرد که مدعی صحت و مشروعیت رابطه است پذیرفته میشود،
و سخن زن پذیرفته نیست، بهویژه با توجه به اینکه مرد احکام را میداند و او تازهمسلمان است.
۱. اگر شوهرِ متوفی پس از طلاق سوم دوباره با او ازدواج کرده و خود به احکام شرعی آگاه بوده، باید عمل او را حمل بر صحت کرد؛ یعنی یا «محلِّل» وجود داشته، یا طلاق اول و دوم صوری بودهاند.
– بنابراین همسر، مستحق ارث است.
– ادعای ورثه مبنی بر بطلان ازدواج نیاز به دلیل دارد.
۲. اصل با زن است؛ و ورثه مدعی بطلان هستند، و ادعای آنان خلاف اصل میباشد.
۳. مهم آن است که ازدواج با مرد متوفی بر اساس «اصالةالصحة» حمل بر صحت میشود، و ورثه ادعای بطلان دارند، اما دلیلی بر بطلان در دست ندارند.
۱- با تأمل در شرایط و اوضاع مهاجمان و هماهنگی آنان با احزاب کودتاگر روشن میشود که هدف آنان فقط غصب خلافت نبود.
۲- بلکه هدفی بزرگتر داشتند: تکذیب نبوتِ پیامبرِ اکرم صلیاللهعلیهوآله.
۳- آنان قصد داشتند امیرالمؤمنین علیهالسلام را به مقابلهٔ مسلحانه بکشانند؛ همانگونه که ابوسفیان چنین پیشنهادی را مطرح کرد.
در روایت آمده است که ابوسفیان نزد درِ خانهٔ رسول خدا آمد و علی و عباس سرگرم رسیدگی به امر پیامبر بودند. او با صدای بلند اشعار تحریکآمیز خواند:
«بنیهاشم، نگذارید مردم بر شما طمع کنند،
بهویژه تَیم و عَدی؛
امر خلافت مخصوص شماست،
و جز ابوالحسن علی سزاوار آن نیست.
ای ابوالحسن، آن را محکم در دست گیر،
که تو شایستهٔ این مقام هستی.»
سپس فریاد زد:
«ای بنیهاشم! ای بنیعبد مناف! راضی شدهاید که ابوفُصَیلِ پستْ بر شما حکومت کند؟
اگر بخواهید، مدینه را از سوار و پیاده پر میکنم!»
امیرالمؤمنین علیهالسلام فرمود:
«برگرد ای ابوسفیان! به خدا قسم تو خیر اسلام را نمیخواهی. همیشه در کمین اسلام و اهل آن بودهای. اکنون ما سرگرم پیامبر خداییم. هر کس در گرو اعمال خویش است و به آنچه کرده، گرفتار خواهد شد.»
ابوسفیان سپس نزد بنیامیه رفت و آنان را برانگیخت، اما برنخاستند و فتنهای بزرگ درگرفت.
۴- پس هدف اصلی مهاجمان ضربهزدن به اصل نبوت و حقیقت دین بود؛ زیرا اگر بین بنیهاشم و طرف مقابل جنگ مسلحانه درمیگرفت، افکار عمومی میپنداشتند که ادعای پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله الهی نیست و بنیهاشم اهل قدرتطلبیاند، نه رسالت.
۵- از همین رو امیرالمؤمنین علیهالسلام به حضرت زهرا علیهاالسلام اشاره فرمود که اگر او شمشیر بکشد و مقابله کند، مردم در صدق دعوت پیامبر هاشمی شک خواهند کرد و آن را به طلبِ قدرت نسبت خواهند داد.
۶- بله، اگر انصار همراهی میکردند و به میدان میآمدند، آنگاه قیام مسلحانه بر آنان واجب میشد و امیرالمؤمنین علیهالسلام نیز موظف به مقابلهٔ قهری بود.
۱- ولایت امام علیهالسلام از سوی خداوند متعال و با جعل الهی بر بندگان واجب شده است، نه با بیعت و التزام مردم؛ این معنا در منظومهٔ آیات قرآن کریم ثابت است.
۲- بیعت تنها برای تأکید و تعهد بیشتر نسبت به انجام این فریضه است؛ مانند نذر کردن برای چیزی که خودْ در اصل واجب است، مثل نماز ظهر.
۳- این سخن امام علیهالسلام امتحانی برای بصیرت و معرفت اصحابش نسبت به مقام او بوده است.
۴- وجوب یاری و دفاع از امام علیهالسلام منحصر در این نیست که کمکْ موجب نجات امام شود؛ بلکه واجب شامل جهادِ مواسات نیز میشود. یعنی مجاهدْ خود را در معرض همان ابتلائاتی قرار دهد که امام مبتلا میشود؛ چنانکه حضرت ابوالفضل علیهالسلام بهعنوان مواسات با برادرش امام حسین علیهالسلام آب ننوشید.
۵- این نوع یاری، مرتبهای از وجوب نصرت امام است و همان وجوبِ جهادِ مواسات میباشد که مرتبهاش از جهاد دفاع بالاتر است؛ بلکه در بیشتر حالات واقعهٔ کربلا، جهاد قابل تفسیر نیست مگر به عنوان جهادِ مواسات نه جهاد دفاع.
۶- همچنین در حکمِ حرمتِ فرار از برابر دشمن نیز در بسیاری از موارد، مسئله از باب جهاد دفاع یا جهاد ابتدایی (جهاد دعوت) نیست؛ بلکه از باب جهاد مواسات است؛ همچنان که حالِ شهادت جعفر طیار علیهالسلام نیز چنین بود.
۱- بله، او از دو جهت حق ماندن در خانه را دارد:
۲- از جهت سهم فرزندش در ارث، و از آنجا که مصلحت فرزند در این است که مادرش نزد او باقی بماند.
۳- از جهت دیگر، او از دیوارها و بنای خانه ارث میبرد، هرچند طبق نظر مشهور از زمین ارث نمیبرد.
۴- اما بر اساس قول دیگری که گروهی از قدما به آن قائلاند و ما نیز آن را پذیرفتهایم، اگر همسر از شوهر متوفی فرزند داشته باشد، از زمین نیز ارث میبرد؛ چنانکه در فرض سؤال چنین است.
لذتبردن جنسی از نگاه به غیرِ همسر ـ چه از طریق تصاویر کارتونی و چه هر چیز دیگر ـ جایز نیست، حتی اگر به استمناء یا محرّم دیگری منتهی نشود.
امّا در مورد کمک به استمتاع: بیشترین اثر، پاکداشتن نگاه از غیرِ همسر است؛ زیرا این کار شهوت را از دیگران بازداشته و جاذبه نسبت به حلیله، یعنی همسر، را شعلهور میسازد. این مضمون روایت وارد شده است و نزد اهل ریاضت روحی و اخلاقی تجربهشده و مورد پذیرش است.
همچنین انجام آداب مقاربت که در روایات ذکر شده، موجب استیفای کامل بهرهمندی جنسی میگردد.
۱. آیات از نظر درجه دلالت، همسطح و یکسان نیستند.
۲. همچنین دلالتها زوایای متعددی دارند و این زوایا از حیث وضوح دلالت، در یک مرتبه قرار ندارند.
۳. آیات از جهت دلالت، هرچه بیشتر مورد تدبر و تحلیل مکرر قرار گیرند و همراه با توجه به قرائن نوپدید قرآنی، یا رواییِ مستفیض، یا عقلی و با بررسی شبکههای معانی مرتبط با آیه باشند، با تداوم و گسترش تدبر، دلالتها روشنتر میگردد و پژوهشگرِ ممارس توانایی تبیین آنها برای دیگران را پیدا میکند.
۴. همچنین مراجعه به روایات آموزشی اهلبیت علیهمالسلام درباره ظرایف و خفاياي دلالتهای آیات، پژوهشگر را قادر میسازد که وضوح دلالتها را هرچه بیشتر درک کند.
۵. بهطور طبیعی، هرچه دلالتها آشکارتر شوند، روشن میگردد که به سوی قطعِ علمیِ عینی و سنجیده ارتقا مییابند؛ و آنچه برای برخی پژوهشگران بهصورت متشابه جلوه کرده، در حقیقت به سبب غفلت و پنهان ماندن قرائن بوده است که معنای واقعی بر آنان مشتبه شده است.
۶. از عوامل تشابه و قرار گرفتن آیاتِ در اصل محکم از حیث دلالت در شمار متشابهات، این است که اصحاب سقیفه امیرالمؤمنین علی علیهالسلام را از جمعآوری قرآن کنار گذاشتند، بلکه مصحفی را که او مطابق نزول قرآن گرد آورده بود، نپذیرفتند؛ با آنکه میدانستند پیامبر صلیاللهعلیهوآله فرمود: «علی با قرآن است و قرآن با علی». و چنین کاری در شأن و توان دیگر صحابه نبود.
آنان به کسانی تکیه کردند که احاطه علمی بر قرآن نداشتند، از بیم آنکه حقایق قرآن آشکار شود؛ چراکه حقیقت قرآن همان عترت پیامبر، اهلبیت علیهمالسلام است.
۷. سید شریف مرتضی در کتاب الشافی به این نکته اشاره کرده است که میان این دو امر تعارضی وجود ندارد: از یک سو، اصول عقایدی همچون امامت بر یقینیات استوار است نه بر ظنیات، و از سوی دیگر، بهسبب ماشین تبلیغاتی سقیفه و شستوشوی مغزی آن ـ که در تقابل و مشاغبت با نور وحی عمل میکرد ـ تشابه بر آیات عارض شده است.
و در پاسخ میفرماید: یقین وابسته به اشخاص و میزان توان ادراک آنان نیست، بلکه وابسته به واقعیت عینیِ ساختار ظهور و بنای معانیِ مدلولِ برهانی است.
۱. فروش هرمی یا شبکهای خالی از این نیست که یا قمار باشد، یا قرض ربوی، و یا در نهایت به پولشویی و غارت اموال بینجامد.
۲. این نوع فروش هم توسط شرکتهای ناشناخته انجام میشود و هم توسط شرکتهای شناختهشده و بهظاهر واقعی.
۳. از آنجا که شرکتهای شناختهشده و واقعی ـ با وجود داشتن معاملات حقیقی و صحیح و برخورداری از اعتبار در بازار ـ برخلاف شرکتهای ناشناخته، از اعتماد بیشتری نزد سرمایهگذاران برخوردارند، همین امر باعث میشود برای گشودن باب فروش هرمی یا شبکهایِ باطل و جمعآوری اموال آنان مناسبتر باشند.
۱. میان مذاهب اسلامی در شرایط صحت عقد ازدواج اختلافی وجود ندارد، با این تفاوت که عامّه حضور دو شاهد را شرط صحت میدانند، در حالی که در مذهب اهلبیت علیهمالسلام این امر مستحب است.
۲. حاصل آنکه شیوه یا الگوهای متفاوتی برای اجرای عقد نکاح وجود ندارد، بلکه صورت و ماهیت آن در همه مذاهب یکی است.
۳. بله، اگر شوهرِ مؤمن از غلبه و حضور مذهب خود در فضای زندگی زناشویی عقبنشینی کند، این امر نشانهای است از اینکه ممکن است فرزندان بر مذهب اهلبیت علیهمالسلام تربیت نشوند.
حکم بهصورت تفصیلی چنین است:
۱. معیار در رحمت و ترحّم، صرف داشتن برخی اخلاق نیک یا انجام بعضی کارهای خیر برای نیازمندان نیست، بلکه لازم است شخص، حامی، همپیمان و یاریدهنده ظالمان نباشد.
۲. مشاهده میکنیم که مثلاً کمیته بینالمللی صلیب سرخ برخی از این امور را انجام میدهد، اما گاه از آنها در جهت افزایش ستم قدرتهای بزرگ و پوشاندن جنایات و کشتارهایی که در جنگها برای غارت ثروتها به راه میاندازند، بهرهبرداری میشود.
۳. بنابراین، موضعگیری سیاسی ـ اجتماعی انسان بر تمام اعمال نیک او اثر میگذارد؛ بهگونهای که همه آن اعمال در نهایت در خدمت هویتی قرار میگیرد که فرد حامل آن است.
و از همینرو در تعلیم قرآنی آمده است:
﴿ما كانَ لِلنَّبِيِّ وَالَّذينَ آمَنوا أَن يَستَغفِروا لِلمُشرِكينَ وَلَو كانوا أُولي قُربى مِن بَعدِ ما تَبَيَّنَ لَهُم أَنَّهُم أَصحابُ الجَحيمِ﴾
۴. بله، مستضعفان از همه ملتها و مذاهب حسابی جداگانه دارند و ممکن است اینگونه دعا درباره آنان صادق باشد:
«اللهم اغفر للذين تابوا واتبعوا سبيلك وقهم عذاب الجحيم».
۵. همچنین درباره کسی که وضعیت او از نظر ولای سیاسی ـ اجتماعی نامعلوم است، این دعا صدق میکند:
«اللهم ولّه ما تولّى واحشره مع من أحب».
۶. افزون بر این، قرآن کریم دستور داده است که از مستضعفان هر ملت و آیین و دینی حمایت شود و آنان از ستم ستمگران نجات داده شوند:
﴿وَما لَكُم لا تُقاتِلونَ في سَبيلِ اللَّهِ وَالمُستَضعَفينَ مِنَ الرِّجالِ وَالنِّساءِ وَالوِلدانِ الَّذينَ يَقولونَ رَبَّنا أَخرِجنا مِن هذِهِ القَريَةِ الظّالِمِ أَهلُها وَاجعَل لَنا مِن لَدُنكَ وَلِيًّا وَاجعَل لَنا مِن لَدُنكَ نَصيرًا﴾
⸻
پاسخ پرسش دوم:
۱. اگر بهطور مستقیم تماس بدن آنان ـ مانند دستها ـ با غذا و نوشیدنی معلوم نباشد و احتمال داده شود که در تهیه غذا و نوشیدنی و مواد آنها از ابزار و وسایل استفاده شده است، بنا بر طهارت گذاشته میشود.
۲. اما اگر معلوم باشد که غذا یا نوشیدنی با بدن و دستهای آنان تماس پیدا کرده است، باید از آن اجتناب شود.
۳. در صورت حرج، میتوان برای رفع نیاز از کنسروها و مانند آن استفاده کرد.
۱. صرفِ استعمال روغن مو یا چرب کردن پوست ـ هرچند به مقدار زیاد ـ مانع رسیدن آب نمیشود.
۲. بنابراین موجب بطلان وضو نمیگردد و نه موجب بطلان غسلِ ضمّی است، و نیز مانع از غسلِ فتحی در تطهیر پوست از خبث نمیباشد.
۳. بله، اگر روغن به صورت جامد و مانند یک لایهی عایق درآید، مانع از رسیدن آب خواهد بود و در این صورت تطهیر باطل میشود.
۱. بعید نیست که در صورتی که به قصد دعا و بهعنوان اقتباس از قرآن باشد ـ نه به قصد اینکه آیهای از کتاب خداوند متعال را تلاوت میکند ـ کراهتی نداشته باشد.
۲. افزون بر این، در برخی موارد استثناء وارد شده است؛ مانند کیفیت نماز پیامبر اکرم ﷺ که در آن، سوره در سجده به صورت مکرر خوانده میشده است.
۱. روایات فراوانی ـ چه نزد شیعه و چه نزد اهلسنت ـ بلکه متواتر بهلحاظ معنا یا لفظ، درباره شمارش عوالم خلقت وارد شده است؛ چه عوالمی که میان زمین و آسمان دنیا آفریده شدهاند ـ مانند همین روایت ـ و چه عوالمی که از زمین تا عرش امتداد دارند، با گذر از آسمانهای هفتگانه، سدرةالمنتهی، بهشت، حجابها و غیر آن. بررسی جامع و تدبر در این روایات نیازمند تلاش نسلهای متعدد از عالمان است و در هر صورت، اینها عوالم جسمانیاند.
۲. اجسام از حیث ضخامت، کثافت و لطافت، درجات بسیار عظیم و شگفتانگیزی دارند که به ذهن بسیاری از مخلوقات خطور نمیکند. برای نمونه، انرژیهای فراوانی در فضای پیرامون زمین و زیر آسمان وجود دارند که نه دیده میشوند، نه شنیده، نه بوییده، نه لمس میشوند و نه چشیده؛ یعنی با حواس پنجگانه ما محسوس نیستند، اما با ابزارهای علمیِ پیشرفته رصد میشوند. اینها رنگ دارند، میدان و گستره جغرافیایی با سه بُعدِ طول، عرض و عمق دارند، با اینکه ابزارهای علمی نیز محدودند و همه این انرژیها، پرتوها و امواج یا دیگر اجسام لطیف را کشف نمیکنند. فیزیکدانان قدیم آنها را «انرژی» و «قوه» مینامیدند نه «جسم»، اما در اصطلاح عقلی، بهسبب داشتن ابعاد مکانی سهگانه و نیز ابعاد دیگری چون رنگ، صدا، بو و…، جسم محسوب میشوند. در دهههای اخیر، اصطلاح فیزیکی نیز به اصطلاح عقلی نزدیک شده است؛ مانند فیزیک نانو و کوانتوم در عوالم ذرات بسیار ریز.
۳. بر این اساس، توان ادراکِ اجسامِ متفاوت از نظر لطافت، درجات بسیار متفاوت و فاصلهدار دارد. چنانکه در دعای سمات آمده است که تکلّم خدای متعال با حضرت موسی (ع) فراتر از ادراک ملائکه کروبی بوده، با آنکه جایگاه آنان در آسمان ششم یا هفتم است. ضابطه آن است که بالاتر از هر صاحب علم حسی، دانایی برتر با ادراکی شدیدتر از حیث شنوایی، بینایی، بویایی، چشایی و لامسه وجود دارد. این تسلسل در مراتب قدرت و شدت ادراک، از نظر درجه و شدت پایانپذیر نیست؛ تا آنجا که مرتبه پایینتر و کثیفتر، مرتبه لطیفتر از خود را مجردِ محض از جسم و از ابعاد دهگانه جسمانی ـ از جمله صدا، رنگ، بو و… ـ میپندارد، در حالی که واقع و حقیقت چنین نیست؛ بلکه بهسبب لطافتِ بسیار شدید، حواسِ جسمِ پایینتر و غلیظتر توان ادراک آن جسمِ لطیفتر را ندارند. در نتیجه، آثار جسمانی مانند حرکت، رنگ، صدا، بو و… برای صاحبِ جسمِ پایینتر قابل تخیل و تصور نیست. همین امر موجب شده است که فلاسفه، عرفا و گروهی از متکلمان و مفسران، برخی مخلوقات را موجوداتی مجرد از جسمانیت بهطور کلی بپندارند.
۴. برخی از بزرگان فلسفه، روایاتی را که میگویند زمین بر روی شاخ یا بر کوه قاف و مانند این تعبیرها ـ که نزد هر دو گروه روایت شده ـ حمل بر جعل و وضع کردهاند و به این استدلال تمسک جستهاند که ما چنین چیزی را حس نمیکنیم و حسّ ما خلاف آن را نشان میدهد. پس از درگذشت آن عالم، علم فیزیک با ابزارهای پیشرفته کشف کرد که میدان مغناطیسیای که زمین را نگه میدارد و آن را احاطه کرده، به شکل «قاف» مانند کوهی است که زمین را دربر گرفته و رنگ آن سبز است.
۵. پوشیده نیست که این اجسامِ متفاوت از عوالم، دارای روحاند ـ هرچند خاموش ـ چنانکه وارد شده است که زمین دارای روح است و سخن میگوید، اما ما آن را نمیفهمیم و احساس نمیکنیم:
«وَإِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَكِنْ لَا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ».
سخن و تفسیر متن روایت طولانی است و به همین مقدار بسنده میکنیم.
۶. علامه طباطبایی (قدس سره) ذیل حدیث نبوی در بحار الأنوار چنین تعلیق کرده است:
«قاف کوهی است که پشت یأجوج و مأجوج قرار دارد و دنیا را احاطه کرده است.» (بحار الأنوار، ج ۷، ص ۴۷، باب اثبات حشر و چگونگی آن، حدیث ۲۶).
این خبر شاید در کتابهای عامه و خاصه آمده باشد و در برخی الفاظ چنین است: «کوهی از زبرجد که دنیا را احاطه کرده و آسمان از آن برمیخیزد»، و حسّ قطعی آن را تکذیب میکند؛ ازاینرو برخی کوشیدهاند آن را تأویل کنند و شبیهتر آن است که از موضوعات باشد.
اما چند سال پس از رحلت ایشان، بشر تلسکوپی پیشرفته ساخت که امواج و میدان مغناطیسی را رصد میکند و تصویری از کوهی از میدان مغناطیسی که زمین را احاطه کرده و به رنگ سبز و به شکل قاف است، ثبت شد. پس سبحانالله! چشم و حسّ دارای توان وحیانی، برتر از چشمِ صنعتیِ مسلحِ بشری است، چه رسد به حسّ عادی. خطا از آنجا ناشی میشود که توان ادراک انسان عادی، معیار سنجش معارف قرار داده شود.
۷. فیزیکدانان پیشتر انرژی را جسم نمیدانستند و معتقد بودند با تکاثف انرژی، جسم پدید میآید؛ اما در دهههای اخیر پذیرفتهاند که هر میدان جغرافیایی دارای گسترهها و ابعاد مکانی است و این همان تحقق جسم است، با این تفاوت که در مورد انرژیها، اجسامْ لطیفاند.
با توجه به تعبیر «انقضاء نبوت» که در حدیث اول آمده است، آیا میتوان در حدیث دوم از تعبیر «نسخ امامت» استفاده کرد؟
و به همان معنای «انقضاء»؟
۱. نسخ در اینجا به معنای انقضاء و پایان یافتن است، نه به معنای اصطلاحیِ نسخ.
۲. و انقضاء به معنای پایان یافتن دوره کسی است که عهدهدار امر بوده و متصدیِ اداره و سخن گفتن با مردم است.
۳. وگرنه امامت اهلبیت (علیهمالسلام) پایانی ندارد و مانند دیگر برگزیدگان از پیامبران و اوصیای پیشین نیست که دورهشان به پایان برسد.
۴. و نسخ در روایت دوم، گویا ناظر به احکام تدبیری صادرشده از سوی آنان (علیهمالسلام) است، نه به مقام امامت.
١- النسخ بمعنى الانقضاء لا بالمعنى المصطلح للنسخ .
٢- والانقضاء بمعنى انقضاء مدة القائم بالأمر المتصدي الناطق مع البشر .
٣- وإلا فإمامة أهل البيت ع لا انتهاء لها وليست كبقية المصطفين من الأنبياء والأوصياء الماضين .
٤- والنسخ في الرواية الثانية لعله بلحاظ الأحكام التدبيرية الصادرة منهم ع ، لا مقام الإمامة .
۱. دستگیرهٔ در اگرچه در اثر تماس دست مرطوب غیرمسلمان نجس شود، اما گذاشتن دستِ غیرمرطوب بر دستگیرهای که خشک است، موجب نجاست دست نمیشود؛
زیرا هر چیز خشکی پاک است و سبب سرایت نجاست نمیگردد.
۲. متنجّس در صورت وجود رطوبت، نجسکننده است؛
بله، متنجّسی که بهواسطهٔ چند مرحله (سه واسطه) از عین نجاست نجس شده باشد، نجسکننده نیست.
۳. اما این معاناة و دشواری، از تبعات همزیستی با آنان است؛ بهویژه با توجه به اینکه آنان با سگها تماس دارند و دستهای خود را از بسیاری از نجاسات دیگر، مانند پس از قضای حاجت و سایر اعیان نجس، نمیشویند.
۴. از اموری که حرج را در معاشرت با آنان کاهش میدهد این است که در ابزار و وسایل محیط اطراف، اصل بر طهارت گذاشته شود؛ مگر آنچه بهطور مشخص معلوم شود که بهوسیلهٔ آنان نجس شده و انسان آن را با رطوبت لمس کرده است.
۵. اما ظروف خوردن و آشامیدن، در صورت تماس مستقیم آنان با آنها، نجس میشود؛ مگر اینکه شستن ظروف توسط خود آنان از طریق دستگاهها و سازوکارهای ماشینی انجام شود،
مانند برخی رستورانهای آنان که مستقیماً با دست غذا را آماده نمیکنند، بلکه با دستکش یا دستگاههای خودکار کار میکنند؛
در این صورت، اصل بر طهارت است، مگر آنکه بهطور تفصیلی علم به تماس مستقیم بدن آنان حاصل شود.
ارتکاب برخی افرادِ سستاراده، توجیهی برای منع شعائر دینی نیست؛ وگرنه باید حج و عمره نیز منع میشد، و نمیتوان به بهانهٔ مشاغبات و نابسامانیها دست به منع زد.
این مطلب را میرزا قمی، صاحب عروه یزدی، سید ابوالحسن اصفهانی، میرزا نائینی، سید خوئی و جمع کثیری از بزرگان تصریح کردهاند و این مقتضای قواعد فقهی است.
آری، لازم است شعائر از آنچه با قداستشان سازگار نیست، پاسداری و صیانت شوند.
و امروز نیز شاهد برگزاری «هفتهٔ ولادت مهدوی (عج)» در برخی شهرهای جمهوری اسلامی هستیم، همانگونه که «دههٔ غدیر خم» را مشاهده میکنیم.
۱. با تصریح او به اینکه اسلام را بهطور جدی مطالعه خواهد کرد ولی نمیداند که باقی میماند یا نه، گویا ارادهای جدی برای تشهّد به شهادتین ندارد، بلکه ارادهای صوری است.
۲. اینکه هدف او از اقرار به شهادتین، ازدواج باشد، به خودِ اقرار خللی وارد نمیکند. نهایت آنکه با حکم به اسلام او، اگر پس از آن از اسلام برگردد و مرتد شود، در صورتی که دخول به همسر مسلمانش صورت نگرفته باشد، عقد نکاح فوراً باطل میشود؛ و اگر دخول صورت گرفته باشد، نکاح بهصورت متزلزل منفسخ میگردد و زن باید عده نگه دارد. اگر عده سپری شود و او از ارتداد توبه نکند، انفساخ نکاح قطعی میشود؛ و اگر در زمان عده توبه کند، بقای نکاح تثبیت میگردد.
۳. بله، گفتار او که «نمیدانم بر اسلام باقی میمانم یا نه» مقتضی آن است که ارادهای جدی برای ورود به اسلام دارد، هرچند در بقای بر آن مردد است؛ و این تردید به اصل ورود به اسلام ضرری نمیزند.
۴. با توجه به عدم تضمین بقای او بر اسلام، از نظر حکمت و مصلحت، پیوند با او از طریق نکاح مناسب نیست؛ زیرا سرنوشت چنین ازدواجی متزلزل خواهد بود.
۱. حدیث منقول: «نحن معاشر الأنبياء لا نورث»؛ عبارت «لا نورث» به صیغهی معلوم است، نه مجهول؛ یعنی «ما ارث بهجا نمیگذاریم» به این معنا که ما در پی اندوختن ثروت و به ارث گذاشتن آن برای خویشاوندان خود نیستیم؛ پس طلا و نقره ذخیره نمیکنیم تا برای بستگانمان به ارث بگذاریم، بلکه آنچه به ارث میگذاریم علم و امور برگزیده و الهامی (لدنّی) است.
۲. اما جملهی «ما تركناه صدقة» جملهای ساختگی و دروغبسته به پیامبر صلیاللهعلیهوآله است و با خود ناسازگار است؛ زیرا اگر اموال پیامبران صدقهی جاریه باشد، لازم میآید که متولی و ناظر این صدقات، خویشاوندان پیامبران باشند؛ چراکه در وقف، اگر واقف متولی خاصی تعیین نکند، تولیت به خویشاوندان او میرسد.
۳. وراثت سلیمان از داوود در پادشاهی و نبوت، یعنی وراثت در حوزهی برگزیدگی الهی. لازمهی این معنا، وراثت حضرت فاطمه(س) از فدک است؛ زیرا فدک از «فَیء» بود؛ یعنی مالی که بدون جنگ و بدون بهکارگیری اسب و شتر به دست آمد و مسلمانان آن را از راه نبرد به غنیمت نگرفتند. فَیء ملکِ ولایت الهی است: از آنِ خدا، رسول و ذویالقربى؛ و ذویالقربى طبق نص قرآن، حضرت فاطمه(س) است.
۴. بنابراین قرآن بهطور خاص بر ارثبری حضرت فاطمه(س) از پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در مورد فَیء و فدک تصریح دارد.
۵. پس روایت منسوب به پیامبر صلیاللهعلیهوآله که میگوید: «ما تركناه صدقة»، دروغ و مخالف نصّ صریح قرآن است.
۶. اما اختصاص یافتن سلیمان از میان فرزندان داوود به وراثت، به این دلیل است که سلیمان دو نوع وراثت از داوود داشت:
۱) وراثت عمومی خویشاوندان که شامل اموال و حقوق عادی است؛
۲) وراثت برگزیدگی الهی که موضوع آن وحی نبوی، علوم لدنّی و همهی مقامات برگزیده و حاکم در دین است، بهجز نبوت در مورد خاتم پیامبران، به دلیل فرمایش پیامبر صلیاللهعلیهوآله: «پس از من پیامبری نیست».
۷. با این توضیح روشن میشود که اگر اختصاص وراثت سلیمان از داوود به مُلک الهی ـ یعنی ولایت الهیِ برگزیده ـ باشد، چنانکه در آیه آمده است:
﴿فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اللَّهِ وَقَتَلَ دَاوُودُ جَالُوتَ وَآتَاهُ اللَّهُ الْمُلْكَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَهُ مِمَّا يَشَاءُ﴾
پس فدک و فَیء نیز ولایتی برگزیده دارند که قرآن بر آن تصریح کرده و حضرت فاطمه(س) آن را از پدرش، سید پیامبران، به ارث میبرد.
۸. دلایل ارثبری حضرت فاطمه(س) نسبت به فَیء و فدک، هم از نظر قرآنی فراوان است و هم در روایات نبوی به حد تواتر رسیده است.
۹. از ارثبری حضرت فاطمه(س) نسبت به فَیء و فدک روشن میشود که ایشان ولایت امامت الهی را نیز از پدرشان پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله به ارث میبرد و در این ولایت با امیرالمؤمنین(ع) شریک است، هرچند تقدم با امیرالمؤمنین(ع) است.
۱۰. این معنا همچنین از آیهی شریفهی
﴿إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً﴾
نیز استفاده میشود؛ زیرا خداوند خلیفه را ولیّ و امام در زمین قرار داده است. «فَیء» از ریشهی «فاءَ یفیء» به معنای بازگشت است؛ هرچه پیشتر در دست سلاطین کفر بوده و بازگردد، به ولایت خلیفهی خدا بازمیگردد و از آن به «فَیء» تعبیر میشود.
۱. هر بازیای که در میان اهل قمار و در محیط و عرف قماربازان، آلت و وسیلهی قمار به شمار میآید، بازی با آن حرام است؛ حتی اگر بدون شرطبندی مالی باشد، و حتی اگر قصد قمار در میان نباشد، و حتی اگر به نیت ورزش فکری انجام شود، و نیز حتی اگر در عرف عمومی، بازی با آن به قصد قمار محسوب نشود.
۲. معیار در حرمت بازی با آلات قمار، عرفِ اهل قمار و اینکه آن وسیله نزد آنان ابزار قمار باشد، است نه عرف عمومی جامعه؛ بنابراین صرف اینکه در عرف عام، آن بازی قمار به حساب نیاید، ملاک نیست، بلکه ملاک، قماری بودنِ آن آلت در محیط و عرف اهل قمار است.
۱- در روایتی از کتاب کافی آمده است که خداوند متعال محملی از نور بر پیامبر نازل کرد:
«هنگامی که خداوند پیامبرش(ص) را به آسمانهای هفتگانه خود عروج داد، در آسمان نخست بر او برکت نهاد و در آسمان دوم فرایضش را به او آموخت، و خداوند محملی از نور فرو فرستاد که در آن چهل نوع از انواع نور بود، که پیرامون عرش خدا را فرا گرفته و دیدگان بینندگان را خیره میکرد.»
پس هنگامی که فرشتگان آن نور را دیدند:
«سپس او را به آسمان بالا برد، و فرشتگان به اطراف آسمان گریختند و به سجده افتادند و گفتند: سبحان و قدوس است، این نور چه بسیار شبیه نور پروردگار ماست.»
پس سجده آنان به سبب تجلی عظمت الهی در آن نور بود.
۲- اما سجده پیامبر(ص) نیز به خاطر تجلی عظمت الهی بود، نه به سبب آن فرشته؛ همانند سجده پیامبر(ص) در دیگر مراحل معراج، هنگامی که نماز را آغاز کرد و نور عظمت تجلی یافت:
«چون سر از سجده برداشت و نشسته قرار گرفت، به عظمت الهی نگریست که برایش تجلی کرده بود، پس از پیش خود ـ نه به فرمانی که به او داده شده باشد ـ به سجده افتاد و سه بار تسبیح گفت. آنگاه خداوند به او وحی کرد: بایست. پس ایستاد، و دیگر آن عظمت را که دیده بود ندید. از همین رو نماز به صورت یک رکوع و دو سجده قرار داده شد.»
پس آن نوری که در دل پیامبر تجلی یافت، خودِ پروردگار نبود، بلکه تجلیای از عظمت خداوند بود. همچنین دیدن قدرت آن فرشته توسط پیامبر(ص)، تجلیای از قدرت الهی بود، و پیامبر(ص) گمان کرد که آن موضع، جایگاه سجده برای خداوند متعال به سبب آن تجلی است. و هنگامی که به آن فرشته دستور قیام داده شد، پیامبر(ص) دانست که آنجا محل سجده برای خداوند نیست؛ زیرا قیام فرشته، مظهر عبودیت اوست، نه آیت بودن او برای عظمت پروردگار.
۳- این معنا همانند فرمایش خداوند متعال است:
﴿لَقَدْ رَأىٰ مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرىٰ﴾
دیدن آیات بزرگ الهی، خضوع در برابر خداوند را به صورت سجده یا رکوع اقتضا میکند، هرچند آن آیات، خودِ خداوند نباشند. مخلوق بودن آیات، با سجده برای خداوند هنگام مشاهده آنها منافاتی ندارد؛ چه این تجلی عظمت الهی از راه ادراک قلبی باشد یا از راه حس.
۴- و همانند سجده برای خداوند در برابر کعبه و به سوی آن.
۵- و همانند سجده فرشتگان برای آدم(ع)، به فرمان خداوند متعال.
۱. طهارت مکانی که در آن وضو گرفته میشود شرط نیست، بلکه طهارت اعضای وضو و طهارت آبی که با آن وضو گرفته میشود شرط است و این شرط، رکن صحت وضو بوده و با نسیان یا جهل قابل اغماض نیست.
بنابراین طهارت روشوییِ دستشویی شرط نیست، بلکه لازم آن است که دستها برای وضو پاک باشند و نجس نشده باشند، و نیز آب وضو پاک باشد.
۲. طهارت زمین و مکانی که قطرات آب وضو بر آن میریزد شرط نیست؛ پس اگر هم فرض شود نجس باشد، به صحت وضو خللی وارد نمیکند.
۳. طهارت محل نماز و نمازگزار شرط نیست، هرچند طهارت آن فضیلت نماز به شمار میآید؛ بلکه تنها طهارت محل سجده پیشانی معتبر است. بله، اگر مکان نماز نجس باشد، شرط آن است که بدن نمازگزار به واسطه آن نجس نشود؛ به این معنا که رطوبتی در میان نباشد، زیرا خشکی مانع از انتقال نجاست است.
۱. اسماء و صفات از نظر ذات یکی هستند، ولی از حیث لحاظ و اعتبار، متغایرند.
۲. اسماء، حکایتکننده از ذات الهیِ مسمّی هستند، نه اینکه عینِ ذات او به نحو تحقق خارجی باشند.
۳. همچنین در مکتب عقلی و در لسان وحی استدلال شده است که کثرت در اسماء و صفات، از حیث تحقق، غیر از وحدت ذاتِ مسمّی است؛ و این اسماء و صفات، ذات را به صورت آیه، دلالت و آینه بازمینمایانند.
۱. دست دادن با زنِ برادر، دخترِ دایی/خاله و دیگر زنانی که ـ اگر مجرد بودند ـ عقد با آنان جایز بود، جایز نیست؛ مگر زنانی که نکاح با آنان حرام است، مانند زنِ پسر، زنِ پدر، دخترِ همسر و مادرِ همسر و امثال آنان که به سبب مصاهرت یا نسب، عقد با آنان حرام است.
۲. برای اظهار احترام، جایگزینهایی غیر از مصافحه وجود دارد؛ مانند کمی خم کردن سر، گذاشتن دست بر سینه با انحنای خفیف و مانند آنچه عرفاً نشانه احترام به شمار میآید. خلاصه اینکه میتوان با بهکارگیری روشها و شیوههای دیگر، احترام و سلام و تحیت را ابراز کرد.
١- الدية تقرب من ٣٥ مثقالاً صيرفياً من الذهب لو كان من حلال ، وأما ابن الزنا الجنين لثلاثة أشهر فديته مثقالان من الذهب الصيرفي وما يزيد على النصف مثقال .
٢- الأحوط الدية على كل من المباشر والمسبب .
٣- الذي يرث الدية هو الطبقة الثانية من الورثة لو كان ابن حلال وأما ابن الزنا فيورث من قبل من ينتسب إليه من الأم في الطبقة الثانية على الأحوط .
۱. در قبر و برزخ از او صرفنظر میشود تا عقل و علمش به کمال برسد، سپس یا در برزخ یا در عوالم قیامت مورد امتحان قرار میگیرد.
۲. این امر بستگی به موطنی دارد که کمال عقل و علم او در آن تحقق پیدا میکند.
۳. حالِ همه مستضعفان از نظر فکری و علمی نیز همینگونه است.
۴. بنابراین، وارد بهشت نمیشود مگر پس از آنکه در امتحان موفق گردد.
۵. بله، قصور و استضعاف فکری و علمی درجاتی دارد؛ ازاینرو در اموری که در آنها قاصر یا از نظر علمی یا فکری ضعیف است، از محاسبه او صرفنظر میشود.
اما در اموری که احکام بدیهی عقل، مانند زشتی ظلم و نیکی عدالت، و همچنین امور فطری در آنها برای او تکامل یافته است، از او صرفنظر نمیشود بلکه در همانها مورد حساب قرار میگیرد.
۶. پس حساب برای هر شخص امری نسبی است، با توجه به تفاوت درجات ادراک او از حیث قوت و ضعف، و نیز با توجه به موطنها و عوالم مختلف.
۱. روح دارای طبقات و درجات است و بر جسم لطیف اطلاق میشود؛ بهگونهای که هرچه لطیفتر میشود یا برعکس، تا جایی که به صورت «روح بخاری» درآید که همان جسم لطیفِ غیرقابل رؤیت است.
۲. و این، جسم دوم ما در دنیا به شمار میآید.
۳. جسم برزخیِ لطیفتر که «روح برزخی» نامیده میشود، در هنگام مرگ از آن دو جدا میگردد.
۴. و مرگ برای ما عبارت است از دو مرگ و دو جدایی:
جدایی روح برزخی از هر دو بدنِ مرئی و غیرمرئی.
۵. اما «نفسِ سائلِ دَمَوی» اشاره به پیدایش و تولد روح بخاریِ انرژیگونه از منشأهای خونی دارد.
۶. و اما جدا کردن و قطع بخشی از بدنِ کثیف (مادی)، مستلزم از کار افتادن بخشی از بدن لطیف و عضوِ متناظر با آن است.
۱. سودها و منافع موجود را محاسبه کرده و خمس آنها را بپردازد.
۲. اگر بداند که پس از فرارسیدن سال خمسی، از سودهایی که سال خمسی آنها گذشته است مصرف کرده، لازم است خمس آن مقدار را نیز بپردازد.
۳. و اگر بخواهد خمس آن را از سودهای سال بعد بپردازد، باید مقداری نزدیک به یکچهارمِ ارزش را پرداخت کند؛ زیرا این پرداخت، هزینهی مربوط به سال گذشته است نه سال جاری.
۱. «سیئات» گاه بر گناهان صغیره اطلاق میشود، چنانکه خداوند متعال میفرماید:
﴿إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ وَ نُدْخِلْكُمْ مُدْخَلًا كَرِيمًا﴾؛
و گاه بر گناهان کبیره نیز اطلاق میگردد، چنانکه میفرماید:
﴿كُلُّ ذَٰلِكَ كَانَ سَيِّئُهُ عِنْدَ رَبِّكَ مَكْرُوهًا﴾؛
و نیز در فرمایش پیامبر صلیاللهعلیهوآله آمده است: «دشمنی با علی، سیئهای است که هیچ حسنهای با آن سود نمیبخشد».
۲. توبه دارای مراتب و انواعی است؛ و هر گناهی، توبهای متناسب با خود را میطلبد، از نظر شدت و ضعف، و از حیث پیوندها، آثار و پیامدهای آن.
۳. در دعایی که پس از زیارت امام رضا علیهالسلام وارد شده، نزدیک به سیزده نوع و مرتبه از توبه، از جهت کیفیت و کمیت، ذکر گردیده است.
۴. بنابراین، برخی از انواع و درجات توبه موجب عفو میشود، برخی موجب گذشت، برخی موجب آمرزش، برخی باعث محو گناه، و برخی دیگر سبب تبدیل سیئات به حسنات میگردد.
۱. باید یائس بودن زن با علم یا با امارهی شرعی ثابت شود.
۲. یائس شدن یا از این راه احراز میشود که زن قطع شدن حیض را بر اثر حالات طبیعی و فیزیولوژیک متعارف در زنان تشخیص دهد، یا به این جهت که به سنّ یائسگی بر اساس میانگین متعارف میان زنان سرزمین خود رسیده باشد؛ و این سن بسته به کشورها، نژادها و اقوام مختلف، متفاوت است.
۳. این سن، نشانهای ظنّی و معتبر بر یائسگی محسوب میشود.
۴. و اگر هیچیک از این دو راه در دسترس نباشد، در صورت وجود و تحقق نشانههای حیض، بر اساس آن عمل میشود؛ و اگر نشانهای وجود نداشت و شک باقی بود، عِدّه با ماهها (سه ماه) نگه داشته میشود.
۱. اگر جنین از راه حلال باشد، دیه آن نزدیک به ۳۵ مثقال صیرفی طلا است؛ اما جنینِ حاصل از زنا در سهماهگی، دیهاش دو مثقال طلای صیرفی و مقداری بیش از نیم مثقال است.
۲. بنابر احتیاط، دیه بر عهده هم مباشر و هم سبب میباشد.
۳. وارث دیه، در صورت حلالزادگی، طبقه دوم از ورثه است؛ و اما در مورد فرزندِ زنا، دیه از ناحیه کسانی که از طرف مادر به او منتسباند، در طبقه دوم، به ارث برده میشود، بنابر احتیاط.
۱. تردیدی نیست که ما وظیفهای کفایی در زنده نگهداشتن شعائر عزاداری و همدردی با مظلومیتها و ستمهایی که بر آنان رفته است، بر عهده داریم.
۲. تردیدی نیست که یکی از بزرگترین براهین عصمت و امامت آنان بر بشریت، عظمت و فزونی مظلومیت ایشان است؛ و این امر از ادله اعتقادی به شمار میآید، نه صرفاً یک امر تاریخی.
۳. توضیح آنکه مظلومیت و ستمی که بر آنان روا داشته شد، به حدی بود که از طاقت صبر معمول فراتر میرفت و از خلوص و اخلاص رایج نیز پیشی میگرفت؛ با این حال، اراده و عزم آنان در استقامت بر حق سست نشد، تضعیف نگردید و فرو ننشست، با وجود همه فشارهای سهمگین و قدرتهای عظیمی که برای بازداشتن آنان از اصول و ارزشها به کار گرفته شد.
این امر نشاندهنده نهایت خلوص، اخلاص و پایداری آنان در راه خداست و اینکه همه حرکتها و انگیزههایشان دفاع از دین، حفظ و یاری آن، هدایت خلق و حمایت از حق بوده است؛ نه هواهای نفسانی آنان را میکشاند و نه شهوات فریبشان میداد؛ نه اقبال مردم بر عزتشان میافزود و نه پراکندگی مردم از آنان به وحشتشان میانداخت، بلکه عزتشان از عزت خدا و انسشان از رضایت او بود.
۴. افزون بر این، وجوه دیگری از دلالتهای مظلومیت بر حقانیت آنان و اینکه ایشان اهل حق و صراط آن و هدایتکنندگان به سوی آناند وجود دارد؛ چنانکه خداوند متعال در آیات متعددی بیان کرده است که پیشوایان حق و هدایت، مستضعف و مظلوماند و عاقبت و وراثت زمین از آنِ آنان خواهد بود.
۵. همچنین میزان اضطراب، تشنج و حساسیت نیروهای شرّ، ظلم، سرکشی و طغیانِ نظامهای جور نسبت به اهلبیت علیهمالسلام، بازتابدهنده سنگینی، عمق و ریشهدار بودن جایگاه اهلبیت علیهمالسلام در مسیر حق و ارزشهاست
۱. امّا در فرض احتیاطِ مرجعی که به او رجوع شده، این احتیاط فتوا نیست، بلکه توقف از فتواست، و در این صورت امکان رجوع به مرجع دیگر با رعایت اعلم فالأعلم وجود دارد.
۲. احتیاط، فتوا به بطلان نماز نیست، بلکه توقف از فتواست؛ بنابراین مقلّد یا باید احتیاط کند یا با رعایت اعلم فالأعلم از مرجع دیگری تقلید نماید. اینکه احتیاط به معنای فتوا به بطلان نماز باشد، پنداری نادرست و بعید است.
۳. امّا راه علاجِ اشکال نسبت به شهادت ثالثه از جهت «کلام آدمی» ـ به ادعای احتمال انطباق آن بر شهادت ثالثه در تشهّد نماز یا استظهارِ کلام آدمی بودن آن ـ همان است که در پاسخ به استفتائات متعدّد بیان کردهایم؛ و آن، آوردنِ سه شهادت به صورت خطاب با خدای متعال، پس از آوردنِ دو شهادت به صیغه متعارف است.
و این صیغه چنین است:
«أشهدُ أنّک أنتَ اللهُ لا إلهَ إلّا أنتَ وحدک لا شریکَ لک، وأنّ محمّداً عبدُک ورسولُک، وأنّ الأئمّةَ من أهلِ بیتِه أولیاؤک وأنصارُک وحُجَجُک على خلقِک وخلفاؤک فی عبادِک وأعلامُک فی بلادِک وحَفَظَةُ سرِّک وتَراجِمَةُ وحیِک، اللهمّ صلِّ على محمّدٍ وآلِ محمّد».
۱. سخن، بسته به قصدِ گوینده، یا «کلامِ آدَمی» است یا «ذکر و نجوا با خداوند متعال». اگر متشهد در آوردن شهادتِ ثالثه ـ همانند دو شهادت دیگر ـ قصدِ خطاب و تکلم با خداوند را داشته باشد، این گفتار ذکرِ خدا و نجوا با اوست و کلامِ آدَمی به شمار نمیآید.
۲. کلامِ آدَمی آن است که خطاب به غیرِ خدا باشد؛ اما اگر کسی در تشهد، با الفاظی که بر زبان میآورد، قصدِ خطاب به خداوند متعال را داشته باشد ـ مانند آنچه در زیارت پیامبر اکرم ﷺ وارد شده و شیخ مفید در المزار و سید ابنطاووس در الإقبال و مصباح الزائر و شهید در المزار نقل کردهاند ـ از قبیل این عبارت:
«گواهی میدهم که تو خدایی؛ معبودی جز تو نیست، یکتایی و شریکی نداری؛ و گواهی میدهم که محمد بنده و فرستاده توست؛ و اینکه امامان از اهلبیت او، اولیاء و یاران و حجتهای تو بر بندگانت و جانشینان تو در میان عبادتکنندگانت و نشانههای تو در سرزمینهایت و خزانهداران علمت و نگهبانان رازت و ترجمانان وحی تو هستند. خدایا بر محمد و آل محمد درود فرست.»
۳. پس معیار، قصدِ متکلم و نیت او در توجه و خطاب به خداوند در تشهد و شهادتهای سهگانه است؛ چه با ضمیرِ خطابِ «کاف» به سوی خداوند تصریح شود، و چه با صیغه رایجِ دیگرِ شهادتهای سهگانه تلفظ گردد؛ مانند صیغه تشهدی که در آغاز زیارت امیرالمؤمنین علیهالسلام در روز بیستوهفتم رجب وارد شده و شیخ مفید در المزار و سید ابنطاووس و شهید اول در المزار آن را روایت کردهاند:
«گواهی میدهم که معبودی جز خدای یگانه نیست که شریکی ندارد؛ و گواهی میدهم که محمد بنده و فرستاده اوست؛ و اینکه علی بن ابیطالب، امیر مؤمنان، بنده خدا و برادر پیامبر اوست؛ و اینکه امامان پاک از فرزندان او، حجتهای خدا بر خلق او هستند.»
۴. افزون بر این، خطاب به پیامبر و اهلبیت علیهمالسلام از دایره کلامِ آدَمی خارج است؛ همانگونه که سلام دادن بر پیامبر ﷺ و بر امامان علیهمالسلام چنین است، و این سلام و خطاب، نهتنها نماز را باطل نمیکند، بلکه در اثنای نماز واقع میشود؛ و کلماتِ علما بر این امر اتفاق دارد.
۵. از جمله قرائنِ استثنا بودن خطاب به پیامبر ﷺ و اهلبیت علیهمالسلام از کلامِ آدَمی آن است که صلواتِ واجب بر پیامبر و آل در تشهد نماز ـ چه تشهد اول و چه تشهد آخر ـ تحیتی برای پیامبر و اهلبیت است، همانند تحیت در ماهیتِ سلام بر پیامبر و اهلبیت. جمهور اهلسنت، سلام دادن بر پیامبر ﷺ را در ابتدای تشهد اول، افزون بر تشهد آخر، مستحب دانستهاند و روایات ما این نظر را انکار نکرده، بلکه آن را تثبیت نمودهاند و انکار را منحصر به صیغه «السلامُ علینا و علی عبادِ اللهِ الصالحین» کردهاند.
۶. علاوه بر همه اینها، نصوص خاص و ادله عام بر مشروعیتِ شهادتِ ثالثه در تشهد نماز وجود دارد که در سه جلد کتاب الشهادة الثالثة به تفصیل بررسی و ارائه شده است.
اگر بیماری در حدّی باشد که عرفاً مصداق تدلیس شمرده شود و در انتخاب همسر قابل مسامحه و چشمپوشی نباشد، برای شوهر خیار فسخ ثابت است.
۲ ـ مشروط به این دو امر:
۱. اینکه سلامت (از عیب و بیماری) در عقد شرط شده باشد، هرچند به نحو ارتکازی و بنایی.
۲. و اینکه تدلیس از ناحیه خودِ زن یا ولیّ او تحقق یافته باشد.
۱. مهیمن بودن پیامبر ﷺ بر ثقلین، به معنای آن نیست که قرآن ساخته و انشای خود آن حضرت باشد؛ بلکه قرآن به نام جلاله (خداوند متعال) منسوب است.
۲. همانگونه که قرآن بر همه کتابهای آسمانی پیشین مهیمن است ـ چنانکه در سوره مائده آمده ـ این هیمنه مستلزم آن نیست که انجیل، تورات، صحف ابراهیم و دیگر کتابهای آسمانی ساخته و الفاظ قرآن باشند.
۳. نیز همانگونه که روح امری بر فرشتگان مقرّب علیهمالسلام مهیمن است، لازمهاش این نیست که وحیای که جبرئیل علیهالسلام نازل میکند، ساخته و پرداخته روح امری باشد.
۴. همچنین سید پیامبران ﷺ بر سایر انبیا علیهمالسلام برتری و هیمنه دارد؛ اما این به معنای آن نیست که وحی نازلشده بر آنان، انشا و صنع پیامبر اکرم ﷺ باشد.
۵. آری، هیمنه و علم پیامبر ﷺ نسبت به آنچه بر آنان وحی میشود، و اینکه نور آن حضرت واسطه شفاعت برای فیض الهی به آنان است، مستلزم قطع اسناد وحی از خدای متعال نیست.
۶. همانند نسبت دادن مرگ که گاهی به خدای متعال نسبت داده میشود، گاهی به فرشته مرگ، و گاهی نیز به یاران فرشته مرگ از دیگر ملائکه.
۷. نیز همانگونه که آیه کریمه میفرماید:
«إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ ذِي قُوَّةٍ عِندَ ذِي الْعَرْشِ مَكِينٍ» و
«إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ كَرِيمٍ وَمَا هُوَ بِقَوْلِ شَاعِرٍ قَلِيلًا مَا تُؤْمِنُونَ»؛
نسبت دادن قرآن کریم به جبرئیل علیهالسلام از این جهت است که او واسطه در نزول وحی میباشد.
تردیدی نیست که ارزش مالی دفتر، ترکیبی از دو بخش است:
۱. هزینهها و سرمایهگذاریهای مادی،
۲. ارزش قانونی و اعتباری (ثبت رسمی، مسئولیت حقوقی، فعالیت اجرایی و جایگاه حقوقی).
بنابراین هر دو شریک در این ارزش سهیم هستند.
اما اینکه سهم هر یک چه مقدار است، بستگی دارد به:
• میزان هزینهها و سرمایهای که هر طرف پرداخته است،
• و ارزیابی کارشناسان بازار نسبت به ارزش حقوقی و اعتباری دفتر.
بر این اساس، تقسیم نهایی باید با محاسبه دقیق هزینهها و ارزیابی کارشناسی انجام شود.
۱. رجوع با فعل تحقق پیدا میکند؛ به این معنا که مرد کاری را انجام دهد که برای شوهر نسبت به همسرش حلال است، مانند نزدیکی، بوسیدن یا لمس کردن، چه با شهوت و چه بدون شهوت.
۲. همین بهرهمندی و استباحه، رجوع به شمار میآید و زن دوباره همسر او محسوب میشود؛ هرچند شوهر به عنوان «رجوع» قصد نکرده باشد یا حتی قصد عنوان رجوع را نداشته باشد. زیرا حقیقت رجوع آن است که مرد آنچه را شوهر از همسرش مباح میداند از او مباح بداند، یا او را عملاً تحت ولایت و سرپرستی خود قرار دهد و او بائن از وی نباشد.
۳. البته فعل شخص غافل، ساهی، خواب یا مانند آنها که در آن قصد فعل وجود ندارد، اعتباری ندارد.
1. قواعد عام و اولیه، چه در عنوان «تشهد» و چه در باب نماز، اقتضای مشروعیت شهادت سوم را دارند؛ بلکه برخی از این قواعد اقتضای وجوب آن را میرسانند. حتی جمعی از بزرگان امامیه، چه متقدمان و چه متأخران، به حدّ ضرورت در این مسئله قائل شدهاند.
2. همانند ادلهای که در باب نماز بیان شده و دلالت دارد بر رجحان هر ذکری برای خداوند متعال در نماز و هرگونه مناجات با پروردگار.
3. ما در کتاب «الشهادة الثالثة» جلد ۳ توضیح دادهایم که تشهد به شهادت سوم، همانند تشهد به شهادت دوم، خطابش متوجه خداوند متعال است؛ و این مطلب را در استفتایی که اخیراً مطرح شده نیز بیان کردهایم.
4. هرچند میتوان در تشهد به سه شهادت، خطاب را متوجه پیامبر اکرم ﷺ یا امیرالمؤمنین علیهالسلام و ائمه علیهمالسلام نیز دانست.
5. نظیر آنچه در زیارت پیامبر اکرم ﷺ وارد شده که تصریح دارد خطاب در هر سه شهادت متوجه خداوند است؛ چنانکه در روایتی که الشيخ المفيد در کتاب «المزار»، ابن طاووس در «المصباح» و الشهيد الأول در «المزار» نقل کردهاند، آمده است:
«… همانا من در مرگم بر همان چیزی گواهی میدهم که در زندگانیام گواهی میدادم: اینکه تویی خداوند، معبودی جز تو نیست، یگانهای و شریکی نداری؛ و اینکه محمد بنده و رسول توست؛ و اینکه امامان از اهلبیت او اولیای تو، یاران تو، حجتهای تو بر خلقت، جانشینان تو در میان بندگان، نشانههای تو در شهرها، خزانهداران علم تو، نگاهبانان سرّ تو و ترجمانهای وحی تو هستند…».
6. معیار در جهتدهی خطاب در تشهد، قصد گویندهای است که لفظ «أشهد» را در هر سه شهادت بر زبان میآورد.
7. بنابراین، دیگر مجالی برای این احتمال باقی نمیماند که شهادت سوم از «کلام آدمی» باشد که خطاب آن متوجه غیر خداوند است.
8. افزون بر این، حتی اگر خطاب در شهادت دوم متوجه پیامبر اکرم ﷺ و در شهادت سوم متوجه امیرالمؤمنین و ائمه علیهمالسلام باشد، باز هم از سنخ کلام عادی بشری نیست؛ بلکه از ضروریات حقیقت شرعیِ هویت عقیدهای است که منظومه آیات قرآن در اصول سهگانه ترسیم کرده است. حقیقت و ماهیت تشهد چیزی جز اقرار به عقیده حقّه نیست.
بهویژه با توجه به آیه «اکمال» در القرآن الكريم که بیان میکند دین با ضمیمه شدن امر ولایت کامل شد و رضایت پروردگار به اسلام مشروط به آن گردید؛ و نیز آیه ابلاغ (آیه غدیر) در سوره مائده که نشان میدهد اصل رسالت نیز به این امر گره خورده است.
حکم آن با سیگار معمولی تفاوتی ندارد و روزه را باطل میکند؛ زیرا ملاک بطلان در سیگار کشیدن، غلظت یا کثافت دود نیست، بلکه حل شدن ماده دود در آب و مخاط گلو و فرو رفتن آن است که نشانهاش احساس طعم و بوی آن میباشد. این ملاک در هر دو حالت وجود دارد، هرچند سیگار معمولی از جهت ماده، غلیظتر و قویتر است.
• جوشاندن جو، آن را به فقاع حرام تبدیل میکند که در عرف رایج «آبجو» نامیده میشود؛ افزون بر این، تخمیر و افزودن خمیرمایه موجب جوشش شیمیایی درونی و شدت بیشتر در تولید الکل میگردد.
• اما در مورد نانِ تهیهشده از گندم، این نیز نوعی تخمیر است و بعید نیست که آن را نیز به آبجو تبدیل کند؛ بهویژه آنکه در آن طعم تند مشاهده میشود و به آن خمیرمایه و شکر افزوده میشود. نان از مواد نشاستهای است که به الکل تبدیل میشود و منشأ تولید الکل نیز هست. بنابراین، سوبیا در هر دو نوع خود از اقسام آبجوی تخمیرشده به شمار میرود، بهویژه آنکه فرآیند تخمیر و خیساندن تا یک روز کامل، بلکه نزدیک به سی ساعت ادامه مییابد.
پاسخ سؤال ۱:
تردیدی در صدق عنوان «فقاع» بر آنچه به این روش از جو ساخته میشود وجود ندارد.
اما نوع ساختهشده از نان نیز پس از تخمیر، افزودن خمیرمایه، جوشش و پیدایش طعم تند و حالت نشئهآور، از آبجوی حرام محسوب میشود.
پاسخ سؤال ۲:
اندک بودن درصد الکل در این نوشیدنی، آن را از موضوع حرمت خارج نمیکند؛ زیرا عنوان «فقاع» و «آبجو» که در روایات به عنوان خمری که مردم آن را کوچک شمردهاند معرفی شده، همچنان بر آن صادق است.
پاسخ سؤال ۳:
تفاوت میان جو و نانِ گندمی در این است که جو به مجرد جوشیدن، پیش از تخمیر، به فقاع حرام تبدیل میشود؛
اما نانِ گندمی پس از تخمیر و ظاهر شدن طعم تند، به نبیذ حرام تبدیل میگردد.
۱- رفتوآمد شما به رمیله: نماز را کامل میخوانید و روزه نیز صحیح است.
۲- اما اگر کشیده شدن کار به سایر استانها از طبیعت شغل شما باشد و معمولاً مستلزم تغییر محل کار باشد، در این صورت نیز حکم نماز و روزه شما تمام است (نماز کامل و روزه صحیح).
۳- ولی اگر تغییر محل کار از طبیعت شغل شما نباشد و به صورت موردی و اتفاقی پیش آید، در این صورت باید نماز را شکسته بخوانید و روزه را افطار کنید.
• اگر وسایل و اثاثیه را با مالی که از سالهای قبل پسانداز شده خریده باشد، باید خمس آن را بپردازد؛ اما اگر آنها را با درآمد همان سال خریده باشد، خمس ندارد.
• اگر بدهیهایی که بر عهده اوست مربوط به همان سالی باشد که از دیگران طلبکار است، در این صورت نسبت به طلبهایش خمس واجب نیست.
• یعنی اگر بدهیهای او و طلبهایی که دارد هر دو در یک سال باشند، خمس به آن تعلق نمیگیرد.
• خلاصه اینکه طلبهای او سود محسوب نمیشود، در صورتی که به همان مقدار در همان سال بدهکار باشد.
• اما اگر مقدار طلبهای او بیش از بدهیهایش باشد، نسبت به مقدار اضافه باید خمس بدهد؛ البته پرداخت آن فوری نیست و تا زمانی که طلب خود را دریافت نکرده، لازم نیست آن را بپردازد.
• همچنین اگر بدهیهای او مربوط به سالهای گذشته باشد و آنها را نپرداخته باشد، در این صورت نسبت به طلبهایی که دارد خمس واجب است.
1- کار در این شرکتها جایز است؛ زیرا این عمل از مصادیق کمک به گناه یا فساد نیست، بلکه موجب دفع فساد میشود؛ چرا که احتمال خطر رانندگی فرد مست برای دیگران را برطرف میکند.
2- بله، لازم است راننده با فرد مست بهصورت صمیمانه و از روی مجامله همصحبت نشود؛ بلکه در صورت امکان باید او را از منکر (نوشیدن مسکر) نهی کند، هرچند با موعظه و نصیحت.
۱- برای سیدالأنبیاء حضرت محمد ﷺ رجعت و دولتی خواهد بود که در آن، ائمه دوازدهگانه علیهمالسلام وزیران او هستند، و این دولت، آخرین دولت از دولتهای رجعت است.
۲- پیش از دولت پیامبر ﷺ، بزرگترین دولتِ رجعت، دولت امیرالمؤمنین حضرت علی بن ابیطالب علیهالسلام خواهد بود.
۳- دولت پیامبر ﷺ در پایان رجعت، رنگ و بوی عوالم قیامت را بیش از دولتهای دیگر رجعت دارد؛ گویی حالتی برزخی میان عالم رجعت و عوالم قیامت است.
۴- از مجموعهای از روایات مستفیض استفاده میشود که پیامبر ﷺ از زمان آغاز ظهور حضرت محمد بن الحسن المهدی عجلاللهتعالیفرجه، تنزلات و ظهورات متعددی دارند که ممکن است این تنزلات، نوعی رجعت خفی به شمار آیند؛ یعنی رجعت به معنای اعم.
۵- مقصود از رجعت به معنای اعم (نه اخص) چنین است:
• در رجعت به معنای اعم، مرگ اصطلاحی رخ نمیدهد؛ بلکه اهلبیت علیهمالسلام با همان بدنهای دنیوی خود ـ به جهت لطافت و ویژگی خاص آن اجسام ـ بازمیگردند، سپس به بدن برزخی خویش رجوع میکنند. این رجعت غالباً موقّت، محدود و پنهانی است.
• اما رجعت به معنای اخص، بازگشت آشکار از قبر با بدن دنیوی است و غالباً علنی خواهد بود، و پایان آن، مرگ دوباره آن بدن دنیوی است که برای معصومان علیهمالسلام به صورت قتل یا شهادت به وسیله سم مقدر شده است.
۶- فلسفه تأخیر دولت پیامبر ﷺ و اینکه دولت ایشان آخرین دولت از دولتهای اهلبیت علیهمالسلام است، همانند تأخر بعثت ایشان در میان پیامبران است؛ همانگونه که بعثت انبیای پیشین علیهمالسلام مقدمهای برای بعثت خاتمالانبیاء ﷺ بود، دولتهای ائمه اهلبیت علیهمالسلام نیز زمینهساز دولت عظیم و نهایی نبوی هستند.
۷- هرچند بعثت پیامبر ﷺ پس از سایر پیامبران بود، اما در عوالم پیشین، ایشان نخستین نبی از جهت انباء و حقیقت نوری بودهاند و بر سایر انبیاء علیهمالسلام هیمنه داشتهاند؛ بلکه حقیقت نوری و روحی ایشان واسطه وحی برای دیگر پیامبران بوده است.
۸- همچنین اگرچه دولت ظاهری پیامبر ﷺ پس از دولتهای ائمه علیهمالسلام خواهد بود، اما ایشان از پسِ پرده، مدیر و مهیمن بر دولتهای آنان هستند، و ائمه علیهمالسلام در تدبیر کلان از اراده و فرمان عالیه ایشان تبعیت میکنند؛ بنابراین دولتهای آنان جلوهها و نمونههایی از دولت محمدی است.
۱- واجب است قضای تمام آن روزها را بهجا آورد.
۲- اگر افطار با چیزی باشد که ذاتاً حلال است (مثلاً خوردن یا آشامیدن حلال)، برای هر روز یک کفاره مخیّره بر او واجب میشود؛ یعنی مخیّر است بین:
• اطعام شصت فقیر،
• یا گرفتن دو ماه روزه (که سی و یک روز آن باید پیدرپی باشد).
۳- اما اگر افطار با چیزی باشد که ذاتاً حرام است (مانند خوردن حرام یا انجام عمل حرام)، بنابر این بیان باید برای هر روز، جمع بین هر دو کفاره را انجام دهد؛ یعنی هم اطعام شصت فقیر و هم دو ماه روزه بگیرد.
در هر صورت، افزون بر تکلیف فقهی، چنین عملی گناه بزرگ شمرده میشود و توبه و استغفار حقیقی نیز لازم است.
بازاریابی و تبلیغ برای فروش کالاهایی که ذاتاً حلال هستند، جایز است و دریافت اجرت در برابر آن نیز اشکال ندارد.
• اما پخش و انتشار آهنگها و موسیقیهای حرام جایز نیست. بنابراین باید از مشارکت در نشر آن بخش پرهیز شود. میتوان با بیصدا کردن ویدئو، حذف موسیقی، کم کردن وضوح صدا یا هر راه دیگری که موجب نشر موسیقی حرام نشود، از این اشکال جلوگیری کرد.
در نتیجه، اصل کار شما اگر مربوط به کالاهای حلال باشد اشکالی ندارد، ولی لازم است از همکاری در انتشار محتوای حرام (مانند موسیقی حرام) اجتناب شود.
بحث اسماء و صفات از پیچیدهترین مباحث معرفت الهی است. چارچوبها و قالبهای آن در هر مکتب معرفتی، اعم از متکلمان، فلاسفه، عارفان و صوفیان، بهگونهای خاص ریخته و پرداخته شده است؛ و هر کدام دارای مدارس و مشربهایی با اصطلاحات ویژه و زاییده توان فکری بشر هستند. در این عرصه، مباحثی همچون مشتق، اشتقاق اسم و حقیقت صفات، محل نقد و ابرام فراوان بوده است.
هر گروهی بر دیگری اشکالات و مؤاخذاتی وارد کرده است؛ از جمله نسبت تشبیه به صفات مخلوقات، آمیختگی با نقص و تحدید، یا گرفتار شدن به تعطیل و دیگر محاذیر.
همه اینها گواه آن است که بشر در تعیین چارچوبها، تعریفها و قالبهای معرفت الهی، نیازمند وحی است.
اگر انسان در قوانین مربوط به اعمال بدنی و زندگی اجتماعی و مدنی ناچار از رجوع به وحی است، پس در شناخت حقایق عوالم و آفاقِ موجود و واقعیتهای نامتناهی، چگونه بینیاز خواهد بود؟!
همین معنا را خدای متعال در این آیه شریفه بیان میفرماید:
«سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا يَصِفُونَ * إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِينَ» (صافات، ۱۵۹-۱۶۰)
خداوند خود را از توصیف بشر و مخلوقات منزّه دانسته است، مگر بندگان برگزیده که توصیف را از وحی دریافت میکنند.
پس نظام اسماء و صفات، دریایی مواج در عرصه معرفت است، و لازم است قالب و چارچوب وحیانی، همچون کشتی معرفت، میزان و معیار سنجش باشد تا انسان را از افراط، تفریط و لغزشها حفظ کند.
این همان معنای توقیفی بودن و توقیتی بودن صفات و اسماء الهی و صفات اصطفایی است.
۱. ظاهر روایتی که شیخ در کتاب تهذیب از کلینی نقل کرده این است که برتر آن است که انسان روزهٔ خود را کامل کند و سپس به زیارت آن حضرت علیهالسلام برود.
در تهذیب الأحکام (تحقیق خرسان)، ج ۴، ص ۲۱۶ آمده است:
از او، از هارون بن حسن بن جبله، از سماعه، از ابی بصیر، از امام صادق علیهالسلام نقل شده که گفت:
به آن حضرت عرض کردم: فدایت شوم، ماه رمضان فرا میرسد؛ بخشی از آن را روزه میگیرم، سپس نیت زیارت قبر ابیعبدالله علیهالسلام برایم پیش میآید.
آیا به زیارت ایشان بروم و در رفت و برگشت افطار کنم، یا بمانم تا افطار کنم و سپس یک یا دو روز بعد از افطار به زیارت بروم؟
حضرت فرمودند:
بمان تا افطار کنی.
گفتم: فدایت شوم، آیا این کار برتر است؟
فرمود: بله. مگر در کتاب خدا نمیخوانی:
«پس هر کس از شما این ماه را درک کند باید آن را روزه بگیرد.»
۲. بله، میتوان میان هر دو کار جمع کرد؛ بدین صورت که به زیارت برود و در کربلا قصد اقامت کند تا بتواند روزهٔ خود را به طور کامل انجام دهد.
۱. افزون بر آنچه در پاسخ پیشین بیان شد،
۲. ابنطاووس در کتاب «اقبال الأعمال» در باب نوزدهم از اعمال ماه رمضان نقل کرده است:
در مورد زیارت امام حسین علیهالسلام در شب نیمهٔ ماه رمضان روایتهایی وارد شده است. از جمله روایتی از امام صادق علیهالسلام که در آن آمده است:
کسی که در شب نیمهٔ ماه رمضان پس از نماز عشاء، کنار قبر آن حضرت ده رکعت نماز بخواند و در هر رکعت سورهٔ حمد و ده بار سورهٔ توحید را بخواند و از آتش به خدا پناه ببرد، خداوند او را از آزادشدگان از آتش قرار میدهد و پیش از مرگ در خواب فرشتگانی را میبیند که او را به بهشت بشارت میدهند و از آتش ایمنش میکنند.
۳. افزون بر این، دربارهٔ زیارت در شبهای قدر نیز فضیلتهایی وارد شده است.
در «اقبال الأعمال» در اعمال شب بیستوسوم ماه رمضان آمده است:
از جمله اعمال افزودهٔ این شب، زیارت امام حسین علیهالسلام است. در روایتی از امام باقر و امام صادق علیهماالسلام آمده است که اگر کسی در این شب در کنار قبر امام حسین علیهالسلام نماز بخواند و از خداوند بهشت بخواهد و از آتش پناه بطلبد، خداوند درخواست او را اجابت میکند.
و نیز در روایتی آمده است:
کسی که در شب بیستوسوم ماه رمضان — شبی که امید میرود شب قدر باشد — امام حسین علیهالسلام را زیارت کند، روح بیستوچهار هزار فرشته و پیامبر با او مصافحه میکنند؛ آنان که در آن شب از خدا اجازهٔ زیارت امام حسین علیهالسلام را میطلبند.
۴. بنابراین ممکن است این روایات، مخصص روایات پیشین باشند؛ یعنی در خصوص همین شبها (مانند شب نیمهٔ رمضان و شبهای قدر) حکم متفاوت باشد، بهویژه برای کسی که سفر او مستلزم روزهای زیادی نباشد.
۱. خداوند متعال برای رسیدن به حکم شرعی، تفقّه در دین را شرط قرار داده است؛ چنانکه در آیه آمده است:
«وَما كانَ المُؤمِنونَ لِيَنفِروا كافَّةً فَلَولا نَفَرَ مِن كُلِّ فِرقَةٍ مِنهُم طائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهوا فِي الدّينِ وَلِيُنذِروا قَومَهُم إِذا رَجَعوا إِلَيهِم لَعَلَّهُم يَحذَرونَ».
تفقّه یعنی فهم عمیق و آموختن منظومه قواعد دین و آشنایی با علوم تخصصی دینی.
۲. علوم دینی مانند سایر علوم است و بدون تحصیل تخصصی نمیتوان به همه ابعاد آن احاطه پیدا کرد؛ زیرا به شاخهها و علوم متعددی تقسیم شده است.
۳. «نَفْر» در آیه به معنای سفر برای دریافت روایات پیامبر(ص) و اهلبیت(ع) است؛ اما صرفِ نقل روایت برای فهم حکم شرعی کافی نیست، مگر آنکه قواعد استنباط شناخته شود؛ مانند:
• عام و خاص
• مفهوم
• مجمل و مبیّن
• ناسخ و منسوخ
امیرالمؤمنین(ع) در روایتی که در تفسیر قمی و تفسیر نعمانی آمده به ضرورت این قواعد در استنباط حکم اشاره کردهاند. همچنین حضرت فاطمه زهرا(س) در خطبه فدکیه به این قواعد اشاره فرموده و بیان کردهاند که فهم قرآن برای استنباط احکام شرعی متوقف بر این اصول است.
۴. پیامبر اکرم(ص) در خطبه وداع ـ که نزد شیعه و سنی نقل شده ـ فرمودند:
«خدا رحمت کند کسی را که سخن مرا بشنود، آن را بفهمد و سپس به دیگران برساند؛ زیرا چهبسا کسی که فقه را حمل میکند ولی خود فقیه نیست، و چهبسا حامل فقهی که آن را به داناتر از خود میرساند.»
این بیان نشان میدهد که فهم علمی و درک عمیق سخنان دین نیازمند فقاهت است و فقاهت نیز درجات مختلفی دارد؛ چنانکه خداوند فرموده: «وَفَوقَ كُلِّ ذي عِلمٍ عَليم».
پس ممکن است کسی راوی و محدّثِ توانایی باشد اما در قواعد استنباط و استخراج حکم شرعی تخصص نداشته باشد.
۵. واژه «واجب» در برخی روایات همان اصطلاح فقهیِ رایج میان فقها نیست؛ بلکه گاهی به معنای امر ثابت و مقرّر در تشریع به کار میرود، نه الزام فقهی به معنای خاص آن.
۶. باید دانست که مذهب امامیه ـ پیرو اهلبیت(ع) ـ در اختلاف میان عالمان، نه راه تکفیر، تفسیق یا گمراه دانستن را در پیش میگیرد، و نه راه تصویبِ افراطی که به عصمت علما بینجامد.
بلکه روش آن «تخطئه علمی» است؛ یعنی اختلاف علمی و اجتهادی در چارچوب تحقیق و تخصص.
۷. آنچه گفته شد درباره تقلید در فروع فقهی و مسائل عملی است.
۸. اما در اعتقادات و ضروریات دینی که تقلید در آنها جایز نیست، معنای حرمت تقلید این نیست که انسان از علما فاصله بگیرد یا با آنان قطع رابطه کند؛ بلکه یعنی باید افق دید خود را به مجموعه علما گسترش دهد و تنها به یک نسل یا حتی یک مرجع اکتفا نکند، بلکه به اندازه توان خود با دیدگاهها و ادله مختلف آشنا شود.
همانگونه که فقیه در مسائل فقهی نمیتواند از دیگری تقلید کند، اما باید آرای همه علما و ادله آنان را بررسی کند؛ در غیر این صورت ذمّه او در استنباط حکم بری نمیشود.
۹. اما درباره آنچه از شما در گذشته صادر شده است:
هدایت به راه درست و کمک به هدایت دیگران، کفّاره و جبران خطاهای گذشته است؛ زیرا اصلاح و بازگشت به حق، خطاهای پیشین را میپوشاند.
۱. دعای توجه مستحب است و واجب نیست؛ چه قبل از تکبیرات احرام، چه در میان آنها یا بعد از آنها.
چندین صیغه برای آن وارد شده است؛ از جمله آنچه در کتاب کافی و نیز آنچه شیخ صدوق و شیخ مفید و دیگران نقل کردهاند.
و این مقدار کفایت میکند:
«اللهم إني أتوجه إليك بمحمد وآل محمد، وأقدمهم بين يدي صلاتي، وأتقرب بهم إليك، فاجعلني بهم وجيهاً في الدنيا والآخرة ومن المقربين.»
و صیغهی دیگر:
«وجهت وجهي للذي فطر السماوات والأرض حنيفاً مسلماً على ملة إبراهيم، ودين محمد، وولاية أمير المؤمنين علي بن أبي طالب [أو منهاج علي أو هدي علي والأئمة المعصومين]،
وما أنا من المشركين. إن صلاتي ونسكي ومحياي ومماتي لله رب العالمين، لا شريك له، وبذلك أُمرت وأنا من المسلمين.»
⸻
۲ و ۳. برای اختصار در تشهد نیز چندین صیغه وجود دارد؛ هرچند گفتن هر متنی که در زیارات و دعاها وارد شده نیز جایز است.
همچنین در اذان نیز متونی نقل شده که شیخ صدوق در کتاب «من لا يحضره الفقيه» آنها را روایت کرده است، مانند:
«… وأشهد أن علياً أمير المؤمنين وليّ الله ووصيّه.»
یا میتوان افزود:
«والصدّيقة فاطمة وأولادهما الأوصياء حجج الله.»
پس در صورت مختصر جایز است از خلاصهی آنچه در روایات زیارات و دعاها آمده استفاده شود؛ زیرا این متون در واقع بیانگر حقیقت شرعی عمومی تشهد هستند که در ابواب مختلف فقهی آمده است.
متونی که صدوق در «الفقيه» درباره شهادت سوم در تشهد اذان نقل کرده ـ و در روایت صحیح فضل بن شاذان آمده که تشهد در اذان و در داخل نماز از نظر ماهیت یکی است ـ عبارتاند از:
• «… وأن محمداً وآل محمد خير البرية»
• «… وأشهد أن علياً وليّ الله»
• «… وأشهد أن علياً أمير المؤمنين حقاً»
اینها سه صیغه برای شهادت سوم در تشهد اذان هستند که از نظر ماهیت با تشهد داخل نماز یکیاند.
شیخ صدوق ذکر کرده که برای هر یک از این متون چند روایت نقل شده است، نه اینکه تنها یک روایت داشته باشند.
خلاصه آنکه نمازگزار میتواند هر مقدار که بخواهد از صیغه شهادت سوم را ـ که در روایات زیارات و دعاهای مختلف آمده ـ به صورت مختصر بیاورد، به شرط آنکه معنا همان مضمون واحد شهادت سوم را برساند.
⸻
۴. در قنوت نماز نیز حکم مانند تشهد است؛ زیرا حقیقت شرعی تشهد در همه موارد و ابواب یک حقیقت واحد است که:
• حداقل دارد،
• مراتب متوسط فراوان دارد،
• و مراتب بزرگ و گستردهای نیز دارد.
همچنین تشهد مستحب است در مواردی مانند:
• تعقیبات نماز
• تلقین محتضر و میّت
• مقدمه وصیت
• مقدمه هر دعا
• و در هر زیارت اهلبیت علیهمالسلام
⸻
۵. در اذان و اقامه نیز همان مطلب گذشته جاری است؛ یعنی وحدت حقیقت شرعی تشهد.
و پیشتر به روایات شیخ صدوق در کتاب «من لا يحضره الفقيه» درباره اذان اشاره شد.
همچنین گروهی از علما فتوا دادهاند که در شهادت اول و دوم در تشهد نماز نیز همین حکم جاری است؛ یعنی میتوان از همه متونی که در روایات دعاها، زیارات و موارد دیگر آمده استفاده کرد، مادامی که همان معنا را برساند.
۱. اگر بقای بر مرجع میّتِ اعلم بر اساس فتوای مرجع زندهای باشد که معتقد است همین مقدار التزام اجمالی و کلی به فتاوا برای همه مسائل کافی است، در این صورت پس از تحقق تقلید در این مسئله و لزوم بقا بر آن، عدول به آن مرجع زنده مشکل است؛ بنابراین احتیاط لازم است.
۲. بله، اگر مرجع زندهٔ اعلم قائل باشد که بقا بر میّت فقط در مسائلی است که انسان آنها را آموخته است و در مسائلی که نیاموخته بقا لازم نیست، در این صورت رجوع به او جایز خواهد بود.
۳. هرچند به نظر ما حقیقت تقلید، آموختن برای التزام عملی است، اما در مسئله روزهٔ عید، مشهور و نظر قوی این است که حرمت آن ذاتی است.
۱. روزه گرفتن در روز عید حرام است، حتی اگر به نیت رجاء مطلوبیت باشد، مادامی که وظیفهٔ شرعی ـ هرچند به صورت ظاهری ـ چنین اقتضا کند.
۲. با آنکه امر در اینجا میان حرمت ذاتی و وجوب دائر است.
۳. با این حال، شارع در مقام ظاهر با نوعی تشدد، رعایت حرمت را مقدم داشته و به احتمال دیگر اعتنا نکرده است؛ زیرا در روایات متواتر آمده است که روزه و افطار تابع رؤیت هلال است.
۱. اگر مشارکت بهگونهای باشد که عرفاً هر یک از آن دو نانآور خود محسوب شوند، زکات هر کدام بر عهده خودش است نه دیگری، هرچند نحوه خرج کردن بهصورت مشترک باشد.
۲. اما اگر چنین صدقی نکند، بلکه تأمین زندگی زن هم بر عهده خودش و هم شوهرش باشد، زکات فطره زن بین آن دو تقسیم میشود.
۳. و اگر برعکس فرض شود که زن نانآور شوهر باشد، در این صورت زکات فطره شوهر بین هر دو تقسیم میگردد.
۱- فلسفه فتوحات در مذهب اهلبیت علیهمالسلام، اسلامیکردن عقاید مردم نیست، بلکه اسلامیکردن نظامهای سیاسی حاکم بر اساس عدالت اسلام است؛ برای نجات و یاری ملتهای تحت ستم از حکومتها و حاکمان ظالم.
خداوند متعال میفرماید:
«و چرا در راه خدا و (در راه) مردان و زنان و کودکانی که (به دست ستمگران) تضعیف شدهاند نمیجنگید؟ همانها که میگویند: پروردگارا! ما را از این شهری که مردمش ستمگرند بیرون ببر و از جانب خود برای ما سرپرست و یاوری قرار ده.»
۲- از ضروریات مذهب ائمه اهلبیت علیهمالسلام این است که کشتن اسیر پس از پایان جنگ حرام است؛ حتی اگر آن مردم بودایی یا هندو و بتپرست باشند. بلکه آنان بهعنوان شهروند درجه دوم شناخته میشوند و مالیاتی که دولت از آنان میگیرد، در مقابل بهرهمندی از حمایت و کفالت است. این افراد «معاهَد»، «اهل امان» یا «اهل صلح» نامیده میشوند.
۳- بله، آنان میتوانند با پذیرش اسلام، به شهروند درجه اول تبدیل شوند.
۴- همچنین حاکم مسلمان میتواند با آنان پیمان ببندد و در برابر دریافت مالیات یا عوضی، به آنان امنیت بدهد؛ که در این صورت در زمره اهل امان، اهل صلح یا اهل عهد قرار میگیرند.
۱- اصل وجوب جهاد با همه انواع آن، از ضروریات دین است و تقلید در آن راه ندارد؛ بلکه از ارکان دین است و اصل وجوب آن فریضهای الهی است.
• فتوای فقهای مراجع در واقع برای اداره، تدبیر و تنظیم امور جهاد و بیان جزئیات و خصوصیات آن است، نه در اصل وجوب آن. بنابراین وجوب جهاد متوقف بر فتوای فقیه نیست و ترک آن با این بهانه که فتوایی صادر نشده، عذر محسوب نمیشود.
• مرحوم آیتالله خویی (قدس سره) در کتاب «منهاج الصالحین» (کتاب الجهاد) درباره جهاد ابتدایی، چه رسد به جهاد دفاعی، میفرماید:
«آیا مشروعیت اصل جهاد در شریعت مقدس، متوقف بر اذن امام (علیهالسلام) یا نایب خاص اوست؟ در این باره دو نظر وجود دارد؛ مشهور میان اصحاب، قول به توقف است، اما ایشان قول دوم را برگزیدهاند که مشروعیت آن متوقف بر اذن امام نیست.»
• افزون بر این، در جهاد دفاعی اتفاق نظر فقها بر این است که مشروعیت و وجوب آن متوقف بر اذن امام (ع) نیست، چه رسد به فقهای مراجع.
۲- کفایی یا عینی بودن وجوب جهاد، تابع فتوا نیست؛ بلکه بستگی به این دارد که جهاد بر شخص یا نوع افراد متوقف باشد. البته فتوای فقیه این دو قسم را توضیح میدهد.
۳- آیتالله خویی (قدس سره) در «منهاج الصالحین» در کتاب جهاد میفرماید:
«ظاهر آن است که وجوب جهاد در عصر غیبت ساقط نمیشود و در همه زمانها با تحقق شرایط، ثابت است.»
• و در زمان غیبت، تشخیص این امر به عهده مسلمانانِ دارای تخصص است که بررسی کنند آیا جهاد برای اسلام مصلحت دارد یا نه، بر این اساس که از نظر نفرات و تجهیزات، توان کافی برای غلبه بر دشمن داشته باشند؛ بهگونهای که معمولاً احتمال شکست ندهند. اگر این شرایط فراهم باشد، جهاد و جنگیدن واجب میشود.
• همچنین میفرماید: «بر فقیه لازم است در این امر مهم با اهل خبره و بصیرت از مسلمانان مشورت کند تا اطمینان حاصل شود که مسلمانان از نظر نیرو و تجهیزات، توان غلبه بر کفار حربی را دارند.»
• بنابراین، با اینکه فقیه صلاحیت تصدی این امر را دارد، اما باید با مجموعهای از متخصصان نظامی، امنیتی و سیاسی مشورت کند و به یک گروه خاص اکتفا نکند؛ زیرا هر تخصصی احاطه کامل بر سایر حوزهها ندارد و لازم است میان دیدگاهها توازن برقرار شود.
• همچنین تکیه صرف بر اهل علوم دینی کافی نیست، بلکه باید از متخصصان حوزههای گوناگون مانند نظامی، امنیتی، اقتصادی و رسانهای نیز بهره گرفت.
۴- جهاد اختصاص به جنگ زمینی ندارد، بلکه همه عرصههای رویارویی را شامل میشود؛ از جنگ زمینی گرفته تا هوایی و دریایی.
• بنابراین، رزمندهای که در هر یک از این عرصهها کشته شود، شهید محسوب میشود، حتی اگر در داخل شهرها باشد.
• میدان جنگ در عصر جدید محدود به بیابانها نیست، و به نوع خاصی از نبرد نیز منحصر نمیشود. حتی کسی که بهصورت الکترونیکی مدیریت شلیک موشکها را بر عهده دارد، از نیروهای رزمنده محسوب میشود، هرچند در پشت دیوارها باشد، و از نظر فقهی شهید است.
• معیار در شهادت فقهی، مشارکت در جنگ است؛ نه مانند نیروهای پلیس شهری که در جنگ شرکت مستقیم ندارند، هرچند نقش مهمی در حفظ امنیت دارند.
• البته غیرنظامیانی که بدون مشارکت در جنگ کشته میشوند، شهید عقیدتی محسوب میشوند.
۱. نظر مشهور و غالب فقها این است که دفاع، مقید به شرایط جهاد ابتدایی نیست، بلکه مطلق است.
۲. وجوب دفاع، یک حکم فتوایی صرف نیست؛ بلکه اداره و سازماندهی آن در صلاحیت فقیه است اگر عهدهدار شود، وگرنه بر عهده مؤمنان عادلِ نخبه است، و اگر آنان هم نبودند حتی افراد فاسق نیز باید اقدام کنند؛ و در هیچ حالتی ترک نمیشود.
۳. دفاع گاهی از جان، مال و ناموس است، و گاهی دفاع از اصل دین، اساس آن، هویت و موجودیت آن، و نیز ارزشها و احیای آنها در جانها و نسلهاست. نگاه در اینجا محدود به یک نسل نیست، بلکه احیای دین در طول نسلها مد نظر است. این نوع دفاع گاهی «جهاد مواسات» نامیده میشود و از بزرگترین و شریفترین انواع جهاد است؛ زیرا هدف آن صرفاً حفاظت از جان و مال و ناموس نیست، بلکه هدفی والاتر دارد.
۴. عنوان «مصلحت» عنوانی گسترده و مبهم است که میتواند موجب برداشتهای نادرست شود.
سید محسن حکیم (قدس سره) به تفاوت شرایط در جهاد دفاعی اشاره کرده است. در پاسخ به این پرسش که چرا برخی مؤمنان با وجود ضرر، امر به معروف و نهی از منکر میکنند، فرمود:
شرایطی که برای امر به معروف و نهی از منکر ذکر شده، مربوط به منکرات معمولی مانند ترک نماز، شرابخواری و تضییع حقوق مردم است که به اساس دین آسیب نمیزند.
اما اگر انحرافی متوجه اصل دین باشد، مقابله با آن واجب است، حتی با فدا کردن جان و مال؛ همانگونه که جهاد در بسیاری از زمانها برای حفظ اساس اسلام واجب شده است. پس کار آن مؤمنان صحیح بوده و از همین نوع است.
۵. در آیات قرآن شرط شده که توان و امکان مسلمانان از نظر کیفیت و کمیت، در حالت ایدهآل یکدهم دشمن کافی است، به شرطی که از نظر روحی استوار و صبور باشند؛ و در صورت ضعف روحی، این نسبت به یکدوم تغییر میکند.
این نشان میدهد که عامل روحی و روانی از عامل مادی مهمتر است.
۶. در ارزیابیها باید نظر کارشناسانِ حوزههای مختلف جمع شود؛ صرفاً تکیه بر سیاستمداران کافی نیست، چون تجربه نظامی ندارند. همچنین نظامیان بدون کارشناسان امنیتی (بهویژه در برابر جنگ روانی و رسانهای) کافی نیستند، و این مجموعه نیز بدون کارشناسان اقتصادی ناقص است؛ زیرا هر گروه بهتنهایی دید جامع ندارد.
۷. علاوه بر این، شجاعت تصمیمگیرندگان، استحکام ایمان و توکل بر خداوند ضروری است. افرادی که دلبسته دنیا و بقای در آن هستند، بهویژه اگر گرفتار فساد مالی یا اداری باشند، نقاط ضعف زیادی دارند. پاکی، استقامت و تخصص، در تقویت شجاعت نقش اساسی دارد.
۸. همچنین بصیرت عمیق در حوزههای مختلف لازم است؛ زیرا بخش بزرگی از جنگها، جنگ روانی، فریب آماری و طرحهای پیچیده است.
۹. اگر این شرایط در رهبران و فضای عمومی جامعه فراهم نباشد، فریب و نیرنگ باعث تسلیم در برابر دشمن میشود، حتی اگر قدرت ظاهری وجود داشته باشد.
۱۰. این معنا در حدیث نبوی نیز آمده است:
«نزدیک است که امتها بر شما هجوم آورند، همانگونه که خورندگان بر ظرف غذا هجوم میآورند… شما در آن زمان زیاد هستید، اما همچون کف روی سیل خواهید بود… و در دلهایتان سستی افکنده میشود.»
گفته شد: سستی چیست؟ فرمود: «دوست داشتن دنیا و کراهت از مرگ.»
این حدیث نشان میدهد که ضعف امت نه از کمبود عدد یا ابزار، بلکه از عواملی مانند ضعف مدیریتی و سستی روحی ناشی از دلبستگی به دنیاست.
۱- اگر این محدودهی وسیع در نظر عرف، یک شهر واحد محسوب شود، رفتوآمد بین محلههای آن سفر شرعی به حساب نمیآید؛ هرچند فاصله به اندازه یا بیشتر از مسافت شرعی باشد.
۲- بله، این حکم تا زمانی است که از نظر عرف، یک نام و عنوان برای یک شهر باشد، نه اینکه عنوان یک استان یا کشور پیدا کند؛ مانند آنچه احتمالاً در برخی شهرهای بسیار بزرگ چین رخ داده است.
۱- بلکه ذکر همهی آنان و شهادت دادن به همگی ایشان واجب است، همانگونه که در ادله بیان شده و در خطبهی نماز جمعه نیز آمده، و نیز همانگونه که در تلقینِ محتضر و میّت جاری است.
۲- نهایت امر این است که حدّاقل واجب، ذکر اجمالی آنان است، چنانکه در روایت صحیح حلبی آمده است: «أجملهم» (به صورت اجمالی یاد شوند).
۳- همچنین ذکر امیرالمؤمنین علیهالسلام عنوانی برای ذکر ولایت اهلبیت علیهمالسلام به شمار میرود.
۱- همانگونه که فقها در باب اجتهاد و تقلید ذکر کردهاند، لزوماً اعلم منحصر در یک نفر نیست؛ بلکه ممکن است تعدد داشته باشد، چه بر حسب ابواب، یا مسائل، یا مباحث؛ مانند فقه عبادی، معاملاتی، سیاسی، اجتماعی، یا مسائل مرتبط با موضوعات تخصصی. این امر غالباً حتی میان بزرگان نیز رخ داده است، مانند محقق و علامه حلی و بسیاری دیگر.
۲- در مسائل مشترک و مورد اتفاق در فتاوا، تقلید از اعلم متعین نیست و این حوزه گستردهای را شامل میشود.
۳- بلکه تقلید از اعلم تنها در مسائلی متعین است که وی در آنها از همه معاصران خود متمایز باشد؛ وگرنه اگر یکی از آنان با او موافق باشد، تقلید از او متعین نیست، بلکه مکلف بین آن دو ـ و حتی بیش از دو نفر ـ مخیّر است.
۴- بنابراین، دایره لزوم تقلید از اعلم بسیار محدود است و در سایر مسائل، مکلف میان او و دیگرانی که با او همنظرند مخیّر است.
۵- اما راههای تشخیص اعلم، رجوع به اهل خبره است.
۶- و در صورت تعارض اقوال آنان، به نظرِ مورد اعتمادتر رجوع میشود، هرچند این اعتماد ممکن است بر حسب ابواب، مباحث و مسائل متفاوت باشد و چهبسا نوعی جمع میان اقوال صورت گیرد.
۷- همچنین اهل خبره خود از نظر میزان تخصص و دقت در ابواب و مباحث متفاوتاند؛ ازاینرو، تشخیص آنان از اعلم در حوزههایی که در آن قویترند دقیقتر، و در حوزههایی که تخصص متوسط دارند، ضعیفتر خواهد بود؛ و این امر قابل توجه و مشهود است.
۱. به كتاب المصباح المتهجد والمصباح القصير المتهجد، بالإضافة إلى المزار الكابيري إبن مشهدي وماندهم مراجعه شود.
۲. قامت جميع المؤسسات التي تم القيام بها من أجل ابتكار بعض الأشياء، بتكوين شيء من الجلد تابعًا وشرحًا لأفضل عاشق منتشر والذي أثبت في هذا الجزء.
۳. افزون برين، زیارت عاشورا يشبه دیگر زیارات ودعاها طرق (سندها) ومتون گوناگون.
۴. من ناحية أخرى، هناك عاشورا من البداية بحيث تتضمن لعنة، من جملة لعنة الأول والثاني والثاني؛ وبالتالي فإن أشكالراشي في هذا الصدد هو نوع مغالطة ومورد.
۵. هناك كل ما يتعلق بالسلام عليكم، وهو أسلوب في الزيارات والدعوات، مما يؤدي إلى وصولهم إلى منطقة سكن متوسطة الحجم أو مفصلية؛ وقد تغير هذا الوضع في المناخات. هذا الحديث معنا لا يعارض ميان متون أو نسخته، بل هو أسلوب يمكن رؤيته من خلال تتبع في ابواب الزیارات ودعاها إلى وضوح مشاهدته.
۱- اشکال در ذبح نهادهای رسمی از چند جهت است:
اول: ذبح عملی عبادی و نیابی است و در ذابح، ایمان شرط است؛ بنابراین ذبح غیرمؤمن بهعنوان عمل عبادیِ نسک کفایت نمیکند.
دوم: باید شرایط سلامت قربانی فراهم و اطمینان به رعایت آن توسط متولی حاصل شود؛ البته این در صورت امکان است، وگرنه اگر بهسبب منع رسمی ممکن نباشد، به همان مقدار میسّر اکتفا میشود.
سوم: محل ذبح اگر در منی ممکن نباشد، ذبح در داخل حرم کفایت میکند؛ نزدیکترین مکان به منی، سپس نزدیکتر، یا مکه که داخل حرم است.
۲- با توجه به مطالب فوق، اگر امکان فراهم شود که مؤمنین با هماهنگی نهادهای رسمی خود متصدی ذبح شوند، همین مطلوب است.
۳- وگرنه لازم است به هماهنگی کاروانها یا بهصورت فردی با افراد مؤمنی که عهدهدار ذبح میشوند اعتماد شود؛ چه در مکه یا نقاط دیگر حرم. یا اینکه قیمت قربانی به کسی سپرده شود تا از طرف او ذبح کند، هرچند بعد از ایام تشریق تا پایان ذیالحجه باشد؛ و این سپردن به منزله تعیین قربانی است که سایر اعمال بر آن مترتب میشود.
۴- قصد اجمالی ذابح نسبت به اسامی موجود در فهرست کاروان بهصورت ترتیبی، در نیابت کافی است، مشروط بر اینکه ذابح مؤمن باشد.
۵- و اگر برای حاجی این امور ممکن نباشد، یا بهسبب نداشتن هزینه اضافی یا عدم توانایی در هماهنگی با افراد مؤمن، در این صورت باید به روزه منتقل شود: سه روز در نه روز اول ذیالحجه قبل از عید، اگر از امکان انجام قربانی ناامید باشد، یا در روز حرکت از منی و پس از آن، حتی در مسیر؛ و هفت روز پس از بازگشت به وطن.
بلکه باقیمانده سهم، متعلق به امام علیهالسلام است.
و احتیاط ترک نشود که در زمان غیبت، در صورتی که زن نیازمند باشد و از مصارف محسوب شود، باقیمانده به او داده شود.
بلکه اگر امر دایر باشد میان اینکه باقیمانده را همسر مؤمنه بگیرد یا نهادهای رسمی آن را اخذ کنند، در این صورت متعین است که باقیمانده به همسر مؤمنه داده شود، هرچند فقیر نباشد.
۱- کالا بدون سهلانگاری فروخته میشود و آن کالا ملک نفر دوم است.
۲- اگر در سرمایه نفر دوم خسارتی وارد شود، نفر اول ضامن نیست؛ مگر آنکه کوتاهی و تفریط کرده باشد، حتی اگر این تفریط به سبب تأخیر او در فراهم کردن سهم خود از سرمایه مشترک باشد.
۳- اما اگر سودی حاصل شود، تمام سود متعلق به نفر دوم است نه نفر اول؛ زیرا توافق بر این بوده که سود به نسبت سرمایه هر یک از آن دو مشترک باشد.
۱- اگر فرض شود که مناسبت قمری نسبت به روز شمسی متعدد گردد، در انجام اعمال، تعدد رعایت میشود.
۲- لکن سخن در اصل تحقق این تعدد است؛ زیرا بنابر مبنای مرحوم سید ابوالقاسم خویی ـ که ما نیز همان را اختیار کردهایم ـ تعددی وجود ندارد؛ چراکه با ثبوت هلال، حکم برای همه ثابت میشود و اختلافی در آن نیست.
این عبارت اشاره دارد به اینکه ذوات مقدس آنان، هرچند در اصلِ انسان بودن با بشر و نیز با دیگر مخلوقات مانند فرشتگان و سایر موجودات زنده مشترکاند، اما در عین حال دارای حقیقتها و گوهرهای ملکوتی و روحانی ویژهای هستند که خداوند از آغاز آفرینش به آنان اختصاص داده و ایشان را بدان ممتاز ساخته است؛ و این برگزیدگی، پاداشی است در برابر آنچه خداوند از نهایت اطاعت و بندگی آنان میدانست.
اگر عقد و نزدیکی در طُهر سوم، پیش از پایان آن ـ یعنی پیش از آمدن اولین حیض سوم ـ واقع شده باشد، حرمت ابدی تحقق پیدا میکند.
اما فرزندان، حلالزاده محسوب میشوند؛ زیرا نزدیکی از روی شبهه بوده است.
و با تحقق نزدیکی، میان جهل و علم تفاوتی وجود ندارد.
البته اگر شوهر اول با زن نزدیکی نکرده باشد، اساساً عده بر او واجب نمیشود.
همچنین صرفِ ترک زندگی مشترک یا جدایی و دوری از شوهر اول فایدهای ندارد؛ بلکه ملاک این است که شوهر اول از اصل، هیچ نزدیکیای با او نکرده باشد؛ یعنی با او ازدواج کرده ولی اصلاً وطی و نزدیکی انجام نداده باشد، که در این صورت عدهای بر زن واجب نخواهد بود.
۱- آری، جایز است در آن باقی بمانی تا اصل سرمایه خویش را بازپس گیری.
۲- هرگاه اصل سرمایه را بازیافتی، باید خمس آن را بپردازی؛ زیرا معامله پیشین فاسد بوده و آنچه بازمیگردانی در حقیقت همان اصل سرمایه توست.
۳- پس از ادامه مشارکت با آن شرکت صوری و بازپسگیری اصل سرمایه یا مقداری بیش از آن، میتوانی با پرداخت خمس، مال خویش را تطهیر نمایی.
۱. صرفِ وجود سرمایه واقعی و فعالیت اقتصادی حقیقی، برای تمایز شرکتهای سالم از شرکتهای صوریِ مبتنی بر کلاهبرداری کافی نیست؛ بلکه لازم است تعداد و ارزش سهام فروختهشده، چندین برابر سرمایه و فعالیت واقعی شرکت نباشد. وگرنه این تورمِ مالی و افزایش صوریِ تعداد سهام، پشتوانه حقیقی نخواهد داشت و در نتیجه، خریدوفروش فزاینده سهام، به موجودیتی موهوم برای شرکت تبدیل میشود که مصداق فریب، کلاهبرداری، قمار یا ربا خواهد بود.
۲. امروزه بسیاری از شرکتهای بزرگ و مشهور جهانی نیز همین روش را دنبال میکنند؛ به این صورت که ارزش مالی و حجم سهام فروختهشده آنها چندین برابر سرمایه فعال و سرمایهگذاری واقعی شرکت است. در نتیجه، توسعه سرمایه و تعداد سهام، در فضایی موهوم صورت میگیرد؛ همانند شرکتهای صوریِ کلاهبردار که از آغاز بر همین اساس بنا شدهاند، و تفاوتی میان این دو شیوه وجود ندارد.
۳. اما اگر شرکت دارای سرمایه واقعی و فعالیت اقتصادی حقیقی باشد، و تعداد و ارزش سهام فروختهشده نیز دچار تورم و افزایش موهوم نباشد، در این صورت خریدوفروش سهام، معاملهای واقعی، حلال و صحیح از نظر شرعی خواهد بود.
۴. همچنین تفاوت شرایط میان شرکتهای سهامی و شرکتهای سرمایهگذاری، اشکال شرعی ندارد و این شروط الزامآور است؛ به این معنا که شراکت باید ادامه یابد، و نهایت کاری که مشتری میتواند انجام دهد آن است که سهم خود را به خریدار و مشتری دیگری بفروشد؛ یعنی حق شراکت خود را منتقل کند، نه اینکه اصل سرمایه را از شرکت مطالبه و بازپسگیری نماید.
وقت نماز مغرب و عشاء با رسیدن نیمهشب پایان مییابد، و نیمه دوم شب برای کسی که ادای نماز را از دست داده، وقت قضای فوری آن دو نماز محسوب میشود.
بنابراین لازم است ساعت یا وسیلهای تنظیم کنید که پیش از رسیدن نیمهشب شما را از خواب بیدار کند تا هرچند بهصورت مختصر و سبک، دو نماز را ادا نمایید، سپس دوباره بخوابید و استراحت کنید.
همچنین بیدار شدن میان خواب، برای سلامت بدن نیز سودمند است.
۱. موارد با یکدیگر متفاوتاند و موضوع نیز با توجه به شرایط و ملابسات فرق میکند؛ از این رو حکم نیز متفاوت میشود.
۲. این مسئله دشوار در مباحث و قواعد فقهی بسیار مهم است و نیاز به بصیرت دارد.
۳. مقصود از اینکه «ایمان مانع ترور است» این است که آغازگر چنین کاری نباشی، بهویژه نسبت به کسی که ابتدا به تو خیانت، غدر و پیمانشکنی نکرده است.
۴. اما کسی که روش و عادتش کشتار و خیانت است، بهویژه دشمن، وفاداری به او حرام است.
۵. صورت دیگر آن است که در حال جنگ، آشکار کردن نیتها و توضیح صریح آنها حرام است، بلکه فریب دادن دشمن واجب میباشد.
۶. آیا نمیبینی که اگر بدهکارِ بدحساب مالی از او به دست طلبکار بیفتد، گرفتن آن به عنوان حق خود جایز است؟
۷. قاعده قصاص نیز استثنایی از وجوب وفای به عهد است:
«ماه حرام در برابر ماه حرام است و حرمتها قصاص دارد؛ پس هر کس بر شما تعدی کرد، همانند آنچه بر شما تعدی کرده است بر او تعدی کنید، و از خدا پروا کنید و بدانید که خدا با پرهیزکاران است.»
پس حرمتها نیز قصاص دارند؛ بنابراین کسی که پیمان را بشکند، بهویژه دشمن، التزامی به وفاداری نسبت به او وجود ندارد، بلکه با توجه به نیت خیانت، مکر و توطئه او، وفاداری به او حرام است.
۸. تشخیص و تفکیک موارد قواعد فقهی، بهویژه در ابواب سیاسی، نظامی و امنیتی، بسیار حساس و خطرناک است.
۹. نمونهای از این خلط، اختلاف و جدل در تطبیق میان قاعده:
«و اگر به صلح گرایش یافتند، تو نیز به آن گرایش پیدا کن»
و آیه:
«ای کسانی که ایمان آوردهاید، همگی در صلح و سلم داخل شوید و از گامهای شیطان پیروی نکنید که او دشمن آشکار شماست»
با قاعده حرمت صلح و وجوب بازدارندگی:
«پس سست نشوید و به صلح دعوت نکنید در حالی که شما برترید و خدا با شماست و هرگز پاداش اعمالتان را کم نخواهد کرد.»
و نیز:
«کسانی که با آنان پیمان بستی، سپس هر بار پیمان خود را میشکنند و پرهیزگار نیستند.»
«پس اگر در جنگ بر آنان دست یافتی، آنان را چنان درهم بکوب که کسانی که پشت سرشان هستند پراکنده شوند، شاید عبرت بگیرند.»
۱۰. بنابراین دعوت به توقف جنگ در واقعه صفین از طریق فتنه بالا بردن قرآنها و مسئله حکمیت، حیله، مکر، فریب و خیانت بود.
۱۱. همانگونه که توقف جنگ با معاویه از سوی امام حسن علیهالسلام به سبب سستی و خیانت سپاه و امت بود؛ چنانکه خود آن حضرت تصریح کرد. وگرنه آن حضرت جنگ را با شدت ادامه میداد، همانگونه که خود تصریح فرموده است.
۱۲. خلاصه آنکه اشتباه گرفتن موارد قواعد فقهی سیاسی، نظامی و امنیتی، خطری بسیار بزرگ برای سرنوشت امت به شمار میآید.
۱. دعای توجه مستحب است و واجب نیست؛ چه قبل از تکبیرات احرام، چه در میان آنها یا بعد از آنها.
چندین صیغه برای آن وارد شده است؛ از جمله آنچه در کتاب کافی و نیز آنچه شیخ صدوق و شیخ مفید و دیگران نقل کردهاند.
و این مقدار کفایت میکند:
«اللهم إني أتوجه إليك بمحمد وآل محمد، وأقدمهم بين يدي صلاتي، وأتقرب بهم إليك، فاجعلني بهم وجيهاً في الدنيا والآخرة ومن المقربين.»
و صیغهی دیگر:
«وجهت وجهي للذي فطر السماوات والأرض حنيفاً مسلماً على ملة إبراهيم، ودين محمد، وولاية أمير المؤمنين علي بن أبي طالب [أو منهاج علي أو هدي علي والأئمة المعصومين]،
وما أنا من المشركين. إن صلاتي ونسكي ومحياي ومماتي لله رب العالمين، لا شريك له، وبذلك أُمرت وأنا من المسلمين.»
۲ و ۳. برای اختصار در تشهد نیز چندین صیغه وجود دارد؛ هرچند گفتن هر متنی که در زیارات و دعاها وارد شده نیز جایز است.
همچنین در اذان نیز متونی نقل شده که شیخ صدوق در کتاب «من لا يحضره الفقيه» آنها را روایت کرده است، مانند:
«… وأشهد أن علياً أمير المؤمنين وليّ الله ووصيّه.»
یا میتوان افزود:
«والصدّيقة فاطمة وأولادهما الأوصياء حجج الله.»
پس در صورت مختصر جایز است از خلاصهی آنچه در روایات زیارات و دعاها آمده استفاده شود؛ زیرا این متون در واقع بیانگر حقیقت شرعی عمومی تشهد هستند که در ابواب مختلف فقهی آمده است.
متونی که صدوق در «الفقيه» درباره شهادت سوم در تشهد اذان نقل کرده ـ و در روایت صحیح فضل بن شاذان آمده که تشهد در اذان و در داخل نماز از نظر ماهیت یکی است ـ عبارتاند از:
• «… وأن محمداً وآل محمد خير البرية»
• «… وأشهد أن علياً وليّ الله»
• «… وأشهد أن علياً أمير المؤمنين حقاً»
اینها سه صیغه برای شهادت سوم در تشهد اذان هستند که از نظر ماهیت با تشهد داخل نماز یکیاند.
شیخ صدوق ذکر کرده که برای هر یک از این متون چند روایت نقل شده است، نه اینکه تنها یک روایت داشته باشند.
خلاصه آنکه نمازگزار میتواند هر مقدار که بخواهد از صیغه شهادت سوم را ـ که در روایات زیارات و دعاهای مختلف آمده ـ به صورت مختصر بیاورد، به شرط آنکه معنا همان مضمون واحد شهادت سوم را برساند.
۴. در قنوت نماز نیز حکم مانند تشهد است؛ زیرا حقیقت شرعی تشهد در همه موارد و ابواب یک حقیقت واحد است که:
• حداقل دارد،
• مراتب متوسط فراوان دارد،
• و مراتب بزرگ و گستردهای نیز دارد.
همچنین تشهد مستحب است در مواردی مانند:
• تعقیبات نماز
• تلقین محتضر و میّت
• مقدمه وصیت
• مقدمه هر دعا
• و در هر زیارت اهلبیت علیهمالسلام
۵. در اذان و اقامه نیز همان مطلب گذشته جاری است؛ یعنی وحدت حقیقت شرعی تشهد.
و پیشتر به روایات شیخ صدوق در کتاب «من لا يحضره الفقيه» درباره اذان اشاره شد.
همچنین گروهی از علما فتوا دادهاند که در شهادت اول و دوم در تشهد نماز نیز همین حکم جاری است؛ یعنی میتوان از همه متونی که در روایات دعاها، زیارات و موارد دیگر آمده استفاده کرد، مادامی که همان معنا را برساند.
۱. اگر بقای بر مرجع میّتِ اعلم بر اساس فتوای مرجع زندهای باشد که معتقد است همین مقدار التزام اجمالی و کلی به فتاوا برای همه مسائل کافی است، در این صورت پس از تحقق تقلید در این مسئله و لزوم بقا بر آن، عدول به آن مرجع زنده مشکل است؛ بنابراین احتیاط لازم است.
۲. بله، اگر مرجع زندهٔ اعلم قائل باشد که بقا بر میّت فقط در مسائلی است که انسان آنها را آموخته است و در مسائلی که نیاموخته بقا لازم نیست، در این صورت رجوع به او جایز خواهد بود.
۳. هرچند به نظر ما حقیقت تقلید، آموختن برای التزام عملی است، اما در مسئله روزهٔ عید، مشهور و نظر قوی این است که حرمت آن ذاتی است.
۱. روزه گرفتن در روز عید حرام است، حتی اگر به نیت رجاء مطلوبیت باشد، مادامی که وظیفهٔ شرعی ـ هرچند به صورت ظاهری ـ چنین اقتضا کند.
۲. با آنکه امر در اینجا میان حرمت ذاتی و وجوب دائر است.
۳. با این حال، شارع در مقام ظاهر با نوعی تشدد، رعایت حرمت را مقدم داشته و به احتمال دیگر اعتنا نکرده است؛ زیرا در روایات متواتر آمده است که روزه و افطار تابع رؤیت هلال است.
۱. بر او قضاى روزهها واجب است، و اما کفاره (فدیه)، برای هر روز یک مُدّ طعام (حدود ۷۵۰ گرم) باید بدهد.
۲. اما زکات فطره هر سال گذشته را باید پرداخت کند و به فقیران مؤمن صدقه دهد، به مقدار ارزش سه کیلوگرم از آرد یا برنج یا خرما یا کشمش یا غذای اصلی،
و این ارزش بر اساس سالی است که زکات بر او واجب شده است.
۱. باید روشن شود که سؤال درباره ارث برادرانِ پدرِ متوفی است یا درباره فرزندان او؟
۲. اما در مورد ارث برادران از جدّ: بله، آنان از جدّ ارث میبرند و فرزندانِ پدرِ متوفی از جدّ ارث نمیبرند.
۳. اما اموال پدرِ متوفی: فقط فرزندان از آن ارث میبرند و برادرانِ پدر از آن ارثی ندارند.
۴. جدّ از پدرِ متوفی بهسهم پدر ارث میبرد، و برادران سهمی را که به جدّ میرسد، از او به ارث میبرند.
۵. از ترکه پدرِ متوفی، برادران فقط از سهم جدّ ارث میبرند.
اما دو خانه، در واقع چیزی جز وصیت از ثلث نیستند؛ زیرا سند مالکیت به نام همسران و فرزندان منتقل نشده است.
این بر اساس مبنایی است که انتقال سند رسمی را شرط تحقق قبض میداند.
اما بنابر نظر برخی دیگر از علما که تصرف خارجی (ید) را برای تحقق قبض کافی میدانند، این بخشش تحقق یافته و در نتیجه، دو خانه جزء ترکه محسوب نمیشوند.
۶. بدون انتقال سند رسمی، قبض تحقق پیدا نمیکند، و چون سند به نام همسر و فرزندان منتقل نشده، هدیه تحقق نیافته و در نتیجه بهصورت وصیت از ثلث محسوب میشود.
۷. البته این نظر با دیدگاه مشهور فقهای معاصر در قرون اخیر متفاوت است.
۸. بنابراین حکم این دو خانه آن است که وصیت محسوب میشوند، نه هبه (بخشش قطعی).
1- این تسویه مشروط است؛ بنابراین اگر ورثه به عوض (یعنی پاداش) ملتزم نشوند، او نیز میتواند به تسویه پایبند نباشد.
2- ورثه میتوانند پیش از حصول توافق، از دادن تعهد خودداری کنند؛ اما پس از توافق، اگر با شرط این وارث که ترکه را از بدهی نجات داده موافقت کرده باشند، ملزم به پایبندی به صلح خواهند بود.
۱- اشکال در ذبح نهادهای رسمی از چند جهت است:
اول: ذبح عملی عبادی و نیابی است و در ذابح، ایمان شرط است؛ بنابراین ذبح غیرمؤمن بهعنوان عمل عبادیِ نسک کفایت نمیکند.
دوم: باید شرایط سلامت قربانی فراهم و اطمینان به رعایت آن توسط متولی حاصل شود؛ البته این در صورت امکان است، وگرنه اگر بهسبب منع رسمی ممکن نباشد، به همان مقدار میسّر اکتفا میشود.
سوم: محل ذبح اگر در منی ممکن نباشد، ذبح در داخل حرم کفایت میکند؛ نزدیکترین مکان به منی، سپس نزدیکتر، یا مکه که داخل حرم است.
۲- با توجه به مطالب فوق، اگر امکان فراهم شود که مؤمنین با هماهنگی نهادهای رسمی خود متصدی ذبح شوند، همین مطلوب است.
۳- وگرنه لازم است به هماهنگی کاروانها یا بهصورت فردی با افراد مؤمنی که عهدهدار ذبح میشوند اعتماد شود؛ چه در مکه یا نقاط دیگر حرم. یا اینکه قیمت قربانی به کسی سپرده شود تا از طرف او ذبح کند، هرچند بعد از ایام تشریق تا پایان ذیالحجه باشد؛ و این سپردن به منزله تعیین قربانی است که سایر اعمال بر آن مترتب میشود.
۴- قصد اجمالی ذابح نسبت به اسامی موجود در فهرست کاروان بهصورت ترتیبی، در نیابت کافی است، مشروط بر اینکه ذابح مؤمن باشد.
۵- و اگر برای حاجی این امور ممکن نباشد، یا بهسبب نداشتن هزینه اضافی یا عدم توانایی در هماهنگی با افراد مؤمن، در این صورت باید به روزه منتقل شود: سه روز در نه روز اول ذیالحجه قبل از عید، اگر از امکان انجام قربانی ناامید باشد، یا در روز حرکت از منی و پس از آن، حتی در مسیر؛ و هفت روز پس از بازگشت به وطن
این عبارت اشاره دارد به اینکه ذوات مقدس آنان، هرچند در اصلِ انسان بودن با بشر و نیز با دیگر مخلوقات مانند فرشتگان و سایر موجودات زنده مشترکاند، اما در عین حال دارای حقیقتها و گوهرهای ملکوتی و روحانی ویژهای هستند که خداوند از آغاز آفرینش به آنان اختصاص داده و ایشان را بدان ممتاز ساخته است؛ و این برگزیدگی، پاداشی است در برابر آنچه خداوند از نهایت اطاعت و بندگی آنان میدانست.
۱- وارد شده است که فضیلت زیارت هر یک از چهارده معصوم علیهمالسلام به اندازه برتری و مقام آنان است.
۲- و نیز وارد شده که در مناسبتهای مهم، اهلبیت علیهمالسلام و همه پیامبران نزد امام حسین علیهالسلام گرد میآیند؛ بنابراین زائر آن حضرت، زائر همه اهلبیت علیهمالسلام و همه پیامبران نیز خواهد بود.
۳- روشن است که کاملتر، جمع میان زیارت همه آنان علیهمالسلام است.
۴- همچنین روشن است که زیارت پیامبر صلیاللهعلیهوآلهوسلم، شامل زیارت حضرت فاطمه علیهاالسلام و امامان بقیع علیهمالسلام، افزون بر دیگر بنیهاشم از افراد دایره دومِ برگزیدگان الهی نیز میشود
۱- مهمترین وظیفه، قضای روزههای فوتشده است.
۲- در قضای روزهها، پیوستگی و پشتسرهم بودن شرط نیست؛ بنابراین میتواند آنها را بهصورت پراکنده انجام دهد.
۳- همچنین برای انجام قضای روزهها، پرداخت کفاره افطار شرط نیست.
۴- اما کفاره هر روز، اطعام شصت فقیر است؛ یعنی به هر فقیر حدود سهچهارم کیلو آرد یا هر غذای دیگری داده شود.
۵- جایز است کفاره را بهتدریج و متناسب با توان مالی به فقرا پرداخت کند و لازم نیست همه آن یکجا پرداخت شود.
کسی که خبرش مفقود و وضعیتش مجهول باشد، در دو حالت حکم به فوت او میشود:
– حالت اول:
چهار سال درباره او جستجو و بررسی میشود، به همان شیوهای که در احکام عده طلاق مقرر شده است. این چهار سال، قیدِ مدتِ مفقود بودن اوست، نه اینکه در تمام این مدت حتماً پیوسته جستجو انجام گیرد. پس اگر بعد از این مدت، با وجود انجام جستجو در حد متعارف، خبری از او به دست نیاید، حکم به فوت او میشود و اموالش میان وارثانی تقسیم میگردد که اگر در پایان این مدت مرده بود از او ارث میبردند. اما کسانی که اگر بعد از پایان این مدت فوت میکرد از او ارث میبردند، سهمی ندارند. همچنین اگر مورّثِ او پیش از پایان این مدت فوت کند، او از مورّثش ارث میبرد؛ ولی اگر بعد از آن فوت کند، دیگر ارث نمیبرد.
– حالت دوم:
اگر ده سال کامل بگذرد، بدون نیاز به جستجو، در پایان سال دهم حکم به فوت او میشود و وارثانِ همان زمان از او ارث میبرند؛ نه کسانی که پیش از آن بودهاند و نه کسانی که بعد از آن خواهند بود. همچنین او در طول این ده سال از دیگران ارث میبرد.
= خلاصه مطلب این است که یا در طول چهار سال یا بیشتر درباره او جستجو میشود و پس از نیافتنش حکم به فوت او صادر میگردد، یا اینکه بدون جستجو، مفقود بودنش تا پایان ده سال ادامه پیدا میکند.
= بنابراین، اگر پیش از گذشت ده سال درباره او جستجو شده و یافت نشده باشد، با تحقق هر دو شرط ــ یعنی گذشت چهار سال یا بیشتر، همراه با جستجو و نیافتن او ــ حکم به فوتش میشود. بر این اساس، در فرض سؤال باید بررسی شود که آیا یکی از این دو حالت تحقق یافته است یا نه؛ و بر همان اساس روشن میشود که آیا فرد مفقود از پدرش ارث برده و سپس فرزندان او از سهم پدرشان در ارثِ پدربزرگ بهرهمند میشوند یا خیر.
۱. جوایزی که از طریق قرعهکشی داده میشود، اگر شرکت در قرعهکشی شرطِ سپردهگذاری باشد، این شرط خالی از اشکال قمار و گروبندیِ حرام در ضمنِ قرضِ سپردهگذاری نیست.
۲. اما اگر قرعهکشی شرطِ عقدِ سپردهگذاری نباشد، بلکه بانک آن را به عنوان هدیه و تبرع ارائه کند، دریافت جایزه اشکالی ندارد.
۳. در فرضِ جواز، جایزه متعلق به کسی است که حساب بانکی به نام اوست؛ زیرا او سپردهگذار و قرضدهنده به بانک محسوب میشود. البته احتیاط آن است که دربارهٔ جایزه با صاحب مال مصالحه و توافق شود.
۱. جوایزی که از طریق قرعهکشی داده میشود، اگر شرکت در قرعهکشی شرطِ سپردهگذاری باشد، این شرط خالی از اشکال قمار و گروبندیِ حرام در ضمنِ قرضِ سپردهگذاری نیست.
۲. اما اگر قرعهکشی شرطِ عقدِ سپردهگذاری نباشد، بلکه بانک آن را به عنوان هدیه و تبرع ارائه کند، دریافت جایزه اشکالی ندارد.
۳. در فرضِ جواز، جایزه متعلق به کسی است که حساب بانکی به نام اوست؛ زیرا او سپردهگذار و قرضدهنده به بانک محسوب میشود. البته احتیاط آن است که دربارهٔ جایزه با صاحب مال مصالحه و توافق شود.
🔹
خبر دادن از آینده از راههای گوناگونی انجام میشود که برخی از آنها حرام و برخی دیگر ـ هرچند حرام نیستند ـ مکروهاند.
– راه نخست:
کَهَانت حرام است، و آن عبارت است از خبر دادن از حوادث پنهان از طریق ارتباط با برخی جنّیان و شیاطین بهوسیله ریاضتهای نفسانی، یا القائات قلبی و مانند آن. مراجعه به کاهن و تصدیق او نیز حرام است. در روایت آمده است: «هر کس کاهنی کند یا برای او کاهنی شود، از دین محمد صلیاللهعلیهوآله بیزار شده است.»
– راه دوم:
کسی که شغل خود را خبر دادن از امور غیبی قرار دهد و در این کار بر اسباب و مقدماتی تکیه کند که راهی برای تشخیص درستی آنها وجود ندارد، حکم او نیز ملحق به کاهن است.
– راه سوم:
اما تنجیم، در صورتی حرام است که خبر دادن از حوادث را بهعنوان آثاری بداند که بر حرکات فلکی و حالات ستارگان ـ مانند اتصال، انفصال یا اقتران آنها ـ مترتب میشود، و این امور را از طریق محاسبات نجومی و اوضاع افلاک استخراج کند؛
و این در صورتی است که معتقد باشد ستارگان مستقلاً یا همراه با خداوند در حوادث تأثیر دارند، یا اینکه حوادث حتماً مطابق اوضاع فلکی و احوال ستارگان رخ میدهد؛ بهگونهای که اعتماد به قدرت و مشیت الهی، و توکل بر خداوند، کنار گذاشته شود و دایره قدرت او محدود انگاشته شود و تنها به احکام نجوم تکیه گردد.
– راه چهارم:
اما خبر دادن متعارفِ فلکی درباره اوضاع ستارگان ـ مانند خسوف، کسوف، هلالها، اقتران و انفصال ستارگان و مانند آن ـ بر اساس محاسبه و تنظیم حرکات و مدارها و اندازهگیری آنها طبق قواعد و اصول ریاضی، جایز است؛ هرچند مقدمات آن ترکیبی از امور حسی، حدسی و محاسباتی باشد.
– راه پنجم:
اما جَفر، رَمل و مانند آنها از علوم غریبهای که حلال شمرده میشوند، در حد بیان مقتضیات و احتمالات جایز است، به شرط آنکه اعتقاد به محدود شدن قدرت خداوند در تغییر امور وجود نداشته باشد.
– نکته:
راههای حلالی که ذکر شد، هرچند فینفسه جایزند، اما تکیه کردن بر آنها و ترتیب اثر دادن بر حوادثی که از گذشته یا آینده کشف میکنند، جایز نیست.
گرفتن وام از بانکها اختصاص به حالت اضطرار ندارد، بلکه جواز آن به این جهت است که شخص قصد جدیِ التزام به زیاده ربوی، یعنی بهرههای وام، نداشته باشد.
بنابراین، اگر وامگیرنده مسلمان قصد التزام به شرط بهره ربوی را نداشته باشد، گرفتن وام برای او حرام نیست.
مقصود از «نداشتن قصد جدی» این است که در باطن و نزد خود، به آن شرط ملتزم نباشد و اگر راهی برای رهایی از پرداخت آن پیدا کند، بهره را به بانک نپردازد؛ هرچند بداند که بانک او را به پرداخت آن مجبور خواهد کرد. در این صورت، پرداخت بهره از روی اجبار است، نه از این جهت که آن را حق و ملک بانک بداند.
۱. مناسبت غدیر از جهت زمانی از این قاعده مستثنا نیست؛ چنانکه با توجه به ازدحام زائران، در ارتکاز متشرعه نیز چنین توسعهای پذیرفته شده است.
۲. ظاهر این دستور، با توجه به قرائن متعدد، استحبابی است؛ هرچند برای تأکید بر رجحان و اهمیت فراوان آن بیان شده است.
۳. البته چنین امور مستحبی، از جهتی خالی از جنبهای شبیه به وجوب نیستند؛ زیرا عناوینی همچون تجدید عهد با ولایت، ترویج پرچم ایمان و سایر مفاهیم نهفته در زیارت را در بر دارند.
🔹
۱. انجام اعمال شعائری که دارای جنبه جمعی و اجتماعی هستند، اشکالی ندارد؛ بلکه در چنین مواردی متعیّن و لازم است؛ زیرا اجتماع و همبستگی اجتماعی خود موضوعیت اساسی دارد.
همچنین گروهی از بزرگان متأخر، برخلاف مورد تقیه، در صحتِ تعددِ دو موقف در حج اشکال و بحث مطرح کردهاند.
۲. اما اعمال مستحبیِ فردی که بهصورت خاص و شخصی انجام میشوند، باید بر اساس آنچه نزد خودِ مکلف ثابت شده است، بهجا آورده شوند.
۱. اخلال در خدمت، حتی در مواردی که احتمال نیاز وجود دارد، جایز نیست. البته اگر اطمینان داشته باشید که خروج شما هیچ خللی در خدمترسانی ایجاد نمیکند، یا کارمند دیگری حضور داشته باشد که نیاز احتمالی را برطرف کند، خروج اشکال ندارد.
۲. اگر نهاد عمومی به تعهدات خود عمل نکند، همچنان بدهکارِ کارمند خواهد بود و کارمند میتواند تفاوت مالیِ ناشی از این کوتاهی را به عنوان تقاص از آن دریافت کند؛ اما این امر مجوز اخلال در انجام وظیفه و ساعات کاری نیست.
۱- از امور مغفولعنه (که مورد غفلت واقع شده) این است که ایمان بر دو رکن استوار است:
* اول: معرفت؛ که غالباً یک فعالیت فکری و اندیشهای است.
* دوم: ولایت؛ که همان تسلیمِ قلب و قوای نفسانی در برابر آن چیزی است که انسان شناخته است.
۲- پس اگر ایمان صرفاً یک معرفت و شناختِ بدون «تولّی» (دوستی و پذیرش ولایت) نسبت به خدا، رسول او و جانشینش در زمین بود، هرآینه ابلیس نیز موحد و مؤمن به شمار میرفت؛ چرا که او به این امور معرفت داشت، اما در برابر خدا، رسولش و جانشین او سرکشی کرد، تکبر ورزید و از فرمانبرداری و انقیاد سر باز زد.
۳- بنابراین، ایمان به توحید، صرفاً معرفتی بدون تولّی نسبت به خداوند متعال نیست؛ (إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّه – جز این نیست که ولی شما خداست). و ایمان به نبوت نیز تنها یک شناخت نیست، بلکه تولّی و پذیرش ولایت است؛ **(فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا – ولی چنین نیست، به پروردگارت سوگند که ایمان نمیآورند، مگر اینکه تو را در اختلافات خود داور قرار دهند و سپس در دل خود از داوری تو احساس ناراحتی نکنند و کاملاً تسلیم باشند)**؛ و تسلیم مطلق، همان تولّی و ولایت است.
۴- همچنین ایمان به امامت، صرفاً یک شناخت نیست، بلکه تولّی نسبت به امام (ع) و پذیرش ولایت او لازم است؛ (إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا – ولیّ و سرپرست شما، تنها خدا و پیامبر اوست و کسانی که ایمان آوردهاند).
۵- حاصل سخن اینکه ایمان چه در توحید، چه در نبوت و چه در امامت، صرفاً معرفت نیست؛ وگرنه قرآن به ما خبر میدهد که ابلیس به خداوند معرفت داشت، به نبوت آدم و برتری او شناخت داشت و میدانست که او خلیفه و امامی از جانب خداست، اما هیچگونه تسلیم، انقیاد و خضوعی در برابر خدا، رسولش و جانشین او نداشت و به همین سبب کافر شد.
۶- خلاصه اینکه میان «صرفِ معرفت» (حتی اگر در حد یقین باشد) و میان «ایمان» (حتی اگر ادراک در حد احتمال باشد) تفاوت وجود دارد؛ به این آیات شریف توجه کنید: (وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنْفُسُهُمْ – و با آنکه دلهایشان بدان یقین داشت، از روی ستم و برتریجویی إنکارش کردند) و (إِنَّ الَّذينَ لا يَرجونَ لِقاءَنا وَرَضوا بِالحَياةِ الدُّنيا وَاطمَأَنّوا بِها وَالَّذينَ هُم عَن آياتِنا غافِلونَ – کسانی که امید به دیدار ما ندارند و به زندگی دنیا دلخوش کرده و بدان آرام یافتهاند و کسانی که از آیات ما غافلند).
بنابراین ایمان، صرفاً معرفت یا درجهای از معرفت نیست، بلکه حتماً باید همراه با «تولّی، ولایت، تسلیم، انقیاد و خضوع» باشد، حتی اگر درجه ادراک و شناخت ضعیف باشد؛ بله، هر چه هر دو جنبه (معرفت و ولایت) قویتر شوند، ایمان کاملتر میگردد.
۱. اعتقاد به معنای صرفِ معرفت، بدون تمسک و پایبندی، موجب نجات نیست.
چنانکه پیامبر اکرم (ص) بهصورت متواتر فرمودند:
«إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ: كِتَابَ اللَّهِ وَعِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي، مَا إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدِي أَبَدًا.»
پس برای نجات، تمسک به قرآن و عترت لازم است، نه صرف شناخت قرآن؛ در حالی که انسان در عمل، مثلاً به سکولاریسم یا اباحهگری پایبند باشد.
۲. خداوند متعال میفرماید:
﴿وَجَحَدُوا بِهَا وَاسْتَيْقَنَتْهَا أَنْفُسُهُمْ ظُلْمًا وَعُلُوًّا فَانْظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُفْسِدِينَ﴾
آنان یقین و معرفت داشتند، اما از روی ظلم و تکبر، آن را انکار کردند و به آن ملتزم نشدند؛ ازاینرو آن یقین سودی برایشان نداشت.
۳. همچنین خداوند میفرماید:
﴿فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا﴾
خداوند ایمان را از آنان نفی میکند تا زمانی که:
پیامبر (ص) را در اختلافات خود داور قرار دهند؛
در دل نسبت به حکم آن حضرت هیچ ناراحتی و تنگی نداشته باشند؛
در برابر آن حکم، تسلیم شوند؛
و این تسلیم، تسلیمی کامل و مطلق باشد.
بنابراین، تحقق ایمان افزون بر معرفت، نیازمند همه این شرایط است.
۴. قرآن کریم خبر میدهد که حتی اهل دوزخ نیز، با آنکه به مرحله «حقالیقین» درباره آتش رسیدهاند، باز هم ایمان ندارند.
خداوند میفرماید:
﴿وَنَادَوْا يَا مَالِكُ لِيَقْضِ عَلَيْنَا رَبُّكَ قَالَ إِنَّكُمْ مَاكِثُونَ﴾
آنان با وجود یقین کامل به عذاب الهی، همچنان به ربوبیت خداوند اقرار و تسلیم حقیقی ندارند؛ زیرا خضوع و انقیاد در آنان تحقق نیافته است، و همین سبب میشود که آن یقین برایشان سودمند نباشد.
۵. همچنین خداوند میفرماید:
﴿وَلَوْ أَنَّنَا نَزَّلْنَا إِلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةَ وَكَلَّمَهُمُ الْمَوْتَى وَحَشَرْنَا عَلَيْهِمْ كُلَّ شَيْءٍ قُبُلًا مَا كَانُوا لِيُؤْمِنُوا إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ يَجْهَلُونَ﴾
خداوند بیان میکند که اگر فرشتگان بر آنان نازل شوند، مردگان با آنان سخن بگویند و همه موجودات غیبی در برابرشان حاضر شوند، باز هم ایمان نخواهند آورد.
این آیه بهروشنی نشان میدهد که ایمان، صرفِ علم حضوری یا مشاهده عالم غیب نیست، چه رسد به علم حصولی و دانستن مفاهیم. بلکه تحقق ایمان، نیازمند پذیرش ولایت خداوند، ولایت رسول او و ولایت وصیّ اوست.
چنانکه خداوند میفرماید:
﴿إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ﴾
۶. بنابراین، ولایت تنها در مسئله امامت خلاصه نمیشود؛ بلکه پس از معرفت خداوند، ولایت او رکن و قوام ایمان به توحید است.
همچنین، پس از شناخت نبوت پیامبر اکرم (ص)، ولایت و سرسپردگی به آن حضرت، قوام ایمان به پیامبر است.
و نیز، پس از شناخت امام (ع)، ولایت و پذیرش او، قوام ایمان به امام (ع) خواهد بود.
۱. وظیفه اعتقادیِ شهادت سوم و وظیفه فقهیِ انجام نماز، دو وظیفه مستقل هستند، نه یک وظیفه.
۲. با این حال، میان این دو وظیفه، وحدتی وجود دارد که در یکی از ابعاد نماز قابل تفکیک نیست.
۳. برای روشن شدن مطلب، باید ابعاد سهگانه نماز را توضیح داد:
بُعد نخست:
اصل وجوب نماز.
اقرار به وجوب نماز، از ارکان اعتقادی دین است و انکار آن موجب خروج از دین میشود.
بُعد دوم:
انجام و اقامه نماز.
این بُعد از فروع دین است. ترک آن انسان را از دین خارج نمیکند، هرچند از بزرگترین گناهان کبیره به شمار میآید.
بُعد سوم:
محتوا و مفاد نماز در گفتار و کردار.
نماز از آغاز تا پایان، چه در اذکار و چه در افعال، سراسر دارای مفاد اعتقادی است؛ از تکبیرةالاحرام، قرائت قرآن، تشهد، اذکار رکوع و سجود گرفته تا قیام، استقبال قبله، رکوع و سجده که همگی اظهار خضوع و بندگی در برابر خداوند هستند و معنایی کاملاً اعتقادی دارند.
بنابراین:
در نماز هیچ جزئی وجود ندارد که فاقد محتوای اعتقادی باشد؛ بلکه همه اجزای آن جلوهای از عقیده و ایماناند.
تشهد نیز به عنوان بخشی از نماز، بیانگر اقرار به عقایدی است که هویت دین اسلام بر آنها استوار است.
در نتیجه، بُعد سوم نماز، یعنی مفاد و معنای اقوال و افعال آن، کاملاً اعتقادی است و همین بُعد، با وظیفه اعتقادیِ شهادت سوم، وحدت و پیوند ناگسستنی دارد؛ ازاینرو، میان آن و وظیفه شهادت سوم در تشهد نماز جدایی وجود ندارد.
۴. افزون بر این، نماز دارای بُعد چهارمی نیز هست:
بُعد چهارم:
اجزای عبادی نماز.
اجزای نماز، «جنس» ماهیت نماز هستند، نه عبادتهایی که از نماز منشعب شده باشند.
رابطه میان ماهیت نماز و ماهیت اجزای آن، رابطه «نوع» و «جنس» است؛ بدین معنا که ماهیت نماز، یک ماهیت نوعی است که از ترکیب ماهیتهای بالاتر (اجناس عبادی) پدید آمده است.
ازاینرو:
اجزای نماز از نظر ماهوی، فرعِ نماز نیستند؛ بلکه خود نماز از آنها پدید آمده است.
بنابراین، تشریع تکبیر، ذکر خدا، رکوع، سجود و قرائت قرآن، از نظر رتبه تشریعی، مقدم بر تشریع خود نماز بوده است و نماز از مجموعه این عبادات اعتقادیِ پیشین ترکیب یافته است.
۵. این بُعد چهارم نیز بر همان وحدت میان وظیفه اعتقادیِ شهادت سوم و وظیفه فقهی آن در نماز دلالت و تأکید دارد.
۶. همچنین نباید از دلالت آیه شریفه زیر غفلت کرد:
﴿الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا﴾
علامه بحرالعلوم و نیز آیتالله سید ابوالقاسم خویی تصریح کردهاند که در دلالت این آیه بر همراهی و اقتران سه شهادت در هویت کامل دین، اتمام نعمت و تحقق رضایت الهی، تردیدی وجود ندارد؛ ازاینرو، هویت دین اسلام بر اساس این آیه، هویتی سهشهادتی است.
پاسخ پرسش دوم
۱. حکم ترک شهادت سوم در تشهد نماز، تابع تقلید یا اجتهاد مکلف است.
۲. بنابراین، اگر مکلف بر اساس تقلید یا اجتهاد خود، به وجوب شهادت سوم در تشهد نماز علم داشته باشد، در صورت ترک عمدی آن، وظیفهاش حکم به بطلان نماز است.
۳. اما عادت زبان و دشواری ترک آن، عذر شرعی برای ترک شهادت سوم نیست؛ بلکه لازم است انسان با تمرین، زبان و حافظه خود را به ذکر آن عادت دهد.
۴. اما در نماز جماعت، اگر نظر فقهی امام جماعت و مأمومان درباره شهادت سوم در تشهد متفاوت باشد، این اختلاف به صحت جماعت آسیبی نمیرساند؛ زیرا همه فقها بر این امر اتفاق دارند که اختلاف امام و مأموم در غیر ارکان نماز ـ مانند طهارت، وقت، قبله، نیت و دیگر امور غیررکنی ـ موجب بطلان یا اختلال در صحت نماز جماعت نخواهد شد.
۱. صرفِ بر عهده گرفتن کفالتِ یک گروه مشخص از ایتام، بهخودیخود موجب وجوب استمرار آن کفالت نمیشود.
۲. اما اگر مالی که بهعنوان کمک اهدا شده، بهطور خاص برای همان گروه معین از ایتام اختصاص یافته باشد، تا جایی که امکان دارد باید همان اختصاص حفظ شود؛ و اگر این امر ممکن نباشد، باید آن مال به نزدیکترین افراد به آن گروه، یعنی ایتام مشابه، اختصاص یابد.
۱. اگر شهادتین را بر زبان جاری میکند، مانعی ندارد که به او اجازه داده شود غذا بپزد، و تا زمانی که انکار هیچیک از اصول یا ارکان دین را آشکارا ابراز نکند، محکوم به طهارت است. همچنین بر شما لازم نیست درباره عقاید پنهانی او تحقیق و تفحص کنید، مادامی که از جهت رفتار و معاشرت، فردی مورد اطمینان باشد.
۲. همچنین در دیگر خدمات دینی نیز میتوان از مشارکت او بهره برد؛ زیرا فضای عمومی و معنوی اینگونه فعالیتها، بهگونهای مثبت و ناخودآگاه بر او تأثیر خواهد گذاشت.
۱. نظر بیشتر علما همین است که هر مصیبتی، متناسب با عظمت و شدت خود، اقتضای میزان خاصی از جزع و اندوه را دارد؛ و اگر انسان به اندازه شایسته آن متأثر نشود، این نوعی سبکشمردن، بیمهری و سستی در برابر آن مصیبت خواهد بود.
۲. این مطلب، افزون بر نظر علما، بر اساس حکم عقل و وجدان و مطابق با قواعد نیز صحیح است.
۳. به بیان دیگر، همانگونه که انکار منکر در قلب و وجدان، با نفرت، بیزاری و ناخشنودی تحقق مییابد، این واکنش قلبی نیز ناگزیر باید متناسب با درجه زشتی آن منکر باشد. هرچه زشتی و قبح منکر بیشتر باشد، نفرت قلبی، انزجار، کراهت و تأثر انسان نیز باید شدیدتر باشد؛ وگرنه این به معنای کوتاهی در انکار منکر و نوعی تمایل و مداهنه نسبت به آن خواهد بود.
توسل به قرآن کریم در شماری از دعاهای مأثور وارد شده و در روایات نیز آمده است که قرآن، شفاعتکنندهای است که شفاعتش پذیرفته میشود.
همچنین، این مطلب با قواعد کلی نیز سازگار است؛ بهویژه با توجه به اینکه دلایل فراوانی وجود دارد که حقیقت قرآن، روحی الهی و امری است، نه صرفاً کاغذی بیجان و خطوطی نگاشتهشده. بنابراین، توسل به قرآن کریم و درخواست شفاعت از آن، امری مشروع و قابل قبول است.
۱. جایز نیست؛ زیرا از مصادیق فقّاع (آبِ جو) است که حرام میباشد و همان چیزی است که به آن «بیره» (آبجو) گفته میشود.
۲. آبِ جو، آبی است که جو در آن خیسانده شده و موادّ جو در آن حل شده است. در این فرایند، مواد موجود در جو در اثر واکنش با آب، اکسیژن، هیدروژن و کربن، زمینه تشکیل الکل را فراهم میکنند؛ ازاینرو، مادهای که در آب حل شده است، با گذشت زمان بهصورت تدریجی و خودبهخود به الکل تبدیل میشود.
۱. اگر تنها مقداری طعم به آب افزوده شده باشد، بهگونهای که تغییر چشمگیری در مزه و غلظت آب ایجاد نکند، همچنان آب مطلق محسوب میشود و میتوان با آن تطهیر کرد.
۲. اما اگر تغییر در آب به اندازهای باشد که ویژگیهای آن بهطور قابل توجهی دگرگون شود، حکم آب مضاف را پیدا میکند و در نتیجه، احکام آب مطلق بر آن مترتب نخواهد بود.
